ماه و آه

ویرایش گر قالب ها

ریشه

ریشه بسیاری از مشکلات در ضعف عقلانیت است...

۰۷ آذر ۹۳ ، ۰۲:۴۸ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

فعلاً در انتظار

طراح َم، هر وقت دلگیر می شوم

طرح می زنم

کاش عالم بودم،

که هر وقت دلگیر می شوم

کتابی بنویسم

کاش روضه خوان بودم

که هر وقت دلگیر می شوم 

خطی روضه بخوانم

کاش 

و کاش 

وکاش


+ به قول دوستمون یا آدم باید عالم باشه یا محصل

عالم که نیستیم اقلن محصل باشیم

شاید این طور به فضای مجازی نگاه کردن صحیح نباشه شاید هم باشه اما ابزاری که مشترکه بین خوب و بد و درصد استفاده بد از اون خیلی بیشتر از خوبه، هر چه هم ما بچه ها توش دست و پا بزنیم که خوب بشه، فایده ای نداره. این فضا، فضاییه که شخصیت حقوقی آدم رو اصلن کاری با اون نیست و حقیقی رو هم در پس پرده مجازی قایم می کنه.

تا خمینی وار کسی وارد عمل نشه، این فضا، و این مملکت مجازی، در فساد غرق هست. به دنبال تحصیل بریم فعلا تا بلکه بعد ها مؤثر تر باشیم

باز هم به قول یکی از دوستان وب نویس، در این خونه رو نمی بندم، بازه بازه، گهگاهی هم سر میزنم، شاید چیزکی هم نوشتم اما  در کل وقتتون رو صرف اینجا نکنید.

یا علی 

التماس دعا_

۰۵ شهریور ۹۳ ، ۰۸:۱۵ ۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

امان از دل زینب

تو هم زمین خوردی

و هم تازیانه

سوختن در بماند

ولی

حسن و زینب نداشتی که ببینند


۰۱ شهریور ۹۳ ، ۰۶:۵۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

آب و آبرو

آب مشک که ریخت

به گمانش

آبرویش ریخت

۰۱ شهریور ۹۳ ، ۰۶:۴۸ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

ربیع

أین الربیع؟

مادام أنت غائب

مادام نحن غافلون

۰۱ شهریور ۹۳ ، ۰۶:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کرامت

خواستند کرامت را تعریف کنند

گفتند بزرگراه قم-مشهد

حرم تا حرم

۳۱ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سفرنامه (ضعف چشم)

وقتی تلخی تأخیر پرواز و در نتیجه نرسیدن به قطار پیش میاد، و یادت می افته که توی لیست قطار ها فقط یک قطار دیگه مونده اون هم با ظرفیت کم، سعی می کنی هر طور شده همون یک قطار رو هم به دست بیاری.

رسیدم مهرآباد و سریعا خودم رو به یک کافی نت رسوندم. لیست قطار ها رو که چک کردم، فقط و فقط یک قطار و فقط و فقط یک نفر ظرفیت مونده بود، الحمد لله به همین یک بلیط رسیدم...


بعد از ساعت ها انتظار، بوق قطار به صدا در آمد و ندای حرکت به مشهد رو خبر داد، این یعنی اینکه دوازده ساعت و اندی دیگه فقط تا رسیدن به ضریح با صفای حضرت رضا مونده.

هم قطاری های با صفای ما، از بچه های خاک سفید تهران بودن. بچه هایی که از دَم رزمی کار بودن و این رو هم به شهود در لحظه لحظه حضورشون درک کردم. از بر و بچه های حلقه صالحین مسجد امام محمد باقر علیه السلام

بعد از این دوازده ساعت بود که به مشهد رسیدم. و الآن در جوار امام رئوف دعای گوی همه دوستان هستم...

حساسیت فصلی عجیبی بین دوستانمون شیوع پیدا کرده و گریبان مارو هم گرفته، ما هم که با رزمی کار ها دوازده ساعتی همراه بودیم، حسابی داریم با این رحمت الهی دست و پنجه نرم می کنیم.

اینجا حرم را ممکن است به کوچکترین حرامی از دست دهی....ممکن است به کوچک ترین ثوابی مَحرم شوی...همه چیز بسته به خودت است...

این جا می توانی دلت را به یک تکه نقره گره بزنی، می توانی به عبای حضرت...باز هم بسته بخودت است...

اصلا می شود "مِنّا اهل البیت" شد، می شود زبیر شد...

فقط باید متوجه بود که همه چیز در اختیار توست...

(به روز رسانی)

مانده بودم که چرا بعد این همه اصرار حضرت را نه خودش و نه صدایش را ندیدم و نشنیدم

تا آنکه آمدم قم

رفتم ولایت مشهد و چشم ها را در طبق اخلاص به دکتر نشان دادم 

عینک نیاز بودم

چشم دلم بد خراب شده

نیاز به عینک دارد

۱۶ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۳۴ ۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

قم-مشهد

گیرم مرا مشهد نبری...
خواهرت را واسطه می کنم...
۱۵ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۰۳ ۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

یک قدم...

راه و رسمش همین است...

یک قدم سوی مشهد...

ده قدم کربلا سمت تو...

۱۵ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۰۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دارالشفا

دلم را هر جا برده ام جواب کرده اند...

مانده دار الشفای هشتمین مراد

۱۵ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

راه

راهی که به مشهد نرسد...

راه نیست...

۱۵ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۵۸ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

نسب اربعة

مذاکره با کودک کشان

مذاکره با شیطان

بعید می دانم نسبتشان تباین باشد


۱۳ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سیاهی شب

شب برای حسین علیه السلام سیاه پوش شد

خدا به آن برکت داد

سحر داد و شب قدر  داد و ...

۱۳ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۵۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شب و روز

آسمان همیشه روشن بود

تا آنکه روضه قتلگاه برایش خواندند.

۱۳ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۵۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

علی اکبر

"سر از پا نشناختن"

اصطلاح خوبی نیست

خیلی بهش فکر نکن!

+


۱۳ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ژنرال سلیمانی

مرگ را جایگزین خواب کرده ای برایشان

از وقتی نامه داده ای به فلسطینیان

۱۳ مرداد ۹۳ ، ۱۲:۴۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

درد نوشت هایی برای کودک هفت روزه

روز و شب هم که عکس های سوختنتان را ببینم، عکس های کودک هفت روزه تان را ببینم، خانه های خراب شده تان را ببینم، باز هم راضی نمی شوم به آن چند لعن حین مشاهده ی با اکراه و چند پست کوتاه نوشت در این جا و و چند عکس در جای دیگر و چند متن بلند. دلم آرام نمی گیرد، نمی توانم ببینم کسانی که برادران دینی مان هستند، کسانی که هر چند سنی مذهب اند ولی حبّ اربابم را دارند، در خاک و خون می افتند، نمی توانم فقط بنشینم و نظاره کنم و چند قدم راهپیمایی و بعد هم فقط بگویم محکوم می کنم؛ نمی دانم این محکوم کردن با کدام صیغه باطلی به نکاح راهپیمایی های ما درآمده که فقط محکوم می کنیم و می گویند فلان شخصیت محکوم کرده است. بالفرض - شما هایی که دنبال محکومیت این همه جنایات توسط سازمان های بین المللی و به اصطلاح دنبال حقوق بشر هستید- بالفرض که بان کی مون که هیچ کاره است و مترسکی بیش نیست محکوم کرد، به قول ما طلبه ها ثم ماذا؟! اگر به محکومیت است خب منِ جوجه طلبه هم محکوم می کنم، مگر محکومیت من و شما به نتیجه ای می رسد؟ مگر محکومیت من و شما می شود گنبد آهنین برای فلسطینیان؟ مگر می شود زنده شدن مادر آن کودک هفت روزه؟ مگر می شود دوای زخم درد های فلسطین؟
دیگر بس است این همه شعار دادن! بلند و رسا فریاد بزنید ما می خواهیم به فلسطین کمک نظامی کنیم. کدام عقلی می پذیرد که برادرت را، خواهرت را، در خانه خودش با هر نوع سلاحی تهدید کنند بکشند و تو بتوانی کمک کنی و از این کمک امتناع کنی؟ من مانده ام کسانی که فریاد برآوردند نه غزه، نه لبنان، با چه ذهنیتی و با کدام قسمت عقلشان این فتوا را صادر کردند؟ به قول مُغیرات این ها از احمق بودنشان است که این طور شعار می دهند. جنگ غزه و لبنان و فلسطین و سوره، جنگ جهان اسلام است در برابر زورگویی، در برابر تجاوز گری، در برابر بی ناموسی. خدا گواه است و تاریخ هم شهادت می دهد که اگر این خط مقاومت شکست، نه فقط من و تو، نه فقط آن هایی که شعار هم غزه هم لبنان جانم فدای اسلام و ایران سر می دهند، حتی همان احمق ها هم آزاد نخواهند بود. می شود زمانی که آمریکایی ها در این کشور به حکم کاپیتولاسیون هر غلطی می کردند. می شود کشف حجاب بانوان، می شود برای حسین (علیه السلام) حتی دَم نزدن. می شود ترس، می شود خوف. می شود مردن و یا زندگی کردن با خفّت.
من از اربابم یاد گرفته ام هیهات من الذلّة را. من یاد گرفته ام، از آن که عمری برای او سینه زده ام، که مظلوم را یاری کنم. یاد گرفته ام که دین خدا را یاری کنم. و به امید خدا آماده نشسته ام و سلاح بر زمین می کوبم تا آن زمان که زمانش شود. ما منتظریم لحظه ای اعلام کنند حکم جهاد را، منتظریم لحظه ای حضرت امام خامنه ای، نائب بر حق مهدی صاحب الزمان که خداوند به زودی زود ظهورش را نزدیک کند، حکم جهاد دهد. و خواهند دید که ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد یعنی چه.

امضاء: غیوران عالم
۱۱ مرداد ۹۳ ، ۱۹:۱۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پوستر دوستداران فساد

2_hijab-pQ1
۰۶ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۵۴ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برای غزه

 


در سکوت مرگبار جوامع غربی در قبال کشتار ها و تنها گفتن نگرانیم، و یا بد تر از سکوت و ابراز نگرانی این که می گویند اسرائیل حق دفاع از خود را دارد، تنها کاری که بعد از دعا از دستم بر می آمد همین ها بود.

برای نابودی اسرائیل پلید و خبیث صلوات

۰۲ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۳۳ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

ایران-امریکا

نظر سنجی بازی والیبال ایران و آمریکا سه گزینه دارد

۱. برد ایران

۲. برد آمریکا

۳. برد-برد

۲۸ تیر ۹۳ ، ۰۴:۲۴ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

به خاطر یک خواب خوب

97
من توی یه خونواده تقریبا مذهبی بدنیا اومدم. البته پدرم اوایل  به قول معروف خیلی مذهبی دو آتیشه بود و فکر کنم از سن 11 سالگی به اصرار یا بهتر بگم به اجبار پدر چادری شدم.  این چادری شدن اجباری من تا تقریبا سوم دبیرستان ادامه داشت اونم با برخوردهایی که بین من و پدرم پیش می اومد.
از پیش دانشگاهی علنا چادرو کنار گذاشتم ولی لطف خدا بود که از حجاب زده نشدم و در عین مانتویی بودن اکثرا حجابمو حفظ میکردم ولی گاهی که سهوا موی سرم دیده میشد حساسیت زیادی نشون نمیدادم.
بهرحال ذهنم درگیر حجاب و چادر بود.
حتی با اینکه تابستون سال اول کارشناسی ارشد به مکه مشرف شدم ولی اون سفر معنوی هم نتونسته بود در این مورد تاثیر زیادی رو من بذاره.
نزدیک به ایام محرم سال 87 ذهنم خیلی درگیر چادر شد. اینم بگم همیشه به چادریا احترام میذاشتم و یکی از دلایلی که مانع از انتخاب چادر میشد این بود که با خودم میگفتم اگه با وجود چادری بود گاها حرکت جلفی از من سر بزنه حرمت چادر و چادریا رو شکستم چون خیلی شیطون بودم و با دوستام همیشه بگو بخندو شوخی داشتم.
برگردیم به محرم 87 که  تو هیئت مسجد دانشگاهمون طبق هر سال مراسم برگذار میشد و من شرکت میکردم.
شب عاشورا یه جمله راجع به چادر و حضرت زهرا نوشته بود. دقیقا عین جمله یادم نیست ولی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
شب با وضو خوابیدم.
دم دمای اذون صبح یه خواب فوق العاده عجیب و بشارت دهنده دیدم( شرمنده که نمیتونم خوابمو تعریف کنم) طوری که درست دم اذون صبح که اذان داشت پخش میشد از خواب بلند شدم و مثل ابر بهاری اشک ریختم و تمام شکم به یقین تبدیل شد و افتخار حجاب حضرت زهرا نصیبم شد. ان شاالله که بتونم تا آخر عمر حفظش کنم.
۱۴ تیر ۹۳ ، ۲۱:۱۷ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

منجی

شاید تمام شود یک روز خواب های پر صدا

شاید که نه تمام می شود این خواب های پر صدا

۱۴ تیر ۹۳ ، ۰۷:۰۶ ۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

غل و زنجیر

در این ماه رمضانی فهمیدم

شیطان نباشد

نفس هیچ است

۱۴ تیر ۹۳ ، ۰۳:۳۵ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱

انت غفّار

گناهانم شده لا تحصی

جود و کرمت از آن بالاتر

تو خود ببخش

۱۳ تیر ۹۳ ، ۱۹:۴۴ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

یا کریماً

گناهانم را با موج های آرام کَرَمت
که بر ساحل وجودم خورده و می خورد
شسته ای
۱۳ تیر ۹۳ ، ۱۹:۴۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

علمدار

مهتاب

سایه چهره توست

که در آسمان افتاده

۱۳ تیر ۹۳ ، ۱۹:۴۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

فَفِرّوا الی الله

از وقتی خواندم به انتظار تو نباید نشست

که باید دوید

فهمیدم سِرّ غیبتت را

۱۱ تیر ۹۳ ، ۰۷:۲۵ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

انتظار

تنگ ماهی را که تصور کنی و دریا را

انگار غیبتش را تصور کرده ای و ظهورش را

۱۱ تیر ۹۳ ، ۰۷:۲۳ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

تناقض

برزخی است

لطف تو

گناهان من
۱۰ تیر ۹۳ ، ۲۳:۴۲ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

به خاطر یک پیامک

سلام

شاید برای گفتن خاطره چادری شدنم زود باشه اما فکر کردم شاید بتونه تردید را از کسی دور کند

من تنها سه روز است که چادری شده ام از روز تاسوعا.

چادری شدن من داستانی طولانی دارد همیشه حجاب برایم مسئله مهمی بود من چادر نمی پوشیدم اما حجاب کاملی داشتم مانتو مناسب می پوشیدم و کسی موهایم را نمی دید هیچ وقت به چادر جدی فکر نکرده بودم همیشه با خود می گفتم وضعیت حجاب مناسبی دارم تا اینکه امسال راهی کربلا شدم به گمانم جرقه اش از همان جا زده شد

بعد تردیدهایم اغاز شد می خواستم با اعتقاد کامل این تاج بندگی را بر سر کنم اما مدام تردید به سراغم می امد اتفاقات زیادی افتاد اما من همچنان مردد بودم

نه سخن شهید که خواهرم دشمن از سیاهی چادر تو بیشتر از سرخی خون می ترسد نه احساس دینم به شهدا نه به کمال رساندن حجابم هیچ یک نتوانست تردیدم را از میان بردارد

خیلی اتفاقی در مسجد دانشگاه از تردیدم برای چادری شدن بایکی از دوستان چادری ام حرف زدم از اینکه لزومی نمی بینم چادر بپوشم شب تاسوعا با خود فکر می کردم کاش خدا نشانه ای سر راهم قرار می داد نشانه های بسیاری سر راهم بود اما باز هم بعد از مدتی مردد می شدم و در تصمیمم پافشاری نمی کردم

صبح تاسوعا از همان دوستم که برایتان گفتم دو پیامک دریافت کردم که اتشم زد دیگر نشانه ای بالاتر از ان وجود نداشت ان را عینا برایتان می نویسم تا شاید تردیدها را از میان بردارد دوستم گفته بود تو اوج دعا به یادم افتاده و بعد ادامه داده بود:

می دونستی چارقد از سر حضرت زینب برداشتن؟ همه مصیبتها یه طرف اسیری زینب هم یه طرف

برای دلداری زینب از روز تاسوعا تا اخر عمرت چادر زینبو بپوش بگو فقط به خاطر تو زینب

پیامکش اتشم زد

شب که رفتم عزاداری چادر سر کردم و امروز یه چادر نوخریدم چادری که انشاا...تا اخرعمر روی سرم باقی بمونه

راستی یه چیز دیگه با دختر همسایمون رفتیم عزاداری وقتی چادرمو دید اون هم رفت و چادر سر کرد نمی دونید چقدر خدا را شکر کردم که حداقل یه شب باعث انجام کار نیکی به این بزرگی شدم

۰۸ تیر ۹۳ ، ۰۲:۵۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

زندانی زندان خدا...

1342009346416688_large
چادرم را می بویم
ریه هایم سرشار از عطر یاس می شوند
بوی عشق می آید
آری....درست است...
یادی از عاشق خدا شده است...یادی از حضرت مادر
در برابر وزش های باد...سفت تر می چسبم تاج بندگیم را....
خدایا!..
از وقتی در بند تو ام ، آزادم...
آزاد نه!...آزاده ام
حجاب زندانی ست که مرا آزاد ساخته است..
آزاد از بند نگاه هایی که خلقتم را به سخره می گیرند ...
حفاظی به دور خود کشیده ام...
سرشار از خدا....
من...
آزادی از بند بندگان هوس را
با زندانی شدن در رضایت خدا  به دست آورده ام
حفاظی به دور خود کشیده ام...
دژی با دیوارهایی بلند
دیوارهایی که "حریم" مشخص می کنند برای نگاه های تو...
۰۲ تیر ۹۳ ، ۱۱:۲۷ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

داعش!

نوشت داعش

خواندم دلارهای آمریکا علیه  شیعه

۲۶ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۰۲ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

داعش!

غیرت الله باشی همین می شود

بلای خواهر را به جان می خری

۲۶ خرداد ۹۳ ، ۱۷:۰۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

خاک

من خاکم و تو ابوتراب

آن طور که می خواهی برای پسرانت برای من بخواه

۱۶ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۳۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

خاک و خورشید

خاک را به یک نظرت کیمیا کرده ای

وگرنه خورشید کجا و این همه نور؟!

۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۰:۴۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

ای شاها!

خس و خاشاک زمین منزل و مأوای تو نیست

از چه سان روی زمین آمده ای، ای شاها!

۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۰:۴۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

حیّ علی

مانده ام

حی علی خیر العمل که می گویند

 نماز بخوانم یا روضه

۰۷ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۳۷ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

معصیت

عاصی که نه

اگر معصیت هم شوم

می بخشی

۰۷ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۳۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

دوای درد

دائَم، حسین! دوای دردم دعای توست!

۰۷ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۳۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

شعر را تکمیل کنید...

عاشقان را خبری ده ز شیدایی شمع

گو که پروانه دیگر طلبیده، زفراق او، شمع

تکمیلش با شما

۱۸ فروردين ۹۳ ، ۱۵:۴۶ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

مظلوم حسن

ابرهای خانه علی پربار بود....

به کوچکترین بهانه ای می باریدند....


۱۴ فروردين ۹۳ ، ۰۶:۵۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

خواب زمستانی در تابستان

قبول دارد که  "من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة" و قبول دارد که حضرت مادر،صدیقه طاهره مصداق آیه تطهیر است. و می داند که حضرت زهرا لحظه ای در امامت حضرت علی شک نکرده و با اولی و دومی هم لحظه ای با عنوان امام برخورد نکرده....اما باز هم می گوید علی امام و خلیفه نبوده


۱۳ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۵۱ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

چه خواهد شد

سخت است پاسخش اما...

یک زن و چهل نامرد، کوچه ای باریک...چه خواهد شد؟

۱۳ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۵۰ ۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

مرد و نامرد

میخ در هم نامرد بود....

زهرا میان قحطی مرد، مرد بود....

۱۳ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۴۳ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

و اون عشق...

chadoriha-mini (60)
بنام مهربونترین...
"نقطه سرخط"
سلام،میخوام براتون ماجرای چادری شدن یه دخترک رو بگم...راستش نمیدونم از کجاشروع کنم..
این دختر ما جزو اون دسته آدمایی بود که اگر یه روز توی چت روما نمیگشت روزش شب نمیشد، بیرون حجابش بدنبود اما خب اصلا قابل مقایسه باحجاب کامل نبود...
این دخترک ما شب میخوابه و صبح که بلند میشه یه حسی تووجودش جون میگیره بنام عشق... آره اون عاشق شده بود بدون اینکه خودش بفهمه....
عاشق یه پسر شده بود که 2سال ازخودش بزرگتر بود بزارید نگم چطوری این اتفاق افتاد اما تنها فرقی که باعشقای زمینی داشت این بود که آقا پسر قصه مون شهید شده بود...
ماجرای عاشقی این دختر به جایی رسیده بود که اگر هر شب با مصطفاش صحبت نمیکرد خوابش نمیبرد...
حالا دیگه نمازاش سروقت بود...توی چت روما نمیگشت...افتاده بود به تکاپوتا از زندگی آقا مصطفی سردربیاره...تابتونه مثل اون باشه(مگرنه اینکه عاشق باید رنگ معشوق به خود بگیره؟؟)
خلاصه یکی ازدوستای شهید مصطفی رو پیداکرد وشروع کرد به پرسیدن یه عالمه سوال که شده بودن بغض گلوش...
کم کم کاربجایی رسید که وقتی میرفت بیرون از خونه اونم با آرایش و... حس میکرد که عشقش اونطوری که باید، ازش راضی نیست، نمیدونم اما شاید یه حس درونی، یه حسی که آرامشو تو شبای تشویش دخترک به اون میداد...
خلاصه کم کم فهمید اگه چادری بشه بیشتر تو دل اون شهیده جا میگیره..
این دختر خانوم ما یهویی کلی ازاین رو به اون روشد دیگه شعرهاش بوی غم نمیداد بلکه دم از عشقی آسمونی میزد، دیگه قهرمان نثرهاش شده بود کسی که به خدا لبیک گفته...
.
.
.
.
خلاصه روزها گذشت و دخترچادری موند، اما خیلی سخت بود(چون مجبورشد دیگه یه سری از دوستاشو ترک کنه و....)
البته پدرو مادرش خیلی راضی بودند و هستند،اولین بار که باباش چادر رو رو سرش دید،به خانواده شیرینی داد...
ولی خیلی از فامیل  هاشونم میگفتن الکی داری خودت رو محدود میکنی، اما بیشترین ضربه رو از بعضی از دوستاش خورد که هرچی دلشون میخواست بهش میگفتن،... بیخیال برسیم به روزی که مهمترین تصمیم زندگیشو گرفت...
هیچوقت اون روز رو یادش نمیره! هنوز عاشق بود اما دیگه عشق مصطفی تودلش جانمیشد... دنبال یه چیز دیگه بود
انگار اون شهیده فقط یه عامل بود تا الفبای عشق رو به دخترک بیاموزه...شایدم...
حالا دیگه اون مصطفی رو فقط دوست داشت اما دیگه عاشق اون نبود ،چون میخواست به یه عشق حقیقی تر برسه ... میخواست به هدف خلقتش برسه... به کسی که از رگ گردن بهش نزدیکتره
اما دیگه چادرشو ترک نکرد، چادر دیگه واسش شده بود یه مروارید توی شب های تاریکش...
اون دختره من بودم
و اون عشق...

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۱ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۰۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من چادری شدم چون عاشق خدا هستم

chadoriha
بسم الله الرحمن الرحیم
تو یه خونواده کاملا" اصیل به دنیا اومدم و بزرگ شدم واسه همین هم بی قید و بند نبودم پدرم سرهنگ وزارت دفاع بود و مادرم هم پرستار یه بیمارستان واسه همین همیشه سعی میکردم که مثل فرهنگ خونواده پوشش داشته باشم سنگین لباس می پوشیدم اما چادری نبودم درست مثل مادرم
اعتقاداتمم به جا بود اما خیلی شناخت نداشتم در حد این که خوانوادم و مدرسه واسم گفته بودن تا این که سال اول دانشگاه بودم یه روز حالم بد شد و بردنم بیمارستان
اون جا بود که به خوانواده ام گفتن که نازنین قلبش مادرزادی دچار مشکله و الان خودشو دیگه نشون داده یه هفته بیمارستان موندم و بعد مرخص شدم اومدم خونه و با هیچ کس کاری نداشتم میشه این جور تعریف کرد که افسرده شده بودم اونی که اومده بود خواستگاری ام و قرار بود که با هم ازدواج کنیم خیلی راحت همه چی رو ریخت به هم و گفت که نازنین امیدوارم درک کنی من دوستت دارم اما زندگیم هم دوست دارم من بچه هم دوست دارم میخوام با کسی ازدواج کنم که هم خودشو خوشبخت کنه هم منو من ادم این کار نیستم طاقت ندارم که حالت بد بشه /رفت اما من .....
درست موقعی این اتفاق افتاد که همه چی خوب بود واسه همین به درگاه خدا خیلی شکوه میکردم منی که تا اون موقع ازارم به هیچ کس نرسیده بود واسم سوال بود که دارم تاوان چیو پس میدم؟
چند وقتی به همین منوال گذشت تا این که یه روز رفتم امامزاده اسماعیل اون جا یه دختر بود اونم داشت زیارت میکرد اومد جلو و با هم دعا خوندیم و من واسش همه چی رو تعریف کردم اونم گفت که بهتر نیست با خدا دوست بشی تا این که شکایت کنی شاید خودش بهت گفت که چرا این کارو باهات کرده
راست میگفت من همش داشتم ناله میکردم و باهاش یه ذره درد دل نمیکردم رفتم جلو با خودم گفتم یا منو تو بغلش میگیره یا پسم میزنه
شروع کردم به کتاب خوندن و قران خوندن اما هم چنان مانتویی بودم دیگه خدا منو تو بغلش گرفته بود درسمو تموم کردم سرکار رفتم همه اون چیزایی که فکر نمیکردم یه روزی بشه شد
یه روز تو محل کارم اومدم تو یک سایت اجتماعی ببینم این چه سایتی هستش که همکارم میرفت اومدم ثبت نام کردم و عضو شدم یه روز به طور اتفاقی با یه بنده خدایی وارد بحث شدم که موضوع به چادر سر کردن کشید با حرفاش که همه از قران و حدیث بود متقاعدم کرد که، حالا که تو نصف راه رو رفتی کاملش کن دیدم راست میگه
اولش واسم سخت بود خیلی هم غر میزدم اما میگفت اولش سخته اما عادت میکنی
تصمیم گرفتم که برم تجریش یه چادر بخرم امتحان کنم یا میتونم یا نمیتونم رفتم تو یه مغازه ای که قبلا" دوستم از اون جا چادر عروسیشو دوخته بود خانومه اندازه گرفت و گفت سه روز دیگه حاضره بیا بگیر اما همه قشنگیه این داستان به قول اون بنده خدا این جا بود که وقتی چادرم حاضر شد رفتم که بگیرم خانومه که اتفاقا" سیده هم بودند و مادر شهید بهم گفت که نذر کرده بود که اگه مشکل دخترش حل بشه واسه 10 نفر چادر مجانی بدوزه و یکی ازون 10 نفر، من بودم...
من مثل همه چادری نشدم که از چشم نامحرم مصون بمونم، چادر سر کردم چون خدا باهام حرف زده بود، چون عاشق خدا شدم...

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۱ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۰۱ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تا شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها که...

chadoriha-mini (63)

تو خانواده ما بین دخترا، خواهر وسطیه، که چند سالی از من بزرگتره چادریه، چادر انگاری شده جزئی از وجودش، یه جور خاصی  میشه وقتی چادر سرشه ... .

وقتی نگاش میکردم دلم میخواست برای یه بارم شده ، حتی امتحانی چند روزی یا حتی چند ساعتی چادر سرم کنم. تا تصمیمم میخواست قطعی بشه از کاری که می خواستم بکنم منصرف میشدم و با خودم میگفتم : منو چه به این کارا ...

تا اینکه سال پیش از وقتی تو کلاسای طرح صالحین پایگاه (بسیج) عضو شدم چادر سر کردم. اوایل خیلی برام سخت بود؛ پوشیدنش، نگه داشتنش، جمع کردنش، ... . انگاری باید یه مدیریت خاصی داشته باشی، تا بتونی درست و حسابی سرت کنی.همین که از پایگاه میومدم، سریع درش می آوردم و میذاشتمش سرجاش تا هفته بعد ...

اما نمیدونم چه رازی پشت این چادر بود که بعد از گذشت چند ماه، دیگه هفته ای سرم نمی کردم، یعنی دیگه وقتایی که میخواستم تو کلاساس طرح شرکت کنم سرم نبود بلکه تو کوچه و بازار، تو بعضی مهمونیا، وقتی که با دوستام میخواستیم چایی بریم، هم سرم بود.حتی یه بار میخواستم خونه ی یکی از دوستام برم، مانتو پوشیدم با همون تیپ داشتم می رفتم. از خونه زدم بیرون ولی ته دلم یه جوری بود انگاری یه چیز کم بود، اهمیتی ندادم و راه افتادم.تو راه خواهرمو دیدم با خنده گفت : "پس چادرت کو؟!" با شوخی گفتم : "خونست! چی کارش داری...؟!" گفت : "چرا نپوشیدی؟"

انگاری منتظر همین سوال بودم، شونه هامو به نشونه ی نمی دونم  انداختم بالا ...

چند لحظه مکث کردم، یهو به سمت خونه برگشتم، رفتم سراغ کمد لباسا، چادرمو برداشتم و سرم کردم.

با خودم گفتم : "حالا شد"

***

شهادت حضرت زهرا س بود ...

سخنران داشت در مورد حجاب و، بهترین زینت زن و، الگوی ما دخترها و خونهایی که ریخته شد تا این حجاب از سر زن و دخترای مسلمون و شیعه ی امیرالمومنین نیفته، صحبت میکرد، انگاری داشت نصیحتمون میکرد، ولی نصیحت نبود تذکر بود یه گوشزد ...
وقتی از زنهایی می گفت که با چه وضع هایی تو کوچه و خیابون می گردن و انگار نه انگار که جوونای ما یه روزی به خاطر همین آدما خونشونو دادن که راحت زندگی کنن... ولی این آدما راحتی رو برا خودشون یه جور دیگه معنی کردن ... .
من یکی اون لحظه داشتم آب می شدم. اونجا بود که برای اولین بار از اینکه چادر سرم بود و عین یه تاج پادشاهی می درخشید احساس غرور کردم و محکمتر از همیشه چسبیدمش ...
امیدوارم اون حس تا آخرین لحظه های هستی ام تو این دنیا همراه و نگهدارم باشه ...

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۱ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بوی پاییز....

۱۶ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۵۱ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

خورشید

مانده ام چه شد که زمین همچنان پا برجاست....

زهرا زمین خورده است...

۱۶ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۴۱ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

بهار

هر چه بو می کشم بوی خزان می آید...

۱۶ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۳۷ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰