ماه و آه

ویرایش گر قالب ها

بیمه کن

گاهی می نویسی رویش "شکستنی است"
گاهی بیمه اش می کنی...

قلبت را بیمه کن...
۰۹ اسفند ۹۲ ، ۲۳:۳۲ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

تعبیر بیداری

گاهی اوقات بیداری هایمان را هم تعبیر کنیم خوب است...

۰۹ اسفند ۹۲ ، ۲۳:۲۷ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

خیلی غریب است...

90
بـه چـادرتــ مـیـخـنـدنـد...
بـه تـاج بـنـدگـی اتــ طـعـنـه مـیـزنـنـد...
مـبـادا دلـسـرد شـوی بــانــو...
هـیـزم بـرای آتـش غـربـتــ زهــرا (س) نـبـاش...
کـه ایـن روزها فـاطـمـه (س) خـیـلـی غـریـبـ اسـتــ...
 
۲۵ بهمن ۹۲ ، ۰۰:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

صدفی برگوهر وجود

chadoriha (27)

حجاب صدفی بر گوهر وجود.

برای دریافت تصویردر اندازه واقعی روی تصویر کلیک کنید.

۲۴ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تغییر ساختار سایت

بعد از این که با یک ساختار جدید وارد فضای وب شدیم و مطالب و محتوا را در قالبی نو به مخاطبین عرضه کردیم، نقدها و انتقاد ها و پیشنهاد هایی به ما شد که برخی درست بود و برخی از روی بی سلیقگی.
برخی از نقد ها به دسترسی مخاطبین به محتوا و مطالب سایت بود. در قالب سابق به بیش از چهل مطلب از هر موضوع مخاطب نمی توانست دسترسی داشته باشد. همچنین در پسندیدن مطالب نیز با مشکل مواجه بود.
در قالب حاضر که همچنان در دست تکمیل است، علاوه بر دسترسی راحت به بخش های مختلف، دسترسی به مطالب هر بخش به راحتی امکان پذیر است. علاوه بر این که مخاطب موضوع مورد نظر خود را انتخاب می کند و آن ها را می خواند.
دو بخش جدید به سایت اضافه شده است یکی اخلاق و دیگری احکام. انشاءالله مطالب مفیدی در این قسمت قرار خواهد گرفت.
ما هنوز تنهاییم و یک نویسنده داریم آن هم خانم پناهی که از همین جا از تلاش های ایشان تشکر و قدر دانی می کنم. ایشان در بهمن ماه که بنده با مشکلاتی مواجه بودم، مطالب موضوع خود را مرتب منتشر می کرد و نمی گذاشتند سایت بدون فعالیت بماند. تلاششان پایدار. خداوند الطاف حضرت زهرا را نصیبشان کند....
سعی مان بر این است که بهترین ها را برای شما ایجاد کنیم. شاید برای جمع کردن هزینه های سایت، اعم از شروع کردن دوباره ارسال پیامک ها، تهیه هفته نامه کاغذی برای پخش در سطح شهر ها و ... بخش تبلیغات کلیکی را ایجاد کنیم که از دوستان امید همکاری را داریم. البته بخش کمک به هزینه های سایت هم اضافه شده که انشاءالله در آینده تکمیل هم خواهد شد.
به امید مفید واقع شدن این سایت برای مخاطبین عزیز
0d9037fbf04c07bb92cc2c79c2dde331
۲۴ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۱۲ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خدا مهربان ترین است...

همیشه گفتیم و می دونیم که وقتی یک نفر کاری برای ما انجام داده باید در قبالش تشکری از اون شخص بکنیم. هر چقدر که این محبت او و لطف اون شخص بزرگتر باشه در ازای ا.ن، کاری هم که باید انجام بدیم و تشکری هم که باید بکنیم باید بزرگ باشه.
بزرگترین چیزی که به ما داده شده حیات است. نعمت سلامتی است. فلذا باید بزرگترین کار ها رو برای جبران این لطف انجام بدیم. یکی از این کار هایی که می تونیم انجام بدیم و باید انجام بدیم عمل کردن به دستورات خداوند هست که این نعمت های بزرگ رو به ما داده.
سعی می کنیم در این قسمت وظایف ما نسبت به خدا و احکامی که خدا به ما گفته که باید انجام بدیم رو به صورت معتبر از رساله ها و سایت های مراجع مختلف تا اونجایی که بتونیم براتون قرار بدیم.
خدا مهربان ترین است...
۲۴ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

محجبه ها فرشته اند...خدا می داند...

یکی از مسائلی که باعث جذب به دین و همچنین باعث دفع شدن از دین می شه، اخلاق مسلمان ها و دین دار ها.
سعی میکنیم که در این قسمت اخلاق و آداب معاشرت با هر دسته رو کم کم مطرح کنیم و انشاءالله محجبه ها هم این ها رو رعایت کنن. چون دیده می شه در دلیل بعضی از بی حجابها که می گن اون کسایی که محجبه می شن بد اخلاق هستن، تند برخورد هستن و ... هرچند این هم یک بهانه است ولی باز هم به این دسته نشان می دهیم که تصور شما از محجبه ها اشتباه است...
محجبه ها فرشته اند...خدا می داند...
۲۴ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۳۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دوست نا"باب"

گاهی دوست دستی میشود برای بریدن دوستی ها

۲۴ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۵۱ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

می گذرد...

گفت: زندگی سخت می گذرد...

        گفت: خودت می گویی؛ می گذرد...

۲۴ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۱۰ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

مرگ بر آمریکا یک مکتب است

کوتاه که بگویم مرگ بر آمریکا یک مکتب است

بیشتر

ادامه مطلب...
۲۱ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۳۳ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

شبی در حرم

گاهی نمی خواهی....به زور نگهت می دارند....

طفل گریز پایم و مادر ما فاطمه است

مادر که مهربان ترین، بابا امیرالمؤمنین

شرح حال را در ادامه بخوان

ادامه مطلب...
۱۸ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۰۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

توهم

فرعون وار کودکان را می کشند...
تا شاید موسایِ خوابشان را از بین ببرند...
توهمی بیش نیست...
ادامه مطلب...
۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۲۹ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سیاست

سیاست را دو نقطه بالا نهاده اند و دو نقطه پایین....

تا بگویند:

گهی پشت به زین و گهی...

۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پنبه دانه

خواب دیده اند اگر...

ایران را پنبه دانه فرض کرده اند...

۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

جوانه

می گفت آب هست، خاک هست،
ولی نمی گذارند جوانه بزنم...
۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۲۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

سختی

زندگی سخت است...

زنده ماندن از آن سخت تر...

۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چیزی به یاد ندارم مگر حسین(ع)

94

تصمیم گرفتم برای فراخوان چی شد چادری شدم مطلب بنویسم ... با خودم فکر کردم که از کجا شروع کنم و چی بگم ؟... چیزای آشفته ای یادم می اومد چون به قول خودم مغزم کاملا ریسِت شده! به هر حال سعی خودمو می کنم که بدانند هنوز هم هدایت هست با همون قوت!

با حجاب میونه خوبی نداشتم ولی بی حیا نبودم شاید همین حیا کمکم کرد نمی دونم...انگار لج داشتم با خودم که حتما موهام بیرون باشه و آستینام بالا ولی از مانتوی تنگ و بی بند و باری بدم میومد . اگر مجبور می شدم یکم موهامو بپوشونم فوری عصبی می شدم .

تا سال دوم دبیرستان این لج بازیهامو داشتم و با توصیه های افراد خانواده و فامیل که مذهبی اند هم کوتاه نمی اومدم دیگه یه جورایی همه بی خیال اصلاح من شده بودن !...

نمی دونم دقیقا به خاطر چی بود ولی فکر کنم توصیه یه دوست باعث شد حجابو امتحان کنم بدون دید قبلی . منم گفتم امتحان که ضرر نداره بعد موهامو که همیشه تو صورتم بود جمع کردم و این مرحله اول بود بقیه اش برام خیلی سخت بود تا همون جا هم قید خیلی چیزا رو زده بودم که برام ممکن نبود...تا کم کم بوی محرم اومد .منم مثل خیلی ها تو محرم حال وهوام عوض می شد ولی اون سال فرق داشت .دیگه حال و هوا نبود عشق بود و عنایت ارباب .

یه روز خونه خالم رفته بودیم و می خواستیم دسته جمعی بریم خونه مادر بزرگم من مانتوم خوب نبود. دختر خالم گفت:می خوای چادر بهت بدم؟ با شوخی گفتم بده .چادر رو سر کردم همه حضار مبهوت نگام می کردن .خودم می خندیدم .خلاصه شوخی شوخی رفتیم بیرون.

یه لحظه به خودم اومدم گفتم :نگا کن!چقدر خوبه من همه رو می بینم ولی کسی منو نمی بینه! این جمله رو قشنگ یادمه که گفتم:وای چقدر راحتم احساس امنیت می کنم. و از اون به بعد به جز مدرسه همه جا چادر سر کردم.

راستش تو مدرسه می ترسیدم سر کنم و دوستام باهام مثل قبل رفتار نکنن. ولی از وقتی اون سال تحصیلی تموم شد تا الآن به لطف و توفیق خداوند و توجهات ائمه خصوصا امام زمان عجل الله و حضرت زهرا سلام الله علیها در حضور هیچ نامحرمی بدون چادر نبوده ام و امید وارم بعد از این هم چنین باشم و به رفتارم هم چادر عفت بپوشانم.

والسلام علیکم

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۲ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

می خواستم منم تاج بندگی بر سرم باشه

chadoriha-mini (4)

سالهای دوم و سوم دبیرستان مانتویی بودم،اما به خاطر قوانین مدرسه که چادر رو جزء فرم مدرسه قرار داده بود ، چادر سر میکردم.

خوب اون دو سال رو یادم هست که به اجبار چادری بودم.وقتی برخورد نامناسب ناظم رو با کسانیکه چادر نداشتند می دیدم ، از چادر بیشتر بدم می اومد. این دوسال با هر سختی که بود،گذشت. دوره پیش دانشگاهی هم چون تو مدرسه چادر اجباری نبود، من هم چادر سر نمیکردم. گرچه ظاهرم ساده و محجبه بود اما علاقه ای به چادر نداشتم.

یکسال بعد از این ماجرا پشت کنکوری شدم و برای درس خوندن به کتابخونه محله مون می رفتم.

موقع اذان ، 45 دقیقه سالنِ مطالعه ی کتابخونه تعطیل میشد. اکثر بچه ها تو این مدت به مسجد کنار کتابخونه میرفتن.من هم در این فاصله تو مسجد نمازم رو میخوندم.خانمهایی که توی مسجد بودن؛ با اخلاق، خوش برخورد، دوست داشتنی و چادری بودن. به خصوص خانم مسنی که اونجا می اومد خیلی مهربون بود و بچه های کتابخونه رو تحویل می گرفت.فکر کنم فقط سواد قرآنی داشت اما یک دنیا مهربونی تو قلبش بود. تو صف نماز که می ایستادم باهام دست میداد و به من لبخند می زد.

یادمه لذت رفتن به مسجد از رفتن به کتابخونه برام بیشتر شده بود.اون سالی که پشت کنکور موندم، مسجد اولین و بهترین دانشگاه و خاطره من بود. بعضی وقتها تو یه سری از کلاسهای مسجد هم شرکت می کردم.

یه روز که از کتابخونه برگشتم به خونه، تلویزیون روشن بود و صحبتهای خانم آرین(که چادری شده بود و از آمریکا اومده بود ) ، توجه منو به خودش جلب کرد.خصوصا این جمله اش که  : "چادر تاج بندگی منه ! " .از سختی های انتخابش میگفت و از توکلش به خدا.

انگار همه چیز داشت دست به دست هم میداد تا من ایمانم رو نسبت به پوشیدن چادر راسخ تر کنم.  یکسال قبل از رفتن به دانشگاه چادر رو به عنوان پوشش خودم انتخاب کردم و برای این انتخاب تو دوره ی دانشگاه سختی هایی داشتم. اما به یاری خدا این سختی ها برام لذت بخش بود.چرا که پوششم حجاب برتر بود و تاج بندگی من! اگر خدا قبول کنه ...

انشاالله که همگی مون عاقبت به خیر بشیم ..

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۷ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خدا! اما نه آن خدایی که قبلا می شناختم

chadoriha-mini-(74)

چرا چادری شدم؟! سوالی ست که این روزها ذهنم را مشغول کرده و باعث شده تا خاطرات هفت سال پیش را دوباره بازیابی کنم.

قبل از اینکه دانشگاه قبول بشم چادری نبودم اما احساس میکردم با مانتو حجابم کامل است. سالی که دانشگاه قبول شدم با خودم قرار گذاشتم با چادر بروم دانشگاه. خب همین کار را هم کردم اما چادرم فقط در مسیر رفت و آمد بود و در دانشگاه و سرکلاس نمی پوشیدم.

از همون ترم اول توی بسیج رفت و آمد داشتم. بچه های بسیج فکر می کردند کلا چادری هستم. ترم اول به همین منوال گذشت اما ترم دوم تصمیم گرفتم چادر سر نکنم و با مانتو به دانشگاه بروم.

برای بچه های هم کلاسیم این تغییر زیاد محسوس نبود اما هیچ وقت اولین روزی که بدون چادر به دفتر بسیج رفتم را فراموش نمی کنم؛ همه ی بچه ها که تقریبا با هم دوست شده بودیم با تعجب نگاهم کردند. بعضی ها هم گفتند چی شده کشف حجاب کردی؟ منم به یکیشون گفتم : با مانتو هم میشه بسیجی بود ، بسیجی بودن که به چادر نیست...

زمان به همین شکل می گذشت تااینکه اسفندماه سال 86 با بچه های دانشگاه رفتیم جنوب؛ به اون سرزمین مقدس و پاک ، به کربلای ایران که لحظه لحظه اش خوب یادم هست...

من فقط به یک سفر زیارتی نرفته بودم به سفر معرفت و شناخت رفتم در اون سفر خدا یکی از بنده های خوبش رو به عنوان روحانی کاروان همراه ما کرد.

او برای ما از خدا گفت، نه خدایی که من تا اون لحظه می شناختم، از خدایی گفت که عاشق است، که دلتنگ است برای بنده هایش، از وجود یک رابطه ی محبت آمیز ، از ذات یزدانش گفت، از عظمتش، از عطوفتش، از قدرتش و ...

دنیا برایم شکل دیگری شده بود، دلم می خواست لحظه لحظه ی عمرم، نفس کشیدنم، خوابیدنم، همه و همه خاص خاص برای او باشد. دوستش داشتم و دارم، علاقه و عشقی که تاکنون احساس نکرده بودم...

اون سفر توی زندگی من و چندتا از دوستانم سرآغاز پرواز بود...

بعد از آن زندگی ام تغییر کرد، احساس کردم می بایست فونداسیون فکری و عقیدتی ام را از اول بسازم.

سعی کردم تمام رفتار و گفتار و کردارم مطابق خواستش باشد. هرچه من به سوی او می رفتم و می روم، او نیز خودش را بیشتر نشانم می داد و می دهد در لحظات نابی از شبانه روز که اوج یک رابطه عاشقانه است...

بعد دیدم این خالق مهربانم در قرآنش آن هم در سوره ی نورش از اندازه ی حجاب گفته است و همین برایم کافی بود...

دیگر چادر برایم آن چادر قبلی نبود وسیله ای بود که لبخند رضایت معبودم و معشوقم را با خود به دنبال داشت.

با عشق چادر می پوشیدم لذتی می بردم که قبل از آن وجود نداشت، احساس می کردم هم خدا راضی است و هم یگانه حجت او در زمان ما، صاحب ما امام زمان(عج) ما در میان این همه هیاهوی شهر و ناآرامی و بی حجابی و ... خیالش از من راحت است.

وقتی با چادر بیرون می روم و دست رد به سینه ی بددلان و نامحرمانی می زنم که با چشمان هوسران به انسان ها می نگرند، وقتی هیچ دیده ای را به خودم جلب نمیکنم وقتی آرامش خانواده ای را خواسته یا ناخواسته بر هم نمی زنم احساس آرامش می کنم.

از آن تصمیم تا به امروز چادرم - این هدیه ی آسمانی را - ترک نکرده ام، سعی کردم الگو باشم با اخلاق و رفتار و البته با نوع پوششم که همیشه مرتب و آراسته باشد و آراستگی همراه سادگی و حفظ حدود خداوند

سعی کردم از گناهان مثل غیبت و تهمت و بددلی و مسخره کردن و ... دوری کنم و خود را پاک نگه دارم تا باطنم با ظاهر چادری ام بخواند.

خدا را شکر بعد از چادری شدن من سه خواهر دیگرم نیز چادری شده اند و من از این بابت همیشه خدا را شکر میکنم.

در پایان این را بگویم که دنیا صحنه ی آمدن و رفتن ماست. چه خوب است لحظه ای از رضایتش جدا نشویم و با امید و توکل به او در لحظات سخت و دشوار زندگی با بندگی قدم برداریم و به عنایش امیدوار باشیم.

یا حق

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۴ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برکت اردوی جنوب و همنشینی با شهدا

chadoriha-mini (59)
سلام به همسنگری های عزیز واقعا دستتون درد نکنه به خاطر این طرح قشنگ
داستان چادری شدن من از جمله داستانهای شیرین کاری های شهداست...
من در خانواده مذهبی بزرگ شدم و عشق به چادر از ابتدا در وجود من بود از اواسط دبستان چادر یار من شد ولی با ورود به دوران بلوغ و شور نوجوانی پوشیدن چادر من میشه گفت یکی بود چندتا نبود شده بود طوری که خودم هم نمیدونستم چیکار میکنم
ولی خداوند به من عنایت داشت و با ورود به دانشگاه تحولاتی در من رخ داد البته قبل از دانشگاه نیز حجاب برای من خیلی مهم بود.
رفتن به اردوی جنوب در دوران دانشجویی و برکات همنشینی با شهدا من رو بی نصیب نذاشت و با بستن عهدی با شهدا و کمک و یاری خداوند من نیز به جماعت چادری ها پیوستم.
اولین روزی که چادر را در دانشگاه پوشیدم خیلی روز قشنگی برای من بود.
من در پیاده روی جلوی دانشکده به سمت آنجا میرفتم که گروهی از دوستان ترم بالایی رو دیدم که همگی خندان به سمت من آمدند و پوشیدن چادرم را به من تبریک گفتند و ابراز خوشحالی کردند و من با خوشحالی و کمال اعتماد به نفس وارد دانشکده شدم.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۱ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چادرم رو مدیون امام رضام

chadoriha-mini (40)

سلام

ماجرای چادری شدن من برمیگرده به دوران دانشگاهم.

تاجایی که یادم میادخیلی چادر رو دوست داشتم اما هیچ وقت سرم نمیکردم علتش رو درست نمیدونم شاید گمون میکردم هنوز وقت هست.

خوانوادم مذهبی هستن ولی هیچ وقت مجبورم نکردند که باید چادر سرکنم من هم حجاب داشتم ولی در حد مانتو حتی موهام رو حساس بودم که بیرون نیاد.

خیلی امروز فردا می کردم واسه چادر سرکردنم تا اینکه یه شب مادر خواب آقام علی بن موسی الرضا رو میبینن که اومدن خونه ما و تو دستشون تعدادی پارچه مشکی بود به مادر میگن این هارو بدید به زهرا تنش کنه.

اینجور که مادر میگن از پارچه ها یکیش یه ردای بلند مشکی بوده و یکیش هم مثل مقنعه بوده ظاهرا.پوششی شبیه به خانم های عرب. تعبیر من و مادر از ردای بلند مشکی همون چادر بود .شاید که حجاب من و چادرم هدیه اقام علی بن موسی الرضا بوده.خیلی دوسش دارم .

از همون شب که مادر خواب رو دیدند من یادمه ترم اول دانشگاه بودم - بهمن ماه 1384 - که تصمیم گرفتم چادر سرکنم .حس می کنم حجاب من سیر صعودی داشته چون هرچی از اون زمان گذشت حجاب من کاملتر شد و نسبت به چادرم و حجابم حساس تر شدم و هرلحظه که میگذره اصلا دلم نمی خواد ازش جدا بشم.

الان به اعتقادی رسیدم که اگر هزار بار بمیرم و زنده بشم بمیرم و زنده بشم دست از حجابم برنمیدارم چون خیلی باهاش مانوسم و هرچه دارم از اون دارم چون مسیر زندگیم رو به رشد رسوند الان هم ترم اول حوزه هستم. خلاصه چادر تاج بندگیم شده. در کل بگم که حجابم رو مدیون اقا هستم . اقاجون ممنون که دستمو گرفتی و نور رو بهم نشون دادی

یا علی

۱۸ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلایل عقلی و قلبی

chadoriha-mini-(73)

به نام مهربانترین

تو یک خانواده معمولی زندگی میکنم از هر نظر...

نوجوان هستم 16 ساله و گاهی برای زیارت چادر به سر میکردم..

داستان از اونجا شروع شد که با دوستانی ارتباط پیدا کردم که مذهبی بودن و همه چادری، از چادرشون میگفتن از ارامشی که باهاش دارن از اینکه متلک نمیشنون یا جنس متلک ها فرق میکنه .از این که دیگه مزاحمت معنایی نداره از اینکه به گفته ی یک شهید عزیزی سیاهی چادرشون واسه دشمن ترسناک تر هست تا سرخیه خون شهداست...از اینکه چادر هدیه فاطمه زهراست به دختران واسه اسمانی شدن روی زمین، از  کلمه جلباب توی قران که همون چادره...این هارو که شنیدم دیگه حرفی نداشتم واسه گفتن ...

توی ماه رمضون سال قبل یه روز امتحانی پوشیده بودم و دیدم خیلی سخته ..به خدا گفتم شرمنده من بمیرررررم هم نمیتونم بپوشم.اما از اوایل ماه محرم بود که نمیدونم چی شد که این بال های سیاهرنگ دیگه از سرم پایین نیومد...

وقتی میپوشمش فکر میکنم دارم رو ابرا تو اسمون راه میرم...وقتی همه با اخم و ادا بهم نیگاه میکنن علاقم به چادر بیشتر میشه. دیگه شده ناموسم...راستی به تولدش نزدیکم..دعا کنید لایقش شم..

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۱۲ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نکند تو را خواب ببرد و حجابت را آمریکا

chadoriha-mini (53)
مارتین ایندیک محقق آمریکایی و یکی از مقامات بلند پایه آمریکایی:
هر زن محجبه در کوی و برزن ایران،به منزله پرچم جمهوری اسلامی است لذا ما برای براندازی این نظام باید این حجاب را سست کنیم .
دیگر وقت آن نیست که دانشجویان را به خیابان ها بکشانیم، بلکه باید حجاب را از سر زنان برداشت و از این طریق می توان نظام اسلامی ایران را نابود کرد
چقدر چفیه ها خونی شد تا چادری خاکی نشود
فقط با دوست می توان قهر کرد، غریبه ناز ما را نمی کشد
نکند تو را خواب ببرد و حجابت را آمریکا ...
۰۹ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۱ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نمایش ایام فاطمیه

4
بسم الله الرحمن الرحیم
تو خانواده ما، فقط دو تا از دختر خاله هام چادری بودن.منم خیلی دوستشون داشتم.
کلاس چهارم که بودم به مامانم گفتم که می خوام چادری بشم.مامانم گفت: به شرطی برات چادر می خرم که حتما سر کنی، اگه بخوای یه وقتایی سرت نکنی، نمیخرم.
منم قول دادم که حتما سر میکنم.اما وقتی سرم کردم پشیمون شدم! خیلی برام سخت و دست و پا گیر بود. از متلکای اطرافیانم بی بهره نبودم. بعضی وقتا که چشم مامانمو دور میدیدم چادر رو در میاوردم.
تا اینکه رفتم دبیرستان. داداشم عضو بسیج شده بود به منم گفت تو هم برو بسیج عضو شو . من دوست نداشتم با اکراه قبول کردم اما کم کم ازشون خوشم اومد و باهاشون دوست شدم.
سال دوم دبیرستان بودم که قرار شد دخترها یه نمایش برای ایام فاطمیه آماده کنن.
کارگردان از بچه ها تست گرفته بود ولی هنوز بازیگر نقش حضرت زهرا سلام الله علیها رو پیدا نکرده بود.
همون روزا بود که امتحانا تموم شده بود و کارنامه گرفته بودم رفتم یه سری به بچه ها بزنم.
همین که وارد شدم خانم کارگردان گفت تو برای این نقش خیلی خوبی اما من قبول نکردم و گفتم نمیتونم.
گفت: تو که نمیخوای دیالوگ بگی. یه پوشیه رو صورتت می اندازی و فقط حرکت داری.از اون اصرار و از من انکار. دیگه بچه ها واسطه شدن و من تست دادم و قبول شدم.
نمایش خیلی سخت بود. یک ماه، 5ـ6 ساعت تمرین می کردیم خیلی مشکلاتمون زیاد بود. مکان مناسب برای تمرین نداشتیم، مسئولای سالنی که اجاره کرده بودیم همکاری نمی کردن، نور و دکور واتاق فرمان هیچ کدوم آماده نبود.اما همه چیزو خود حضرت زهرا درست کردند.
اونایی که خبری از محتوای نمایش نداشتن میگفتن کسی نمیاد نمایش شما رو نگاه کنن انقدر خودتونو خسته نکنید، روز نمایش خودمون هم باورمون نمیشد تو سالن 400 نفری، 500 نفر به زور جا شده بودن.
دیالوگ نداشتیم، ذکر مصیبت بود و نور و حرکت.نمایش با رحلت پیامبر(ص) شروع میشد و دسیسه سقیفه. بعد آتش زدن در خونه و به زور بردن حضرت علی(ع). سر صحنه کوچه و کتک خورن حضرت زهرا
همه شیون میکردن، پسر بچه ای که نقش امام حسن (ع) رو بازی می کرد، گریه می کرد چسبیده بود به من مجبور شدن واقعا کتکش بزنن تا زمین بخوره. بعد از اون صحنه مریضی و شهادت خانم بود و دختر بچه ای که دنبال تابوت می دوید. بازیگرای نقش منفی از بس گریه کرده بودن حالشون بد بود، حال من که  از همه بدتر بود.
خلاصه بعد از اون یک ماه که نقش خانم رو بازی کردم خیلی ازشون خجالت کشیدم. حتی چادر سر کردنم تا قبل از اون با منت بود. وقتی دیدم چطور به خانم بی احترامی کردن و حقشونو خوردن و آزارشون دادن شرمنده شون شدم.
بعد از نمایش یه محبت عجیبی به چادرم پیدا کردم. دیگه با علاقه چادر سرم کردم هنوز همون اشتیاق رو دارم. هر مراسمی که همه جلو نامحرم بی حجاب بودن من چادر رنگی سر کردم و بهش افتخار کردم و مطمئن بودم از همه پوشش بهتری دارم.
محبت به چادرم رو از حضرت زهرا سلام الله علیها دارم و از خودشون می خوام که همیشه گرمای این عشق رو تو دل من حفظ کنن.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۹ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برادرم نگاهت

bPRnB
برادر عزیز.
شمایی که پشت هم داد میزنی میگی خواهرم حجابتــ
شمایی که دم به ثانیه میگی دختر پاک اینه دختر پاک اونه
شمایی که میگی دختر باید چطوری لباس بپوشه
شمایی که میگی چی برا یه دختر چادری خوبه
آره با خود شمام..
برادرم مرد و مردونه یه قولی بهم میدی؟!!
قول میدی که من حجابم درست بود نگاه بد بهم نندازی؟!
قول میدی تو هم نگاهتو کنترل کنی؟!
قول میدی گوش دوستایی که بد به من نگا میکنن بپیچونی؟!
قول میدی اگه من حجابم فاطمی (س)شد شما هم علی(ع) بشی؟!
قول میگی اول خودت یه تکونی به خودت بدی بعد به خواهرت؟!
آره؟؟!!
نگفتی؟؟!!
قول میدی؟؟!!
۰۶ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

وقتی فاطمی شدم

chadoriha-mini (33)

از چادر که پرسیدی کلی فکر کردم ! تا جایی که یادم می آمد،همیشه من بودم و چادرم.

شاید تعجب کنی، ولی باور کن کمتر از 7 سال داشتم که بر سرم نگین خدایی شدن بود.

شاید فکر کنی مادر به زور چادر به سرم می کشید و مرا با خود بیرون می برد، نه !

چادر دوستـــــــــ  من بود. مادر میگفت، کودکی هایم زیبا بود..

میگفت: " وقتی کوچکتر بودی، چادر را که سر میکردی (هیچ)، رو هم میگرفتی! "

میگفت: " با چادرِ که رو گرفته بودی، زن همسایه کلی تو را ناز می کرد و قربان صدقه ات میرفت ..."

میگفت: "چادری برایت دوخته بودم که جای دست داشت، تا تو راحت باشی "

میگفت: "هروقت بیرون می رفتم، برایت هدیه ای می خریدم، محض چادر سرکردنت "
فکر کن تو چطور همیشه لباس می پوشی و بیرون می روی، اگر نپوشی انگار چیزی کم داری،حس من هم نسبت به چادر اینطور بود .

خیلی از دوستانم چادری به سر نداشتند . با هم مدرسه می رفتیم ، می خندیدیم، بازی می کردیم. آنها با مانتوی مدرسه بودند و من اضافه بر آن مانتو، یک برگ از حریم یاس با خود داشتم.
سالها چادر سر کردم، مثل همه چادری ها، اما همیشه مقنعه ام جلوتر از چادر بود .

بعضی از دوستان، منکر این کارم بودند اما برایم دشوار بود و دوست هم نداشتم چادر را جلوتر از مقنعه یا روسری بگذارم.
چندسال قبل با دوستانم رفته بودیم مشهد، یکبار به حریم رضوی که رسیدیم در نزدیکی ضریح نشستم و لب به دعا گشودم.. کش چادر را برداشتم تا راحت تر حس بگیرم ...

  ساعتی گذشت و موعد قرار با دوستان رسید.سر را بلند کرده و قدی راست کردم، چند قدمی رفتم. به جایی رسیدم که در تیررس آقایان هم بود.کش چادر را رها کردم و مثل بعضی چادری ها،  چادر را جلوتر کشیدم  و چند لحظه ای رو گرفتم.با نگاهم به دنبال دوستان بودم..
احساس کردم چقدر آرام تر از همیشه ام.شاید چادر چند سانتی جلوتر آمده بود اما دلم به قدر دریا آرامش یافته بود. دیگر دلم نیامد آن آرامش (بیشتر) را از دست بدهم ...

بعدها برخی میگفتند "بهت نمیاد"، "زشت شدی" ،

 حرفهاشان مهم نبود.به آنچه می خواستم رسیده بودم و می دانستم اینطور که باشم خدا راضی تر است..چرا؟ چون اگر بطور اتفاقی، پایم روی چادر می رفت و چادر عقب تر می رفت، دیگر موهایم دیده نمی شد
حالا بیشتر عطر حریم یاس را حس می کنم ؛  دیگر _خدا را شکر _  برایم رضایت خدا از هر بنی بشری ارزشمندتر است ..

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۳۰ آذر ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب مادر پاکی ها

۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۱:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک دوست خوب!

13687199364

ماجرای چادری شدن من اینجوری بود:

تو خانواده ای بزرگ شدم که حتی یه نفر هم چادری نبود.کلا حجاب اصلا اهمیتی نداشت.کسی از اهل خانواده جلو نامحرم روسری سر نمیکرد چه برسه به چادر.تو دبیرستان مقنعه به زور سرم بود چه برسه به چادر.تمام دوستام هم از اون افراد غیر محجبه بودن.

سالها گذشت و قبول شدم دانشگاه. اونم شیراز. دور از تهران. پدرم اصلا با خونه گرفتن موافق نبود و گفت باید برم خوابگاه.از اتاق تک و راحت ناگهان رفتم به اتاق چهار نفره خوابگاه.

اتاقی که افتادم هر سه تا هم اتاقیم چادری بودن.گذشت و اولا باهاشون بودن برام سخت بود و حتی سعی کردم اتاقمو عوض کنم. ولی نشد. مجبور شدم دوست بشم و با یکیشون که اهل ساری بود به اسم لیلا دوست صمیمی شدم.

منو خیلی دوست داشت و دائم تشویقم میکرد که مقنعه ام رو جلوتر بیارم و کمتر آرایش کنم.

گذشت و تولدم رسید.برام یه چادر ملی خرید.خیلی بهم اصرار میکرد سر کنم.ولی هرچی اصرار میکرد من میگفتم خجالت میکشم.با این قیافه یهو چادری بشم.

تا یکروز رفتیم آرامگاه حافظ.بهم گفت اونجا سرم کنم که کسی منو نمیشناسه.نمیدونم چی شد ولی حس کردم اصلا سخت نیست چادر گذاشتن.اتفاقا کیف میداد.

خلاصه هر بار که میرفتیم بیرون کلی منو تشویق میکرد که با چادر بیام و بدم نمیومد چادر بذارم.

تا یکروز بهم پیشنهاد کرد تو خوابگاه که داریم میریم چادر بذارم وعکس العمل بچه ها رو ببینم.کلا برخورد بچه ها اکثرا خوب بود.حتی غیر چادری ها هم میگفتن چادر بهم میاد.تصمیم گرفتم با چادر برم دانشگاه و شدم یه دختر چادری.

ولی اگه میخواستم یه دختر وافعا چادری شم باید تو شهرم و پیش آشنایانم هم چادری میشدم که خیلی سخت بود.

لیلا بهم پیشنهادی داد که خیلی جالب بود. وقتی مادرم از شهرمون اومد پیشم من و لیلا با چادر رفتیم استقبالشون.

مامانم واقعا متعجب بود.جلو لیلا چیزی نگفت فقط گفت از مراسم مذهبی اومدیم ؟اما لیلا گفت نه پوششمون اینه.

تو اون چند روزی که مادرم پیشم بود کلی با من صحبت کرد که منصرف شم ولی من و لیلا با دلیل و استدلال گفتیم که چرا چادری هستیم و مادرم مجبور شد منو قبول کنه به چادرم.

الان واقعا از تصمیمم راضیم و فکر میکنم این خواست خدا بود که دانشگاه شیراز قبول شم و برم خوابگاه و بشم یه دختر چادری.

۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۱:۱۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

به بهانه سوره نصر

chadoriha-mini (69)
تقدیم به همه خواهرانم:
جنگ که تمام شد، تازه جنگ شروع شد....
همه آمدند و همه کینه ها و عقده هایشان را هم آوردند که مبادا خوشی فتح و نصرت الهی به دل کسی بچسبد.
بعضی ها آوردند، بعضی ها کم آوردند، خیلی ها هم نیاوردند....
خواهرانم اما خوب فهمیده بودند شرایط جنگی بعد از جنگ را، همین هم بود که لباس جنگ را بر میخ غفلت و آسایش آویزان نکردند و سنگر خود را خاکریز به خاکریز به دوش کشیدند.
آنقدر کار جدی بود که حتی کوتاه شدن ریش برادرانشان هم باعث نشد که از بلندای حجابشان کوتاه بیایند. خدا پدرشان را بیامرزد که خوشی بعد از پیروزی آنقدر شنگولشان نکرد که بی خیال جنگ و جهاد و شهیدپروری شوند.

جواد مذحجی

۲۱ آذر ۹۲ ، ۲۰:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یکی از بهترین خاطره های زندگیم

Untitled-1g

به درخواست خیلی از دوستان ماجرای چادری شدنمو براتون می نویسم که یکی از بهترین خاطره های زندگیم هستش به امید روزی که همه ی دختران لذت واقعی حجاب رو حس کنن.

تو خانواده ای بزرگ شدم که حجاب و پوشش معنی و احترام خاصی داشت ولی پدرم اصلا یک بار هم به ما در مورد حجابمان تذکر نداده بود که حتما چادر سر کنیم ولی حجابمون رو با مانتو روسری رعایت می کردیم یادمه یه روز یکی از فامیلامون بهم گفت دیگه وقتشه چادر سرت کنی معنی حرفشو نفهمیدم و ترش کردم متوجه ترش کردنم شد و گفت الانم نکنی ازدواج کردی به زور چادر سرت می کنن حسابی حرصم گرفته بود گفتم من اینطوری راحتم و اصلا ازدواج هم نمی کنم .(جو گرفته بود شما باور نکنین )

کلاس سوم راهنمایی بودم که برا سفر جنوب ثبت نام کردیم و بهمون گفته بودن حتما چادر همراه داشته باشیم اولین اردوی خارج از استانی بود که من و رها خواهرم ثبت نام کرده بودیم .

اردویی که مسر زندگیمان را عوض کرد و خداوند به وسیله ی شهدا لذت شیرین خیلی از خوبی هایش را به ما چشانید .

وقتی برای بار اول تو یه جو کاملا بسیجی قرار گرفته بودم یه حس خوبی داشتم

یادش بخیر دو تا از دختر عموهام هم باهامون بودن که هممنون قبل از رفتن مانتویی بودیم .

خیلی بهمون خوش گذشت و من هم که دیگه معروف شده بودم حسابی .

از بس شلوغی می کردم بر عکس رها که خیلی آرومه من روحیه ام اصلا حس آرامی به خودش ندیده

شعر هایی که از شهدا و امام زمان می خوندیم .کجائید ای شهیدان خدایی ................

محافل خاطرات شهدا مناطق عملیاتی شب های خاطرات و سخنرانی ها مداحی ها همگی برایم تازگی داشت چقدر کم می دونستم نه هیچی نمی دونستم نگاه هم تغییر کرده بود روشن شده بود .

لذت چادر سر کردن برایم عجیب شیرین بود وااااااااای خدایا شکرت . 

پادگان شهید باکری شلمچه فکه طلائیه تا که رسیدیم به سوسنگرد شهر چمران .

همگی جمع شده بودیم و از شهدا برامون می گفتن اخرهای سفر بود نباید دست خالی بر می گشتم باید یه سوغاتی معنوی با خودم میوردم که همه ی عمرم با هام باشه یه جمله یه یادگاری 

نمی دونم عجیب تو خودم بود از چمران برامون صحبت می کردن حسن ختام سخنان سخنران :

زینب هایی که دارین بر می گردین به شهرهای پر از گناهتان شهرهایی که گاهی همه چی یادتون می ره نذارین حس شهدا از بین بره چنگ توسل بهشون بزنین جواب می دن .شما ها رسالت زینب به دوش دارین جاهایی که دیدین کربلای ایران بود برگردین به مدرسه هاتون به شهرتون به محیط های اجتماعی تان اما رسالتتان یادتان نرود شهدا کار حسینی کردن حالا شما باید کار زینبی بکنین .چادرهای شما نشانه ی پرچم وعفت زینب و زهرا (س) هست اگر رسالتتان از یاد برود کربلا در کربلا می ماند .اشک می ریختم مانده بودم فقط اشک .امانم بریده شده بود در خودم نبودم حس سبکی داشتم توسل کردم ازشون کمک خواستم .

«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادر سیاهتان و تقوایتان می‏کشید.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل‏ حجاب دشمن را می‏بینی و دشمن تو را نمی‏بیند.»

(سردار شهید رحیم آنجفی)

برگشتیم به شهرهای پر از گناهمان .
حال و هوای  عجیبی داشتم وقتی تصمیم خودمو که می خوامو که چادری بشم رو با پدر و مادرم در میان گذاشتم
با مخالفت شدیدشون روبرو شدم پدرم به چادر خیلی احترام می گزاره من فکر  می کردم  الان هردوشون از ذوق غش می کنن ولی وقتی مخالفتشونو دیدم  حسابی شاکی شدم .
پدرم بهم گفت دخترم  تو الان احساساتی شدی و با احساست  تصمیم میگیری هر وقت به چادر ایمان اوردی اونوقت بسم الله و الا فردا یکی یه مسئله ی گفت و به دل شما هم ننشست میای میگی دیگه چادر سر نمی کنی ولی اگه ایمان بیاری بزرگترین توهین ها هم برات هیچ ارزش و اهمییتی نخواهد داشت .
دوباره مونده بودم ولی من ایمان اورده بودم باورش داشتم  عاشق چادر شده بودم .
یک سال گذشت و من سال اول دبیرستان رو با چادر کهنه می رفتم مدرسه البته تو این یکسال هم گاهی سرم می کردم و گاهی نه ولی با رفتن به اردوی طرح ولایت به قول پدرم ایمانم به یقین تبدیل شد ولی پدرم هنوز باورم نکرده بود و حرف  های مرا احساسات تلقی می کرد .
ولی من با همان چادر کهنه ای که بارها توسط خیلی ها مسخره شدم می رفتم حتی ناظم مدسه ایمان که با دخترش هم همکلاسی بودم حسابی به چادر سر کردن من می خندید ولی هیچ ارزشی برایم نداشت وقتی حس می کردم که چقدر امام زمانم از من راضیه .
پدرم وقتی عزم وایمان منو به چادر دید عید همون سال برام یه چادر خوشگل خریده بود جالب هم این بود که وقتی چادر سرم کردم برای اولین بار براش زودی کش دوختم و طوری سر می کردم که ابروهام هم مشخص نبود رو هم می گرفتم .
چادر و حجابم  به من شخصیتی دیگر بخشیدن دیگه شده بودم یه بچه بسجی و عشق شهدا .
یادش بخیر چه روزهای زیبایی بود چادر حجابم و باعث خیلی از برکت ها در زندگیم شد آشنایی با اتحادیه ی انجمن های اسلامی دانش آموزان بسیج دانش آموزی دیدار مقام معظم رهبری . اردوی میثاق مقدس مشهد وبزرگترین برکت زندگی ام هم داشتن همسری خوب و مهربان بود که این را هم مدیون شهدا هستم .
امیدوارم روزی برسه که اونایی که آرزوی خوب پوشیدن و پوشش خوب رو دارن به آرزوشون برسن و دل امام زمانشو شاد کنن.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۱ آذر ۹۲ ، ۲۰:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تاکتیک دشمن!

chadoriha-mini (13)
مارتین ایندیک سقیر سابق آمریکا در اسرائیل:
دیگر وقت آن نیست که دانشجویان را به خیابان ها بکشانیم؛
بلکه باید چادر را از سر زنان برداشت و از این طریق می توان نظام اسلامی ایران را سرنگون کرد.
۱۸ آذر ۹۲ ، ۱۴:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

رنگ مشکی کریه است....

chadoriha-mini (56)
نمے دانم چطور رنـــــگ چادر مشکــــےِ من مکروه است....
اما رنگـــ خط چشـــم هایت
که از دور مشکــے بودنش را داد می زند مکروه نیست؟؟
چطور رنگ خانه ے کعبه را وقتے از تلویزیون میبینے و محو تماشایش می شوی،افسرده ات نمی کند...؟؟
اما چادر مشکےِ من افسرده ات می کند...
نمیدانم چطور آرایش های جیغ و غلیــــــظ برنزه
سیاهےِ مژه هاےِ ریمیل خورده و چندش آور خشک شده مثل پاهاےِ عنکبوت ،چشمت را نمے زند...؟؟؟
اما چادر مشکےِ من چشمانت را می زند...
نمے دانم...
دلیل این همه تناقض در گفتار و رفتارت را نمیدانم..
۱۸ آذر ۹۲ ، ۱۴:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

امر به معروف یک شهید

chadoriha-mini (60)

خرداد سال 60 بود هر روز منتظر خبری تازه بودیم از جبهه از عملیاتها
هر روز شاهد تشییع پیکر تعدادی از بهترین فرزندان غیور این مملکت بودیم و تنها کاری که از دست ما برمی آمد این بود که هرکجا امکان کمک به جبهه برای دختران وجود داشت حاضر شویم.
پیام شهدا را "که خواهرم چادر سیاه تو بیشتر از خون سرخ من دشمن را می ترساند  "با جان و دل شنیده بودیم و سعی میکردیم این پیام را به همه ی دختران  سرزمینمان برسانیم

معصومه دوست بسیار خوب و ساده ی من که در مدرسه و کلاس هم بودیم نسبت به حجاب خود تقیدی نداشت، بارها و بارها با او صحبت کردم که چادر بپوشد اما گوش نمی داد

فصل امتحانات بود ناگهان معصومه را دیدم که با رنگ پریده و صدای لرزان وارد مدرسه شد
از او سوال کردم چه اتفاقی افتاده؟
گفت الان که از میدان شهدا به سمت مدرسه می آمدم تشییع جنازه ی یک شهید بود من هم چند قدمی خواستم در تشییع جنازه ی شهید شرکت کنم
ناگهان آقایی از میان جمعیت بیرون آمد و گفت: خواهرم چرا حجابت را رعایت نمی کنی اینها به خاطر ما و آسایش ما و دین ما مثل گل پر پر شده اند چرا این طور در خیابان ظاهر می شوید؟ خلاصه معصومه خیلی تحت تاثیر آن آقا قرار گرفته بود
امتحانات خرداد ماه گذشت در تابستان هم خبری از هم نداشتیم
مهرماه در حیاط مدرسه منتظر آمدن دوستانم بودم که ناگهان دیدم معصومه با یک چادر مشکی و حجاب کامل وارد مدرسه شد
از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم او را در آغوش گرفتم و به خاطر حجابش به او تبریک گفتم و پرسیدم: چه شد هرچه ما گفتیم تو چادر نپوشیدی حالا چه اتفاقی افتاده؟
بعد از ساعتی که کنار هم بودیم بالاخره معصومه در مورد دلیل چادری شدنش صحبت کرد: یادته اون روز که امتحان داشتیم گفتم آقایی به من تذکر داد برای حجابم؟
گفتم: بله
ادامه داد: تابستان یک روز رفته بودم مزار شهدا، همین طور که بین قبور شهدا قدم می زدم چشمم به عکس همان آقا افتاد که در ردیف اول قطعه ی سوم در قبری ارام خفته بود و به خیل شهدا پیوسته بود گویا آن لحظه تمام وجودم را به آتش کشیدند و شرمنده تمام شهدا شدم و تصمیم گرفتم به حرمت شهدا چادر بپوشم و محافظ حجابم باشم.
امر به معروف آن شهید چه اثری بر قلب دوست من گدذاشته بود شاید آن روز که به خاطر خدا امر به معروف کرده بود نمی دانست که کلام او چقدر تاثیرگذار یم شود چرا که او هم مثل همه ی شهدا خود را مکلف به این امر کرده بود نه به نتیجه.
مشتاقانه منتظر پنج شنبه و رفتن به میعادگاه بچه های حزب الله ؟؛ مزار شهدا بودم تا با معصومه به آنجا رفتیم
نورانیت آن شهید آنقدر ما را مجذوب کرد که ساعت ها کنار مزارش نشستیم و با او حرف زدیم
سالها از آن ماجرامی گذرد و هنوز هرهفته که برای زیارت اهل قبور می رویم خاطره شهید محمد نوربهشت ما را به کنار مزارش م یکشاند و به یاد آن روزها اشکمان را جاری می کند
خواهر این شهید که سالها بعد با ایشان همکار شدم می گفت از این خاطره ها از زندگی محمد برای ما زیاد نقل میکنند
راستی معصومه کاملا مسیر زندگی اش عوض شد با یک اقای بسیار مذهبی ازدواج کرد و الان یک خانواده ی نورانی و فرزندان صالحی دارد و زندگی بسیار پربرکتی نصیب او شده است
ما آن زمان شهدا را به خاک نسپردیم بلکه به یادمان سپردیم و هنوز برای حاجات مادی و معنوی خود به آن پاکان که شاهدان ما هستند متوسل می شویم و از خداوند می خواهیم به حرمت خون پاکشان و صفای قلب و خلوصشان ما را یاری کنند که عبد خوبی برای پروردگار شویم و ان شاء الله صاحب نفس مطمئنه
اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و ممات ممات محمد و ال محمد

۱۸ آذر ۹۲ ، ۱۴:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من یک دختر چادریم

chadoriha-mini (32)
من یک دختر چادریم ...
شاد و پرنشاط ، سرزنده و پرکار
قرآن و نهج البلاغه اگر میخوانم ، رمان و حافظ و بچه های بد شانس هم میخوانم
عاشق پهلوانی های حضرت حیدر اگر هستم ، یک عالمه شعر حماسی از شاهنامه و از سهراب سپهری هم حفظم
پای سجاده ام گریه اگر میکنم ، خنده هایم بین دوستانم هم تماشایی است !
من یک عالمه دوست و رفیق دارم
تابستان ها اگر اردوی جهادی میرویم ، اردوهای تفریحی ام نیز هر هفته پا برجاست ..
ما اگر سخنرانی میرویم ، پارک رفتنمان هم سرجایش است ..
مسجد اگر پاتوق ماست ، باغ و بوستان پاتوق بعدی ماست ..
برای نماز صبح قرار مسجد اگر میگذاریم ، هنوز خورشید نزده از مسجد تا خانه پیاده قدم میزنیم
دعای عهدمان را اگر میخوانیم ، همانجا سفره باز میکنیم و با خنده و شادی صبحانه مان میشود غذا با طعم دعا !
ما اگر چادر سر میکنیم ، نقاش هم هستیم ، خطمان هم خوب است ، حرفهای دخترانه مان سرجایش ، شوخی های دوستانه مان را هم میکنیم ، نمایشگاه و تئاتر هم میرویم ، سینما هم اگر فیلم خوب داشت ..
کوه هم میرویم ، عکس های یادگاری ، فیلم های پر از خنده و شادی ..
کی گفته ما چادری ها ...
من قشنگ تر از دنیای خودمان سراغ ندارم !
دنیای من و این رفیقان با خدایم ، همین هایی که دنبال زندگیشان در کوچه و خیابان نمیگردند ، همین هایی که وقتی دلت را میشکنند تا حلالیت ازت نگیرند ول کن نیستند ، همین هایی که حیاشان را نفروختند ..
۱۱ آذر ۹۲ ، ۱۹:۴۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

همه چادری ها بد نیستند

chadoriha-mini (57)
چآدری هآیی رآ میشنآسی کِه حُرمَت
آن رآ نگه نمیدارند.
بآوَر کُن این قآنع کُنَنده نیست برایِ
"چادر نداشتن ِ تو"
حآل که اینقدر دلسوز ِحریم ِ چادری...
حآل که دلت پاک است
تو حرمت ِ حجآب ِ زهرا (س) را نگه دار...
وَ به هَمه ثابت کُن:
"هَمه ی چآدری هآ بَد نیستند"
۱۱ آذر ۹۲ ، ۱۹:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

و تو گفتی لبیک

4

جلوی آینه میایستم و نگاهی به سرتا پای خود میاندازم. چقدر عوض شده ام!! به چشمانم خیره میشوم ... نه ! تو همانی عوض نشده ای!

ولی چرا دوسال پیش یادت هست؟! وقتی برای آخرین بار تصمیم خودت را گرفتی و چادری که سوغات سفرت بود به سر کردی همان لحظه عوض شدی تغییر کردی و پروانه شدی!

چه روز باشکوهی بود انجمن پروانه ها؟! همایش لبیک 8/8/88 میلاد امام هشتم سالن میلاد!!!

آنروز محض ریا چادر سرت کردی که مثلا به هم کاروانیهایت نشان دهی که تو هم بعد از سفر تغییر کردی، شده ای یک دختر خوب همانی که حضرت زهرا(س) میخواهد!! چه تیپ بچه مثبتها را هم زده بودی! روسری سفیدت زیبایی حجابت را دوچندان کرده بود!

ولی خودت هم میدانستی دروغ میگویی، هم به خودت هم به دوستانت هم به ...! وقتی وسطهای مراسم قطعه هایی از فیلمهای سفرت را نشان دادند ، بقیع ... گنبد سبز ... و کعبه ! چه حالی شدی؟!

برق تو را گرفت انگار ، خشکت زده بود ... به چه فکر میکردی؟! میدانم ،به 21فروردین88، به لحظه ای که برای اولین بار پا در مدینه النبی گذاشتی به اولین نماز صبحت در حرم پیامبرت به روزهای آسمانی و اشکهای زلال و سادگی ای که آنجا داشتی به ختم قرآنهای دسته جمعی روبروی ناودان طلا به قطعه ای از بهشت که داخل مسجدی بود با هزاران ستون، به ستونی که بین آنهمه ستون تک بود ... توبه! نکند آن لحظه که در همایش لبیک آن تصاویر را نشانت میدادند خود را به ستون توبه بستی؟

تو را یک لحظه چه شد که سرخ شدی و اشکهای داغ برگونه لغزاندی؟! نکند داشتی ذوب میشدی در آن فضا؟! بله تو ذوب شدی و دوباره شکل گرفتی !

بعد از پایان مراسم همه بوی خاک باران خورده میدادند و تو هنوز داغ بودی!

بیرون باران میبارید هوا ابری بود و باید به خانه برمیگشتی! چقدر دل کندن از دوستان سخت بود! دوستانی که دوهفته با آنها بودی در یک لحظه با هم حاجی شده بودید! حجاب سمیه شد برایت الگویی تا از فردا ... ولی نه از همان لحظه! بشوی مثل او.

چقدر چادرش را قشنگ سرش میکند و چه حجابی دارد او ... مگر چه فرقی با او داری؟! او هم همان کعبه ای را دیده که تو دیده ای همان بقیعی را زیارت کرده که تو هم زیارت کرده ای و گرد همان خاک غریب به چادر تو هم رسیده بود.نکند چادر او خاکی تر بود؟!چادر خاکی!!چادر خاکی!! پس چه شد که او اینگونه است و تو آنگونه؟!

او شبیه آفرین داستان نائب است و تو ... تو شبیه کدام شخصیت داستان نائب هستی؟ شبیه زهرا ؟ کدامشان ؟ همانی که درفرودگاه کنار مادرش ماند یا همانی که راهی سفر شد و نائب ...؟! خودت خوب میدانی!

چادر خاکی ! یادت هست بعد از برگشت از سفر چه خوابهای عجیبی میدیدی؟! علتش خوب معلوم بود! همه آنها تلنگر بود. نکند دو زاریت کج و کوله بود که نمیگرفتی این خوابها تلنگر است، یادآوریست! ولی نه ...

میدانستی و دو زاریت هم خوب افتاده بود! پس چه مرگت بود که عهد و پیمانی که در خانه خدا با خدا بسته بودی فراموش کردی؟! دوستانت؟! دیدمشان! چه دوستانی هم داشتی! بین آنها فقط تو حجاب مقنعه ات را حفظ میکردی!

روز بعد از رسیدنت از سفر حج وقتی جلوی آینه ایستادی تا چادرت را هم سر کنی چه چیزی مانعت شد که چادر را تا کردی و گذاشتی بین لباسهای احرامت! و دوباره همانی شدی که قبلا بودی! مسئول نهاد رهبری وقتی بدون چادر تو را دید چقدر ناراحت شد!! و آن خوابها ...

خواب آن خانوم را یادت هست؟ همانی که چادری سر کرده بود که تا زانوهایش بود و دامنی گشاد هم به تن داشت و تو فقط نیمرخش را میدیدی! صورتش چشم و ابرو نداشت ... شاید هم چادرش چشمانش را پوشانده بود!! و مدام میگفت چادر کاملترین حجاب است ... چادر کاملترین حجاب است ...

صدایش هنوز در گوشم هست که مدام میگفت چادر کاملترین حجاب است ...

ولی تو نظر دوستانت را مقدم دیدی به سفارش آن خانوم!

فردای همایش لبیک یادت هست؟! صبحش کلی با خودت جنگ داشتی! چه جنگی هم بود! لباسهای دانشگاهت را پوشیدی و جلوی آینه ایستادی ... بعد چادر را بر سر کردی!و پیروز این جنگ تو شدی! چقدر آن لحظه زیبا شده بودی چقدر به تو افتخار میکردم چقدر دوست داشتنی شده بودی! حالا شده بودی هم تیپ سمیه! چقدر از خودت خوشت آمده بود! ولی لحظه ای یاد دوستانت افتادی! بیخیال رفقا ... حالا تو دوستانی داری که بهتر از همه آنها هستند نمونه اش سمیه...آفرین داستان نائب... و نائب شد همدم روز و شبت!

وقتی وارد دانشگاه شدی یادم هست که برای فرار از دست آشناها اصلا سرت را بالا نمیگرفتی ! بدون اینکه به کسی نگاه کنی وارد کلاس شدی و سرجایت نشستی! یکی از همین دوستانت لحظه ای بعد کنارت آمد و با لبخندی گفت سلام حاج خانوم! تحویل نمیگیری؟! تو هم لبخندی زدی و گفتی ببخش حواسم نبود! و دوستت پرسید چادر چرا سرت کردی؟! مانده بودی چه بگویی! سرت را بالا گرفتی و گفتی تصمیم گرفتم از امروز چادری بشم و هردو لبخند زدید!

استادهای جبر و آنالیز ریاضی ات هم تو را حاج خانوم صدا میکردند. با پوشش جدیدی که پیدا کرده بودی بچه بسیجی ها بیشتر تحویلت میگرفتند شاید میخواستند دورو برت باشند تا یه وقت دوستان قبلیت وسوسه ات نکنند! دوستان قبلی یکی یکی ترکت کردند و کمتر محلت میگذاشتند چون با تیپ آنها جور نبودی چون دیگر دوست نداشتی با آنها فست فود بروی و موقع اذان ظهر به جای نماز بروی بوفه دانشکده برای نهار! در عوض دوستان جدیدی پیدا کردی که هم تیپ خودت بودند و همان سال تشویقت کردند که با آنها به اردوی راهیان نور بروی!و اسفند 88 با راهیان نور راهی شدی

.راستی شلمچه که بودی یاد چه افتادی که به خاک آنجا سجده کردی و گریه امانت نمیداد که بلند شوی!

نکند غروب آنجا تو را یاد بقیع میانداخت و چادر خاکیت یاد ... و آنجا بود که مفهوم چادر و چادر خاکی برایت روشنتر شد... آنجا بود که فهمیدی چادر ملی شبهه دارست و تصمیم گرفتی پس از برگشتن از اردو چادر معمولی سرت کنی! خودت هم متوجه شده ای حتما که بعد از چادری شدنت چقدر دنیای اطرافت فرق کرده. تویی که حتی کلاسهای عمومی معارف را سه درمیان شرکت میکردی و علاقه ای به شنیدن حرفهای استاد را نداشتی حالا داری در حوزه علوم اسلامی میخوانی! ببینمت ... حالا باز هم میگویی عوض نشده ای و همانی؟!

این همه تغییر... فقط به لطف چادرت بود.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۸ آبان ۹۲ ، ۱۴:۱۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بهترین الگو

chadoriha-mini-(73)
مرغابی کوچک پا به پای مادر شنا می کرد و تمام کارهایش را تقلید.
فهمیده بود که در این دنیای موّاج باید الگویی داشت تا جان سالم به در برد...
ولی من خیلی از او جلوترم؛ خیلی!
او مادرش را الگو قرار داد و من بهترین مادر دنیا را
کسی که از نابینا هم رو می گرفت
۲۸ آبان ۹۲ ، ۱۴:۰۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

رسم رسوم

رسمِ این دیار این است...
طلب آب کنی تیر سه شعبه نصیبت می شود....


سنگ و نیزه به کنار....
۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۹:۵۵ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
۲۱آبان
عباسِ حسین است

عباسِ حسین است

این کشته فتاده ی با مشک عباسِ حسین است

این جسمِ بی سر و بی دست عباسِ حسین است

این لبِ خشکیده در کنار علقمه که می بینی

عباسِ حسین است، سقای حسین است...

۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۷:۱۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

ماه و آه...

تا بود حرم آرام بود...
تا رفت....
        حرم شد آه....

این است که می گویم ماه و آه
۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۷:۱۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

ماه و خورشید...

ماه را زمین زدند...

خورشید شکست....

۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۷:۱۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

عمود و خیمه...

عمود خیمه عباس را کشید....

               خیمه دل زینب افتاد....

۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۷:۱۱ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

فاصله و تراخی...

هرچه کردم عطف کنم با واو دست عباس را....

فاء می آمد و ثمّ....


۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۷:۱۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

ربط های بی ربط

این سه کلمه چه ارتباطی دارد نمی دانم....

آب....

       نیزه....

                عمود....

۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۷:۰۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

حسرت...

دست در آب برد که بگوید....

به اربابم نرسی حسرت بر دلت می گذارم....

۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۷:۰۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

استاد و شاگرد

سقایی را از حسین ـعلیه السلامـ یاد گرفته بود...

              


پ.ن: صفین، حسین ـعلیه السلامـ سقایی می کرد...ابالفضل شاگردی...

۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۷:۰۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

عباس...

ماه می رود زدستم

             صاحب دلان کجایید؟؟؟


۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۷:۰۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

آب و هوا...

عباس نرو...

          هوا شدیدا بارانی است....

باران نیزه و سنگ.....

۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۴:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کاش...

حاج عباس می خواند....


آن مرد آمد....

          آن مرد با مشک و علم آمد...

                            آن مرد زیر باران آمد...

کاش می آمد...

۲۱ آبان ۹۲ ، ۱۴:۴۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

یادگار اعتکاف

chadoriha-mini (18)

من تو یه خانواده ای بزرگ شدم که از بچگی عنایت و لطف خدا و ائمه رو به روشنی تو زندگیمون دیدم.

از بچگی اهل چادر اینا نبودم ولی یه روز بابام چادر برام خرید و آورد داد به مامانم که واسم بدوزه و بهم گفت دخترم این چادر،  وظیفه من اینکه بهت بگم ببین هر وقت دوست داشتی بذار و هر وقت ناراحتت کرد از سرت بردار.

راستشو بخواین از اینکه از بابا هدیه گرفته بودم خوشحال بودم ولی دوست داشتم یه چیز دیگه بود نه چادر و از اون به بعد بعضی وقتا واسه تنوع سرم میکردم ولی واسه مدرسه سختم بود.

ولی همیشه پوششم طوری بود که مانتو گشاد می پوشیدمو موهامو تو میذاشتم، تا اینکه ۱۹ سالم شد و دائیم اومد دنبالمو منو آورد شمال خونشون، بچه های دائیم زیاد با حجاب میونه ای ندارن، واسه همین جو شمال رومن تاثیر بدی گذاشت و همش میگفت خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.

 تا اینکه داداشم اومد دنبالم و برگشتم به شهر خودمون اونم با چه تیپی!؟ یه مانتوی تنگ با یه روسری کوچک (بهتره بگم لچک) نصف موهام از جلو بیرون بود و نصفش از پشت، بابام منو با اون تیپ دید ولی چیزی نگفت، یه هفته تو شهر خودمون اینجوری گشتم یه بار از یه مرد که همسن بابام بود متلک شنیدم و خیلی ناراحت شدم،

تا اینکه دوستام گفتن که میخوان برن اعتکاف به منم پیشنهاد دادن منم گفتم من کجا و اعتکاف کجا، اسممو ننوشتم، یکی از دوستام که اسمشو نوشته بود اتفاقی براش پیش اومدو کارتشو داد به من، منم به بابا گفتم بابام گفت نه، منم لج کردم گفتم باید برم بابام گفت اعتکاف وجود خودته، اولش نفهمیدم چی گفت  ولی به خاطر لج بازی از اینکه چرا خودش هیئت میره ولی نمیذاره من برم اعتکاف بیشتر راغب شدم که به اعتکاف برم،

شبی که همه دوستام رفتن ما داشتیم شام می خوردیم که تو اخبار گفت که جمعی از معتکفین وارد مساجد شدن که من شروع کردم به گریه ، بابا هم که اشکامو دید گفت پاشو حاضر شو ببرمت، گفت ولی میخوای با اون تیپ بری تازه فهمیدم که بابا چرا مخالفت میکرد. پاشدم رفتم حاضر شدمو چادرمو سرم کردم و گفتم بریم، بابام خیلی ذوق کرد وقتی منو اونجوری دید،

بالاخره رفتم اعتکاف،

دومین روز داشتیم زیارت عاشورا رو میخوندیم که من حال و هوام عوض شد احساس کرد زیارت عاشورا رو به حالت عادی نمیخونم، احساس کردم رو زمین نیستم، داشتم عنایت و لطف امام حسین(ع) رو با چشم خودم میدیدم تا حدی که زیارت عاشورا تموم شد و من از حال رفتم ( به روح بابای از دست رفته ام قسم میخورم که همچین اتفاقی واسم افتاد) اون زیارت عاشورا یه زیارت عادی واسم نبود.

از اعتکاف که برگشتم دیگه چادرو زمین نذاشتم

از طرف خونواده بابام مشکلی نداشتم ولی از طرف خونواده مامانم خیلی مورد تمسخر قرار گرفتم و هیچی نگفتم و بمصمم تر شدم که حجابمو از هر لحاظی رعایت کنم.

تا اینکه بابامو از دست دادمو سال پیش مجبور شدیم برگردیم شمال و پیش خونواده دائیم، اینجوری بیشتر عذاب میکشیدم و از خدا فقط مرگمو میخواستم اما بعد از ۶ ماه به خاطر حجابم با یه پسر ازدواج کردم که خونواده اونا هم مذهبی هستن اما چادری نبودند،

همون روز عقدم با اینکه خیلی برام سخت بود ولی به شوهرم گفتم اگه میخوای از فردا چادر نذارم، گفتم میتونم بدون چادر هم حجابمو رعایت کنم ، و شوهرمم گفت من تو رو همینجوری دیدم وبه خاطر چادری بودنت انتخابت کردمو میخوام همیشه اینجوری باشی

حالا ۱۰ سال با اشتیاق چادر سرم میکنم  و تا حالا زمین نذاشتم حتی به محیط دانشگاه هم اهمیتی ندادم، البته اینم بگم که حالا تو شمال دوستایی دارم که همشون چادرین ولی من قبلا اونا رو نمیدیدمشون.

تو این ۱۰ سال تنها چیزی که از چادر دیدم این بوده که واسم یه سلاح بزرگ بوده، از اون موقع نه از کسی متلک شنیدم نه کسی تونسته بهم چپ نیگا کنه، و حالا به خاطر این چادرم افتخار میکنم و نظرم اینه که چرا من باید به خاطر جامعه خودمو همرنگ اونا کنم بهتره اونا به خاطر خدا، خوشونو همرنگ الگویی کنن که خدا برای همه ی زنان عالم پسندیده است سیدة النساء العالمین

خاطره از نرگس ارسال با ایمیل

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۰ آبان ۹۲ ، ۱۵:۲۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰