ماه و آه

ویرایش گر قالب ها

زمین کربلا

زمین کربلا آمد آب آوری کند...
دیر شده بود...
خون گریه کرد...
۱۷ مهر ۹۲ ، ۰۷:۴۰ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

خوب یا بد...

خوب یا بد...

عاشق حسینیم....همان که سلام خدا بر اوست...

۱۶ مهر ۹۲ ، ۰۷:۳۷ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

دو خَیِّر متفاوت....

چندی قبل خبری منتشر شد درباره یک خیر ایرانی که حاضر شده بود برای پرداخت جریمه فسخ قرارداد محمدرضا خلعتبری یک میلیون دلار پرداخت کند.
خیر فرانسوی در همان روزها هم مصاحبه‌ای تلویزیونی از یک خیر فرانسوی منتشر شد که بد نیست با کار خیر او آشنا شویم و مقایسه‌ای داشته باشیم بین عمل خیر دو مسلمان؛ یکی ایرانی و دیگری فرانسوی.
این مسلمان فرانسوی میلیونر (تصویر بالا) به تازگی مصاحبه‌ای با یکی از شبکه‌های فرانسوی داشته است. کار خیر این میلیونر فرانسوی مربوط می‌شود به قانونی که فرانسه برای مقابله با زنان محجبه وضع کرده که طی آن هرکس با حجاب از خانه بیرون بیاید باید جریمه بپردازد.
وی در این مصاحبه تلویزیونی یک برگ چک را نشان داده و گفته است: من یک میلیون یورو کنار گذاشته‌ام تا وقتی زنان مسلمان خواستند با حجاب از منزل بیرون بیایند راحت باشند، چون جریمه‌شان را من میدهم.
میلیونر فرانسوی خطاب به زنان مسلمان فرانسوی گفت: خواهر من، آزادانه هرجا که می‌خواهی برو، من جریمه‌اش را میدهم.
این دو میلیونر هر دو مسلمانند و تفاوتی در دین ندارند، تنها تفاوتشان این است که یکی در نظام اسلامی نفس می‌کشد و دیگری در بلاد کفر!

۱۵ مهر ۹۲ ، ۰۷:۵۵ ۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برخورد کریمانه،تأثیر عمیقانه...

6

سیمافان ، یکی از محافظان مقام معظم رهبری در خاطره ای گفت: یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند، با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند.
آنها به یک باره در مقابل گروه ما قرار گرفتند و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به وضع ظاهری خودشان نداشتند از رفتار آنها مشخص بود که خیلی ترسیده بودند واینگونه به نظر می رسید که آنها تصور می کردند که الآن آقا دستور دستگیری آنها را فورا صادر خواهد کرد. ولی برخلاف تصور آنها آقا با آنها سلام و علیک گرمی کرد و پرسید که شما زن و شوهر هستید؟(البته آقا می دانست)؛ آن پسر وقتی با خلق زیبای آقا مواجه شد، واقعیت را گفت؛ و جواب داد خیر من و این دختر دوست هستیم.
آقا ابتدا درباره ورزش و مزایای آن با آنها صحبت کرد و بعد فرمود : بد نیست صیغه محرمیتی هم در میان شما برقرار شود و شما با هم ازدواج کنید. آقا به آنها پیشنهاد داد که اگر مایل بودید در فلان تاریخ بیائید، ومن هم آمادگی دارم که شخصاً خطبه عقد شما را بخوانم. آن دو خداحافظی کردند و طبق قرار ، همراه خانواده خود در همان تاریخ به محضر ایشان رسیدند .
آقا هم خطبه عقد آن دو را جاری کردند . با برخورد کریمانه ایشان این دو جوان مسیر زندگی خود را تغییر دادند آن دختر غیر محجبه به یک دختر محجبه و معنوی و آن پسر دانشجو هم به یک جوان مذهبی مبدل شدند.
(منبع: نشریه ماه تمام ،شماره ۳،ص۱۷).

۱۵ مهر ۹۲ ، ۰۷:۴۷ ۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تلافی

زیبا بود...
    وقتی جبران کرد لطف برادر را....
ایستاد در برابر آفتاب...
اما این بار برادر بیدار نمی شود....
۱۵ مهر ۹۲ ، ۰۷:۳۵ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

اینجا قرن 21 است

chadoriha-mini (21)
اینجا ایرانِ قرن ۲۱ است!!!
اینجا صدای آهنگهای پاپ لس‌آنجلسی و غرب زده آن قدر بلند است که فریادهای «حاج مهدی باکری» به گوش نمی رسد !!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا همه «حاج ابراهیم همت» را با اتوبان همت می شناسند!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا بر دیوارهای شهر روی عکس شهید ، پوستر تبلیغاتی می چسبانند !!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا نام شهید را برای اینکه بچه‌ها خشونت طلب و جنگ طلب بار نیایند از کوچه‌ها برداشته و نام نگین و جاوید می گذارند !!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا ستارگان درخشان هالیوود آنقدر زیاد شده‌اند که دیگر کسی ستارگان پرفروغ کربلای ایران را نمی بیند!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا دیگر شهدا زنده نیستند و در پیچ و خم‌های عصر ارتباطات، به خاک سپرده شده‌اند !!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا دیگر کسی نمی خواهد گمنام بماند، همه به دنبال کسب نام هستند !!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا جانبازان موجی را از اجتماع دور نگه می دارند تا آسیبی به افکار عمومی نرسانند !!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا خرمشهر دیگر خونین شهر نیست، خرمشهر دیگر ۳۶ میلیون جمعیت ندارد!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا کسی نمی داند، مهدی باکری در وصیت‌نامه خود از خدا خواسته بود جسدش برنگردد و
تکه‌ای از زمین را اشغال نکند!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا دشمن در خانه‌های ماست، دیگر کسی حاضر به نبرد با دشمن نیست!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا کسی نمی خواهد با صدای الله‌اکبر، لرزه بر تن دشمن بیاندازد!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا در پناه میز هستیم، دیگر کسی پشت خاکریز پناه نمی گیرد!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا جانباز شیمیایی، به خاطر نداشتن پول، در بیمارستان پذیرش نمی شود و شهد شهادت می نوشد!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا کسی نمی داند، شب عملیات خیبر حاج مهدی باکری، برادرش حمید باکری را جاگذاشت و رفت!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا کسی نمی داند، مهدی زین‌الدین، رتبه چهار کنکور سراسری را داشت!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا کسی نمی داند، تکه‌های پیکر شهیدی را درون گونی برای خانواده‌اش فرستاده بودند!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا روسری‌ها هر روز کوچکتر می شود و مانتوها هر روز کوتاه‌تر و تنگتر!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا دخترها پسر شده‌اند، پسرها دختر شده‌اند، مردان بی غیرت شده‌اند، زنان بی حجاب شده‌اند!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا دیگر کسی، احترامی برای چفیه شهدا قایل نیست !!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا دعای عهد را فراموش کرده‌ایم، زمان ندبه و سمات را گم کرده‌ایم !!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا برای زیبا سازی شهرها، میلیون‌ها هزینه می شود
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
اینجا در هر کجای این سرزمین خونین اسلامی، حقیقت به مسلخ مصلحت می رود!!!
اینجا ایران قرن ۲۱ است!!!
۱۵ مهر ۹۲ ، ۰۷:۲۸ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کودکم ولی حجابم را دوست دارم

chadoriha-mini (44)

من کودکم ولی حجابم را دوست دارم،
چرا که هرگاه می‌ایستم و آن را با افتخار به سر می‌کنم،
به یاد هزاران شهیدی می‌افتم که بر خاک افتادند
تا دختران و زنان ایران زمین با وقار بایستند!
۱۵ مهر ۹۲ ، ۰۷:۱۳ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

به خاطر یک حدیث چادری شدم

chadoriha-mini (47)

پوششم کامل بود.

همه ی لباسام همونطور که گفتم تک بود و با همون ظاهر هم تو دانشگاه به خوش تیپی معروف بودم.

اما نمیدونم چرا همونطور که گفتم احساس میکردم اون ابهتی که شایسته ی خلیفه ی خدا رو زمینه رو ندارم (واااااااقعاً احساسم این بود)گاهی به چادر فکر میکردم. اماهر بار با خودم میگفتم آخه حجابم که کامله، نیازی نیست بخوام خودمو اذیت کنم.با خودم میگفتم حجاب که فقط چادر نیست (واقعاً هم نیست و همین الان هم اینو قبول دارم؛ ولی نمیدونم چرا روحم درگیر بود)

مامانم هم میگفت:" خودتو لازم نیست اذیت کنی . پوششت خوبه"و دوستام هم همینطور.

و من هر بار به این نتیجه میرسیدم که اصلاً نیازی به پوشیدن چادر ندارم؛ چون دلیل محکمی واسه محدود کردن خودم با چادر پیدا نمیکردم.

شهادت امام صادق (ع) بود و رفته بودم حسینیه ی نزدیک خوابگاه. سخنران یه حدیث گفتن از امام صادق (ع) که میفرمایند:

" همیشه سعی کن ظاهرت طوری باشه که دیگران با دیدنت به یاد خدا بیافتن."
(البته مضمونش اینه و عین حدیث یادم نیست)

دلم لرزید . ظاهرم خوب بود ولی کسی رو به یاد خداااااااااااااااا نمینداخت.از فرداش چادر پوشیدم.

خیلی سخت بود واسم ؛ بلد نبودم خوب چادر گرفتنو. احساس میکردم دیگه مثل قبل خوشتیپ نیستم و این واسم خیییییییییییلی سخت بود و چون قدم بلند بود احساس میکردم چادر بهم نمییاد(البته بعدها با حرفای بقیه فهمیدم اینطور نبوده).ولی احساس میکردم باید بپوشم چون امامم گفته بود که باید ظاهرم طوری باشه که بقیه رو به یاد خدا بندازه . اون موقع اوایل ترم سوم دانشگاهم بود.

با خیلیا جنگیدم .نمیدونم چرا جامعه ی ما اینطوری شده .اگه بخوای از خدا دور بشی واسه همه پذیرفته شدست و به عنوان یه فرد مدرن و روشنفکر قبولت میکنن اما اگه بخوای برگردی سمت خدا همه میگن این کارا چیه ، موضع میگیرن، نصیحتت میکنن!!!!! سرزنشت میکنن و ...

(بگذریم)انگار امتحان خدا بود ، ستاره ای که محبوب همه ی فامیل بود حالا شده بود کیسه ی بوکس. از اول تا آخر خلقت، هر کی هر جرم و گناهی مرتکب شده بود من باید طعنه و کنایش رو میشنیدم. انگار نه انگار این همون ستاره ای بود که همه دوسش داشتن .همه آرزو داشتن بچه هاشون شبیه ستاره بشن . همه ارزو داشتن ستاره عروسشون بشه.

انگار نه انگار این همون ستاره ای بود که همه به خاطر فهم و درکش تحسینش میکردن . یه دفه انگار ستاره شده بود یه ادم امل و قدیمی و ساده لوح .ولی من همون ستاره بودم فقط چادر پوشیده بودم ، چون احساس کردم اینجوری نزدیکتر میشم به اون حالتی که امامم بهم توصیه کرده .

از بس هم که همیشه تحسین شنیده بودم به شدت دلنازک بودم. طاقت کمترین حرف از گل نازکتر رو نداشتم .البته خیلی مغرور بودم و اصلاً به روی خودم نمیاوردم و همه ی اشکامو سر سجاده میریختم و به خدا میگفتم :" اگه میخوای امتحانم کنی ، امتحان کن ولی من کم نمیارم "و...
.
.
.
همه ی اینا امتحان بود و خدا خودش صبرش رو بهم داد وامتحان هم همیشه گذراست و تا ابد طول نمیکشه و الان هم که دارم اینا رو مینویسم خدای مهربونم توی همون فامیل عزتی بهم داده که خیلی خیلی بیشتراز قبله.
الحمدلله

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۱۵ مهر ۹۲ ، ۰۷:۰۰ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

می رفت...

قدم قدم که می رفت

قدم قدم می رفت...

عباس سمت علقمه

روحش سمت فاطمه...

۱۴ مهر ۹۲ ، ۰۷:۳۲ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

غفلت

دو لحظه که غافل شوی دو سال راهش دور می شود....

حال فریاد بزن اللهم عجل لولیک الفرج

۱۳ مهر ۹۲ ، ۰۷:۰۶ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

واعدنا موسی

چشم که بر هم بگذاری این چله عاشقی هم می گذرد...

زیباست که و واعدنا موسی از چهل روز قبل از عاشورا شروع می شود

و چه زیباست که عاشورا شود اربعین ما...

اربعین پرواز ها...

۱۲ مهر ۹۲ ، ۱۷:۳۹ ۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

یک لحظه تفکر و یک اراده به خاطر خدا

chadoriha-mini (64)

به نام او

ساده بودم و پوشیده اما چادر سرنمیکردم.

سوم دبیرستان که بودم ، تو روزنامه مطلبی دیدم که منو حسابی به فکر فرو برد:

خبرگزاری بی بی سی:

مشاور وزیر امور خارجه امریکا گفت:

...تا زمانی که در خیابانهای تهران  زنهایی با چادر باشند ما امیدی به ایران نداریم...

.

اون روز با خودم گفتم:

خدایا دست من که به گردن کلفتا نمیرسه.

...در توانم نیست که مانع فرو ریختن سقف خونه ها رو سر زنها و بچه های فلسطینی  بشم.

.......وقتی صدام لعنتی دست کثیفش را به کشورم درازکرد هم سنی نداشتم که بتونم برم جبهه.

..........درسته که با مانتو روسری هم حجاب دارم .

اما

حالا که میتونم با چادر حال آمریکا و اسرائیل و نوچه هاش را بگیرم!

این کار را میکنم!

یادمه اون شب مهمونی دعوت داشتیم ومن سر موقع آماده بودم اما ؛پدرم منو با خودشون نبرد.

فقط چون چادر سرم بود.

...............خدا رحمت کنه شهید مطهری رو به خاطر کتاب حجابش.

......................از وقتی چادری شدم ، پلاکارد down with israel دستم نگرفتم.

...........................در عوض چادرم  رو محکم نگهمیدارم.

به نقل از وبلاگ  گل دختر

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۱۲ مهر ۹۲ ، ۱۲:۴۵ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کوه

بالای کوه که باشی فکر میکنی بزرگی
اما دریغ که کوه از ما بزرگ تر است

پ.ن: ما و خدا و مردم هم همینطوریم
۱۲ مهر ۹۲ ، ۰۸:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

تو چرا خجالت می کشی؟؟؟

chadoriha-mini (66)
توچرا از حجابت خجالت می کشی؟؟؟!!!
بگذار دیگران از بی حجاب بودنشان خجالت بکشند
چادرت تو را بال است
و بدان تو را می برد بالا
پر بزن برو بالا
تا خدا پرواز کن...
۱۱ مهر ۹۲ ، ۱۸:۴۴ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

قرار بود آرامش را تجربه کنند...

chadoriha-mini (53)

سرش را پایین انداخته است. هق هق می کند و اشک هایش را تندتند با گوشه روسری پاک می کند. می گوید:«شب ها که به خانه می آمد، تا می توانست کتکم می زد. وقتی بیکار می شد، بیشتر می زد. دائم می گفت: من بودم که تو را از آن لانه موش کشیدم بیرون.
یک بار وقتی به خانه آمد، بهانه لباس های نشسته اش را گرفت. بچه را برای واکسن برده بودم و لباس هایش را نشسته بودم. کمربندش را در آورد و تا می خوردم، زد. زمین و زمان و جد و آبایم را گرفت به فحش. بعد رفت خوابید. من هم بچه ام را گرفتم به بغل و رفتم خانه پدرم.
چند روز بعد شوهرم با گریه و زاری و تعهد مرا به خانه برگرداند. تا پایم را توی خانه گذاشتم، با مشت و لگد به جانم افتاد و گفت: چرا قهر کردی؟ دیگر نمی گذارم پایت را از خانه بیرون بگذاری.
چادرم را برداشتم و طرف در دویدم، اما او چاقوی آشپزخانه را برداشت و پرت کرد طرفم...، توی بیمارستان، پدرم بالای سرم آمد و گفت: من آبرو دارم. نبینم از او شکایت کنی. دلم نمی خواهد پایم به دادسرا و کلانتری باز شود. تقصیر خودت است، زبانت را کوتاه کن و برو سرخانه و زندگی ات.»
سرش را بالا آورد و توی چشم هایش خیره می شود. پای چشمش کبود است. می گوید: «دیگر دلم نمی خواهد به آن خانه برگردم، ولی می گویند اگر شکایت نکنی، رسیدگی نمی کنیم. شما به من بگویید: چه کار کنم؟
پاورقی:

آنها هم قرار بود به حکم «و من ءایته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجا لتسکنوا إلیها و جعل بینکم مودة و رحمة إن فی ذلک لأیت لقوم یتفکرون»[روم،21] در کنارهم با رابطه ای از جنس دوستی و رحمت، چیزی جز آرامش و لذت را تجربه نکنند.
گاهی همسران، آزاری را که از یکدیگر می بینند، تحمل می کنند و کارشان به جدایی نمی کشد؛ چون؛
* واقعا یکدیگر را دوست دارند و نمی خواهند عشقشان را از دست بدهند.
* آزارهای همسرشان را عمدی نمی دانند.
* فرزندانی دارند که نگران تربیت و آینده آنها هستند.
* فکر می کنند که زندگی زناشویی همان است که خودشان دارند.
اما اگر بدانند که طعم واقعی زندگی زناشویی، یک زندگی بدون اذیت و آزار است، پرخاش گری نمی کنند، یکدیگر را تحقیر نمی کنند، به هم ناسزا نمی گویند و مرتکب خشونت نمی شوند.
«خوب است بدانید که هرسال شش درصد زوج ها خشونت جدی زناشویی را تجربه می کنند. معمولا خشونت در زندگی زناشویی، با چندین بار جدایی، سطح پایین رضایت زناشویی و فقر صمیمیت همراه است.»[1]
از نظر اسلام، اصل مردم آزاری نکوهش شده و کیفر سختی در انتظار مردم آزار است. رسول خدا(ص) فرمودند: «بر دوزخیان، بیماری عارض می شود؛ چندان که از بس خود را می خارانند، [پوست و گوشت بدنشان کنده و]استخوان هایشان پیدا می شود. پس می گویند: چرا این بیماری بر ما عارض شده است؟ پاسخ داده می شوند: زیرا شما اهل ایمان را آزار می دادید.»[2]
اما آزردن کسانی که حقوق بیشتری بر ما دارند، نکوهیده تر و برای سرنوشت آزاردهنده، خطرناک تر است. در خانواده، آزارهای روانی و جسمی، هردو یکسان عمل می کنند و شاید آزارهای زبانی و روانی، زیان های بیشتر و ضربه های کاری تر را به ارتباط همسران وارد کند؛ اما مسأله مهم این است که در بسیاری از موارد همسران نمی دانند که با عادت های فکریو رفتاری خود،زمینه آزار یکدیگر و حتی فرزندانشان را فراهم می کنند؛ از این رو شناساندن عوامل آزار رسانی به همسران می تواند گام مهمی در کنترل همسرآزاری باشد.
منبع:
[1]. خانواده درمانی، ترجمه غلامرضا تبریزی،ص36
[2]. دانشنامه میزان الحکمه،ج3،ص62

۱۱ مهر ۹۲ ، ۱۸:۳۵ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من دوجنسه هستم...


پیشنهاد می کنم قبل از خواندن این متن دل نوشته حتما این مطلب را بخوانید

سلام.
من دوجنسه هستم. شاید از شنیدن این عنوان طوری حالتون بهم بخوره که مطلبمو تا آخر نخونید.
اما ازتون خواهش میکنم به حرمت فاطمه زهرا(س) حرفمو بخونید. همین.

chadoriha-mini (62)

من ۲۴ سالمه. دوجنسیتی من تقصیر من نبود. از عهده پرداخت پول عمل جراحی برنمیام اما هیچوقت هرزگی نکردم. تنها زندگی میکنم و همیشه آرزو میکنم چادر زینب کبری(س) سرم کنم و همراه شوهرم به مجلس عزای امام شهید برم. اما چکنم که نمیتونم. شبها کابوس می بینم. خواب ندارم. هفت ساله بیقرارم. نمازم ترک نمیشه. توکلم به خداست. برای پسرزهرا(س) هم خیلی گریه میکنم. اعتقاد دارم اگه امام زمان(عج) بیاد کمکم میکنه و نجاتم میده. وقتی نوشته هاتون رو درباره همسرتون خوندم گریه ام گرفت. به همسرتون حسودی کردم. بیرون که میرم خیلی اذیتم میکنن. اهل آرایش نیستم. اهل تنگ پوشیدن و تابلو شدن نیستم اما چهره ام در لباس پسرانه هم جلب توجه میکنه. خیلی اذیتم میکنن. گاه میشه چندماه از خونه بیرون نمیرم. هر وقت هم دلم بگیره ( تقریبا همیشه ) روضه نون پختن حضرت زهرا(س) رو گوش میدم. شبهآ خیلی گریه میکنم.

برام دعا کنید. به خانمتون بگید برام دعا کنه تا بشم یکی مثل خودش.
ببخشید.
دیگه نمی تونم بنویسم. اشکها نمیذارن. پر حرفی کردم. ببخشید.
خداحافظ

۱۱ مهر ۹۲ ، ۱۷:۱۱ ۸۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دوست...

دوستی لیاقت می خواهد...
                  لیاقت هم یعنی ولایت...یعنی حسین...یعنی عباس....یعنی زینب....علیهم السلام...
۰۷ مهر ۹۲ ، ۱۹:۵۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

این بار هم شهدا...

Untitled-1g
سر در گم بودم....هنوز نتوانسته یا نخواسته بودم ک تکلیف پوششم را برای همیشه روشن کنم...
آخر اردوی جنوب...مسئول اتوبوس یک دسته نامه جلویم گرفت و گفت.....:
نامه ها از طرف شهداست...سوغاتی سفره..نیت کن و یکی رو بردار..
دستم لرزید....یاد سردرگمی های این چند وقت افتادم.....و نامه رو باز کردم....
"بگذار تنها برایت بگویم ک سرخی خون ما ب پای سیاهی حجاب خواهران مسلمان ریخته شده ریخته شده....مبادا سرخی خونمان رنگ ببازد...."
نامه را ک بستم تصمیمم را گرفته بودم...
 
منبع
۰۴ مهر ۹۲ ، ۲۱:۵۵ ۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پوستر|حجابم آرامشم است...

ARAMESH-CHADORIHA
حجابم آرامش من است...
۰۴ مهر ۹۲ ، ۲۱:۴۹ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مانتویی بی آرایش به از چادری با آرایش

chadoriha-mini (62)
مانتویی بی‌آرایش به از چادری با آرایش…. و حجاب آمد تا زینت ها پوشش داده شوند…. که اسلام در برون از خانواده آرایش ندارد.. و نهایتِ پذیرفتنی اش غازه‌ای باشد بر چشم….
و حجاب آمد تا زیبایی حیا را به رخ کشد، نه زیبایی رخ ات را…. و تو باید بدانی که بی حجابِ بی آرایش در این آشفته بازار، خیانتش کمتر است به اسلام تا باحجاب با آرایشی که موجی قوی از خود نماییِ آمیخته با سراب حیا را به همراه دارد…. که تو برای مردان حیادوست ملیح تری… و تو رسما مانکنی در دنیای باحجاب‌ها هستی که هر روز به واسطه علاقه ذاتی انسان به جلوه‌گری، قلقلک می دهی دیگر دخترانمان را برای مهاجرت معکوس از چادر خاکی حضرت زهرا به سمت چادرهای ذاتاً دکولته… و تو باید بدانی همانها که سالها صبوری کردند و خرج، تا مانتوهایمان را کوتاه، تنگ و باز کنند، همانها امروز قد چادرت، رنگش و آستینهایش را نشانه گرفته اند و به تو یاد داده‌اند که رهایش کنی و آن را به باد بسپری، که نمایان شود زیر آن…
چه جلوه گری ماهرانه‌ای، انگار شنلی بر روی لباس شاد زیر آن بر سر کشیده باشی و همچون پرنسسی متین عرضه شوی…
حجابت ارزش دارد...چادری را که بر سر کشیدی ارزش دارد....حفظ کن ارزش خود را و ارزش چادر را....خواهرم...همان چند تار مو را هم در زیر سیاهی چادر نگاه دار تا در چشم خدا رو سیاه نشوی....
نمی گویم چادرت را کنار بگذار....می گویم آرایشت را برای دیگران جلوه نده...
نمی گویم مانتویی شو ولی آرایش نکن...می گویم اگر هم خواستی مانتویی شوی خودنمایی نکن...زنت زن حفظ حجاب است...
۰۴ مهر ۹۲ ، ۲۱:۴۲ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دوست دارم موهایم کمی هوا بخورد...

chadoriha-mini (60)
مـטּ هم دوستـ دارم کـ موهایم کمے هوا بخورد .
این روزها هم کـ خودتـ
مـטּ خیلے وقتـ استـ که حتے کسے نمی داند موهایمـ چه رنگے دارد.تمام مردهایے ک مبهوتـ تو می شوند من را با اخم بدرقه مے کنند.
مـטּ شاید آدم مومنے نباشم ولے مـטּ اگر بخواهم سقوط کنم
دستـ آدم هاے دورو برم را هم نمے گیرم تا سقوط کنند چون آن ها را دوستـ دارم
گرماےِ زیر چادر دوچندان است رفیق ولے حرارتِ نگاه هاے مختوم به لذت دیگرے ، ویرانگرتر استـ
۰۴ مهر ۹۲ ، ۲۱:۱۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

19 | ادامه ی راه بدون اعتقاد قلبی ممکن نیست

chadoriha-mini (28)
هوالمحبوب
با سلام به سنگرداران عرصه عفاف
من در خانواده ای متولد شدم که حجاب و پوشیدگی در آن,از درجه بالایی از اهمیت برخوردار بود. بعدها مدارسم نیز همه اسلامی بودندوچادر در آنها الزامی بود.
از چهار پنج سالگی آرام آرام روسری سرکردم البته با تشویق و دقت نظر مادر و پدرم وبعد از دوم دبستان دیگر رسما چادری شدم.
برای خیلی از ما شروع این امر بیشتر یک نوع تبعیت بوده تا انتخاب از روی مطالعه، به ویژه برای بچه هایی که بسترهای خانوادگی مذهبی داشتند. اما ادامه مسیر هیچگاه بدون اعتقاد و باور قلبی ممکن نیست.
سال پیش دانشگاهی در جوی قرار گرفتم که حتی دوستان چادریم هم در حضور استاد آقا, چادرشان را در می آوردند. به معنای واقعی کلمه تنها من بودم که زیر نگاههای بچه ها که بعضا دلسوزانه می نمود, سر کلاسها هم با چادر می نشستم.
من حس می کنم این باور به درستی راه بود که مانع از همسویی با جماعت می شد و البته در تمامی این مسیر لطف خداوند و حضرات معصومین همراه و یاور من بود.
در آن سال جایگاه چادرم برایم پررنگ تر شد. پوششی که انتخاب و پافشاری بر آن دیگران را به کرنش و احترام وادار کرد و به من عزت نفسی مضاعف بخشید.
من علاوه بر نکات بینشی واعتقادی زیبای چادر گاهگداری به این جمله که یکی از علما در پاسخ به خانمی با پوشش کامل مانتو و روسری فرموده بودند فکر می کنم وبرایم بسیار شیرین است.
این خانم پرسیده بودند: آیا حجاب من کامل است؟ و آن عالم پاسخ داده بودند: حجابتان کامل است اما بدون چادر عفتتان کامل نیست!! این جمله به نظر ما جای تامل بسیار دارد.
حقیقتا من فکر می کنم بانوی شیعی را تنها تاج بندگی چادر برازنده است. من وقار و متانت و سکون و آرامش و امنیت روانی و اجتماعی چادر را بسیار می پسندم و به آنچه روزی الهی برای من بوده ولطف حضرات معصومین, افتخار می کنم.
خداوند به همه ما توفیق ادای حق این امانت مسئولیت آور را ادا فرماید
وما توفیقی الا با لله

زهرا صدرالدینی

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۴ مهر ۹۲ ، ۲۰:۵۸ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چرا دختری با حجاب داشته باشیم؟!

chadoriha-mini (61)
پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله می‌فرمایند:
«چه خوب فرزندانی هستند دخترانِ با حجاب. هر کس یکی از آنها را داشته باشد، خداوند او را برای وی پوششی از آتش جهنم قرار می‌دهد و هر کس دو تا داشته باشد، خداوند به خاطر آنان، او را وارد بهشت می‌سازد و اگر سه دختر یا مانند آن خواهر داشته باشد، جهاد و صدقه‌ای استحبابی از او بر می‌دارد.»
۰۴ مهر ۹۲ ، ۲۰:۴۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پوستر|یُدنِینَ عَلَیهِنَّ مِن جَلابِیبِهنَّ

جلباب (1)

جلباب (2)

جلباب (3)

ای پیامبر، به زنان و دختران خود و زنان مؤمنان بگو که چادر بپوشند؛

این مناسب تر است تا شناخته شوند و مورد آزار واقع نگردند و خدا آمرزنده و مهربان است...

دریافت تصاویر در اندازه های بزرگتر با کلیک بر روی آن ها

۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۲۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

رضایت مادرم را با همه دنیا عوض نمی کنم

فرض کن ما بلد نیستیم مثل تو باشیم !
فرض کن ما عادت به این پارچه های ی سیاه داریم !
اصلا فکر کن همیشه عزادار مادرمان هستیم...
اصلا ما خواهر رضا صادقی و تو انجلینا جولی !
و فرض کن اصلا گرممان نمیشود !
فرض کن تو روشنفکری و ما امل و عقب مانده !
اصلا تو با کلاس و ما بی کلاس !
تو با کلاس تری که میزان مصرف لوازم آرایشت در شمال تهران با کل قاره اروپا برابری می کند !
اصلا اروپایی ها هم نمی فهمند و فقط تو خوبی !
یا اصلا تو تحصیل کرده و ما یک مشت بی سواد !
بی سوادهایی که عقب مانده های متحجر در دانشگاه های معتبر دنیا از سرشان چادر می کشند...
و اما اصلا از چادر چه می دانی؟
می دانی حرمت را با کدام "ح" می نویسند؟
chadoriha-mini-(74)
آخر تو چه میدانی چادر ترنم عطر یاس در فضای غبار آلود دنیاست!
آخر تو چه میدانی حجاب خنکا و زیبایی به وجود دخترهای چادری مینشاند!
اصلا داستان ابراهیم خلیل الله و آتش و گلستان راشنده ای؟
تو میتوانی با نچشیدن گرما و عرق نکردن در دنیا خوش باشی!!
ومن رضایت مادرم زهرا(س)راباهمه ی دنیا عوض نمیکنم!!
۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۱۳ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مروارید باش نه سنگ...

تا بحال به خود اندیشیده ای...؟
به گوهـــــر وجودی ات ؛ به عــزت درونـــی ات ؛ زیــــبایی کنونـی ات
به مروارید چطور...؟!
اندیشیده ای ...
به ارزشش به زیبایی بودنش ؛ به کمیاب بودنش ؛ محبوب بودنش
اره... درست فهمیدی !!
تو مرواریدی هستی زیبا در پوشش چادری زیباتر
مروارید باش تا همیشه محبوب باشی ... نه چون سنگ ساحل در دسترس همگان
۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۰۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

اینجا رنگ ها عوض شده...

chadoriha-mini (66)

قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟ حاجی دیگر نمیخندی ...! چه شده آن لبخندهای دائمت؟
حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...سرت را بالا بگیر... به چه می اندیشی؟ از چه دلگیری؟ ...
راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟ خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم. حالا خودمانیم حاجی، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟
رفتی که آزادی داشته باشیم؟ رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟ رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟ رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟
حاجی جان ؛ جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته ! جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)! جای پیراهن ساده ی "مردانه ات" را تی شرت های مارک دار گرفته(بعضا آب رفته اند) ! پسرانمان زیر ابرو بر میدارند ! دخترمان ابرو تیغ میزنند !
اوضاعی شده دیدنی ... پارکها ، سینماها ، پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!
حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند ! حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که زیبا شوند ... !!!
اینجا به کسی بگویی : خواهرم ... هنوز بقیه حرف را نگفته شاکی میشود که چرا شما بسیجی ها نمیگذارید راحت باشیم؟ما آزادی میخواهیم ...چرا شماها نمیفهمید؟ اینجا اگر ماه رمضان به بعضیها گفتی ماه رمضان است،حرمت نگه دارید.تو را میکشند...به همین سادگی اگر گفتی آقا مزاحم ناموس مردم نشو ،تو را میکشند و کمترینش اینست که چشمت را کور کنند...به همین سادگی داغ بر دلم مانده ... و من مات و مبهوت از این همه شجاعت که تو لا اقل از ما انتظارش را داری و نداریمش ! اینجا پسری با تیپ آنچنانی هرچقدر هم که بی احترامی کند به غیر و سر وصدا کند ،همه میخندند و میگویند چه بانمک ! اما پسری مذهبی که با صدای بلند صلوات بفرستد بعد از نماز جماعت : بعضیها میگویند: زهرمار ! داد نزن سرمون رفت !!!
دختری با مانتوی کوتاه و تنگ و آستینهای بالا زده شده با قر و غمیش راه برود همه میگویند چه باکلاس! اما دختری چادری که بخواهد از کنارشان رد شود میگویند : صلواااااات : اللهم صل علی محمد و آل محمد اینجا به خیلی چیزهایی که اعتقاد تو بود میخندند ! به ریش میخندند ...به چادر میخندند ... به لباس پیغمبر میخندند ... راستی فرمانده ... این کتاب صورت هم عالمی دارد ! "فیس بوک" را میگویم شرف و ناموس و اعتقاد بعضا پر ! عکسهایی در این فیس بوک از خود و خانوادشان میگذارند که آدم شرمش میشود نگاه کند شما میگفتی "یاعلی" و زندگی میساختی اینها عکس میگذارند ...خاطر خواه میشوند ... زندگی شروع میشود آن هم با یک "لایک" ... فردا هم طلاق!عجب پروسه ای!!! این هم به نام آزادی !!! ...
این نظام را اعتقاد نگاه داشته... به تو میگویند آزادی نداری ... راحت باش ... زندگی کن!!! که دست از اعتقادت برداری ما میگوییم بندگی کن و خوب زندگی کن ... آنها میگویند زندگی کن ،آزاد باش ...(هرزه بودن هنر است !) خلاصه حاجی جای ارزشها عوض شده ...دعایمان کن. به خودم میگویم: به دلم : بسوز ...آتش بگیر... آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم رنگ ها عوض شده ... حاجی دریاب ..

۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۰۵ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره هجدهم|نذر یک بهانه شد...

برداشتم از سرطان ؛ مرگ بود... پس تا صبح فردا که قرار بود مادر عمل بشه ، سر سجاده گریه کردم.... حرف دکتر بعد از عمل : غده سفت بود ، احتمال زیاد سرطانی هست!! دنیا به معنای واقعی دور سرم چرخید!همه ی آروزهام پر کشید!!!ساکت شدم و حتی تا چند ساعت اشکم هم در نمیومد تا آروم بشم! با این حالم باید به مادر دلداری میدادم و چیزی از حرف دکتر به مادر بروز نمیدادم!
چند ماه گذشت مادر شیمی درمانی می شد  موهاش ریخت!
باورم نمیشد این خودمم که بعد این اتفاق دارم نفس میکشم!دارم به مادر دلداری میدم! اما به کسان دیگه که میرسیدم اشکم جاری بود و بغضم میشکست!

chadoriha-mini (61)


تنها مونس و همدمم تو این زمان فقط و فقط و فقط خدا و سجاده و قرآن و ائمه بودن!
با این تلنگر رابطم با خدا نزدیکتر شد و حتی با وجودیکه تا قبلش اصلاً با چادر میونه ای نداشتم برای شفای مادرم نذر کردم که حجابمو محکمتر کنم و چادر رو انتخاب کنم!
الان 2 ساله که گذشته و مادر سالم و سلامت در کنارمه!

 
این جریانو موهبت خداوندی میدونم و با همه ی وجودم شاکر خدا هستم!
چون همه بهم میگفتن یه سال بیشتر سرت نمیکنی اما خودم باور داشتم که اینگونه نخواهد بود. چون خودم هر روز بیشتر از دیروز راضی از چادرم میشدم.
چون اینجوری احساس معصومیت و امنیت بیشتری داشتم.چون اینجوری مصون بودم از نگاه های حرامی که وجود داره. چون اینجوری وقار و شخصیتم بیشتر و بالاتر بود. چون......

چون حجاب معصومیته........

نویسنده: زینب سادات

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۵۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پوستر|حیا شکوفایت کرد

chador---

نارس بودی حیا شکوفایت کرد

ایمان تو نامدار دنیایت کرد

یک سکه بی رواج بودی ای ماه!

این چادر شب بود که زیبایت کرد.

سایز بزرگتر با کلیک بر روی تصویر

۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۴۶ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره هفدهم|هرکه او همرنگ یار خویش نیست

هرکه او همرنگ یار خویش نیست عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست

از بچگی در خانواده ای بزرگ شدم که حجاب برایشان بسیار اهمیت داشت...اما من بی توجه و خودرای بودم.دوست داشتم اگر چیزی را به عنوان پوشش انتخاب میکنم کاملا نظر خودم باشد.خلاصه اینکه از نصایح مادر و نگاه های پدر از رو نرفتیم تا اینکه...

دوم دبیرستان که بودم چون خانواده ی ولایت مداری دارم و عشق آقا...روزی یکی از دوستانم در مدرسه سر بحثی که در مورد ولایت فقیه میکردیم از نوع تحلیل های من خوشش آمد و گفت تو که انقدر آقا را دوست داری و دفاع میکنی پس چرا رنگ و بوی او را نداری...

خودش چادری بود...و من از این حرف او بعد از آن حرفهای قشنگ و سربلندی که از گفتنشان داشتم...فقط شکستم...

عاشق رنگ معشوق میگیردو... ولی این عاشق خودسر هنوز گرفتار منیت و خودخواهی و...

انگار عمری خواب باشی و یک دفعه با 1 پارچ آب یخ بیدارت کنند...حس شرمندگی آن روز و سکوتم بعد از شنیدن حرف آن دوست...تا عمر دارم داغیست بر دلم.

بعد از آن روز حس میکردم که نماد آقا هستم ودارم در خیابان آبروی ایشان را به تمسخر میگیرم.

نگاه سنگین آدم ها طاقتم را به ته کشاند و یک روز بعد از ظهر به تنهایی راهی پارچه فروشی شدم...با یک قواره چادر مشکی سرمست و بیدل راه خیاطی را پیش گرفتم.

chadoriha-mini (68)

آن روز بعد از ظهر با چادرم به خانه برگشتم تکه ای از خودم...انگار سالها از هم دور بودیم تنگ در آغوش هم بودیم.

تا امروز...که نشان افتخار عاشقی ام بوده و بر سرم خودنمایی میکند.

این ها را تا الان برای کسی نگفته بودم.

تقدیم به هم کیشان عاشق

عاشق ولای علی و آل علی

نویسنده : مستعان

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۴ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۴۶ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نگران باش!!

chadoriha-mini (62)
نگران باش...
چقدر جالب بود لحظه ای که در مترو زل زده بودی به من!
و نگاه از من بر نمی داشتی...
نمی دانم ظاهر من برای تو ناپسند بود یا میخواستی ببینی در این تیپ و
ریخت اذیت نمیشوم؟!
فقط میخواهم این را بگویم که من راحتم در همین چادرمشکی
در همین چادری که رنگش از نظر تو "کراهت" دارد!
در همین چادری که...
شما نمیخواهد نگران افسردگی و اذیت شدن من در این چادر مشکی
باشی! نگران خودت باش در آن سرای آخرت
۲۴ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۳۶ ۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

راه سعادت

هر دو روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته­ اند. تقریباً هم سن و سال­ اند؛ هر دو جوان و گویا هر دو محصّل. آن یکی که سمت چپ نیمکت نشسته است، مقنعۀ ساده­ ای به سر دارد با چادری گل­دار که حالا دیگر روی شانه­ هایش افتاده است. نگاهی به او می ­اندازم که حجابش هیچ کم و کسری ندارد، امّا حرکات و نگاه­ ها و طرز حرف زدنش اصلاً به آن پوشش نمی­ آید.

سمت راست نیمکت، آن دیگری با موهای بیرون ریخته و مانتوی آن­چنانی، مصداق کامل کلمۀ بدحجاب است. به رفتارش دقیق می­ شوم؛ خیلی با وقار است. در حرکات و نگاه‎هایش نجابت خاصّی هست که متعجّبم می­ کند.

برمی­ گردم به تصویرهای آلبوم ذهنم؛ چقدر دخترهای جورواجور دیده ­ام با پوشش ­ها و رفتارهای مختلف. همه جور ترکیبی هست: پوشش خوب با رفتار خوب، پوشش بد با رفتار بد، و بعضی­ ها هم مثل این دو ترکیب عجیبی که امروز دیدم.

به خودم می­ گویم: حجاب و عفاف، دو بال پرواز و تکامل­ اند. به هر کدام که نقصی وارد شود، پرواز دچار مشکل می­ شود. چقدر کنار هم نشستن این دو کمال زیباست؛ و چقدر تنها ماندن هر کدام، حسرت­ انگیز!

دوباره به چپ و راست نیمکت نگاهی می ­اندازم. حتماً هر کدامشان به پشتوانۀ اندیشه­ و باوری، این پوشش و رفتار را برگزیده است. بی اختیار با صدای بلند می­ گویم: می ­شود باورهایمان را از جایی به دست بیاوریم که بی ­عیب و نقص باشد. باور کنید که می شود.

سرها به طرف من می­ چرخد. اتوبوس می­ رسد. از جا بلند می شوم و می­ گویم: ما که می‎خواهیم برای روحمان چیزی بخریم، پس چرا ناقص؟ چرا بنجل؟

تازه روی صندلی اتوبوس نشسته ­ام که بالای سرم دست به میله می­ گیرد و می­ گوید: منظورت من بودم؟ من ناقص و بنجلم؟

همان دختر سمت راست نیمکت است. عصبانی است و صورتش سرخ شده. دوباره می‎گوید: من را نگاه کردی و این حرف زدی. شما چادری­ ها فکر می­ کنید فقط باورهای خودتان درست است! شماها کلّاً با امروزی بودن و امروزی فکرکردن مشکل دارید! از قافلۀ پیشرفت جا مانده ­اید و حالا می­ خواهید ما را هم برگردانید عقب. من قبول دارم که دختر باید با وقار و نجیب باشد، چون برای خودمان بهتر است؛ امّا دلیلی ندارد که شیک و مرتّب نباشیم و خودمان را از زیبا بودن محروم کنیم.

chadoriha-mini (9)

لبخندی می‎زنم و جا به جا می‎شوم تا کنارم بنشیند. با اکراه در حالی که براندازم می‎کند، می ­نشیند. می ­گویم: تو از کجای حرف­های من فکر کردی که نباید شیک و مرتّب و زیبا باشی؟

اخم­ هایش را در هم می­ کشد: شماها همه­ تان این طور هستید. طرز فکر همه­ تان همین است.

می­ گویم: این اوّلین اشتباه بزرگ توست که می­ گویی «شماها همه­ تان» هیچ وقت نباید دربارۀ مردم این طور قضاوت کرد.

از آن گذشته، من اصلاً با زیبایی و مرتّب بودن هیچ مخالفتی ندارم، خیلی هم موافقم. فقط می­ ماند اینکه تعریف ما از زیبایی چه باشد. مشکل از وقتی شروع می­ شود که ما اجازه می­ دهیم دیگران برای تصمیم بگیرند و زیبایی و سلیقه را برای ما تعریف کنند. منتظر می‎مانیم تا «مُد» بیاید و شکل و قیافۀ ما را تعیین کند. ببینم، تو زیبایی و مرتّب بودن را چطور تعریف می­ کنی؟

چند لحظه فکر می­ کند و می­ گوید: خب باید شیک باشیم؛ امروزی باشیم؛ سر و وضعمان مثل آدم­ های عقب مانده نباشد.

می­ گویم: برای امروزی بودن باید حتماً روسری­ ها و آستین­ ها و پاچه­ هایمان از مرزهای طبیعی­شان جا به­ جا شوند؟

می­ گوید: الان همه این طوری لباس می ­پوشند.

می­ گویم: اوّلاً باز هم اشتباهت را تکرار کردی، همه این طور نیستند. دوم اینکه حتّی اگر همه کاری را انجام می­ دهند، نمی ­تواند دلیل موجّهی باشد برای اینکه ما هم انجامش دهیم. چه تضمینی وجود دارد که آن­ها اشتباه نمی‎کنند؟ به نظر تو ارزش کمی فکر کردن را ندارد؟

می­ گوید: به چه باید فکر کنم؟

می­ گویم: به اینکه چه بخواهی چه نخواهی، پوشش تو معرّف شخصیّت و افکار توست. پس نباید چیزی بپوشی که نشان دهندۀ شخصیّت و افکار کسی غیر از خودت باشد. چند لحظه پیش گفتی که قبول داری دختر باید باوقار و نجیب باشد؛ حالا خودت قضاوت کن آیا پوشش تو نشان دهندۀ چنین شخصیتی است؟

سرش را پایین انداخته و با گوشۀ روسری­ اش بازی می­ کند. دارد فکر می­ کند. می­ گویم: حالا که می­ خواهی به حرف­هایم فکر کنی، بگذار این را هم بگویم: پوشیدن رنگ­ های شاد، لباس­ های مرتّب و اتو کشیده، روحیّۀ شاد و سرزنده، هیچ­کدام با حجاب منافاتی ندارند.

هنوز حرفم تمام نشده که صدایی معترض از پشت سرمان فریاد می­ زند: خانم محترم که مدام دم از حجاب می‎زنی! مگر ما زن ها چه گناهی کرده ­ایم که مجبوریم همیشه محدود باشیم؟ چرا ما باید محدود شویم تا مردها راحت باشند؟ اگر خدا گفته بود مردها به زن­ ها نگاه نکنند، هم ما می­ توانستیم آزاد باشیم، هم جامعه فاسد نمی­ شد! چرا مردها آزادند و ما زندانیِ روسری و چادر؟!

نگاهش که می­ کنم، با حالت خاصّی لبش را کج می­ کند و رویش را به طرف پنجرۀ باز اتوبوس برمی­ گرداند. می­ گویم: خیلی خوب است که سؤالت را می­ پرسی، ولی بهتر است به جای پرسیدن در اتوبوس و از یک آدم معمولی مثل من، از کارشناسش سؤال کنی. من می­ توانم به اندازۀ باورهای خودم جوابت را بدهم. مثلاً خود من این را فهمیده‎ام که تنها هدفِ حجاب این نیست که مردها ما را نبینند. من به این باور رسیده ­ام که حجاب میوۀ درخت عفاف است و عفاف، یک کمال اخلاقی است. همان طور که کسب هر کمالی، ما را به سعادت نزدیک­ تر می‎کند، عفاف هم به عنوان یک ارزش بسیار مهم، جزئی از مسیر تکامل ماست. ما با حفظ حجاب، به مردهای جامعه­ مان برای کسب کمال اخلاقیِ عفاف کمک می­ کنیم. می­ دانی که عفّت مخصوص زن  ­ها نیست. در آیات قرآن و روایات بسیاری از اهل بیت عصمت ـ علیهم السلام ـ سفارش­ های مختلفی برای حفظ این ارزش اخلاقی مطرح شده است. مردهای باعفّت، با رفتارهای عفیفانه، به زن­ های اجتماع کمک می ­کنند تا در مسیر کمال، حجاب و عفاف خود را به اوج برسانند. در واقع، تمام اعضای جامعۀ اسلامی، در تعاملی سازنده، به همدیگر کمک می­ کنند تا جامعه را به سوی کمال و سعادت ببرند.

رسیده­ ایم به ایستگاهی که باید پیاده شوم. همین طور که دارم به طرف در می­ روم، جملۀ آخری را که مثل یک بغض بزرگ همیشه در گلویم سنگینی می­کند، می­ گویم:

اگر همه باور می­ کردیم که چه خدای مهربان و حکیمی داریم و چه دین کاملی برایمان فرستاده است، چقدر دنیایمان قشنگ­تر می­ شد!

منبع

۲۴ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۳۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سکوت و خجالت

chadoriha-mini (63)
گفتم سیاه.......خندید ،
گفتم چادر....خندید،
گفتم زهرا(س)....سکوتش نمایانگر خجالتش شد
۲۲ شهریور ۹۲ ، ۱۲:۰۰ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب؛ خلط علت ها و معلول ها

حجاب محدودیت نیست مصونیت است. این اولین و معروف‌ترین جمله‌ای است که یک فرد مذهبی برای دفاع از حجاب یاد می‌گیرد. بعد از مدتی و در چند بحث ارجاع به این جمله او را به بن‌بست می‌رساند و به جمله‌ای ارتقا یافته‌تر می‌رسد که حجاب، محدودیت مصونیت زاست؛ و بعد توضیح می‌دهد که درست است که حجاب محدودیت است اما محدودیت خیلی خوبی است و باعث می‌شود زنان از چشم بد در امان باشند، باعث می‌شود زمینه تحریک مردها کمتر شود تا به گناه نیافتند و...

کمی که فرد بزرگ‌تر می‌شود و اطلاعاتش بیشتر می‌شود، توضیح می‌دهد که اصلا اگر حجاب نباشد خانواده متلاشی می‌شود. عدم وجود حجاب باعث می‌شود، در خانواده‌ای که به زعم همگان از اهمیت بالایی برخوردار است، هم مردان و هم زنان به فساد کشیده شوند و باعث بروز خیانت می‌شود، خانواده و استحکام خانواده از بین می‌رود و در نتیجه باعث فروپاشی و بین رفتن جامعه می‌شود و...

به جایی می‌رسد که می‌بیند نمی‌تواند با این حرف‌ها کسی را قانع کند و حجاب بی‌حجابی را اصلاح کند! آن خانم بی‌حجاب اگر باهوش هم نباشد، یک نگاهی می‌اندازد به خانواده خودش، اقوامش، کشورهای همسایه‌اش؛ و یک نگاهی هم می‌اندازد به قبله آمالش که همان غرب است. یک تأملی می‌کند و بعد می‌بیند هرچند همه اینهایی که این خانم یا آقای طرفدار حجاب دارند به عنوان معضلات بی‌حجابی می‌گویند درست است، اما مشکل اینجاست که به نظر او هیچکدام از اینها بد نیست! و معضل به حساب نمی‌آید! او به این فکر می‌کند که آنها حجاب ندارند ولی معتقدند که تنها آدم‌هایی به زن‌های بی‌حجاب نگاه جنسی دارند که مریض‌اند؛ عقده جنسی دارند و...

به نظر او در کشورهای غربی -که خیلی هم اوضاع خوب است- بی‌حجابی امری عادی است و آدم‌ها با دیدن زنی که بی‌حجاب است و لباس مناسبی هم دارد، هیچ حس خاصی برایشان پیش نمی‌آید. او به این فکر می‌کند که در کشورهای غربی اساسا خانواده مهم نیست و آدم‌ها در گسترده‌ترین حالت تا یک سنین خاصی با پدر و مادرشان ارتباط خانوادگی دارند و جامعه‌شان هم مشکلی ندارد و خیلی هم بانظم‌تر و پیشرفته‌تر از ما هستند! به نظر او اساساً پلیس است که تأمین‌کننده مصونیت افراد است نه حجاب. به نظر او قانون -که در کشورهای غربی وجود پررنگی دارد- می‌تواند با مردهای مریض و شهوتران برخورد سنگینی کند.

منظورم دقیقاً این است که آنچه در تحلیل و توضیح ضرورت حجاب شنیده است، در بسیاری موارد کافی نیست. یعنی فواید حجاب برای او گاه سالبه به انتفاع موضوع است و اساساً اگر هم تأمین نشود به جایی برنمی‌خورد (مثل استحکام خانوادگی و...)؛ گاه از طرق دیگر حاصل می‌شود (مثل مصونیت و...) در اینجاست که بحث با همچو فردی مغلوبه می‌شود و ما او را کافر و هدایت‌ناپذیر می‌خوانیم و روز به روز به تعداد افرادی که این طور فکر می‌کنند، حتی در میان دختران باحجاب افزوده می‌شود.

فکر می‌کنم یک تجدیدنظر جدی لازم است. بهتر است از این پس اگر خواستیم به کسی توضیح بدهیم که چرا حجاب واجب است، این موارد را تنها به عنوان بخشی از نتایج حجاب نام ببریم نه دلیل و فلسفه آن. به آنها توضیح دهیم که آنچه آنها به عنوان «آزادی زن» به آن افتخار می‌کنند، آزادی مرد است در واقع! آنها را باخبر کنیم که کلاه گشادی سرشان رفته. اما هیچ‌کدام از اینها را به عنوان علت و فلسفه آن نشماریم.

باید بدانیم که اینها همه معلول‌های حجاب در جامعه هستند نه علت آن. پس اگر در جامعه‌ای یا شرایطی این معلول‌ها سالبه به انتفاع موضوع بودند، حجاب باز هم واجب است. چون حجاب به یک دلیل عقلی و پراهمیت دیگر واجب است: حجاب برای این واجب است که خداوند امر کرده. همین!

علی خواجه

منبع

۲۲ شهریور ۹۲ ، ۱۱:۵۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

هک نا موفق چادری ها

تیم فنی سایت چادری ها به اطلاع می رساند که امروز 1392/6/21 سایت چادری ها توسط گروهی مورد حمله شدید واقع شد که بحمد الله به هدف خود نرسیده و سایت همچنان پایدار بوده و به راه خود ادامه می دهد.
از تمامی مخاطبین عزیز سایت چادری ها که در بین ساعات 12 تا 13 امروز در ورود به سایت دچار مشکل شده اند عذر خواهی می کنیم.
انشاءالله اخبار تکمیلی در خصوص این حمله به اطلاع رسانده می شود.
با تشکر
مدیریت و تیم فنی پایگاه چادری ها
-------------
طبق اطلاعات رسیده، در این حمله بیش از هزار آی پی در کمتر از چند ثانیه حمله را انجام داده اند که بحمدالله در حمله خود ناکام مانده اند. و این حمله در بین ساعت 12 تا 13 بعد از ظهر روز پنج شنبه 21 شهریور در دفعات متوالی با همین شدت انجام شده است.
۲۱ شهریور ۹۲ ، ۱۳:۰۶ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آزادی یا زندان ؟

خیلی خوشکل نبود اما...اما چون از یک فامیل نجیب وسرشناس بود خواستگاران  زیادی داشت تقریبا از همهکسانی که به نحوی با این خانواده در ارتباط بودندحداقل  یک نفر خواستگارآیدا شده بود اما نمیدونم چه حکمتی داشت کههمه را بی بهونه رد میکرد اگهبر حسب اتفاق  خانواده ش هم با یکی موافقت می کردندو روی قبول اون تاکید می کردناونا رو تهدید به خودکشی می کردهمه مونده بودناین آیدا خانوم که ته تغاریه خانواده اس سلیقه ش کیه که این همه آدم رو رد می کنه؟! تا این که چندشب پیش خبر رسید بله برون آیدا خانومه وبا کلی دبدبه و کبکبه کل فامیل و دعوت کرده بودند داماد کی بود؟بهرام مشنگ  بهرام یه آدم بد اخلاق، قد کوتاه، چاق و  سبزه رو بود که هیچ حسنی نداشت . آره؛ آیدا خانوم، سیندرلای فامیل  خاطر خواه بهرام مشنگ شده بود و به خواستگاریش جواب بعله داده بود . ولی چه حیف !!تومراسم بله برون سر مهریه دعوا شده ودر نهایت ،در کمال ناباوری بهرام مشنگ 5 سال دوستی با آیدا خانوم رو کوبونده بود تو صورت پدر و مادر و فامیل عروس وگفته بود ته تغاریتون همچین تحفه ای هم نیست که روش این همه حساب باز کردین  دختری که 5ساله با من رفیق بوده رو هیچ کس دیگه ای قبول نمی کنه یا با مهریه مورد قبول من برام عقد می کنین یا دختر تون ارزونیتون زن واسه من زیاده آیدا نشد یکی دیگه.......

 حالا آیدای پرفیس و افاده ما مونده و یه فامیل بزرگ که همه تو صورتش تف میندازن و دو چشم رنگی که پر شده ازاشک وحسرت و یه بابای  ....یه بابا که برای اینکه صدای خواستگار دخترشو وتوهینهای بی سروته اونوو سرزنشهای داداشا و خواهراشو  نشنوه رفته گوشه حیاط و سرشو گرفته میون دستاش و سعی می کنه به خودش بقبولونه همه چیز درست میشه اما چطوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! بایک سکته ناقص ؟؟!!!!!!!

 بله این آیدا خانوم ما از همونایی بود که می گفت خودم باید طرف مقابلم رو بشناسم ببینم به درد هم می خوریم یانه ولی هیچ کس باور نمی کرد آیدا واقعا بخواد با پسری دوست بشه و ازش شناخت پیدا کنه حالا بعداز 5سال اونو شناخته دیده به درد هم نمی خورن اما نه راه پس داره ،نه را ه پیش، نه آبرو تو خانواده خودش براش مونده، نه عزت نفس و احترامی پیش خانواده داماد ؛اتفاق فقط یکبار رخ میده فقط یکبارباور هامون عوض شد یا قصه زندگی تغییر کرد یا ...تو فکر پدر آیدا فقط یه مشت باور از اول بوده و قرار بود تاآخر همونجوری پیش بره اما نمیدونم  چی شد که دنیا ...راستی دنیا تغییر کرد یا ما خواستیم اون و تغییر بدیم شایدهم همه چی سر جاشه و ما تغییر کردیم

اون اوایل داماد که می یومد خواستگاری عروس و ندیده باید قبول می کرد یعنی پذیرش عروس توسط محارم داماد صورت می گرفت. کم کم فهمیدند که این روش اشتباهه وداماد هم حق داره قبل از مراسم ازدواج عروس و حتیاگر شده یک نظر ببینه کمی که گذشت فرهنگها پیشرفت کرد و گفتند عروس هم حق داشته و ما بی انصافی می کردیمباید عروس و داماد قبل از ازدواج تو جلسه خواستگاری درمورد سلایق و علایقشون حرف بزنند تا ببینند به درد هم میخورند یا نه از اونجا که تحقیقات اولیه توسط پدر و یا داداش و دیگر اقوام صورت می گرفت یک جلسه حالا بگذریم دوسه جلسه برای آشنایی کافی بود تا بعد که عقد و عروسی می گرفتند و تمام. اما کمی بعد عقد رو از لیست مراسم حذفکردندو به  به عقد محضری بسنده کردند و موند یه مراسم عروسی که بعد از 5 الی 6 سال می گفتند خرج زیاده و عروس و داماد به جای خرج اضافی وعروسی گرفتن رفتن ماه عسل البته بگذریم که  این عروس و داماد پاشون رواز شهر بیرون نمی گذاشتند و ماه عسلشون وخیالی به دبی می رفتند .اما جدیدا عروس خانوم ها حق جدیدی رو برای خودشون قائل شدن و اون آشنایی با داماد طی چندین ساله یعنی همون دوست پسر دوست دختری! یعنی چیزی که تو فرهنگ ما نبود ونباید اجازه بدیم  جای خودشو باز کنه وگرنه می رسیم به تعدد زوج و زوجه به شیوه امریکایی اونوقت کشور اسلامی ما هیچ تفاوتی با اروپا و امریکا نداره.  باید به هوش باشیم بعضی از دبیرستانی ها خیلی راحت بدون هیچ شرمی در محافل به تعدد دوست پسران خود نزد دوستان اعتراف می کنند ودوستان دیگرشان هم بخاطر عقب نماندن از این قافله به همین مسیر کشیده می شوند ردههای سنی 14 تا 24 سال دخترها خیلی راحت دارن ارزشها رو زیر پا می گذارند و باورهای جدیدی رو وارد جامعه میکنند واز آنجا که این باورها به شیوه ای جوان پسند ومظلومانه و بعنوان یک امرعادی و طبیعی ارائه می شود خیلی سریع مورد قبول نسل جوان جامعه قرار می گیرد و خیلی راحت جای خودش را پیدا می کند باورهایی که هم ضد دین است هم ضد ارزش.ارزشهایی که اگر بنیان آن در خانواده کمی قویتر نهاده شده بود و در مدارس  بر روی آن تاکید بیشتری صورت می گرفت شاید امروز جامعه ما صورت دلپذیرتری به خود می گرفت.... پس پدران و مادران عزیز بهوش باشید که  ارتباط با جنس مخالف امری عادی نیست. همه چیز از یک نگاه شروع می شود یک حرف، یک کلام ،یک نظر! مواظب نگاه دختر تون، نظرش، حرفش ،اشاره ش، باشید ساده نگیرید اگه نمی خواید یه روز مثل پدر آیدا با یک سکته از زیر این همه بارمسوولیت بیرون بیایید اگه نمی خواید به جای افتخار و ساز و دهل دخترتون را با شرمندگی به دست خانواده داماد بدید بهوش باشید

 زندگی شوخی نیست، بازی نیست، با حرفا و خرده فرمایشهای یه دختر 17 ساله زندگیتون رو به باد ندین، به حرفهای غیرمنطقی فرزندانتون مهر تایید نزنید.    نگذارید فرزندتون آنقدر تو گوشتون بخونه که فکر کنید رابطه قبل از ازدواج با جنس مخالف  یه امر عادیه . اینارو میگم چون دیدم خیلی از پدر و مادر ا بخاطر این که بچه ها بعدا احساس محرومیت و محدودیت نداشته باشنداز شیر مرغ تا جون آدمیزاد و براش مهیا می کنندغاافل از اینکه محدودیت نداشتن هم خودش یه نوع محرومیته نذاریم ازادی به اونجا برسه که از حد خودش فراتر بره و اسمش وبذارن  بی بندو باری  و ولنگاری

آزادی وقتی قشنگه که بخوای از قفس گناه خلاص بشی وقتی قشنگه که بخوای از قفس تاوان بیرون بیای مواظب باشید که یه وقت به بهانه آزادی بچه ها رو وارد زندان گناه نکنید تو قفس تاوان نیندازید/در پناه خدا

منبع

۱۹ شهریور ۹۲ ، ۱۸:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

روزی که بیتا با ” قُـدقُـد ” کردن هـای من آدم شـد!

 به نـگارش بانـو  : رفیـق بیتــا خانــوم  از ؟!!

منم با حجاب شدن دوستم را برای شما میگم :
این دوست من از نظر ظاهری خیلی اوضاعش خراب بود. من تا چند ماهی باهاش بودم تا شاید کمال همنشین در او اثر کرد!
فقط تونستم نماز خونش کنم. گفتم خب خدارو شکر نماز خون شده. دیگه دیدم جز نماز چیزی روش اثر نذاشته یکی و دو ماهی ازش غافل شدم که امروز بعد از یکی و دوماه دیدمش. اول نشناختمش ولی برام آشنا میزد. خودش پا شد اومد کنارمو بهم لبخند زد. منم بهش لبخند زدم. بعد چشاش پر اشک شد و منم لبخندم محو شد و با کمی نگران و تعجب بیشتر بهش نگاه کردم. خودشو انداخت بغلم. دیگه خیلی خیلی تعجب کردم. با خودم گفتم این دیگه کیه که این قدر بامن احساس راحتی میکنه؟؟؟
بعد که حرف زدو گفت : من آدم شدم ، بیتا آدم شد! فهمیدم که ای دل غافل! این دختر خانم چادریه و بی آلایش، بیتا خانم سوسوله!

chadoriha-mini (50)

خب منم خیلی تحویلش گرفتم. بعد از بغلو بوسیدنو تبریک گفتن قضیه با حجاب شدن رو ازش پرسیدم. اونم این جوری گفت :

من همیشه از همون اولی که بهم گفتی ببخشید خانم تا بعد از آخرین خداحافظیت به همه حرفات فکر میکردم. اولش میخواستم یه چیزی ازت ببینم تا جلو دیگران ضایعت کنمو این قدر حرف بارمون نکنی (که دوستم به جای این جمله آخر گفت این قدر قُد قُد نکنی!!!) دیدم خداوکیلی همه حرفات درسته. نداشتن آرامش من از بی حجابی و گرفتن آرامش از پسر و دختر مردمه. از بی نمازیمه و… خلاصه همه رو یه جورایی قبول کرده بودم ولی باز خودمو میزدم به اون راه که خبر سوزوندن مسلمانای میانمارو شنیدم. دیگه خونم به جوش اومدو تا چند هفته میگفتم غلط کردن که آتیش زدن. (….) خوردن که به خاطر مسلمون بودنشون آتیششون زدن. مگه اون بچه کوچیک چه غلطی کرده بود که با آتیش جوابشو دادن؟؟ خلاصه خودمم داشتم آتیش میگرفتم. بعدشم که کشتار تو سوریه و شنیدن خبر به دار انداختن پسربچه شیعه رو شنیدم دیگه نتونستم با این همه مسلمون کشی که راه انداختن سکوت کنم. وقتی با بی حجابی بیرون میرفتم یاد کشته شدن افرادی میوفتادم که جرمشون مسلمون بودنشون بود. احساس میکردم میشنیدم که میگفتن بیتا جواب خون ما این نیستا. بیتا چشماتو باز کن ببین منو به جرم مسلمان بودنم کشتنا. بیتا بیتا بیتا…

یه روز با تیپ تو (منظورش من بودم : دختر چادری) رفتم بیرون. هم احساس آرامش میکردم و هم احساس سختی. ولی این آرامشش بود که موجب شد به چادری بودنم ادامه بدم. بعد هم کم کم همه اون چیزایی که تو (منظورش من بودم : دختر چادری) رعایت میکنی رو رعایت کردمو بیشتر از قبل احساس آرامش کردم.

خیلی چیزای دیگه این دوستمون گفت که اونا دیگه جنبه خصوصی رو داره.

به بیتا میگن نسل سومی! به بیتا میگن دختر با شعور! چون رو حرف مخالفاش فکر کرده. رو کشتار مسلمانا فکر کرده. مثل بقیه نیس که تا بهش میگن خانم لطفا حجابتو رعایت کن، برگردن هزارتا فحش بدن که انگار به باباش توهین کرده باشی!!

به بیتا میگن روشنفکر! به بیتا میگن آدم منطقی! خدا کنه هممون مثل بیتا بشیم. کدوممون مثل بیتا از کشته شدن مسلمانان میانمار این قدر تکون خوردیم؟؟ این قدر خشمگین شدیم؟؟

شرکت در فراخوان ماجرای چادری شدنم|ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره را در پایگاه جوان انقلابی بخوانید

۱۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره شانزدهم|چادر سر کردم با عشق

chadoriha-mini (23)

دوست گلم من از 7 سالگی چادر سرم کردم با عشق..

چون به قدری دختران با حجاب چادر در خانواده ی ما مورد تشویق و اهمیت قرار میگرفتند که دلم میخواست حتی توی خواب هم چادر سر کنم...

انقدر پدرم با افتخار به من نگاه میکرد و منو با خودش اینور و اون ور میبرد که حاضر نیستم نگاههای پدرمو با هیچ چیز این دنیا عوض کنم:)

قبل از 7 سالگی مامانم برام چادر میدوخت چادر های قشنگ قشنگ :)منم لحظه شماری میکردم که موقعش برسه و بتونم اونارو سرم کنم

و بالاخره روز اول مدرسه مامان یه چادر مشکی کوچولو برام حاضر کرده بود،اتو کشیده گذاشته بود روی مانتو شلوار مدرسه ام ذوق مدرسه یه طرف ذوق سر کردن چادر مشکی یه طرف دیگه تا صبح از انتظار داشتم دیوونه میشدم مثل کسی که میخواد لباس عروسی بپوشه پراز شادی بوودم..

دست مادر گلم درد نکنه...:-*

صبح که مامانم صدام کرد تا وقتی که بخواد چادرو سرم کنه چشم از روی چادر بر نمیداشتم و هی میپرسیدم مامان من دیگه بزرگم دیگه مگه نه؟:) تا بالاخره سرم کردم 10 دفعه رفتم جلو آینه و برگشتم تا بالاخره با صدای مامان مثل یه ملکه خانم از در رفتم بیرون و از اون موقع تا همین الان هیچوقت بدون چادر از خونه بیرون نرفتم ولی هنوزم حسم اینه که مثل ملکه ها هستم:)

بعد از اون روز ها هم که شعور همراه شور شد با تفکرات پشت حجابم هم آشنا شدم و حجابو به عنوان یه سنگر و پرچم نگاه کردمو بهش افتخار میکنم..البته از پدرو مادر مهربونمم که خیلی لطیف و ظریف برنامه ی هدایت منو ایجاد کردند سپاسگزارم...

نویسنده: نادیا بابک

۱۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پوستر|آینده از آن توست...

miladps3_09030325
آینده از آن توست....گرما را تحمل می کنی...راه که می روی عفت خود را حفظ می کنی...آفرین بر شما دختران با حجاب...
۱۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۳۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

از فروش مواد تا چادری شدن...

chadoriha-mini (16)

دو سال پیش، مرد خانواده که پدر دو فرزند نیز بود، به جرم قاچاق مواد مخدر محکوم به اعدام شده و سرانجام با عفو و تخفیف در مجازات، به حبس ابد محکوم و برای گذراندن محکومیت خود به زندان رفت.
یکی از خواهران شورای امر به معروف و نهی از منکر بسیج در مسجد روستا پس از چند ماه متوجه شد که تردد و رفت و آمد به منزل آنها زیاد شده و همسر وی که خانمی بدحجاب بود برای امرار معاش خود و دو فرزندش به توزیع مواد مخدر مانند شوهرش روی آورده است.
خواهر بسیجی ابتدا از طریق یکی از آشنایان برایش پیغام داد که اگر او نیز به این کار ادامه دهد به سرنوشت شوهرش دچار می شود. پس از چند بار پیغام فرستادن و نصیحت زبانی، مادر خانواده حاضر شد تا با خواهر بسیجی که پیگیر کار او بوده ملاقات حضوری داشته باشد.
این عضو شورای امر به معروف و نهی از منکر پایگاه بسیج خواهران، در صحبت هایی که با این خانم داشت ضمن شنیدن مشکلات وی در خصوص تامین مخارج زندگی او و دو فرزندش؛ با صحبت و نصیحت، اعتماد او را جلب می کند.
پیگیری از معتمدین، بزرگان و خیرین محل برای کمک به این خانواده اولین قدم خواهر بسیجی برای این خانواده است که در هفته اول توانستند مقداری از مایحتاج زندگی شان را فراهم و برایشان ارسال کنند.
زن خانواده با مشاهده صداقت خواهران بسیجی، توزیع مواد مخدر را کنار گذاشته و چادر را به عنوان حجاب برتر برای خود انتخاب کرد.
خواهران بسیجی همچنین مقدمات شرکت او در کلاس های آموزش احکام و مداحی را بطور رایگان فراهم نمودند و در پی آن مسئولیت هایی نیز در مراسم های مختلف بسیج به وی داده می شد.
این خواهران با استقبال آن خانواده، در مناسبت های مختلف به خانواده این زن به صورت نقدی و غیرنقدی کمک می کردند و حتی برای انجام برخی کارها مانند کمک در کشاورزی و ... او را معرفی نموده تا مادر خانواده نیز بتواند کسب درآمد حلال داشته باشد.
و تا امروز نیز جویای احوال او و خانواده اش هستند.

۱۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ما با ارزشیم...


 ارزش من خیلی بیشترازاون که بازیچه ے

 دست نامحرمان باشـَمـ !!

 ارزش من خیلی بیشترازاون که  مثل یک شکلات نیم خوردهدور ریخته

 بشـَمـ!!ارزش من خیلی بیشتراز همه ی ایناس 

 ارزش من یک دختر, مظهرزیباییولطافت...خیلی خیلی

زیاده ...اونقدرڪـﮧ دیدن زیبایی هامـ لیاقت می خواد!! 

 ارزش من مثل  گل سرخ است... و...

گل سرخ بدون  خار ... 

11646

با اولین رهگذر چیده میشـﮧ  و بعد ازمدتـی ... 

پژ مرده وپر پر یه گوشه  مـــــی  افته!! 

 و دیگه ...

اون  زیبایی رو  نداره!! 

 پس مثل گل سرخ قدر خودمان را بدانیمـ!!

 
منبع
۱۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۱۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

جنگ جنگ اراده هاست!

chadoriha-mini (21)

 این روزها یک مضمون در موقعیت های مختلف برایم تکرار می شود!

***

خانومی که از فروشگاهش خرید می کنم، بی مقدمه می گوید : قدر حجاب، عفت و پاکدامنی خود را بدانید! و من بعد از کلی تعجب می فهمم در حال خواندن کتابی بوده که به محض این که به این سرفصل رسید، من وارد مغازه اش شدم! لبخند می زند و می گوید : انقد دلم می خواد مثل شما حجاب کنم و چادر بذارم، اما نمی دونم چرا نمیشه! قدر خودتون رو بدونید!

و من با تعجبی که واقعا نمی توانم پنهانش کنم، در جوابش لبخندی میزنم و مات و مبهوت ...  که چرا با وجود چنین تمایلی ظاهرت باید تـــا این حــــد متفاوت باشد؟!! چرا نمی توانی ؟

***

شب های قدر کنار خانومی نشسته بودم که چهره دلنشینی داشت! دعا که می خواندم سنگینی نگاهش را حس می کردم. بالاخره سر حرف را باز کرد و ... لطف داشت! اما حرفش با آن لهجه خاص توی مغزم چرخ می خورد: شما چه خانوم محجوبی هستی؛ خوش به حال مادرت!!

وقتی نگاه پرسوال مرا دید، تعریفش را از محجوب بسط داد؛ و گفت که: آرزو دارم دخترم که در سنین راهنمایی است مثل شما حجاب کند، اما به حرف هایم اعتنایی نمی کند! و ...

دل پردردی داشت!

***

 این روزها این مضمون در موقعیت های مختلف برایم تکرار می شود؛ بارها !

نمی دانم حکمتش چیست!

نمی دانم چرا یاد این فرمایش آقا افتادم که فرمودند :

جنگ ، جنگ اراده هاست ؛ جنگ عزم های راسخ . هر که عزمش بیشتر بود او برنده است . (امام خامنه ای)

چه کرده ام؟ برای ترویج این فرهنگی که با وجودی که خواهان دارد، گاهی صرفا به خاطر غلبه ی جوِ مخالف، مظلوم واقع می شود!

فرهنگی که اراده ها برای اضمحلالش به کار افتاده و من و هم فکرانم همچنان در خواب... بدون عزم...

می ترسم زیر لگد دشمن از خواب بیدار شویم؛ روزی که بی چشم و روهایی آن قدر گستاخ شوند که بگویند : شما در اقلیتید؛ شمایید که باید از این کشور بروید !

دل گویه :

این روزها:

بسته راه نفسم بغض و ، دلم شعله ور است/ چون یتیمی که به او فحشِ پدر داده کسی ! (اخوان)

طعم دلبستگیِ حلال، شیرین است...

منبع

۱۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۰۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

هرچه می خواهید بپوشید

chadoriha-mini (43)
سوال می شود که شما چرا توصیه به چادر می کنید در حالی که در قرآن صراحتا از چادر اسمی نیامده است.
جواب:
این سه ملاک را رعایت کنید هر چه می خواهید بپوشید:
1:آن چه که می پوشید تمام اعضای بدن شما، از سر تا به پا را بپوشاند(بجز دستها تا مچ و گردی صورت) هر چه می خواهید بپوشید
2:تمام برجستگی های بدن شما را بپوشاند. هر چه می خواهید بپوشید
3:توجه نامحرم را به شما جلب نکند.(1) هر چه می خواهید بپوشید
درست است که دین اسلام تنها به اصل پوشش اعم از چادر، مانتو و مانند آن تکیه کرده است و همه مراجع تقلید هم می گویند: برای زنان کافی است که حجاب کامل را با هر لباس مناسبی، در برابر مرد نامحرم رعایت کنند ولی با توجه به این که حجاب اسلامی حجابی است که باید داری سه ملاک باشد و بهترین گزینه ای که می تواند این سه ملاک را در خود جمع کند چادر است لذا توصیه به چادر می شود.
پی نوشت :
(1) زیور عفاف‌،ص 255 و 256(استاد قرائتی)
منبع
 
۱۹ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۵۹ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مبدأ میل

من چادر به سر می کنم زیرا...

زیرا نقش یک خانم چادری را در فلان فیلم فلان کارگردان بازی میکنم و باید...

زیرا در فلان شهر کوچک زندگی میکنم و آنجا همه چادری اند و باید...

زیرا در دانشگاه آزاد اسلامی یا مدرسه شاهد درس میخوانم و باید...

زیرا یکی از شرط های ازدواج فلان آقا با من این  بوده و باید...

زیرا خانواده و پدرم اینطور خواسته اند و ناگزیر باید...

زیرا از بچگی سرم کرده اند و یک عادت شده و باید...

زیرا استخدام فلان جا هستم و برای ادامه کارم باید...

زیرا...

بعضی از پاسخ هایی که در جواب چراهایم از برخی چادری ها  دیدم و شنیدم...فقط برخی...

در ظاهر که میبینی خوب هست...

اما

خدایا تو مبدا میل همه ما را عوض کن...خدایا معرفت بده که قدر بدانیم...قدر چادری که به سر میکنیم...

خدایا من چادر الهی را میخواهم...

چادر به سر کنم چون تو می پسندی...چون تو اینطور از من حقیرت راضی تر خواهی بود...چرا که قشنگی و بزرگی و عظمت کارهای بنده هایت به قشنگی و بزرگی و عظمت نیت کارهایشان خواهد بود..."و هذا حالی لا یخفی علیک"

13726796491

*"إنما الأعمال بالنیّات..."
*یک لیوان آب تو دستت داری و به چند نفر اون رو تعارف میکنی و همگی ذستت رو رد میکنن:
اولی:چون ازت دلخوری داره و دوست نداره از دست تو آب بگیره...
دومی:چون روزه است نمیتونه آب رو بگیره و میخواد ریا نشه...
سومی:چون فکر میکنه همین یه لیوان آب هست میگه نگیرم تا به بعدی برسه و نفر بعدی رو سیراب کنه...
چهارمی:سوء ظن داره و با خودش میگه نکنه تو آب چیزی ریخته باشی و ...
همه یک کار رو انجام دادن یعنی رد کردن آب اما آیا فکر و نیتی که پشت این کار بوده هم یکی بوده!؟
*هدف از گفتن این حرفها فعلا پرداختن به بحث حجاب و حیا و بی حجابی و بدحجابی نیست...ف ع ل ا.چادر فقط یک مثال بود برای نشان دادن مبدا میل های مختلف...
 *البته چادر سر کردن اونقدر برکت داره که حتی اگه اولشم با نیت دیگه ای سرت کنی وقتی تو مسیرش قرار میگیری کم کم برکاتش رو میبینی و به معرفتش میرسی...اگه چشم دلت رو باز کنی.

وبلاگ+زائر باران

۱۸ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

عذاب جهنم برای کیست؟!

و لقد ذرانا لجهنم کثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بما ولهم اذان لا یسمعونبها اولئک کالا نعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون.(سوره ی اعراف آیه ی 179).
برای جهنم بسیاری از جن وانس را بیافریدیم.
آنهارا دل هایی است که با آن نمی فهمند و چشم هایی است که با آن نمی بینند و گوش های است که با آن
نمی شنوند.اینان همان چهار پایان هستند،حتی گمراه تر از چهار پایان هستند.اینان خود از غافلان اند.
(سوره ی اعراف آیه ی 179).
مصداق آیه ی فوق همه کسانی هستند که به گونه ای نافرمانی خدا را میکنندو در عیان و نهان کارهای
ناشایست انجام میدهند و دستورات الهی را که برای هدایت انسانها به صراط مستقیم است و سعادت دنیا و
آخرت را به همراه دارد کناری گذاشته و به سرعت به سوی شقاوت و بد بختی و دوری از خدا رهسپارند.
صم بکم عمی فهم لا یرجعون. (سوره ی بقره آیه ی 18).
از کسانی که آیه ی فوق شامل حال آنان می باشد افراد بی حجاب هستند. زن ومرد هم ندارد .
البته حجاب بیشتر در مورد زنان است.البته مردان هم باید حجاب خود را حفظ کنند و از پوشیدن لباسهای
مستهجن و متاسفانه آرایش های آنچنانی که در شان و  منزلت مردان نیست خودداری کنند و با وقار
باشند،آنچنان که در شان یک انسان است.
واما در رابطه با زنان،زنان با حجاب که دستورات الهی را اجرا میکنندو پاداش خود را در آخرت گرفته و میگیرند و زنان
بی حجاب هستند که علنا دستورات الهی زا زیر پا میگذارند و به رهبری شیطان و
زیر پرچم او به جنگ با خدا برخاسته اند.
اینها از حیوان هم گمراه تر هستند.
چرا برای اینکه حیوان اگر پوششی ندارند و مانند الاغ و گاو و سایر حیوانات درنده و وحشی،
حیوان است و نیازی به پوشش ندارند و چون خداوند آنها را اینگونه آفریده است  و دستوری هم به او نداده  که
حیوانات خود را بپوشانند و درک وشعوری هم به او نداده که این را بفهمد ولی انسانها که خداوند به آنها درک
وشعوری داده و دستور صریح ومستقیم داده  که خود را بپوشانید به دلایل
مختلف که به آنها هم اشاره فرموده است، وخود را عریان و نیمه عریان و.........
به گونه های مختلف وآلوده و ایجاد فساد کرده و اینگونه در جامعه ی وارد میشوند از حیوان پست تر وبلکه
بدترهستند.
منبع
۱۸ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۲۷ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خانه امن من است...

b6hnyay4us3ulk57bai
چادرمن خانه ی امن من است
دلم میخواهد به همه آنهایی که بانگاه های بی شرمشان در خیابان ها پرسه میزنند بگویم نه ….
آری نه نه
تو نگاهت را ازمن بدزد
زیرا من حرمت چادرم را، چادری که در کوچه های مدینه برروی سرمادرم نیمه سوخته شدحفظ میکنم
به همه نگاههای شما میگوییم نه و چشمانت را درویش کن
۱۸ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره پانزدهم|اگر این خانم دختر خوبی بود...

1358712360574184_large

سمیه دختر دایی من دوسالی هست که چادر سر میکنه و همانطور که قبلا هم گفتم ما تنها چادری های فامیل نزدیکمون هستیم!

راستش سمیه گرچه رابطه نزدیکی با من داشت اما در مورد پوشش مثل من فکر نمی کرد و توجهی به نحوه لباس پوشیدن و آرایشش نداشت.

این سمیه خانم ما یک دوست پسر داشت ( منظورم آخرین دوست پسرش هست! ) که دور از چشم دایی و زن دایی با اون قرار و مدار می گذاشت و پسرک حسابی توانسته بود اعتماد سمیه را بخودش جلب کند و اخطار های من در باب اینگونه معاشرت ها نیز کوچکترین اثری در رفتارش نداشت ؛

تا اینکه بعد از مدتی که از دوستیشون  گذشت؛ این پسر نیت واقعیشو در یکی از دیدارهاشون که در یک فضای سبز خلوت در حاشیه یکی از اتوبان های تهران بود ؛ آشکار ساخت .

ماجرا به این صورت بود که منصور بعد اینکه سمیه را به اون محل می کشاند با چند نفر از دوستاش هماهنگ می کند که سمیه را در اون محل خلوت تسلیم خواسته های شیطانیشون کنند ,

که از اونجا که خدا یار سمیه بود ؛ از شانسش رهگذرانی از اون محل عبور می کردند و در پی شنیدن صدای التماس و در خواست کمک اون به یاریش می شتابند و با پلیس 110 تماس می گیرند و سمیه را از یک مصیبت حتمی نجات می دهند.

اما نکات قابل تامل در این میان که باعث تحول عمیق بعدی در سمیه گردید دو چیز بود:

 یکی جمله ای که یکی از ماموران نیروی انتظامی در کلانتری در مورد سمیه می گوید : " که اگر این خانم دختر خوبی بود که با این فرد به این اینجا نمی آمد! "

و دیگری فرصتی دوباره که خدا به سمیه جهت اصلاح رفتار و اعمالش در غالب نجات از اون مهلکه وحشتناک ارزانی داشت را می توانم اشاره کنم.

بعد این اتفاق مدتی طول کشید که سمیه به حال عادی برگردد و زمانی که کاملا حالش خوب شد یک روز از من خواست که برایش چادرمشکی بخرم که سر کند و از اون لحظه تا الان تمام نماز هاشو سر وقت می خواند ؛ شرایط اون جوری شد که در حفظ حجاب و طرز لباس پوشیدنش و معاشرت با نامحرمان  از من مقید تر شد و دیگه ندیدم که آرایش غلیظی داشته باشد.

نویسنده سارا به نقل از سمیه در وبلاگ مخروط ناقص مشکی من

۱۸ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۲۵ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

رنگ خدا

نمی شود ساده از کنارش گذشت وقتی در ملک زیبایی ها همه چیز رنگی است، نه سیاه است نه سفید، فقط باید جلویشان منشور بگذاری، طیف رنگی شان را حظ کنی! به همین سادگی..
مثلا همین کعبه، قوس و قزح از سر و روش می بارد ماشاالله، انگار نه انگار سال هاست مشکی پوشش کرده اند مثل عمامه مشکی مجتهد محل می درخشد،درخشش، تلالو، چشمک می زند به آدم هفت رنگ. اصلا چرا راه دوری برویم همین حسینیه خودمان، پیر و جوان مقر آمده اند سیاهی هیئت رنگ عوض می کند گاه به گاه، وقت صلوات "محمدی پسند" می شود سبز سبز، وقت روضه ی مکشوف می شود سرخ سرخ، رنگ چایی روضه، رنگ پرچم گنبد، به رنگ حوض علمدار در تاسوعا، سوای ظهر عاشورا که رنگی که مردم می بینند اسم ندارد، یک رنگ زیبای خاص که هیچ جن و انسی تا به حال ندیده و علی الظاهر به خاطر همین است که همه مبهوت می شوند! یا مثلا همین پیر غلام ها که سال آخر حیات از باء بسم اللهِ آخرین محرمشان تا "تاء" "تشنه ی آب فراتم ای اجل مهلت بده"ای که به عزراییل-حضرت ارباب-خدا(هر کس به فراخور قابض روحشان)می گویند که بعدش هم خود خدا-حضرت ارباب-عزراییل(هر کس به فراخور حالشان) با آب فرات سیرابشان کند و بروند هیئت بهشت، یک تکه کبود می شوند، کبود کبود، به معنای دقیق کلمه اصلا اولش کاف تشبیه دارد یعنی بی هیچ مصداق خارجی فقط مثل خودش "کَ بــود و درد و غم و ..."
cha
نمک مجلساً گفتم، و الا مثال اول مکفی بود، الغرض نمی شود آرام از کنارش گذشت وقتی همه مشکی ها سیاه نیستند بل شاید به رنگ های بالا باشند شاید هم به رنگ دل باشند که در شهر قدم می زنند، آنچه منشور من از طیف چادری ها می گوید این است که هیچ سیاهی در کار نیست، اصلا از همان اول که پیامبر به سر ریحانه اش چادر کرد(سه ساله بود یا دو ساله، نمی دانم) چادر سیاه کان لم یخلق شد.خدا خودش دست به کار شد، قلمو گرفت بعد "بسم الله"از همان بالا رنگ پاشید به تمامی چادر های دنیا نه به رنگ این و آن بل به رنگ خودش، صبغة الله، محجبه ها که رنگی شدند آیه نازل شد "و من احسن من الله صبغةً "
 
 
 
پ.ن:خیر سرم می خواستم از چادر بنویسم هدیه اش کنم به موج "صبر ریحانه ها"!! چقدر چغر شد، خب همین می شود دیگر مثلا من باید نوشته "چادری ام" بنویسم در حالی که تنها چادری که رفته ام زیرش بر می گردد به مانور های رزمی کوه و کمر بسیج! جایی که نه گل است نه بلبل بعد دخترانه بنویسم اصلا می شود؟(شکلک ننه من غریبم بازی)
۱۷ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تاج بندگی من است

hijab 2
چـــــــــــــــادر من ، لباس متهمان در دادگاه یا در زندان نیست …
چادر من ، برای نشان دادن فقر در سریال ها و فیلم ها نیست …
چــــــــــــــادر من ، فقط برای رفـــتـــن بــه اماکن زیارتی نیست …
“”"”چــــــــــــــادر من ، تــــــــــاج بـــــــنــــــدگی مـــــن است …”"”"
بُگذار به چادُرت پیله کنند مُدام ، به پَـروانه شُدَنَت می ارزد …
۱۷ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره چهاردهم|بازهم امام رضا واسطه فیض شدند

a02ad41cbaecde0cb56d602a1ba88a4e

به بعضی از همراهان قول داده بودم ماجرای چادری شدنم را شرح بدهم ؛ اول بگذارید قدری بیشتر خودم را معرفی کنم؛ خانواده ما متشکل از پدر , مادر , خواهرم و من هست ؛

خواهر بزرگترم یعنی سمانه خانم دو سال از من بزرگتر هست و من خیلی دوستش دارم ؛ زمانی که بدنیا آمدم پدرم اسمم را سارا انتخاب کرد اما بدلیل اصرار بیش از حد مادرش یعنی مادر بزرگم  اسمم را زهرا گذاشتند و این اسم شناسنامه ای من هست اما همه در خانه و فامیل و نیز دوستانم از اول تا حالا منو با اسم سارا صدا می کنند .

خانواده ما در حد معمولی هست و از نظر مذهبی بودن هم در حد متوسط هستیم. مادرم و خواهرم از پوشش چادر استفاده نمی کنند اما نسبت به حجابشون نسبتا مقید هستند . پدر و مادرم ما رو دوست دارند و برای بزرگ کردن ما خیلی زحمت کشیده اند .

سال سوم راهنمایی بودم و تقریبا سال تحصیلی به پایان خودش نزدیک میشد و دو , سه هفته ای به آغاز امتحانات نهایی مون مانده بود و طبق قولی که مربی پرورشی و ناظممون بهمون داده بودند قرار بود تعدادی از بچه های مدرسه که مایل باشند به اردوی چند روزه زیارتی مشهد مقدس برویم ؛

چند روزی قبل از سفرمان وقت نمازظهر توی نمازخانه مدرسه خانم صبوری (مربی پرورشیمون که ان شا الله هر جا هستند سلامت باشند) از ما خواست که آنهایی که می خواهند به این سفر بیایند برگه های رضایت نامه را به امضای اولیائ خودشون برسونند و نیز به واسطه روح و جو معنوی این سفر خواهش کرد که حتما با حجاب کامل اسلامی یعنی چادرمشکی توی این اردوی تفریحی و فرهنگی شرکت کنیم.

من که خیلی دلم را صابون زده بودم تا قبل از روز های سخت امتحان آنهم امتحان نهایی که ضامن تعیین رشته ام در دبیرستان بود ؛ استراحتی جهت تجدید قوا جهت آمادگی در امتحانات داشته باشم با شنیدن این حرف دلم ریخت پایین و سریع این سئوال برام ایجاد شد که من که تا حالا چادر نزاشتم ؛ چادر از کجا بیارم؟

توی این فکر و خیال ها بودم که خودم را جلوی در خانه مان دیدم , زنگ زدم و مادرم در را باز کرد خیلی سریع رفتم داخل و خودم را به آشپزخانه مقر حکومت مادرم رساندم و تند تند شروع به تعریف ماجرای صحبت های خانم صبوری به مادر نمودم و گفتم که من روی این سفر خیلی حساب کرده بودم و حالا که چادر مشکی ندارم و دو روز دیگه هم باید برویم چیکار باید بکنم؟؟

مادرم که از بی تابیم متعجب شده بود با لبخند گفت : " نگران نباش سارا جان من بلدم چادر بدوزم و امروز عصر برات پارچه میخرم و تا پس فردا که بخواهی بری چادرتو آمادش میکنم ؛ تازه یادم افتاد که ای داد! من چه خنگیم ! چادر نمازامونو مادرم برامون میدوزه و من بی خود نگران بودم.

فردا عصر که خانه آمدم - مادرم صدام کرد و گفت بیا سارا جان بالا کارت دارم ؛ آخه خانه ما در عین کوچکی و نقلی بودنش اون موقع دو طبقه داشت و اتاق خیاطی مادرم هم طبقه دوم بود. رفتم بالا و مادرم گفت چادرت حاضره فقط سرت کن از قدش مطمئن شم و یک کش هم برات بدوزم که از سرت هی نیفته!

چادرو سرم کردم و خوشبختانه بی عیب و نقص بود. رفتم جلوی آیینه و دیدم کلی قیافه ام را عوض می کند و به نظرم آمد که قدری از سن و سالم بزرگتر میزنم اما با این حال بهم میومد ازآنجا که نو بود بوی تر و تازگی میداد (از همون بوهایی که وقتی لباس نو می پوشی) و این خیلی برام جذاب و دلنشین بود .

فردا با قطار به سمت مشهد حرکت کردیم و یک شب مجبور بودیم که در قطار بخوابیم. شب خوابی دیدم که مرا شدیدا منقلب کرد ؛

در خواب اصلا نمی دانستم در اردو هستم اما خود را تنها در حرم اما م رضا (ع) دیدم که هیچ آشنایی با من درآنجا نبود و حرم خیلی شلوغ بود و من احساس گم شدن و خفگی داشتم و مدام به این سو و آن سو برای پیدا کردن پدر و مادرم می رفتم؛ ترس و اضطراب شدیدی تمام وجودم را فرا گرفته بود , د

ر این شرایط ناگهان مادر بزرگم را دیدم (مادر بزرگم یکسال قبل به رحمت ایزدی رفته بود اما من در خواب چنین حسی که او را از دست داده ام نداشتم)  سریع از میان جمعیت بسویش دویدم و خود را در آغوشش انداختم و گفتم مامانی(۱) شما اینجایین؟ (مادر بزرگم از زمانی که پدر و مادر باهم ازدواج کردند تا موقعی که زنده بود با ما زندگی می کرد و همانند مادرمون من و سمانه را خیلی تر و خشک می کرد؛ تا زمانی که بود ما از نعمت دو مادر برخوردار بودیم (خدا رحمتش کنه))

گفت: "بله دخترم" ؛ چرا میدویدی؟ بیا بریم داخل حرم و سپس دست کرد داخل ساکی که همراهش بود و چادری را در آورد و گفت بیا سرت کن تا بریم. هنگامی که سرش کردم همون بوی تر و تازگی که از چادر خودم وقتی تازه دوخته شده بود حس کردم از اون چادر هم کاملا در خواب حس می کردم.

مادر بزرگم همینطور که داشتیم به سمت حرم می رفتیم گفت این باشه سوغاتیت و دوست دارم که همیشه سرت کنی.

توی این حال و هوا بودم که دیدم در بین اون همه جمعیت مادر بزرگ کنارم نیست و من با چشم در جستجوی آن بودم که ناگهان دستی را بر پشت خود حس کردم کسی داشت میگفت : سارا پاشو خانم میگه وقته نمازه !! از خواب بیدار شدم هنوز بویی که در خواب حس کرده بودم را داشتم در مشامم حس می کردم.

وضو گرفتم و آمدم سر ساکم و چادرم را در آوردم و سر کردم و رفتم برای نماز؛ همون روز تصمیم گرفتم به احترام مادر بزرگ هدیه اش را حفظ کنم و اینطور شد که من چادری شدم.

هیچ وقت از اینکه پوششم چادر مشکی هست احساس ناخوشایندی نداشتم و در عوض احساس آرامش و اعتماد به نفس داشته ام و کمترین ارزشی هم برای بعضی نگاه ها و قضاوت های نادرست قائل نیستم .

نویسنده: سارا به نقل از مخروط ناقص مشکی من

۱۷ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰