ماه و آه

ویرایش گر قالب ها

بـه احــترام غیرتتــــ

chadoriha-ir-35
جـاب یعنی زیبـایی هـای مـن بـرایِ خــدا
حجـابـــ یعنـی خــدایـا می دانـم غیرتتــــــ به من وصفـــ نـا شدنـی ستـــ
بـه احــترام غیرتتــــ
حجـابــــ بر سر میکنـم قربةً إلــی الله
۲۰ آبان ۹۲ ، ۱۵:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

از بس قشنگه، وقاری که چادر همراه داره

chadoriha-mini (32)
از وقتی یادم میاد در مکان های مقدس خانم های چادری میدیدم. خیلی کوچیک بودم که مادرم برام یه چادر گل گلیِ سفید دوخت و با خوشحالی سرم میکردم، دیگه نه تنها سر نماز بلکه بیرون هم چادرمو به سختی دورم میگرفتم و زیر زیرکی مادربزرگو میدیدم که چه قشنگ چادر روی سرش نگه میداره….
به سن تکلیف نرسیده بودم ولی با ذهن کنجکاوم وقتی به زیارتی میرفتیم خانم های چادری رو میدیدم که مشغول عبادت و اشک ریختن هستن، یا معلم کلاس اولمون که تویِ کوچه مدرسه با وقار خاصی قدم برمیداشت…
کم کم دوست داشتم یه چادر مشکی داشته باشم، وقتی سرم کردم مامان میگفت”مثل فرشته ها” شدی عزیزم!!… یا وقتی روز جشن تکلیف چادر صورتی با تاجِ گل روی سرم میزاشتم میخواستم بال دربیارم…
الان هم به چادرم افتخار میکنم چون
اگر درست ازش استفاده کنم میتونم بهتر در جامعه خدمت کنم و فعالیت داشته باشم.
چون یه مانعه برای نگاه های هوس آلود مریضی که به زن دیدگاهِ ابزاری دارند.
چون زیبایی و وقارم رو به عرضه اندام و جسمم نمیدونم.
چون عقیده دارم هرچیز با ارزشی باید حصار داشته باشه تا به دستِ هر نگاه بیماری نرسه….
شما چرا حجاب سرتون میزارین؟! تاحالا شده به فلسفه حجاب توجه کنید؟!
یه سوال….
حکمت تیرگی و رنگ سیاه چادر چیه؟! توجه کردید خانه کعبه هم با رنگ سیاه پوشیده شده؟…
دلپریزاد نویسنده وب سایت دلپریزاد

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۱۷ آبان ۹۲ ، ۱۰:۴۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بالا تر از سیاهی رنگی نیست.

chadoriha-mini (66)
تمامی رنگ های دنیا
روسیاه می شوند
وقتی سیاهی چادرت قد علم می کند
چه خوب می دانستند قدمی ترها:
بالا تر از سیاهی رنگی نیست.
۱۷ آبان ۹۲ ، ۱۰:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حرٌّ فی الدنیا و الآخرة

از اسب هم پایین نیامد....

سر هم بالا نیاورد...

چشمی برای دیدن کودکانِ حرم نداشت...

۱۷ آبان ۹۲ ، ۱۰:۰۹ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

قبولت می کند...

گردن کج کن....

            کفش بر گردن بیانداز.....

                            قبولت می کند....

آب بر اهل حرم که نبسته ای؟!!!

۱۷ آبان ۹۲ ، ۱۰:۰۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

حرّ

یک احترام به مادرش گذاشت....

         شد انت حرّ کما سمیتک امّک....

ما که سینه زن این خانواده ایم....

۱۷ آبان ۹۲ ، ۱۰:۰۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

اعظم مصائب...

می گویند جهنمی ها هم بر حسین گریه کرده اند...

چقدر عظیم بوده است....

             زینب چه کشیده است.....

۱۷ آبان ۹۲ ، ۰۹:۰۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

بابا آب داد

تکرار کردیم....بارها نوشتیم....و بارها خواندیم....

بابا آب داد...

            رسیدیم به کربلا....

                             بابا تشنه ماند....

۱۷ آبان ۹۲ ، ۰۹:۰۵ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

کدام طرفی؟

جبهه معروف است و جبهه منکر....

تکلیفت را مشخص کن...

۱۷ آبان ۹۲ ، ۰۹:۰۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

السلام علی الشیب الخضیب...

شیب الخضیب را تکرار کن....

         صورت به صورتِ علی اکبر....

                دست بر گلوی علی اصغر....

                        سر در دست آن ملعون....    

۱۷ آبان ۹۲ ، ۰۹:۰۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

زینت....

به خدای خود قول داده بود خود را زینت کند....

        این شد که شد شیب الخضیب....

۱۷ آبان ۹۲ ، ۰۹:۰۲ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

محبت

محبت بیشتر از این می خواهی؟!!!

به قاتلش می گوید

            من امروز می میرم ولی تو مرا نکش....

۱۷ آبان ۹۲ ، ۰۹:۰۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

از محبت، خارها...

این جا ضرب المثل ها هم برعکس می شود....

             آن گاه که گل ها هم خار می شوند....

۱۷ آبان ۹۲ ، ۰۹:۰۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

رخصت

گریه کن روضه هایتانم...

             رخصت دهید روضه خوانتان باشم...

۱۷ آبان ۹۲ ، ۰۸:۵۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

تشنگی


تشنه عاشورایت بودم...

شب اولی سیرابم کردی....

۱۷ آبان ۹۲ ، ۰۸:۵۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

مشکیِ آرامِ من

chadoriha-mini (34)

تمــآم ‌ ِ کمـد هـآ را زیــر و رو مـﮯ کنم
لبـاس هاے بهارے
بارانـﮯ هـآ
خانگـﮯ هآ
مجلسـﮯ هـآ
خستـ‌ه مـﮯ شوم از این همـ‌ه رنگ و مـدل
نگـآهـم به تـو گـره کـ‌ه مـﮯ خورد ،
آرامــ مـﮯ شوم .
ساده بودنت ، دنیــآ مـﮯ ارزد
مشکـﮯ ِ آرام ِ من

۱۳ آبان ۹۲ ، ۱۲:۵۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

صبر کن....

ای قلم...صبر کن...سخت است ولی صبر کن...

10 روز دگر عاشوراست...صبر کن...

۱۳ آبان ۹۲ ، ۱۱:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خواب غفلت....

در خواب غفلتیم.....

           دلم محرمت را می طلبد....

                     حسین! دست ما را بگیر.....

۱۳ آبان ۹۲ ، ۱۱:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آرام آرام....

آرام می گویم....

         آرام می نویسم....

علی اصغر را من الأذن الی الأذن سر بریدند....


۱۳ آبان ۹۲ ، ۱۱:۲۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آرام...

قدم هایتان را آرام بردارید....

              مبادا علی اصغر بیدار شود....

       رباب دق می کند...

۱۳ آبان ۹۲ ، ۱۱:۲۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خواب زمستانی....

خواب های زمستانی را محرم و صفر از یاد می برد...

گر مای هیئت های حسین ـعلیه السلامـ خواب ها را از یاد می برد...

۱۲ آبان ۹۲ ، ۱۱:۴۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

بهار

سالی که نکوست زبهارش پیداست...

بهار زندگی ما محرم است....نکوست؟!!!

۱۱ آبان ۹۲ ، ۱۱:۴۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

ام المصائب

خواستند مصائب را تعریف کنند....

گفتم بگویید زینب....ـعلیها سلامـ

۱۰ آبان ۹۲ ، ۱۱:۴۲ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

چرا من اینطوری نباشم؟

chadoriha-mini (67)

سلام

منم توی یه خانواده ی خیلی مذهبی بزرگ شده بودم .

پدر و مادرمم خانواده شون مذهبی نبود و خودشون تصمیم گرفته بودن مذهبی باشن . من از بچگی چادر سر می کردم اما هیچ علاقه ای بهش نداشتم .

میدونستم اگه از مامانم بخوام میگه سر نکنم اما هیچ وقت نمی گفتم . اون موقع ها حجابم و دینم یه چیز کاملا شناسنامه ای بود و منم هیچ شناختی از پارچه ی مشکی ای که همیشه رو سرم بود نداشتم . فلسفه اش رو هم نمی دونستم . دنبالشم نمیرفتم .

همیشه می گفتم بزرگ که شدم دیگه سر نمی کنم .

تا اینکه مثلا بزرگ شدم .

یه چند سالی سر نکردم . و بی خیالش شدم . اما موهامو بیرون نمیزاشتم و لباسای گشاد می پوشیدم . تا اینکه دیدم نه با چادر راحت تر میشه تیپ زد و... !

دوباره سر کردم اما تصمیمم این بود که زیر چادر بهترین تیپا رو بزنم و یه چادری خوشگل باشم . دوست نداشتم همه بگن اه این چادریه دهاتیه و از این حرفای مفت . همه به خاطر تیپم و رفتارم میگفتن کاش همه ی مومنا و چادریا مثل تو باشن

خوش تیپ . اهل تفریح . شاد و شنگول . خلاصه شده بودم یه عروسک که حجایش اونو قشنگ تر میکرد . همه جور موسیقی گوش میکردم . با دوستام جاهایی میرفتم که در شان یه دختر چادری نبود .

تا اینکه دانشگاه قبول شدم . یه رشته ی هنری تو یه دانشگاه که چادری توش تک و توک بود و اونام 2 تا ترم بعد کلا بی خیال حجاب میشدن و میشدن مثله بقیه .

از اول با چادر رفتم اما تصمیم داشتم سر تمام کلاسا درش بیارم . اخه توی محیط رشته ام هم تنها چادری بودم و این خیلی عذابم میداد .

بدیه هنر و محیطش نبود دین توی درسا و کلاساشه . استادا هم همه کارشون مسخره کردن مذهبی ها بود .

منم بعضی وقتا از چادرم خجالت می کشیدم . کم میاوردم و در برابر توهینهایی که به دین و مقدسات و چادر میشید سکوت می کردم . حتی بلد نبودن دفاع کنم از دینم و اعتقاداتم

دوستام چادری نبودن اما خوب و مهربون بودن . یکیشون توی یه خانواده ی غیر مذهبی . مذهبی شده بود . و کلا خیلی باهام حرف میزد و روم تاثیر میزاشت .

تا اینکه تصمیم گرفتیم با دانشگاه بریم مشهد تا خوش بگذرونیم .

نیتم زیارت امام رضا (ع) نبود . نیتم با دوستام بودن و خوش گذروندن بود .

توی سفر یکی از اقایونی که از طرف دانشگاه اومده بود تا مواظب ما باشه نظرمو جلب کرد . قیافه اش و ظاهرش همون چیزی بود که من همیشه مسخره میکردم . ولی این بار این چهره برام نورانی اومد.

میدیدم با عبا میره حرم . اولش خیلی مسخرش کردیم اما مهرش بد جور به دلم افتاد . هیچی ازش نمیدونستم اما با دیدنش یا خدا می افتادم

تو اون سفر یکم علاقه مند شدم بهش .

اما بازم رفتارش و ظاهرش یکم برام عجیب بود . دلم بد جور رفت پیشش . همیشه فکر میکردم به کسی علاقه مند میشم که زیاد مذهبی نباشه و قیافیه ی غیر مذهبی داشته باشه . شیطون باشه . اما این ادم یه ارامشی تو ظاهرش داشت که انگار باهات حرف میزد . تو اون ظاهر و چهره ادم چیزی جز خدا نمیدید . یه جوری دم اذن دخول اذن می خوند که اشکمو در میاورد . یه جوری راه میرفت که اصلا دنیا انگار زیر پاش نبود . سر به زیر . اروم و صورتی سفید با ریش زیاد . اما نورانی ... خیلی نورانی ! واقعا منو یاد اماما مینداخت . یاد ادمای خوب خدا .

سفر تموم شد و من درگیر که این ادم کیه و چرا اینجوریه ؟

فهمیدم اسمش چیه ؟ رشته اش چیه ؟ چند سالشه ؟و از همه مهمتر چرا انقدر مومنه ؟

دختری که اینها رو بهم گفت ازش خوشش نمی اومد . می گفت بد تیپه و بی ادب اخه اصلا وقتی باهاش حرف میزنی تو چشمات نگاه نمی کنه و در اخر فهمیدم این ادم اصلا مذهبی نبوده و یهو مذهبی شده و قبلا حتی دوست دختر داشته و از این حرفا !

دوست دخترسابق اشم دیدم و تعجب کردم . دختری بود که خوب اصلا مذهبی نبود!

گذشت و من اون ترم و تابستونش فهمیدم عاشق اون ادم نبودم . عاشق خدای بالا ی سرش بودم . و این بزرگترین رویداد زندگیم بود .

از اونسال به بعد منم دیگه کم کم حجابم بهتر شد و رفتم دنبال شناخت راجع به همه چی دینم . با خودم گفتم وقتی یه ادم انقدر میتونه خدا تو چهره اش نمایان باشه من چرا اینجوری نباشم . و بعد تصمیم گرفتم کارام . ظاهرم .رفتارم همه به خاطر خدا باشه . و الان دارم رشد میکنم .

از اونسال به بعد چادرم شد یه وسیله ی پوشش عزیز برام .

و هر روز خدا رو شکر میکنم به خاطر اون تلنگر که بهم زد . اون ادم مومن ترین جوانی بود که دیدم و همیشه دعاش میکنم . البته اینم بگم من هیچ وقت باهاش حرف نزدم و اونم اصلا منو ندید !!!! همش کار خدا بود که می خواست بهم بگه میشه یک آدم به جایی برسه که یک نفر مثل منو به یاد خدا بندازه

راستی الان دو تا از دوستامم چادری شدن و من دیگه تنها نیستم . الان همه مون تلاشمون اینه که خدا رو همیشه و همه جای زندگیمون حفظ کنیم و از یادش دور نشیم .

برام دعا کنید .

زرگل

۱۰ آبان ۹۲ ، ۰۷:۵۲ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

جایی که بی حجابی واجب است...

hijab poster 104 big

پیامبر خدا فرمود: بهترین زنان شما آنهایی هستند که در برابر همسرشان تبرج و خود نمایی دارند

۱۰ آبان ۹۲ ، ۰۷:۱۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آسمانی باش همچون فاطمه

hijabs
 
تو نیز عطر حجاب بر تارک تاریخ بیفشان؛
که فرشته های حجاب طلایه داران پاکی و نجابتند.
۰۷ آبان ۹۲ ، ۰۷:۲۸ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

قضا

نمازمان قضا شود...
محبتمان به حسین ـعلیه السلامـ قضا می شود...
جنگ را رها کرد به خاطر نماز
۰۲ آبان ۹۲ ، ۰۷:۱۰ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

پوستر| که می آید چادر به تو

chadoriha-ir
به گمانم خدا دست به کار شده....
که بیاید...
که می آید چادر به تو....
۰۱ آبان ۹۲ ، ۰۷:۰۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مصباح هدایت

یزید را هم بهشتی می کرد....

اگر خودش می خواست...

مصباح هدایت است....

۰۱ آبان ۹۲ ، ۰۷:۰۹ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱

رسوایی

خواهی نشوی رسوا...

همرنگ حسین شو... ـعلیه السلامـ

۳۰ مهر ۹۲ ، ۰۷:۰۸ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

مصباح الهدی

زبیر را سر براه کرد...

ما که محبّیم...

۲۹ مهر ۹۲ ، ۰۷:۰۷ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

اگر نبود...

با رفتن حسین ـعلیه السلامـ آسمان به زمین می آمد...

اگر نبود زین العابدین ـعلیه السلامـ

۲۸ مهر ۹۲ ، ۰۷:۰۵ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

یک دوست خوب!

جلباب-(2)1

به نام خدایی که همیشه بهترین ها رو برام خواسته

اصلا از همشون بدم میومد،منظورم چادری هان،هیچ جوری نمی تونستم قبولشون کنم....تو جمع های خانوادگی حتی روسری سر نمی کردم.....و بابت این مسأله هیچ کس شکایتی نداشت ....بلکه یه چیز عادی و طبیعی بود،....جز دایی دومیه....ولی زورش بهم نمی رسید....لجباز تر از این حرفا بودم!

همش فکر می کردم اونایی که چادر سر می کنن آدمای متظاهری هستن و حتما شغل باباهاشون یه ربطی به بسیج و سپاه و ... داره!

راست گفت خدا که :"چه بسا چیز هایی رو که دوست دارید و به ضرر شماست و چه بسا از چیز هایی که بدتون میاد و به نفع شماست".

تا به خودم اومدم دیدم بهترین دوستم ، دوست که نه ، به قول مولانا "شمس وقمرم " ، شده یه دختر چادری اونم از نوع درجه یکش!

فاطمه تمام قوانین زندگیم رو تغییر داد بدون این که چیزی رو مستقیماً ازم بخواد !

هیچ وقت یادم نمیاد چرا شد همه ی زندگیم....ولی چیزی که ازش مطمئنم اینه که اون فرستاده ی خدا بود.....

از بچگی زرنگ بودم....خیلی هم باهوش بودم....تو هر جمعی نفر اول.....با تموم لجبازی هایی که خاص خودم بود....با دلم رودرباستی نداشتم....خدا رو شکر میکنم که این بار هم زرنگی کردم و نذاشتم چشم کور تعصبم به روی نور خدا بسته بشه!

فاطمه مظهر تموم خوبی ها بود، تموم چیزایی که من همیشه دنبالشون بودم ولی نه تو یه دختر چادری....و هیچ جا پیداشون نکردم إلا زیر این لباس آسمونی!

من عاشق شده بودم اما نه عاشق فاطمه، عاشق خدایی که خواسته بود اینطور  با من حرف بزنه!

چادر سر کردن برا منی که تا دوم دبیرستان حتی روسری هم سرم نبوده خیلی سخت بود...ولی ...یه چیزی تو دلم پیدا شده بود که بازم با همون زرنگی خاص خودم فهمیدم قیمتی تر از هر چیزی تو دنیاست....

گفتم خدایا اصلا به من چه.... نمیشه که همه تصمیم سخت هارو من بگیرم....میسپارمش به خودت...با ایمان و توکل کامل....قرآن رو باز کردم،....باورتون نمیشه...صفحه ی 426، آیات 55 تا 62 سوره احزاب!

اهل قرآن می دونن ، آیه ی حجاب تو همین صفحه است!

از اون روز به بعد من و چادرم تو تمام سختی ها با هم بودیم، خیلی ها طردم کردن و مسخره کردن و حتی تهمت زدن که شاید عشق یه پسر من و به این شکل در آورده!

أما خدا بیشتر از قبل هوامو داشت، به لطف خدا عیب های اخلاقیم رو تا حدودی برطرف کردم که بتونم شایسته ی لباس آسمونی باشم، از اون روز به بعد به حدی کلامم تغییر کرد که آدمای خیلی خوبی بهم نزدیک شدن، حتی کسایی که خیلی با من فرق داشتن.

چادرم باعث شد که مسیر زندگیم، مسیر دوستی هام ، سیر افکارمو....تغیر کنه....موقعیت های نابی داشتم که مختص چادی هاست!

6 سال از این ماجرا میگذره و من حالا خیلی تغییر کردم ....رو به رشد....و همه ی این هارو مدیون خدا، فاطمه، و چادرم هستم!

نویسنده بیتا

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۷ مهر ۹۲ ، ۰۷:۱۷ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ام مصائب

کربلا یعنی تمام مصائب....
باور نداری؟!!
روضه می خوانم...
قد خمیده...روی نیلی...تازیانه....
کافی است....
۲۷ مهر ۹۲ ، ۰۷:۰۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

گنج

کجاست سعدی تا ببیند...

نابرده رنج گنج داده است حسین ـعلیه السلامـ....


۲۶ مهر ۹۲ ، ۰۷:۰۰ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

گنج کربلا

گنج کربلا را می خواهی...

باید از پنجره فولاد شروع کنی....


۲۵ مهر ۹۲ ، ۰۷:۵۹ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

برادری

تنها یک بار گفت برادر...

آن هم زمانی که برادریش را ثابت کرد...

۲۴ مهر ۹۲ ، ۰۷:۵۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

برای آنان که میفهمند....

ARAMESH-CHADORIHA-2
می نویسم برای آنان که میفهمند...
جلوی آینه قد علم کرده بود معلوم نبود چه میکرد، جلو تر رفتم چیزی درون کیفش گذاشت.
چادرش را بر سر انداخت،پیش بسوی درب خروجی،گفت میخواهد برود دانشگاه ، از اول
هم چادری نبود فقط برای دانشگاه چادر میپوشید گفتم چرا چادر به سر میکنی؟تو که
اعتقاد نداری؟
فکر کردم سر عقل آمده و چادر را انتخاب کرده گفت با چادر کمتر بهم شک میکنند!!!!!
گفتم چادر تو را حفظ میکند چرا خیانت میکنی به چادر؟
پوز خندی زد و گفت تو چه میدانی شور و شوق جوانی چیست؟
ظهر از دانشگاه برگشت با سرو لباس ژولیده،رفت و درب اتاق را محکم بست...
رفتم کنارش نشستم فقط گریه میکرد پرسیدم چه شده؟
گفت اگر این چادر نبود معلوم نبود من چه بلایی به سرم می آمد...!!!!!
پرسیدم چرا؟کنجکاوی ام گل کرده بود ولی او به هق هق افتاده بود نمیتوانست کلامی
حرف بزند.
برایش آب آوردم کمی آرام شدبعد برایم تعریف کرد:
در راه برگشت از دانشگاه در اتوبوس چادرم را برداشتم.
و در کوچه پس کوچه های خلوت محله و در آفتاب گرم و سوزان ظهر به سمت خوابگاه روانه شدم چند جوان الواط را دیدم ترسیدم تند تر راه افتادم بسیار تند...هر چه تند تر میرفتم آنها هم تند تر می آمدند از ترس چشمانم پر از اشک شدفقط میدویدم زیر لب خدا را قسم میدادم" انگار به دلم برات شد"چادرم را سر کردم ناگهان ماشین گران قیمتی ان سمت کوچه دختری زیبا با بد ترین وضع حجاب را پیاده کرد و رفت یکی از الواط گفت اون یکی خوشگل تره اینو بیخیال... منو رها کردند به سمت او رفتند به دخترک رسیدند و دیری نگذشت که ماشین عقب عقب آمد و راننده با الواط گل آویز شد و من....
من دوان دوان خودم را به درب خوابگاه رساندم تا برسم هزار بار زمین خوردم، اونوقت بود که تازه فهمیدم
چادر وسیله ای برای گناه نیست بلکه پرده عصمت من است...
۲۴ مهر ۹۲ ، ۰۷:۰۰ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کربلا یعنی...

کربلا یعنی...
کاش راهی باشم لقای او را
۲۳ مهر ۹۲ ، ۰۷:۵۳ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

عجیب

عجیب بود برایش....
عباس از اسب بیافتد؟!!
فهمید دست در بدن نداشته...
۲۲ مهر ۹۲ ، ۰۷:۵۱ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

لبخند حضرت زهرا سلام الله علیها

chadoriha-mini (49)

به نام حق
گاه میشد که نصیبم شود افتخار تاج گذاری... کودکی بودم....
اولین عکس با آن تاج بندگی را در خانه خاطرات کودکی دارم بر سر سجاده... تاجی سفید با نگین­های صورتی....
کجایی کودکی؟ کجایی ای لحظه­ های با دل و جان زیستن؟؟؟
بزرگتر که شدم تاج را کنار گذاشتم... همه همه همه بجز پدر و مادرم میگفتند چرا بر سر نمیکنی؟؟؟
دختری ریز چثه بودم و همیشه کوچکتر از سنم میزدم... همین مرا جدا کرده بود از افتخار تاج نهادن...
گذشت و گذشت و گذشت...
من دختری ساده با ظاهری ساده بودم. موهایم بیرون بود شاید... دستانم پیدا بود شاید... چیزی که پیدا نبود نشانی از دختر شیعه و آبروی زهرا  بودن بود...
شنبه 10 اردیبهشت 87 صبح با چادر رفتم دانشگاه
از پنجشنبه این تصمیم رو گرفته بودم... به چادر به عنوان یک مد لباس نگاه میکردم. مثل اینکه یک روز مانتوی آبی بپوشی یک روز طوسی، یک روز هم چادر مشکی بزنی... همین بود معنایش و نزدنش برای این بود که دیگران میگفتند بزن برای دلایلی که احمقانه ترین دلایل چادر زدن بود و هست...
اما آن روز زدم که دیگر درش نیاورم البته فقط برای دانشگاه...
همه میگفتند إ! پس چرا الان زدی؟ حالا که هوا گرم شد؟ از دوستان که شماتت بسیار، از استادان که تعجب بسیار و از فامیل طعنه ­های زجر دهنده.. فقط  خانواده­ ام سکوت کردند.. پدرم هم گاهی میگفت نزن..
1 روز به طور اتفاقی پسر عمویم فهمید من برای دانشگاه چادر میزنم، آنقدر خوشحال شد که پیش خودم گفتم چشه این پسره؟ انگار چادری ندیده تا حالا!!! حال آنکه همه چادری بودند.
بعدا که فکر کردم اگه بنده خدا انقدر خوشحال میشه پس خدا چقدر خوشحال میشه؟ پس دختر رسول چه لبخندی میزند؟ پس حضرت صاحب الامر(عج) چه؟ اگر نگاهم کند و سر تکان دهد چه؟ اگر رو برگرداند چه؟
اهواز و گرمای وحشتناک که اگر تجربه نکرده باشید باورتان نمیشود سوختن یعنی چه...
تابستان و تاجی که تازه بر سر نهاده بودم...
مسیر زیادی رو باید هر روز پیاده طی می­کردم...
هر روز تا خونه یا زهرا میگفتم ، ذکر میگفتم، فکر میکردم جهنم چقدر از این گرمتر و وحشتناک تر است...
و تاجم را محکمتر نگه میداشتم که بادهای تند او را از من نگیرند...
و همان ها بیمه­ ام کردند.
دیگر گرما اذیتم نمیکند.
به خانه که رسیدم پرتش نمیکنم و با ناراحتی نمی­گویم سوختم.
همانها بیمه ­ام کردند.چند ماهی گذشت و من در کلنجار با خود که اگر زدی دیگر دویدن در پارک برازنده ­ات نیست، دیگر باید حرمت نگه داری...
از مهر ماه، عزیزی بسیار برایم هدایتگر بود و میگفت از زنان اسوه.. از تاجدارهای بهشت. من هر لحظه علاقه مندتر به درک این عشق به بندگی...
22 آبان ماه 87 روز عروسی دخترخاله­ ام... چادر سر کردم و رفتم. وااااااااااااااااییییییییی که چقدر همه متعجب بودند و انواع حرفها را شنیدم....
آن روز همه میگفتند میذاشتی از فردا میزدی حالا تو عروسی... اما برای من این بهترین نقطه بود. اگر میتوانستم آن روز که همه با وضع آنچنانی می­آیند، منم را نابود کنم، دیگر تا همیشه این من نبودم که تاج داشت... فقط او بود و شد...
خیلی جنگیدم با آنهایی که قبلا میگفتند بزن اما حالا بد نگاهم می­کردند.
با آنهایی که گویا بی حجاب بودن را بیشتر دوست دارند و چادر مشکی روی موهای رنگ کرده را بیشتر میپسندند یا آنها که چادر فقط برای زنشان خوب است. با آنها که مرا 20 سال دوست داشتنی ترین دختر خانواده می­دانستند و حالا این دختر دیگر رویی به کسی نشان نمی­داد و به حرمت چادر سنگین تر رفتار میکرد...
شبهای احیا قرآن را به این نیت باز کردم که خدا با من حرفی بزند ... و گفت که گوش به حرف کافران نده ...
حالا با رضایت و شادی چادرم را هرگز درنمی­آورم، تا بدوم یا در دریا و رود شنا کنم یا کوهنوردی کنم  یا خسته شوم. همانها بیمه­ ام کردند و قلبم راضیست.
آن پسر عمو... اولین آتشفشان زندگیم.... امروز... همسر من است.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۱ مهر ۹۲ ، ۰۷:۵۴ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برادر

برادر حسین ـعلیه السلامـ هم در کربلا بود....

قاسم و عبدالله...

۲۱ مهر ۹۲ ، ۰۷:۴۹ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

آب یا عباس؟؟؟

گویند علی اصغر در طلب آب بود.....

نه بعد از پدر، گریه کن عباس بود...

۲۰ مهر ۹۲ ، ۰۷:۴۷ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

غیرت الله

غیرت الله است...

بالای نی هم قرآن می خواند....

می خواهد توجه همه را به خود جلب کند....

۱۹ مهر ۹۲ ، ۰۷:۴۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

چادر نمی پوشم!

گفتم چرا چادر نمی پوشی گفت آخه احساس خفگی می کنم.سختمه...اذیتم می کنه...
گفتم خب می خوای راحت باشی؟!!!خب چرا این کیف به این سنگینی رو همه جا با خودتمی کشونی؟!!!چرا این کفش پاشنه بلند رو می پوشی؟؟؟؟پاهات درد نمی گیره؟؟؟؟دست هات خسته نمی شه؟!!!کمر درد نمی گیری؟؟؟!!!
گفت چرا ولی خب با این ها قشنگ میشم....
گفتم برای کی می خوای قشنگ باشی؟؟؟؟برای کسی که تو رو به خاطر زیبایی لباس هات می خواد یا برای کسی که تورو به خاطر خودت می خواد؟؟؟؟
چیزی نگفت.....
گفتم خدا تورو برای خودت می خواد....گفته چادر بپوش چون اون طوری هر کسی هم که تورو بخواد به خاطر خودت می خواد نه به خاطر زیبایی لباس هات.....
گفتم حالا مگه کی گفته با چادر زشت می شی؟؟؟؟اتفاقا خیلی هم بهت میاد....یادته اون دفعه باهم رفتیم حرم؟؟؟؟خیلی بهت می اومد....
دیدم سرش پایینه و اشک هاش جاری....گفتم چی شده؟؟؟گفت اون دفعه که رفته بودیم حرم قول داده بودم چادرم رو روی سرم نگه دارم....ولی نتونستم....
از این به بعد ترکش نمی کنم....

۱۸ مهر ۹۲ ، ۱۵:۳۸ ۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یادگار مادرمه (س)

chadoriha-mini (63)
سلام علیکم.
چادری که بوی یاس ندهد پروازت نخواهد داد!
و اما خاطره:
با اینکه بابام خیلی مذهبی بودن و مادرم چادری اما اصلا بهم اصرار نکردن و منو تحت فشار نداشتن که چادر بپوشم!
خودم انتخابش کردم.
اوایل چون دیدم زیبایی خاصی داره پسندیدمش!بی دلیل!
اما امروز با دلیل و استدلال عاشق چادرمم!
به بقیه هم کار ندارم چی میگن!
با دخترای بدحجاب و بی چادر هم رفیق بودم!
اما بیشتر رفقام اهل پروازن!
به اینکه کسی بیاد و مسخره م کنه.....خیلی واسم طبیعیه!
هیچم ناراحت نمیشم!
الانم با این چادرم خیلی راحتم.
نباشه دق میکنم!
دوسش دارم....زیاد.......
این چادر یادگار مادرمه"س"
این چادر منو یاد بی بی زینب کبری "س" میندازه و رشادت هاش!
دوسش دارم چون بهترین بانوان این چادرو به سر کردن!
این چادر واقعا مرا بال است..........اگر بوی یاس دهد....بوی مادرم"س"....
این چادر نه جلو کارامو گرفته و نه کاری کرده که بقول بعضیا عقب مونده و امل بار بیام!
جدای از سفارش خدا و قرآن و پیغمبر این چادر رو عقلانی پذیرفتم.
کسی رو هم که حجاب نداره رو به بی دینی متهم نمیکنم!فقط یه ذره به منطق و عقلش شک میکنم!
"وقتی عاشق شهادت شوی ، میگردی و میگردی که خود را هر طور شده به آسمانها برسانی! دیدم چادرم.....میشود شهادتی داشت از جنس دخترانه!
شهادتی با ناز و کرشمه ......
حجابم ابزار کرشمه من است..... پیش خدا
با حجابم محدود میکنم همه ی نگاه های بیگانه را....
حجابم....
افتخارم....
چادرم....
یادگار مادرم"س"....."
بازم در خدمتیم.ایشاله در پناه مادر"س" باشید.تهش شهید شین مارو شفاعت کنید.
به امیدظهوریار.
صلوات
 

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۱۸ مهر ۹۲ ، ۰۷:۵۱ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آب و آب آور

آب یک بخش است...

آب آور چند بخش است؟!!

۱۸ مهر ۹۲ ، ۰۷:۴۲ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

ای چادر چقدر غریبی

chadoriha-mini (5)

هنوز از در حرم بیرون نیامده بود که چادرش را برداشت؛ روسریش را شل تر کرد و آهی کشید و گفت: داشتم خفه می شدم.
همینطور که بهش نگاه می کردم، چشمم به کیفش افتاد که شاید 2؛3 کیلویی بود خواستم بگویم، ای چادر چقدر غریبی که صدای تق تق کفش هایش توجه مرا به خودش جلب کرد، کفش هایی با پاشنه های آنچنانی که حتی راه رفتن را به سختی انجام می داد و گفتم: ای چادر چقدر غریبی .چقدر غریبی که حاضرند کیف پر از وسایل تباهیشان را ساعت ها بر دوش بکشند، اما وزن کم تو را تحمل نکنند.
ای چادر؛ چقدر غریبی، اگر با کفش های پاشنه بلندشان و .....صد بار زمین بخورند با خنده بلند می شوند اما کافیست یک بار با تو برایشان اتفاقی بیفتد، چقدر سریع کنارت می زنند و برای کنار زدنت فلسفه می بافند و آیه توجیه می کنند.
حجاب، سکوی پرواز زن به سمت آسمان است نمی دانم چرا برخی به زمین عادت کرده اند؟
به نظر شما راه رفتن با کفش های پاشنه بلند و گرفتن کیف سخت تر است یا پوشیدن چادر؟

۱۸ مهر ۹۲ ، ۰۷:۳۳ ۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

اللهم کن لولیک الفرج

doaa_farag_by_ya_alkarbalai-d69zlg1
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل الساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا
۱۸ مهر ۹۲ ، ۰۷:۲۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تا نچشند نمی فهمند...

chadoriha-mini (57)
می دونی
تا نچشند، نمی فهمند
چادر یک تکه پارچه نیست،
چادر انتخاب خداست برای من و انتخاب من برای خدا
۱۸ مهر ۹۲ ، ۰۷:۱۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰