ماه و آه

ویرایش گر قالب ها

دلـم میخـواهد دختـران با حجـاب را خفـه کنـم!!

این متن خاطره یک روحانی جوان است. که پیشنهاد می‌دهیم تا انتها آن‌را بخوانید.بگذارید از اول سفر برایتان بگویم سفری که با خواهران دانشجو جهت زیارت مشهد مقدس برگزار شده بود از میان اتوبوسی که ما با آن‌ها همسفر بودیم حداکثر چند نفر انگشت شمار با چادر الفت داشتند.

 لذا وقتی وارد اتوبوس شدم کمی ترسیدم از اینکه عجب سفر سختی در پیش دارم. نمی‌دانستم با این همه بی‌حجاب و… چگونه باید برخورد کنم مخصوص چند نفر از آن‌ها که خیلی شیطنت داشتند ناچار مثل همیشه به ناتوانی خود در محضر حضرت وجدان عزیز اعتراف کرده و دست به دامن صاحب کرامت امام ثامن حضرت رضا (ع) شدم.

 یکی از اتفاقاتی که باعث شد خستگی سفر را به طور کلی فراموش کنم لطف خدا در اجرای امر به معروف و نهی از منکر بدون چماق بود.

 داستان از اینجا شروع شد روز اول تصمیم گرفتم برای چادر سخت گیری شدید نکنم لذا چند نفر از دختران دانشجو که سوئیت آن‌ها معروف به سوئیت اراذل و اوباش بود (اسمی که بچه‌ها بخاطر شیطنت بیش از اندازه برایشان انتخاب کرده بودند و خودشان هم خوششان می‌آمد) و به قول همه همسفران دردسر سازهای سفر بودند تصمیم گرفتند به صورت دسته جمعی برای خرید به بازار بروند اما چون تا به حال به مشهدمقدس نیامده بودند و به قول یکی از آن‌ها فقط به خاطر تفریح سفر مشهد آمده بودند…..
17
لذ از من خواستند که به عنوان راهنما با آن‌ها بروم من هم با تردید قبول کردم وقتی که به راهروخروجی هتل آمدند متوجه وضعیت و پوشش بسیار نامناسب آن‌ها شدم لذا سرم را پایین انداختم و کمی خودم را ناراحت و خجالت زده نشان دادم.  
سرگروه بچه هاکه متوجه قضیه شده بود با تعجب گفت: حاج اقا مگر چادر برای بازار رفتن هم الزامی است؟
گفتم : از نظر من نه! ولی به نظر شما اگر مردم یک روحانی را با چند نفر دختر بدون چادر ببینند چه فکری می‌کنند؟
یکی از بچه‌ها بلند گفت: حق با حاج آقا است خیلی وضعیت ما نا‌مناسب است هرکس ما را با این پوشش با حاج آقا بیند یا گریه می‌کند یا می‌خندد و یا از تعجب اشتباهی با تیر چراغ برق تصادف می‌کند
بقیه غیر از دو نفر حرف او را تایید کردند ولی یکی از مخالفان گفت : حاج آقا من و مادرم و تمام خانواده ما در عمرمان یکبار هم چادر نپوشیده‌ایم لذا نه تنها بلد نیستم! بلکه از چادر متنفرم! من دوست ندارم با چادر خودم را زندان کنم! حیف من نیست که زیر چادر باشم اصلا وقتی چادری‌ها را می‌بینم حالم به هم می‌خورد و دلم می‌خواهد دختران چادری را خفه کنم.
گفتم : به فرض که حق با شما است ولی خود شما هم اگر یک روحانی را با دختران مانتویی ببینی در بازار تعجب نمی‌کنی؟ اصلا برای تو قابل تصور است یک روحانی مسوول دختران بی‌چادری باشد؟ گفت: قبول دارم ولی سخت است چادر پوشیدن!
گفتم: حالا شما یکبار امتحان کنید یکبار که ضرر ندارد تا بعد از آنکه می‌خواهید وارد حرم امام رضا بشوید و چادر الزامی است حداقل یاد گرفته باشید که چگونه چادر سر کنید.
بالاخره با بی‌میلی تمام چادر بر سر کرد و گروه ۷ نفره اراذل اوباش که ۴ نفر آن‌ها شاید اولین بارشان بود چادر بر سر می‌کردند مثل بچه‌های خوب و مثبت همراه من به راه افتادند.
اگر کسی اولین بار آن‌ها را می‌دید می‌گفت گروه امر به معروف خواهران هستند!
اما اصل قضیه از وقتی شروع شد که یک دزد کیف قاپ به کیف‌‌‌ همان دختر مخالف چادرکه می‌خواست دختران چادری را با دست خود خفه کند! حمله کرد.
ولی وقتی آن آقا دزده می‌خواست کیف دستی آن خانم را که پر پول بود بدزدد به علت اینکه آن دخترخانم چادر بر سر داشت موفق به گرفتن کیف او که قسمتی از آن زیر چادر بود نشد و قضیه به خوبی تمام شد.
همین که این اتفاق به ظاهر ساده افتاد‌‌‌ همان خانم پیش من آمد و گفت:
حاج اقا چادر هم عجب چیز خوبی است و من نمی‌دانستم.
فکر نمی‌کردم چادر اینقدر به‌دردم بخورد. حاج‌ آقا بخدا هیچ وقت در عمرم به اندازه‌ای امروز که با چادر به بازار آمدم احساس امنیت نکرده بودم.
وقتی این حرف‌ها را به من می‌گفت من در رویای خودم غرق شده بودم و پیش خودم می‌گفتم :
خدایا‌ای کاش همه بچه مذهبی‌ها که خاک پای همه آن‌ها طوطیای چشم من است می‌دانستند که لذت و اثر امر به معروف و نهی از منکر بدون چوب و چماق چقدر زیاد است و برعکس اثر معکوس تذکر دادن با تندی و خشونت و چوب و چماق چقدر زیاد است.
و تعجب و لذت زیارت امام رضا برای من آن زمان زیاد شد که دیدم تا آخر سفر آن خانمی که حاضر نبود به هیچ وجه چادر بپوشد هیچ چیزی حتی خنده دیگران و خانواده مخالف چادر نتوانستند چادر را از سر این دختر خانم که از مدیران محترم ارذل و اوباش دانشگاه بود بردارد.

شرکت در فراخوان ماجرای چادری شدنم|ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره را در پایگاه جوان انقلابی بخوانید

۱۶ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۲۷ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یه چادر خوب برام بگیر


n00016334-b
درخیابان که راه می رفتم راحت قدم هایم را بر می داشتم
رفیقم که با من بود، دوست داشت راحت قدم بردارد منتها نمی شد.
چادری از جنس چادر های مادر بر سر کشیده بودم و آرمیتا تنها به همان مانتو و روسری اکتفا کرده بود.
مطمئن بودم که آخر یک روزی می شود که آرمیتا هم متوجه می شود که باید چادر سرش کند.
از دور که نگاه می کردی، برخی می گفتند: می گن چادر بپوشی نگاه نامحرم دنبالت نمیوفته، ببین چطوری دارن اون دختر رو نگاه می کنن؟!
اما نزدیک که می رفتی متوجه می شدی که نگاه مرد ها به من چادری نیست، بلکه به خاطر حجاب آرمیتا بوده.
همین طور که در خیابان راه می رفتند یکی از این پسر ها به آرمیتا تیکه انداخت: هلو، تو که این قد خوبی چرا با این یارو  می گردی؟!!!
آرمیتا خیلی ناراحت شد...به هم ریخت... دختری نبود که اهل این حرف ها باشه، فقط به خاطر این که فکر می کرد پوشش مهم نیست این طور وارد جامعه می شد. دستش رو گرفتم و سریع تر حرکت کردم. باز هم به آرمیتا چیزی نگفتم. تا این که فردای اون روز آرمیتا بهم گفت که چرا اون پسره دیروز به تو چیزی نگفت؟
من هم در جواب گفتم که: من چادر سیاهی سرم کردم که جاذبه اش برای خداست، خدا خوشش میاد.اون جوون ها که چشمشون زیاد پاک نیست، قلابشون به چادر مشکی من گیر نمی کنه. به خاطر این بود که به من چیزی نگفتن.
آرمیتا گفت: خب من فکر نمی کردم پوشش خیلی چیز مهمی باشه. به همین خاطر زیاد بهش اهمیت نمی دادم. یعنی به این خاطر بوده؟
من: آره
آرمیتا: خب من هم می خوام از این چادر های مشکی داشته باشم.
من: اگر می خوای بعد از ظهر با هم بریم بازار و یکی بگیریم؟
آرمیتا: نه! اگه می شه خودت تنها برو و برام ی چادر مشکی خوب بگیر...می ترسم اگر این طور بیام باز هم یکی از این پسر ها بهم تیکه بندازه، می ترسم قلابشون به من گیر کنه. بی زحمت یه چادر خوب برام بگیر...
۱۶ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۱۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نیت و هدف

92aab76fc01546f19c55c33df651a890
کسی که نیتش هدفش پوشش باشد با همان مانتوهم می تواند حجابی عالی داشته باشد سیاهی رنگ چادر بهانه است برای بی حجابی
اما کسی که هدفش و نیت قلبی اش پوشش برتر باشد سیاهی و محدودیت های ناچیز چادر را به جان می خرد و رنگ را بهانه نمی کند
۱۶ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره سیزدهم|چادر من، خون تو

javanenghelabi-ba-hejab-6

خوب یادم هست روزهایی را که فقط برای اینکه شبیه آدم بزرگهای زندگی ام باشم شبیه انهایی که برایم بزرگ بودند نه از لحاظ سن و اندازه که همه چیزشان در نظرم بزرگ بود و قابل احترام شبیه مادر و مادر بزگ شبیه معلم هایم چادر سر می گرفتم…

این بزرگ شدن برایم لذتی داشت بیشتر از عروسک بازیها…. بیشتر از دوچرخه سواری در عصرهای تابستانی حتی بیشتر از لذت ساختن ادم برفی…

همان روزهایی را که پنهان از چشم مادر چادرم را مخفی می کردم توی کیف و بعد دور شدن از خانه سرم می گذاشتمش و راهی مدرسه می شدم…. دخترکی ۷ ساله بودم ان روزها و مادری داشتم بزرگ… که مرا برای چنین پوششی کوچک می دانست هنوز و گله می کرد از اینکه هر بار مجبور به شستن گرد و خاک چادریست که زیر دست و پایم مچاله می شود….

مادر بود دلش می خواست دخترکش تمیز و مرتب باشد… ماه بودن ببارد از چهره اش… می گفت تا به تکلیف برسی همین روسری زیبای عروسکی کفایت می کند برایت هنوز وقت هست….

خوب یادم مانده تمام روزها را…. بهتر از این وقتها، یادم نمی رود آن صبحی را که مادرم مرا سفت در اغوش گرفته بود و با اشک زیر گوشم زمزمه می کرد :

که خواب دیده که بالای سرت قران می خوانده که تو با جسمی بی سر و سوراخ از ترکشها امده ای بیرون، پشتت را کرده ای به او و هرچه صدایت می کند جوابش نمی دهی…

دلش می گیرد! می گوید منی که بعد رفتنت لحظه ای غافل نشدم از فکر و یادت منی که با هزارن گرفتاری هیچ شب جمعه ای را فراموش نکرده ام بیایم اینجا و برایت قران ختمبگیرم چه شده است حالا که رویگردانی از من…

و تو گفته ای قرانی که به معنی اش توجه نمی کنی برای من از زهر هم تلخ تر است…قرانی که برای تربیت دخترت به کارش نمی گیری فایده اش چیست….

و سه بار برایش تکرار کرده ای که فاطمه را فاطمی تربیت کردن مهم است…

وباز رفته ای و آرام گرفته ای خوابیده ای….

بعد از آن روز هر صبح مادر خودش چادرم را اتو کشیده و تا کرده تحویلم میداد….

حالا این روزها بعد از ۲۰ سال دلم که برایت بگیرد گوشه ای می نشینم و زیر چادرم حضورت را نفس می کشم عزیز دلم…. سیاهی چادر من با قرمزی خون تو معنا گرفت…..

نویسنده : فاطمه

۱۶ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب و عفاف،حلقه مفقوده

44598111560207637313

«عفاف» حالتی درونی و نفسانی است که غرایز را تعدیل و تحت کنترل خود در می آورد،  می توان گفت «حجاب» نیز به عنوان یکی از مهمترین ابعاد عفّت به کنترل درآوردن و تعدیل غریزه خودنمایی و جلوه گری در زنان می باشد.

در حقیقت عفاف را زبانی باید و آن حجاب است که نماد تفکّر و اندیشه دینی می باشد.خدای تعالی در فرهنگ باشکوه عفاف از زن می خواهد به عنوان یک انسان ، ارزش وجودی خویش را بشناسد و خود را ملعبه دست نامحرمان نسازد و از سوی دیگر همگان را به چشم پوشی از نامحرم دستور می دهد، بلکه همه دست به دست هم نهاده عفاف اجتماعی را رقم زنند.

اگر بگوییم مهم‌ترین و پردامنه‌‌ترین بحث عفاف حجاب است، سخنی به گزاف نگفته‌ایم؛ زیرا حجاب نقش بسزایی درکم نمودن تحریکات جنسی در جامعه به عهده دارد.از آنجا که زن از ظرافت‌ها و زیبایی های درونی خاصی برخوردار می باشد، همواره مطلوب و مورد توجه مرد بوده است و از سوی دیگر غریزه خودنمایی و جلوه گری در زنان، کشش خاصی بین این دو برقرار می نمایدبا توجه به این مسائل، اسلام برای تعدیل این کشش و روابط بین زن و مرد حجاب را به زن مسلمان توصیه می کند تا فضای جامعه پاک و پیراسته از هر گونه عامل تحریک زا باشدجواز کشف حجاب در مقابل نامحرم، این غریزه را جهت می دهد  که خودآرایی زن مختص به شوهر باشد و منع آن در برابر نامحرم این غریزه را کنترل می سازد و از مرز شکنی جلوگیری می کند.حضرت علی (ع) پوشش را مهمترین عامل تعدیل حس زیبایی دوستی و خودنمایی دانسته و می فرمایند:

«زکات الجمال العفاف»  «زکات زیبایی عفاف است.»

البته تنها با پوشش زنان در قالب چادر نمی توان ادّعای عفاف کرد، زیرا ممکن است این نیز حجابی باشد برای بی عفتی، به عبارت دیگر بیش از آنکه تن زن مرد را به سوی خود دعوت کند، کردار و گفتار وی تحریک کننده است، و حرکات او را، نگاه های او را، و...حجابی دیگر باید که عفاف مستلزم آن است .

اگر چه حجاب شرط لازم برای رسیدن به عفاف است اما کافی نمی باشد و بایستی با ابعاد دیگر عفاف همگام شود.بنابراین زن موظف است که غرایزش را تحت کنترل در آورد و سپس تن خویش را در حجاب کامل بگیرد، زیرا این نفسانیت زن است که مرد را به سوی خویش می کشد و حجاب تن هیچ مانعی برای چنین کششی نخواهد بود و این تسلط بر نفسانیت در حد اعتدال همان عفاف است.در هم تنیدگی این دو آنقدر زیاد است که بدون یکدیگر معنای خود را از دست می دهند، در حقیقت می توان گفت، حجاب بدون عفت صدفی است بدون مروارید.

زن در قبال رعایت حجاب علاوه بر اعلام عفت خود،عفت جامعه را نیز تضمین می‌نماید، همان گونه که خدای متعال پس از امر به درست پوشیدن چادر می فرمایند:

«ذَلِکَ أَدْنَى أَنْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ»

«این کار برای اینکه (به عفت) شناخته شوند و مورد آزار و اذیت قرار نگیرند، بهتر است.»

بنابراین رعایت حجاب بهترین راه اعلام عفت است و ثمره آن امنیت جنسی می باشد، همان امنیتی که امروزه حلقه مفقوده‌ای در جوامع غربی است

۱۵ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۱۳ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برای مردم هیچ معنایی ندارد

1213
این روزها چادر ما برای خیلی از مردم هیچ معنایی ندارد،نه نجابت از آن میفهمند، نه معصومیت، نه حرمت!
درد من بیشتر از افتضاحات صدا و سیما یا قوه قضائیه است.
آن زن مجرم نباید آن قدر محجبه می بود!
نباید چادر لباس فرم زندانیان در دادگاه می شد!
نباید چادر از ملزومات طراحی لباس در فیلم ها باشد!
زنان فرودست سریال ها نباید چادری نشان داده میشدند!
چادر اعاده حیثیت میکند از کسانی که هرکدام به نوعی با قلمشان،
بارفتارشان و حتی با نگاهشان در غربت آن کوشیدند.
آن روزها ...
دستان کوچکم میان آن همه سیاهی به سیاهی چادرت گره میخورد  و گم نمیشدم .
این روزها ...
بین این همه رنگ دیگر گم نمیشوی...زود پیدایت میکنم اما ...
اینجا انگار همه، چیـــــزی گم کرده اند .
منبع
۱۵ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بهترین هدیه

chadorihadf
وقتی به خلقت زن اندیشیدم احساس غرور کردم چرا که خداوند با همه ی نعمت هایی که به من ارزانی
داشت*
*بهترین هدیه را برایم به ارمغان آورد.*
همان هدیه ای که شأن و منزلت یک زن را به عرش اعلی برد،
به خود می بالم که نعمت” حجاب و عفاف” را به ما زنان هدیه نمود.
۱۵ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای چهاردهم|روزی که بعـثی های عـراقی باعـث چــادری شـدن من شـدند!

 به نـگارش بانـو  : شیــرین  از کرمانشــاه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال ۱۳۶۱بود. کلاس دوم راهنمایی درس می خواندم شهر و دیارم تحت اشغال دشمن از خدا بی خبر بود و میدان کارزار. البته با همت مردمان غیور دشمن تا چند کیلومتر از شهر بیرون رانده شد. اما همچنان در زیر آتش مستقیم دشمن بود. مردم در روستاهای اطراف شهر جای گرفتند. مدرسه رفتن برایم ممکن نبود. تا اینکه پدرم مرا که اولین فرزند خانواده بودم برای ادامه درسهایم به شهر دیگر خانه پدر بزرگ مادریم برد….

4q8zla1

غربت برایم خیلی سخت بود اما پدر اصرار داشت که من درس بخوانم تا روزی معلم شوم. در آن سال مربی پرورشی داشتیم خانم بی غم نام داشت! ایشان خیلی بچه هارو نصیحت می کرد. جثه من از همه بچه ها ریزتر بود و همیشه ردیف اول می نشستم. ایشان هر جلسه که به کلاس می آمد مسائل تازه ای رو برایمان می گفت. تا اینکه وسط های سال بود که تشویق مان کرد که بهتر است چادر بپوشیم. خیلی از خوبی های چادر برایمان گفت.  روز بعد من جزء اولین کسانی بودم که چادر پوشیدیم. چادر من یک چادر سورمه ای گلدار بود که مادرم قبلا آن را برایم دوخته بود .خدایی خانم مربی پوشیدن چادر را به من و چند نفری که چادری شده بودیم تبریک گفت و خیلی از ما و چادرمان تعریف و تمجید کرد. از تعریف و تمجید های خانم مربی خیلی خوشحال بودم و هر روز با افتخار تمام چادر گلدارم را می پوشیدم و راهی مدرسه می شدم.

سال بعد مادرم برایم یک چادر مشکی خرید. از اون سال تاکنون ۳۱ سال است که من چادریم. راستش چادر برای من شأن و منزلت است. هرگز دوست ندارم جایی بون چادر باشم. البته این طوری هم نبوده که همیشه به خاطر پوشش چادر تشویق شوم. در بعضی وقت ها به خاطر چادر به صفاتی چون امل ، بی کلاس ،ساده و روستایی … متهم شده ام اما همه اینها برایم افتخار است مادامی که چادرپوشش من است .من اوج عظمت چادرم را در کلام شهیدان پیدا کرده ام و آن را با هیچ چیز عوض نمی کنم.

JAVANENGHELABI - HEJAB 28

شاید حکمت خدا باشد که من به خاطر فشار بعثی ها و محبت پدرم مجبور به ترک خانه و کاشانه شوم و در انجا آن معلم دلسوز ، چادر را تاج بندگی مت قرار دهد…

یادم نمی رود کلام آن آزاده پر افتخار با سن و سال کمش در بند اسارت خطاب به خبرنگار بی حجاب هندی که می خواست با او مصاحبه نماید ،شرط مصاحبه اش را رعایت حجاب از طرف خبر نگار هندی عنوان کرد و خطاب به او اظهار داشت :

ای زن از فاطمه به تو اینگونه خطاب است که ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است

در پایان ایزد منان را شکر گزارم که بر من منت گذاشت که در اوایل نوجوانی چادر را که یادگار حضرت زهراست به عنوان پوشش انتخاب نمایم ، حرمت چادرم را حفظ نمایم و هم اکنون هم قدر و قیمت چادرم را با هیچ چیز معامله نمی نمایم .در یک کلام بهای چادرم همنشینی در بهشت با زهرای اطهر و زینب کبری است .پوشش مقدس چادر را به همه زنان و دختران عزیز سرزمین خدایم ایران توصیه می نمایم .

۱۵ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره دوازدهم|خدا که منو یادش نرفته بود

siBLYFc_260
راستش اصلا از چادر خوشم نمی اومد،فکر می کردم ضایعه و زشت می شم و مردم مسخره ام می کنن و دوسم ندارن و بهتر بگم پسرا تحویلم نمی گیرن واسه همین حجاب نداشتم..
با مانتو روسری و گاهی مانتو مقنعه.. گاهی چادر سر می کردم...گاهی آرایش می کردم و.. خودتون می دونین توضیح نمی دم
تا اینکه... کسی که خیلی دوسش داشتم و حاضر بودم تمام زندگیمو بدم تا در کنارش باشم بهم نارو زد و رفت پیش خانواده مو کلی دروغ که دختر شما منو ول نمی کنه، برید دخترتونو جمع کنید و از این حرفا...
فکر می کنید چه حالی شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون لحظه که به محل کار پدرم رفتم و همه چیزو فهمیدم احساس کردم دنیا توی سرم خراب شد..
آبرویی که پیش پدر و مادرم داشتم، اعتمادی که بهم داشتن ، کسی که دوسش داشتم یا فکر می کردم دوسش دارم ...می تونم بگم به معنای واقعی همه چیزمو از دست دادم...این وسط خدارو خیلی وقت بود فراموش کرده بودم
ولی اون در تمام لحظاتی گناه می کردم، در تمام لحظاتی که فراموشش کرده بودم منو فراموش نکرده بود و به فکرم بود
منو طلبید مکه
و تازه اون موقع بود که فهمیدم خدا همه چیزمو ازم گرفت، کسی که دوسش داشتم، آبرومو و همه چیزمو ... تا دلم برای خودش جا داشته باشه و اونجا بود که خودشو بهم داد، عشق خودشو بهم داد
از اون موقع که عاشق خدا شدم دیگه هیچ نگاهی جز نگاه اون برام مهم نیست، مثل یه عاشق فقط می بینم معشوقم چی دوست داره و همونو انجام می دم
البته هر انسانی خطا می کنه..
ولی از اون موقع توی حجابم خطا نکردم چون به نظرم یه زن بهترین حالتی که می تونه عشقشو به معشوق و معبودش نشون بده با حجابشه..
از اون موقع زندگیم رنگ .و بوی دیگه ای گرفته
آرامشی که الان دارم رو مدیون حجاب و خدای خودم هستم
الان ازدواج کردم و به حمدالله یه همسر خوب، یا بهتر بگم یه فرشته نصیبم شده و این رو از حجاب خودم دارم

قسمت شد برم حوزه و الان دیگه دارم تموم می کنم سطح 2 رو و همه ی اینها رو مدیون همون عشقی می دونم که با حجاب شروع شد

نویسنده: ناشناس
۱۵ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب مانند مرواریدی در صدف

hejab1
منبع
۱۵ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برای تو می نویسم......

برای تو می‌نویسم، برای تو که حاضر نیستی در این گرمای داغ و طاقت فرسای تابستانچادرت را در ازای لذت خنک شدن معامله کنی و کنار بگذاری.
برای تو می‌نویسم، برای تو که حاضر نیستی چادرت را با لذت ظاهریِ خوش تیپ شدن، با لذت دیده شدن و با لذت پوشیدن لباس‌های تنگ و کوتاه و رنگارنگ عوض کنی.
برای تو می‌نویسم برای تو که دشواری‌های پوشیدن چادر را در مدرسه، دانشگاه، محل کار، کوچه و خیابان تحمل می‌کنی اما آن را کنار نمی‌گذاری.
برای تو می‌نویسم، برای تو که چادرت را به شایستگی در تن خود حفظ می‌کنی و حرمت چادر را در جامعه با شلخته پوشیدن و رها کردن آن نمی‌شکنی.
برای تو می‌نویسم، برای تو که از عمق جان باور داری که شهدا سرخی خونشان را به سیاهی چادر تو امانت داده اند و تو باید امانتدار خوبی باشی.
برای تو می‌نویسم، برای تو که وقتی پیش از یک خانم بدحجاب وارد فروشگاه می‌شوی فروشنده حق تو را فراموش می‌کند و به کار آن خانم بدحجاب سریعتر رسیدگی می‌کند ولی این بی عدالتی‌ها نه تنها تو را سست نمی‌کند بلکه اراده ات را قوی تر می‌کند.
برای تو می‌نویسم، برای تو که هنگام ورود به دانشگاه چادرت را درون کیفت نمی‌گذاری بلکه آن را با افتخار بر سَرَت حفظ می‌کنی و مایه ی مباهات خود می‌دانی.
برای تو می‌نویسم، برای تو که وقتی صدا و سیمای جمهوری اسلامی‌زنان شیک و باسوادو موفق را بدون چادر، و زنان ساده لوح و سخن چین را چادری نشان می‌دهدغمگین می‌شوی و اشک در چشمانت حلقه می‌زند ولی این بی مهری‌ها تو را از داشتن حجاب پشیمان نمی‌کند.
برای تو می‌نویسم، برای تو که هم حجاب ظاهر داری و هم حجاب باطن و همچون خیلی‌های دیگر نیستی که چادرت وسیله ای باشد برای سرپوش گذاشتن بر نگاه‌ها و پیامک‌ها و دوستی‌های مفسدانه ات.
آری خواهرم برای تو می‌نویسم و به تو افتخار می‌کنم، به تو که سالهاست عفیف و محجوب مانده ای ولی هیچگاه کسی به تو به خاطر نمره‌های بیستت در درس‌های عفت و نجابت، مهر صدآفرین روی برگه ات نزده است اما مطمئن باش که صدآفرین‌هایت نزد خداوند محفوظ است.
منبع

 

۱۴ شهریور ۹۲ ، ۰۱:۲۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره یازدهم / ‌‌چادر می ارزید به توهین ها

من از بچگی دوست داشتم چادری باشم ولی خانواده میگفتن برات زوده وازاین حرفا
 
زمانی که وارد راهنمایی شدم چادر اجباری بود
از اون جایی که عاشق چادر بودم با تمام وجوم چادرم رو سرم میکردم ازاین که دوستانم وقتی از مدرسه می اومدن بیرون وچادرشون رو توی کیفشون پرت میکردن دلم میگرفت
همیشه بهم توهین میکردن ولی من هیچی
سه سال راهنمایی به این صورت گذشت و وارد دبیرستان شدم
در دبیرستان چادری بودم بازم توهین وبی حرمتی به چادر چه ازبیرون چه دوستان
سال دوم خدا روشکر میکنم که وارد مدرسه ی معارف شدم باورتون نمیشه انقدر دوستان گلی دارم که حد نداره یک روزم طاقت دوری شون روندارم منی که ازمدرسه فراری بودم کل تابستون رو با رویای مدرسه به سر بردم خدارو شکر میکنم که من رولایق رشته ی زیبای معارف دونست درسته سختی وتوهین هایی رو به همراه داره ولی برای من مثل بهشته
نویسنده: شهید بی نام و نشون
۱۴ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۵۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سلامتی هر پسری که...

siNGYz1_426
همیشه وقتی از حجاب وحیا حرف میزنیم؛ از خانم ها میگیم ...از چادری ها میگیم....
اما امروزمیخوام بگم... :
سلامتی هر پسری که ریش داره وبهش میگن پاچه بزی خم به ابرو نمیاره...
سلامتی اونیکه پاتوقش مزار شهداس نه باشگاه کامبیز بدنساز...
سلامتی کسی که جای پرورش اندام وتزریق بازو پرورش ایمان میکنه وخودسازی...
سلامتی پسری که سرش و خم میکنه تا سنگ فرش خیابونا ،نه رودروی ناموس مردم....
سلامتی هرچی پسره که بلوز آستین بلند میپوشه و شلوار کتان نه لباس های تنگ وشلوار جاستین...
سلامتی اونی که نه مدونا میشناسه نه شکیرا والیزابت تیلور ...دختر رویاهاشم سلنا گومز نیست...
سلامتی اون مردی که وقتی تو تاکسی میبینه دوتا خانم نشسته نمی ره وسطشون بشینه...
سلامتی اون پسری که بلده مکبر باشه و نماز اول وقتش حجته...
سلامتی اون پسری که تظاهرات وراهپیمایی رفتنش عین نماز اول وقت میمونه براش........
سلامتی اون پسری که جای نود شب زود میخوابه تا صبح نمازش قضا نشه...
سلامتی هرکی که پیشش،روبروش ،کنار دستش تو کلاس با امنیت میشینی وانگارنه انگار کنارش دختر نشسته...
سلامتی اون پسری که بعد امتحان نمیره پیش همکلاسی های مونث وبگو بخند رابندازه به بهانه ی امتحان...
سلامتی اون پسری که حاضره دخترا بهش بگن مریض واون وانده...
سلامتی آقا پسری که وقتی تو ماشینش صدای ضبطش وبلند میکنه ..نوای کربلا کربلا میاد..
سلامتی اون آقا یی که ظهر تو دانشگاه پشت کفشاشو خم میکنه وآستیناش بالا واب میچکه....جوراباشم از جیباش آویزونه...مهم نیست دخترای جفنگ دانشگاه مسخرش کنن مهم زود رسیدن به حسینیه اس...
سلامتی اون ی که تو تابستون میره اردوی جهادی نه صفا سیتی با دوست دختراش....توشمال
سلامتی اون پسری که عکس فرماندهین دفاع مقدس میزنه رو پیرهنش....ازهمه باحال تر عکسحضرت آقا رو....
سلامتی هرچی پسر مذهبی...
سلامتی هرچی بچه حزب اللهی....
سلامتی همشون صلوات.....
بگوخب!
۱۰ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۰۷ ۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یاس یعنی مهربانی بر همـه

2927129503961844273
می‌گوید: «زیر همین چادر فتنه‌ها می‌کنید!»
می‌گوید: «گرمتان نمی‌شود؟!»
می‌گوید و می‌گوید و نیش می‌زند
و انگار نمی‌داند آتش طعنه‌هایش بیش‌تر از هر گرمایی، جان را، روح را و دل را آتش می‌زند.
نمی داند همه‌ی این «نیش» ها «نوش» می‌شوند مادام که «یاس یعنی مهربانی بر همـه».
نمی داند که می‌ارزد برای لبخند «او» از دنیــا گذشت.
اللهم ارزقنا نگـاه فاطمه (س).
۱۰ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای سیزدهم|دختر گرجستانـی الاصل می گــوید : از حجــاب هیـچ خاطره ای به جـز شرمنــدگی نـدارم!

به نـگارش بانـو  : عاطـفه از نـجف آبـاد – اصفهــان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام
از وقتی که یادمه چادری بودم
اون روزا عصر ها با بچــه محله هامــون بازی میکــردیم و درست وقـت اذان همـه چادر هــای گل گلی و کوچیکمـونو مینـداختیم رو سرمون و می رفتیم مسجد محل برا نماز
راستش من موهای طلایی و قشنگی داشتـم و اصلا عادت به روسری نداشتــم ولی یه روز موهامـو کوتاه کردم و سایه خودمو تو وسط کوچه دیدمو خیلی بدم اومد!
دویدم تو خونه از مامانم یه روسری گرفتم و از اون وقت دیگه روسری از سرم کنار نرفت حتی برا عـروسی خــواهرم
موی قشنگ برام ارزش نیـست دل قشگ و پاک مهم تر از زیبایی ظاهره مخصوصا آدمی مثل من که مجرده و نیازی به زیبایی بیش از حد نداره
کاش زن ها می دونستن چشم های هرزه بعضی از مزد ها ارزش گناهکارشدن رو نداره
chadoriha-ir13
بابا وضع جامعمون تاسف باره بخدا
اسمش اسلامیه ولی حتی الان یه مسلمون توش پیدا نمیشه!
بعضی ها میگن اسلام ربطی به ظاهر و حجاب نداره و اسلام باید قلبی باشه
ولی از کوزه همان برون تراود که در اوست
از حجاب هیچ خاطره ای به جز شرمندگی ندارم!
شرمندگی پیش شهدامون
به یک چادری محترم (بدون آرایش)هیچ وقت به چشم یه آلت نگاه نمیکنن
زنان جامعه امروز ما متاسفانه بد حجابی رو با فرهنگی می دونن و تقلیــد کورکورانه از غـرب رو پیـش گــرفتن
حجـاب تاج بندگی من بوده و بخـدا قسم اگه تو دل آمریکـا یا اروپا هم که بـرم از سرم کنـار نمیره
راستی من ایرانی الاصل نیستم و گرجستان زادگاه اجدادم بوده و الانم به زبان گرجی صحبت میکنیم ولی با افتخار میگم من یه ایرانی ام
رهبرمو دوست دارم اسلاممو دوست دارم و هیچ وقت از اعتقادم بر نمی گردم
هرچند فامیلامـون رقاصه ی قطر و دبی هستن هرچند دختر عمه دایی هام خودشونو گم کردن و منو مسخره میکنن ولی من رو اعتقاداتم محکم ایستادم
من متعجبم از این همه عشق و عاشقی های پوچ
عشق هایی که همش از یه نگاه هوس آلود و هرزه شـروع میـشه و با خیانت تموم
الان برید چندتا وبلاگ باز کنید دخترای ۱۰-۱۲ساله همچین شوهرم شوهرم میکنن که من فکر کردم چندسالشــونه
من تا ۱۵ سالــگی نمیدونستم دوسـت پســر چیه ولی الان…
همه ی این ها از بدحجابی ؛ بی حیایی؛بی تربیتی و… نشات میگیره
نمیدونم حق مطلب رو ادا کردم یا نه
از این که وقتتون رو گرفتم عذر خواهی میکنم
در پناه حق
۱۰ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۰۳ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره دهم|از وقتی مهربان شدم

11ساله بودم که شنیدم پدرم دوست دارد دختر کوچک‌اش هم چادر به سر کند. کم کم دم گوش‌ام گفتند قبول نکن هنوز بچه‌ای، زوده،چادر دست و پا گیره، تو که حجابت خوبه، نمی‌خواد چادر سر کنی.

اما من چادر رو دوست داشتم،از طرفی هم می‌ترسیدم من نیز مثل آن‌ها روزی برسد که درباره‌ی حجابی که مورد علاقه‌ام هست این‌گونه با بی‌انصافی حرف بزنم.

13سالگی،خودم مطرح کردم که چادر می‌خواهم. باز موج حرفها و ضدیت‌ها، و ترسی درمن که نکند این بلای ضدیت با حجاب مورد علاقه‌ام برسرم بیاید.!

در آستانه‌ی 14سالگی با شناخت جایگاه خود در خانواده و جامعه ،ترس از دل بیرون کرده و چادر را انتخاب.

بعد از انتخاب ِچادر ،نحوه روسری سر کردن و نوع ِحضور در جمع‌های فامیلی هم تغییر کرد و حفظ حرمت و شان چادر برای‌ام مهم‌تر از هر موضوعی بود.

توهین، حرف و تمسخر خیلی شنیدم، شاید آشنایان و اقوام انتظار تغییر ظاهری و اعتقادی من را نداشتند و الان چندین سال است که منتظر روزی هستند که من به حجاب‌ام پشت کنم و....

خدایا عاقبت‌ام را خودت ختم به خیر کن و هوامُ مثل همیشه داشته باش ...

و حال، من با حجاب‌َم دوست‌َم و حجاب‌َم با من ...

              حجاب‌َم با من اُنس گرفته و من با حجاب‌َم ...

                           من با عقل و قلب‌ام حجاب را پذیرفت‌َم...

                                             و اکنون آرام ِش دارَم و ذره‌ای راضی به ناآرامی دیگران نیست‌ام.

 یا زهرا مدد

به نقل از وبلاگ مهر و ماه

۱۰ شهریور ۹۲ ، ۱۳:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

زنان برهنه...مردان هرزه

قلم سپهر/روزی در دولت پهلوی قرار بود به یکباره کشف حجاب شود آنهم به بهانه تجدد و مد گرایی می خواستند به یکباره زنان را با سر و تن برهنه راهی خیابانها سازندو به یکبار تمام نجابت زن را تمام ارزش اورادر کالا بودنش خلاصه کنند اما نشد نگذاشتند .....

نه نگذاشتیم اصرارهای آنان که ازحد گذشت چنان رگ غیر تمان عود کرد که شاه را با همه عقاید و تجدد گراییش به نا کجا آباد فراریش دادیم نگذاشتیم بر ایمانمان خللی ایجاد کنند چون تب ایمانمان چنان بالا بود که دشمن را به تشنج گرفتار ساخت و این تشنج و سر در گمی منجر به اشتباه آنان شد اشتباه پشت اشتباه و در نهایت رسیدند به جنگ تحمیلی و قرارداد صلح و این برای این همه کشور استعمارگر چیزی نبود جز یک عمر شرمندگی، یک عمر احساس شکست و حقارت ،در مقابل یک کشور نوپای بدون حامی، بدون متحد ،بدون موشک و تانک و تجهیزات نظامی اما دشمن ناامید نشد هرروشی را امتحان کرد وچه خوب چه راحت توانست روش ساده و موثررا پیدا کند، چه ساده ما را از خود بیگانه کرد بدون حتی کوچکترین خرجی و یا کو چکترین تلفاتی، بدون حتی صرف یک فشنگ ،بدون زخمی شدن یک سربازصفر ،چه خوب فهمید جنگ نکرده را چگونه ببرد وچگونه با وجود این همه نفرت یک کشور را همدل و همراز و همداستان خود کند با یک مطالعه و تحقیق بررسی بشر و روان سنجی آنها دشمن فهمید که هیچ درخت تنومندی با یک ضربه از پا نمی افتد.

فهمید باید مرحله به مرحله ،قدم به قدم، گاماس گاماس وارد شود، فهمید کشور ما کشور عادت ست دیردل می بندد اما زود عادت می کند فقط زمان راه حل این بن بست ست، بن بستی به نام حجاب ؛فهمید ضربات تبر راباید در دفعات متعدد وارد کند تا درخت درخت تنومند ایمان در ماسست شود و با یک ضربه کاری از ریشه جدا شودو حجاب از کشور کنده شود و آنوقت مامی مانیم و یک فرهنگ بدون ریشه و یک ملت بی ریشه ،مثل یک درخت بی ریشه است. گر چه در کوتاه مدت سبز شود،بروید ،جوانه زند، اما با کمترین نسیم می شکند، می افتد و در گرباد زمان گم می شود .

بهوش باشیم که دشمن چندین سال ست ضربات خود را شروع کرده و ما در خوابیم 35سال ست فریاد مرگ بر آمریکا سر می دهیم 35 است هر 22 بهمن پرچم اسراییل را به آتش می کشیم و سوخته هایش را زیر پا له . اما حالا با دست خویش بر ارمانهای انها مهر صحه می گذاریم که چه؟که برسیم به امروز به پوششی با پرچم اسراییل؟که بگوییم جای نام الله بر پشت شلوار هاست یا نام ائمه را زیر تخت کفش بنویسم ؟

بر ما چه گذشت که رسیدیم به امروز ؟این ماهواره ها در این چند سال با ما چه کردن که این همه سال این همه تهدید نظامی نتوانست ؟بنگریم چه شد که به اینجا رسیدیم ؟دشمن کدام سن را هدف قرار داد که ما از آن غافل بودیم دبیرستانی ها و راهنمایی ها را انها که به خیال ما کارشان فقط درس خواندن ست به نظر دشمن کارشان فرهنگ سازیست با همین سن کم قدرت تاثیر پذیری بر تمامی سنین دارند حتی بر مادرانشان امروزه به وفور شاهد این هستیم که مادران هنگام خرید می گویند اینها تو ی جامعه هستند این ها بهتر می فهمند حتی زمانی که باورشان تلنگر میزند بهوش این پوشش مناسب نیست خودرا پشت جمله" زمانه عوض شده" پنهان میکنند ،حتی برخی مادران از فرزندان زیر 18 سال خود تاثیر می پذیرند آنهم در مورد حجاب ؟!!!!!؟!!!!!!؟!!!!!!!!!!!! دشمن چه کرد؟

از اول که شروع کنیم متوجه می شویم ابتدا چادر را دمده نشان دادند، بعد مانتو گشاد را تنگ کردند ،بعد از بلندی این مانتو کم کردند، کمی که گذشت آستین هایش کوتاه شد،سپس روسری راجانشین مقنعه کردند ،بعد روسری را کوتاه کردند ،سپس از جلو و عقب آن زدند ،بعد نوبت رسید به شلوار که ابتدا گشاد بود ،سپس بالا تنگ و پایین گشاد، بعد پایین هم کم کم تنگ شد ؛سپس خوب که عادت کردیم ساپورت را جانشین شلوار کردند، آنهم ساپورت با پر چم اسراییل ؛شلوار که در ذهنمان کمرنگ شد و به ساپورت که عادت کردیم رنگ بدنی آن را مد می کنند یعنی شبیه ساز برهنگی؛بعد از کمی آنرا هم کوتاه می کنند؛ بعد که عادی شد نوبت بالاتنه است برای ان هم بر نامه دارند بعد کم کم همان روسری نصفه را دمده می خوانند و بعد ...بعد می رسیم به آنجا که حتی کشورهای اروپایی هنوز بعد از گذشت این همه قرن به آنجا نرسیده اند، می رسیم به برهنگی در ملا عام؛ می رسیم به زیر پا نهادن تمام ارزشهای انسانی ،می رسیم به حیوانیت مطلق ؛

زنانمان که برهنه شدند کم کم مردان هم به هرزه بودن عادت می کنند، کم کم غیر تها بر باد می رود، چنان که همین روزها هم بوضوح درمورد عده ای شاهد چنین معزلی هستیم، ایمان و اعتقاد که بر باد رفت آرام آرام عشق به ناموس ،عشق به وطن ،عشق به ارزشها هم د ر دلها جان می بازد.در ذهن این مهم، این اصل، رنگ می بازدو آنروز یعنی مرگ تمام ارزشها . آنزمان میرسیم به جایی که هیچ کس حتی حوصله دفاع از خود را ندارد چه برسد به دفاع از ناموس و وطن به این که هشت سال با دست خالی برای دفاع از ناموس بجنگدو خم به ابرو نیاورد و اینگونه ست که حجاب پایه اعتقاد ماست و اعتقاد راز استواری و پابر جایی و استقلال وطن.

منبع 

۱۰ شهریور ۹۲ ، ۱۳:۱۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تو جواهری!

دخترک، پشت چشمی نازک کرد و گفت: خدا که بخل نمی ورزد، بگذار آزاد باشم…
* خدا چادر را به دخترک هدیه داد *
دخترک با بغض گفت: با این؟! اینطور که محدودترم. اصلا می خواهی زندانی ام کنی؟! یعنی اسیر این چادر مشکی شوم؟؟
خدا قاطع جواب داد: بدون چادر، اسیر نگاه های آلوده خواهی شد… هر چیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند… تو جواهری!!
۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۳:۴۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دختر ایرانی

√ ۲۰ثانیــهـ ات را میـــگیرد …

مےـخوانیَشـ؟!؟

میـــــدانـے ظاهر ڪـــمی زنندـه تو

یا بهتــر بگــمـ آشفتـهـ تو 

باطـــن مردے/پســـری/

جنسـِ مخالفــت را آشفتــهـ می کنــد؟!!

مهــربانــمـ ، ـهم جنسـِ ـخودمـ …

لطیفــ تریــטּ آفـــریـدۀ آفرینشـِ ـخدا 

ڪمی برای باطـــטּ ـجنسِ مخالفتـ ارزش قائل شو 

ڪمی دقتــ در ـخریـــد شلوارتــ ڪن ! *ساپورت

در مانتویـــی که میدانـــمـ سلیقهـ اتـ ۲۰ ستـــ  …

نصیحتـــ نمیڪنــمـ! 

مـــؤمــن نصیحتـ میکند! نـهـ مـــن!

مــن نه مـــؤمــنــمـ و نه از تو بالاتــر!

مـــن یکـــی ـهستـــمـ از ـجنسـِ تو مثل تو 

فقط از لحاظ ظاـهر کمــی با تو فرق دارمـ 

و شـــاید تو از لحاظـِ باطـــن از مـــن ــخیــــلی بالاتر باشـے …

فقط ـخواستــمـ گفتمانــے بینمــــاטּ صورتــ بگیــرد 

ــــهمـــیـטּ!

و …

تــــو اے دُخــــتر ایـــرآنــے

اے امـــــید قَــــلب رَهــــبر

شــــک نَکـــــُن کـ ـ ـ ـ ــــــه …

حجـــــآب تـــو اقــــتدآر تـ ـوســــت … !

اقـــــتدآر تــــو شــــرف وَ عفـ ـ ـت تــــوسـ ـت

و …

شَــــرَف و عفــــت تـــو

افـــــتخآر شُهَــــــدآسـ ـ ــــت

بـــــه خودَت ببــــآل نـ ـآزنـــینَم …

× روزت پیشـاپیـش مبـ ـ ـ ـارکــــــ ×

منبع

۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۳:۳۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نمی ذارن چادر بپوشم!!!


در مقطع دبیرستان که بودم یکی از همکلاسی هام اسمش هما بود.
چهره ی زیبایی داشت ولی ظاهرش نامناسب بود، اطرافیانش اکثرا بچه خلاف های مدرسه بودند.
بر خلاف قوانین مدرسه تلفن همراهش همیشه دنبالش بود و بیش تر زنگ تفریح ها در کنار دوستاش دور از چشم مدیر و معاونین مدرسه با تلفنش صحبت می کرد و صدای خنده هاشون توجه همه رو جلب می کرد.
یه بار که اومد مدرسه دیدیم چادر سرش کرده و مقتعه اش رو یه کم کشیده جلو.
خیلی تعجب کرده بودیم؛ چون اصلا اهل این چیزا نبود.
دلیل چادری شدنش رو ازش پرسیدیم.
گفت توی کوچه و خیابون خیلی اذیت می شم؛ دیگه دوس ندارم مثل قبل زندگی کنم.
این در حالی بود که در روابطش با پسران نامحرم مشکلاتی براش پیش اومده بود؛ نگاه ها و عکس العمل های پسران و مردان گرگ صفت امانش رو بریده بودند. از ترس آبروش هم که بود ترجیح داده بود چادر بپوشه.
می گفت اینجوری خیلی راحت ترم.
خیلی خوشحال شدیم، خدا رو شکر کردیم که به خودش اومده و فهمیده که این رفتارها، ظاهرش و روابطش عاقبت خوبی نداره و مشکلات زیادی براش به همراه داره.
تا چند وقت با همون چادرش می اومد مدرسه. از طرز گرفتن چادرش معلوم بود که تا حالا چادر سرش نکرده بود.
ولی با این حال چون می دونست این طوری خیلی به نفعشه هم چنان می پوشیدش.
یه کم آروم تر از قبلش شده بود، انگار دیگه خیلی از دل مشغولی های قبلش رو نداشت.
بعد از چند هفته که گذشت، یه روز که اومد توی کلاس دیدیم چادر سرش نیست و مثل همیشه اش خندون نبود.
بهش گفتم: هما چی شده؟ چادرت کو پس؟ خیلی اذیتت می کرد؟
با لب و لوچه ی آویزون گفت:
« خونواده ام، فامیلامون، دوستام ، همسایه هامون، همشون مسخره ام می کنن. امروز که می خواستم بیام چادرم نبود، می دونم خونوادم قایمش کردن. نمی ذارن چادر بپوشم. دیگه تحمل دلهره و ترس از ریختن آبرومو ندارم،
نمی دونم چی کار کنم ...! »
لینک مطلب :
http://aseman313.ir/1392/06/02/khatere-homa
۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۳۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای دوازدهم|روزی که با عقـل کوچـکم تصمیــم بـزرگی گــرفتم

 به نـگارش بانـو  : فاطمـه ســادات از تهـــران
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام و خدا قوت هم صراط
مادر میگن از دو سه سالگی برا هر لباسم ی روسری کوچولوی هم رنگ داشتم
هیچوقــت مادر زمـان اذان نگفـت بـیا نماز بخون اما خـودش قبل اذان وضو گرفت نماز رو شروع کــرد پدر هم همینطــور…
شرایط بگــونه ای برام رقم خورد که منم وضو میگرفتم نماز و …
hejab-amanat
اکثر افراد فامیل ما چادری نیستند اما دوستان خوبی مادر دارن اون موقع یعنی سال ۷۵ مادر ب حوزه رفتند دوستانی از جنس نور پیدا کردن انقدر پاکی و خوبی از اونها دیــدم که با سن خیلی کمم دوست داشتم ظاهـرم شبیه اونها باشه
به پدر گفتم من چادر میخوام ایشون گفتن اگر چادر رو انتخاب کردی باید همیشـه سرت کنی!
اولش مقـاومت کردم گفتم نه هر وقت دوست داشتم سرم میکنم اما یکی از اساتید مادر گفتـن چادر خوبه؟ گفـتم بله
گفتن همیشه یا بعضی جـاها؟ گفتم آخه خانواده پدرم اینا بی حجابن تا حدودی خانواده مادرم، اگر چادر بزارم شاید مسخرم کنن یا اگر به مردا دست ندم یا شوخی نکنم و …
گفتم آخه اگر چادری بشم بچه های مدرسه چی و …
گفتن میدونی همیشه خوبا خیلی کمن؟ گفتن میدونی حضرت زهرا هم تو اون شهر مدینه فقط چند تا اندازه انگشتای دستشون شبیه ایشون پوشش داشتن؟
من نمیگم چادری شو اما اگه شدی و راهی رو مطمئن بودی درسته همیشـه و همـه جا رعایت کن
چند وقتی فکر میکردم با عقــل کوچیـکم
سخنرانی آقای هاشمی نژاد
سخنرانی اساتید مادر که من بنا به بچه بــودنم همه جا با ایشـون بودم
و جـریان به بازار برده فروشــان بردن عمه زینبم و …
دیگه تصمیمـمو گرفتــم پدر من چـادر میخــوام
پدر با اینـکه کارمنــد بودن بهتـرین چادر رو برام گرفتن
و اینگونه بود که فاطمه هم چادری شد
در پناه مهدی فاطمه (عج)
۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره نهم|بهانه ای کوچک برای خاطره ای بزرگ

"هوالواقف علی السرائر والضمائر"

یکی از همین روزهای پاییزی و سال 72 بود ... کلاس اول دبستان ...

خانم ناظم سر صف گفت : هرکس فردا چادر سرش کند ، سر صف جایزه خواهد گرفت.

حواسم رفت پیش چادری که مادر قبلا برایم دوخته بود ... دقیق یادم نیست اولین باری که چادر سرم کردم چند سالم بود ... سه یا شاید چهار ساله ... مثل همه دختر بچه هایی که در این سن و سال دلشان هوای چادر داشتن می کند ...

آنروز که به خانه برگشتم ،رفتم سراغ کمد و چادرم را درآوردم ... نگاهش کردم ... آخر قرار بود فردا بخاطرش جایزه بگیرم ... دلم میخواست زودتر آن فردای موعود برسد ...

صبح آمد ، کوله پشتی ام را انداختم و چادرم را هم سرکردم (شاید خنده داره شده بودم بخاطر آن کوله پشتی بزرگی که زیر چادر داشتم ... باید قل میخوردم و میرفتم مدرسه!!)

همان اول صبح ازما تقدیر کردند ... چندنفری بیشتر نبودیم ... درست یادم نیست هدیه ای که دادند چه بود ، یک جامدادی یا شاید یک گل سر ... هرچه بود هدیه ی بزرگی نبود ... اما ... بهانه ای شد که از آن لحظه به بعد من ،چتر آرامشم ، چادر مشکی ام را در برابر نامحرمان یک لحظه هم از سر برنگیرم ...

پس نوشت:

و این گونه من چادری شدم...


+ همیشه به مبحث تشویق کودکان در امور مذهبی اعتقاد داشتم (برخلاف خیلی ها که میگویند کودکان را نباید به جایزه در انجام فرامین خدا عادت داد) چون خودم تجربه های شیرینی از این تشویق ها دارم که اثرش تا هنوز ماندگار است ...

+ دخترها را باید سال ها قبل از تکلیف به حجاب عادت داد ... از دختری که اول دبستان است و مادرش به بهانه اینکه به سن تکلیف نرسیده با تاپ و شلوارک جلوی مردم نمایانش می کند نباید توقع داشت به سن تکلیف که رسید به راحتی زیر بار حجاب آنهم چادر برود!

+ برای فراخوان وبلاگی من و چادرم ... با موضوع چی شد که چادری شدم(+) ... شما هم شرکت کنید.

به نقل از وبلاگ جنجال یک سکوت

۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۱۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

صاحبان چشمان پاک

چشمان پاک در خیابانها بدنبال یار و غمخوار زندگی نیستند ،

صاحبان چشمان پاک از هرچه ناپاکی و گناه گریزان هستند و اگر ناخواسته به نامحرمی یا صحنه ای نظر کنند ،
سر به زیر افکنده استغفار خواهند کرد..
پس اگر دیدی چشمانی خیره تو را می نگرد و جلوه گریت برایش زیباست
بدان با کسی جز یاران شیطان مصاحبت نخواهی داشت و سرانجام خوشی در انتظارت نیست.
خواهرم اگر دیدی در خیابانها خواهان داری بدان قیمتت بسیار ارزان است
و بی بضاعتان فکری و فرهنگی تنها یارای داشتنت را دارند ..
منبع
۰۴ شهریور ۹۲ ، ۱۲:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای یازدهم | روزی که از شهـدا عیـدی گرفتــم

 به نـگارش بانـو  : حدیــث از چــالوس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام…
من تا ۱۵ سالگی اصلا چادر نمی ذاشتم وهیچ علاقه ای هم به چادر گذاشتن نداشتم…!!

فقط به اصرار پدرم از سن ۱۶ سالگی چادری شدم…

اما وقتی چـادر گذاشتم دوستای چادری پیدا کردم وحالا شاید تقریبــا ۹۸ درصد از دوستام چادری و با حجاب کامل هستن ؛ چـون من بعد از اینکه دو سال از چادری شدنم گذشت یک سفری به سرزمین نور(منطقه عملیاتی جنوب کشور) رفتـه بـودم , فضـای اونجـا , حــال و هوای اون مکان و اون جاذبه ای که داشت باعث شد در قبال چادری که روی سـرم بود یه حـس مسئـولیت پیــدا کنم…

cscs

اونجا فهمیدم که این حرف شهدا که گفتن خواهرم سیاهی چادرت به سرخی خون ما می ارزد یعنی چی!!! اونجا فهمیدم که شهدا واسه چی رفتن…!! ازینکه دوست نداشتم چادر بذارم شرمنده شده بودم…
من اون سال عید رفتم میهمانی شهدا و شهدا کار خودشونو کردن و بهترین عیدی رو که حجاب کامل کامل وعلاقه ی قلبی به این حجاب بود رو بهم دادن…
من حجابم عشق به چادرم رو مدیون شهدا هستم وحالا دیگه این چادر رو که حجاب حضرت زهرا (س) هست رو با هیییییچ چیز عوض نمی کنم,با هیچ چیز…

۰۴ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۲۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نگاه رضایت بخش بانو

2927129503961844273
چادرمن خانه ی امن من است دلم میخواهد به همه آنهایی که بانگاه های بی شرمشان در خیابان ها پرسه میزنند بگویم نه …. آری نه نه تو نگاهت را ازمن بدزد زیرا من حرمت چادرم را چادری که در کوچه های مدینه برروی سرمادرم نیمه سوخته شدحفظ میکنم به همه نگاههای شما میگوییم نه و چشمانت را درویش کن
چادر سر کردن تمام دختران چادری ارزش یک لحظه نگاه رضایت بخش بانو را دارد که دست دعا بلند کند و بگوید:
خدایا!
«دختران امت پدرم، همه زیبایی ها را داشتند ولی برای رضای تو زیبایی هایشان را از نامحرم پنهان کردند… پس تو محبت خودت را در دل هایشان صد چندان کن! طوری که هیچ چشم و ابرویی، ناز و کرشمه ای، پول و مکنتی نتواند جایگزین آن شود!»
۰۴ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شیرین و فرهاد

si2ATn5_497
شیرین قصّه
برهنه نبود تا از مرمر تن
سلاح وسوسه بسازد
و فرهاد قصه
از آن فرهاد ها نبود
که در برابر هر تن مرمرینی
خواهشی احساس کند..
۰۴ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۰۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره هشتم|وقتی خدا مرا صدا زد

siBLYFc_260
من حجابم خوب نبود .
سال اخر دبیرستان بودم سال 82 تو یک تصادف خواهرمو از دست دادم خیلی بدتر شدم
نه اینکه بخوام انتقام بگیرم و لج کنم و اینا، نه! فقط میخواستم سرم گرم بشه بیشتر ارایش میکردم بیشتر بیرون میرفتم خلاصه وضعیت خوبی نداشتم ولی همیشه دخترای چادری رو که میدیدم انقدر ساده و راحتن حسرتشونو میخوردم.
مامان بابام ناراحت بودن از وضعیتم.
ولی خدا شاهده هیچ وقت نمازمو ترک نکردم.این خیلی مهمه.
عید 85 مامانم رفت کربلا اونجا به امام حسین گفته بود روم نمیشه بیام توی حرمت، دخترمو هدایت کن.
اعتکاف شد و من خیلی ناخواسته نام نویسی کردم. اسم امام علی که میومد اشک امانم نمی داد من اونجا حجاب نخواستم ولی همه چیز یک جا بهم داده شد.
خلاصه وقتی اومدم خیلی نگران بودم که با بیرون رفتنم ثواب اعتکافم باطل بشه.
کم کم ارایشمو کم کردم و هد زدم به موهام.
کلاسی هم که میرفتم رو کم کم رها کردم چون مختلط بود.
کم کم ذوق چادر اومد توی دلم.
محرم شد رفتم روضه با چادر . احساس کردم امام حسین جلوم ایستاده و چادر سرم میکنه . دیگه نخواستم چادرمو بردارم
عاشق چادر شدم . کاملا مسیر زندگیم تغییر کرد.
الان به لطف خدا زندگیه خوبی دارم خدا یه شوهر خوب از اون نازنینا بهم داده میدونی چرا؟ حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرموده اند: کسانی که توبه میکنند خدا به آنها چیزهایی میدهد که به هیچ کس دیگر نمیدهد.
براتون آرزوی خوشبختی میکنم در سایه ی ایمان
۰۴ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شهر هیاهو و تنش

من در این شهر هیاهو و تنش به کدامین سبد از خوبی ها دل خوش باشم و لب خندان؟ در همین شهر که مردم دگر مرز ندارند با هم همه با هم محرم... همه هم یاور و غم خوار شدند!! همه یک دایه ی مهربانترند از مادر... آنقدر یاور و غم خوار شدند که دگر حرمت زن بودن و دختر بودن همه از یاد برفت همه اش خاطره شد... یاد آنروز بخیر که ز شرم نگه نا محرم دست و پا سست میشد و نگاه می دزدیدند ز هم.... آن همه شرم و حیا به کجا پر بکشید؟ دگر امروز نگاه بی مرز عادت آدم هاست چادر و روسری و عفت را فقط در دفتر کاهی خاطرات خواهی دید پوشش ما بدل شد به عروسک واری ما عروسک شده ایم منتظر مانده کسی دست درازی کند و همه ی عقده ی ایامش را رویمان خالی کند با عروسک های شهر بازی کند... دگر از اندیشه ی نو خبری نیست هان چرا هست!!! هر روز مدل مو و آرایش نو می آفرینیم تا عروسک بودنمان بیشتر نمایان شود کاش به خودمان بیاییم ما همانیم که خالق بر آفرینشمان بر خودش احسنت گفت...
منبع

۰۳ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چرا چادر بپوشم؟

images

می گوید چرا چادر بپوشم؟ اگر می گویید مرد ها چشمشان ناپاک است من می گویم مردان ایرانی آن قدر فهیم هستند که کار به کار ما نداشته باشند مرد های ایرانی که حیوان نیستن که مثل گربه و حیوانات دیگر به غریزه شان عمل بکنند.
می گوید اگر انسانی مسلمان هم نباشد شعور انسانیش به او اجازه نمی دهد بدون اجازه به کسی دست بزند و یا حتی نگاهی دور از شأن و منزلت انسانی بکند.
می گوید مردها باید فرهنگ خود را بالا ببرند و بدانند که بین انسان و حیوان تفاوت است باید به جایی برسند که اگر هم زن ها خودشان را با بدترین وضع در جامعه نمایش دادند او به خود اجازه ندهد که به آنان به دیده دور از شأن انسانیت نگاه کند.
نمی دانم کدام منطق این حرف ها را می زند؟ نمی دانم چه عقلی این مطلب را صحیح می داند که وظیفه دیگران است که خود را حفظ کنند...خواهر من!آمدیم و کسی نخواست خودش را حفظ کند....آمدیم و کسی نخواست انسان باشد....آمدیم و کسی نگاهش ناپاک بود...چرا تو خود را به دام می اندازی؟ دام نگاه و شهوت پهن است تو چرا خود را در دام می اندازی؟ دشمنت شمشیر را آماده کرده تو چرا گردنت را به سمت آن می بری؟
خواهرم!نمی دانم در جامعه نگشته اید که ببینید چشم های ناپاک را؟که ببینید همین مردهای ایرانی - نه همه شان- گاهی نگاه غیر انسانی می کنند...
خواهرم...نمی گویم چادر واجب است و بدون آن بی حجابی است...نه...بلکه حجاب برای برترین زنان مسلمان و ایرانی است...
خواهرم! چادر یعنی پاک دامنی...اگر بدانند....

۰۳ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۱۰ ۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب یعنی دقت در برخورد.

7216049771939108283
مادام که تلقى ما از خویش عوض نشود، حجاب هیچ مفهومى نخواهد داشت و چیزى جز کفن سیاه و قبرستان خانه و مرگِ نشاط زندگى و نابودىِ شادى‏ها، عنوان نخواهد گرفت و هزار عذر، خواهى داشت که خودت را از آن آزاد کنى.[1]
حجاب؛ یعنى‏...دقّت در برخورد، که آلوده نشوى و آلوده نسازى؛ که اسیر نشوى و اسیر ننمایى. حجاب، فقط این نیست که زن خود را بپوشاند؛ که زن و مرد، هر دو باید در این دنیایى که راه است و میدان حرکت است و کلاس و کوره است؛ سنگ راه نباشند و دیگران را در خود اسیر نسازند و چشم‏ها و دل‏ها را نگه ندارند و در دنیا نمانند.[2]
حجاب تنها مخصوص زن نیست که مردها هم باید حساب شده حرکت کنند و گرد و خاک بالا نیاورند و دل‏ها را به خود گره نزنند، که هر کس در سر راه دل‏ها بنشیند، او راهزن است و طاغوت. و این مسأله در آن وسعت مطرح مى ‏شود که حتى زن و شوهر را هم مى‏ گیرد، که هیچیک نباید بر دیگرى حکومت کنند و هیچکدام نباید صاحب دل این و آن باشند، که دلدار دیگرى است. و هر کس خلق را در خود نگه دارد و باتلاق استعدادهاى عظیم او شود او هم طاغوت است. مقدار حجاب و پوشش، با در دست داشتن این بینش و این ملاک، روشن مى ‏شود که همیشه یک شکل و یک مقدار ندارد. تو در برابر آتش سوزانى که حتى کفش‏ها و دمپایى‏ها تحریکش مى‏ کنند و تمام وجودش را مى ‏سوزانند، وضعى خواهى داشت که در برابر سلمان و یا وجود سازمان گرفته ‏ى دیگر ندارى. در برابر آنها که در دلشان مرض‏ها و آتش‏هاست، حتى صداى تو و رفت و آمد تو کنترل مى‏ شود و پوشیده مى‏ گردد.[3]
اقتباسی از استاد علی صفایی حائری(ع.ص)
[1] . روابط متکامل زن و مرد، ص: 39
[2] . نامه‌هاى بلوغ ص : 133
[3] . روابط متکامل زن و مرد، ص: 45
منبع
۰۳ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۴۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره هفتم|خدا دوست داره من چه جوری باشم؟

1846292859088781247
سلام
من خیلی وقت نیست که چادر سرم میکنم البته یکی دو ماهی هم روش فکر کردم
خانوادم راضی نیستن از این موضوع
میگن با مانتو هم حجابت رعایت بود
ولی من ماه رمضون" شب قدر اول" امسال گفتم یه تغییری تو خودم بدم
شبی یک جزء قرآن که می خوندم
اون شب دلم می خواست ببینم خدا دوست داره من چه جوری باشم
سوره ی احزاب رو خوندم
که گفته بود راجع به جلباب برای خانم ها
حس کردم که یه نشونس
تصمیمم رو محکم کردم
 
نویسنده وبلاگ parastar87elahe
۰۳ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجـرای دهم | بــدون چادر خجـالت میکشـم

 به نـگارش بانـو  : شیـدا از مشهــد مقـدس

| السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

من ازحــرف دل مزاحــم میشم ؛ حـرف دل شهـیدعزیــزم شهیـد آویـنی….
اومـدم بگـم عالیـه خوشـم اومـد ازوبلاگتـون!

والا من چـادری بودم ؛ یادم دادن که از راهنمایی ازهمـون اول راهنمایی با چادراینطرف و اونطرف بریم ، هنوزم چادری هستم بخصوص شوهرم چادر رو خیلی دوست دارن وایشون وخیلی ازدوستام همیشه به من گفتن ومیگن که چادر منو آدم با ابهت باکمالات ومتشخصی نشون میده….

منم اگه یه باربدون چـادربیام بیـرون احسـاس میکـنم یه چـیزی کـم دارم و واقـعا خجـالت میکشـم….

وقتی خانمایی رو که توخیابون وبازار میبینم بدون چادر با وضع بی حجابی موهای رنگ شده ووووووو……. بخدا خداروشکرمیکنم خیلی وقتاشده با شوهرم که بیرون میرفتم این وضع خانما رومیبینم بارها شده بگم که استغفرالله خدایا اینا فردا جوابتو چی میدن ……..
موفق باشید

1355275027771000_large
 
۰۳ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چادر پوشیدن سخت است...

92aab76fc01546f19c55c33df651a890
به یکی گفتن
سخت ترین کار دنیا چیست
گفت: نمک ریختن توی نمکدان!
پرسیدن چرا؟
گفت: چون سوراخ هاش خیلی ریزه
نکته:
ساده ترین کارها را اگر از راهش انجام ندهیم
تبدیل می شود به سخت ترین کارها
و اینکه:
گاهی تصور ما نسبت به سختی کارها
به خاطر ندانستن مسیر انجام آن است
حجاب سهل است اگر باورش وجود اشته باشد
سخت است برای آنها که مسیر باورشان هنوز آن که باید نشده…
۰۳ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۲۳ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

الو...! حاجی صدامو داری؟

همت همت مجنون
حاجی صدای منو میشنوید
همت همت مجنون
مجنون جان به گوشم
حاج همت اوضاع خیلی خرابه برادر
محاصره تنگ تر شده ...
اسیرامون خیلی زیاد شدند اخوی....
خواهرا و برادرا رو دارند قیچی می کنند...

داداش اینجا اوضاع خیلی خرابه، بدجور گیر کردیم تومیدون مین گناه، وضعیت قرمزه!

بچه ها دارند سعی میکنند اما فایده ای نداره
اینجا شیاطین مدام شیمیایی می زنند....
خیلی برادر به بچه ها تذکر می دیم ولی انگار دیگه اثری نداره ...
عامل خفه کننده دیگه بوی گیاه نمی ده، بوی گنــــاه می ده ...
همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت جان
فکر نمی کنم حتی هنوز نیمه ی راهم باشیم ....
حاجی اینجا به خواهرا همش میگیم پر چادرتون رو حائل کنید تا بوی گناه مشامتونو اذیت نکنه
ولی کو اخوی گوش شنوا...
حاجی برادرامونم اوضاعشون خرابه.......
همش می گیم برادر نگاهت برادر نگاهت ....
حاجی این ترکش های نگاه برادرا فقط قلبـــــو میزنه

مهماتمون تموم شده!
کمک می خوایم حاجی .......
به بچه های اونجا بگو کمکــــــــــــــــــــــــــــــ برسونند

داری صدا رو.......
همت همت مجنون

4998808212230525250
منبع
۰۳ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

جارو

مهمان که می خواهد بیاید خانه را جارو می کنیم....

                            هر روز به خانه مان می آید....ولی...


پ.ن: 

دلت راخانه من ساز مصفا کردنش با من

۰۳ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۰۷ ۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

نزدیک می شویم

کم کم نزدیک می شویم...

                 به آن زمان که حسین ـعلیه السلامـ را گفتند میا...


پ.ن:

   وما هم رسیده ایم به جایی که به آقایمان می گوییم

                                           آقا نیا...آقا نیا...

۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۸:۱۰ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

حرف هایم فقط درد دل است

sitTLT_484
چادر…
چقدر دوستش دارم…
ازهمین اول بگویم:شاید کسانی کلامم را در ترازوی اقرار بخوانند،اما! می گویم…چون،چشمهایم از شوق چادر پر است!!
حرفهایم حرف دل است..بین من و چادرم!نه قصد مرزبندی دارم و نه نتیجه گیری..فقط “دل”..”دل”
چادر..
چادر دلیست…حجابی کاملا دلی…چادردلیست..مثله لباس احرام…رنگش اعجاز آفرین است…سیاه! میدانی چرا؟باهمین سیاهیش تو را غرق سفیدی میکند!
چادر اعجاز زن است.. میدانی چرا؟که سنگینی اش تو را آنقدر سبک می کند که با نسیمی ملایم به آسمان هفتم میرسی..
دوستش دارم…به قدری که گاهی بااو خلوت میکنم…دوستش دارم به قدری که گاه گاه تنها مرهمم بوییدن او می شود..دوستش دارم…به قدری که آنرا درآغوش میکشم و آنجاست که نمیدانم تماما گوش شوم یا تمام زبان!
دوستش دارم..
دوستش دارم..
راز بین من و چادرم تا ابد مگو می ماند!محرم راز فقط همانست که لذت درآغوش کشیدن چادر را چشیده باشد..نه!آنهم یارای درکش را ندارد!فقط بین من و چادرم…هرکس با چادرش عهدهای نهان دارد…عهدهایی که هرکسی را محرم شنیدن نمیدانند..
نمیدانم این یک قواره پارچه مشکی چه میکند؟چه می کند که سیاهی هایم را به سفیدی مبدل می کند؟چه می کند که تا لحظه ای که درپناهش هستم لحظه ای حس”غرور”از من دور نمی شود!
چه می کنی ای چادر!که در قاب تو دلم لطیف تر می شود و چشمهایم زیباتر می بیند و گوشهایم آهنگین تر می شنود و زبانم عاشقانه تر می سراید..
چادر…
رفیق شفیق من..ای سیاه ردای احرام من…ای محافظ قلبم…ای تک همسفر جاده عشق…
سیاهیت را دوست دارم..سیاهیت به سفیدی دلم بعد از پوشیدن تو می نشیند!..
ای آراستگی محض…تورا جز به بهای”جان”نمی فروشم…
………..باقی اش بماند بین “من” و “تو”
یامهدی
۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۳۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

فقط به خاطر این که عاشق بودم...

hejab-amanat

 من یه چادری هستم مثل نمازم .روزه ام به حجابم ایمان دارم مسافرت ،کوه نوردی ،سر کار جلوی مهمون . رانندگی و حتی تو یه کشوری که حجاب معنی نداره ، پارک و همه جا چادرم رو سرمه خیلی هاو این بزرگترین افتخار منه کنه قربون خدا با این قانونش برم
ناگفته نمونه به خاطر این حجاب خیلی بلاهای دیگه هم سرم اومده یه بار یه راننده تاکسی پیاده ام کرد -یه بار یه راننده اتوبوس با اخم و تخم پشت سرم درو کوبید یه بار که نه چند بار استادها سر کلاس و کارمندای دانشگاه باهام بد برخورد کردن.حتی تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم.البته بودن استاد هایی که باهام خوب برخورد کنن. مثلا هیچ وقت یادم نمیره…
سر یکی ازدرسها من و دوستم توی یک کلاسی بودیم که ۵۰ نفر دانشجو پسر بودن و فقط من و دوستم دوتا دخترای کلاس!…تو یکی ازجلسات،اوایل خردادماه،وسطای درس
یکی از پسرا پا شد اسپیلت رو خاموش کرد…بعد همون موقع استادمون برگشت بهش گفت آقای محترم من و شما پیرهن آستین کوتاه و خنک تنمونه این خانوم ها با چادر گرمشون میشه، پاشید اسپیلت رو روشنش کنید… انصافا لفظ استاد برازنده اش بود.
ولی همه این تلخی ها در مقابل شیرینی فرشته بون و لبخند رضایت خدا چیزی نیست.
البته نباید یادمون بره حجاب فقط به ظاهر نیست
چشممون .گوشمون .حرفهامون و… هم باید حجاب داشته باشه به قول استادمون چادر نشانه حجابه خود حجاب نیست
سیاهی چادرمو به هزار تا رنگ و لعاب نمیدم

۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۲۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من چادرم را دوست دارم|نقاشی هفتم

naghashichador7
نقاشی هفتم روزهرا قلی نژاد 8 ساله برامون کشیده و ارسال کرده.
امیدواریم نقاشی بعدی رو فرشته کوچولویی که شمامی شناسید برامون بکشه و ارسال کنه

اولین فراخوان نقاشی من چادرم را دوست دارم

همین نقاشی در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۲۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خلعت زیبای حجاب

siKmxG_535
ای ساکن وادی عشق که خدا را معشوق خود ساخته ای!
دانسته بودم که عاشق انتخاب هایش را به معشوق وا می گذارد
و دیدیم که خلعت زیبای حجابت به انتخاب معشوق تو بوده است.
پس مبارک باد که حجاب اسلامی لباس عشق به خداست.
۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره ششم|در جست و جوی حقیقت؛ پله پله تا چادر

52xhikxux2jrqgmeawsb
رسیدن من به چادر همراه با گذروندن مراحل مختلف ( و رسیدن به مراتب مختلف) بوده... دونه دونه گذروندن مراحل مختلفمو تعریف میکنم...(پله پله رفتم تا رسیدم به چادر)
این داستان من:
توی مدرسه مون جزو اولین نفرهایی بودم که توی دوران دبیرستان ابروهامو برداشتم... میرفتم مدرسه یه ته آرایش هم داشتم (اهل آرایش نبودم. فقط یه کم ته آرایش...) موهامم که همیشه بیرون بود... یعنی مقنعه ام فرق سرم بود!
یادمه وقتی جشن فارغ التحصیلی با صورت آرایش کرده و مانتوی کوتاه (یه کم پایین تر از کمر) رفته بودم دانشگاه، یکی از مسئولین شاکی شده بود که من چرا با این وضع اومدم؟؟؟!!! آزاده ذاکر به اون مسئول گفته بود که : شما خودتون  چرا آرایش دارید؟مسئوله گفته: من فرق دارم. آزاده جواب داده که: فرقی بین شما دوتا نیست.. شما فارغ التحصیلید... اونم فارغ التحصیله...
توی مدرسه ی تیزهوشان درس میخوندم برای همین ازم توقع داشتن که یه دانشگاه خوب (یا یه رشته ی خوب) قبول بشم. منم رتبه ی کنکورم بد شد. و برای توقعی که ازم بود موندم برای سال بعد (البته این توقع فقط خارجی نبود. و خودمم هم شامل متوقعین بودم)
سال پشت کنکور رفتم یه آموزشگاه (تا از فضای درس زیاد فاصله نگیرم) دو تا از اساتید مرد اون آموزشگاه؛ کلی خاطرخواه توی آموزشگاه داشتن (یعنی بچه ها دوسشون داشتن)
روزهای اول حالت عادی خودم میرفتم اونجا (مانتو تنگ.. ته آرایش.. موها هم که بیرون)
فکر کنم روز دوم بود که فهمیدم، دخترهای اونجا آرایش میکنن تا خودشون رو به استاد نشون بدن و استاد از قیافه شون خوششون بیاد
حالم از هرچی آرایش (جلو نامحرم) بود به هم خورد!!! هنوزم که هنوزه حالم به هم میخوره... من ظاهرم هرجوری بود ، برای زیبا بودن خودم بود. نه برای جلب توجه کردن. حالم از جلب توجه کردن (اونم برای دوتا مردی که زن دارن ) بهم خورد. با خودم فکر کردم؛ وقتی عده ای برای جلب توجه آرایش میکنن، یعنی آرایش ابزاری برای جذب نامحرم هستش... حالا اگه کسی پیدا بشه و قصدش جذب نامحرم نباشه. ولی از ابزار جذب نامحرم استفاده کنه؛ ناخواسته به اون مقصد شوم رسیده. برای همین آرایش رو برای همیشه گذاشتم کنار...
گذشت... کنکور دادم و رفتم دانشگاه...
ترم اول، استاد تفسیر موضوعی قرآن یه سری موضوع بهمون میداد تا در موردش فکر کنیم و جواب بیاریم. من برای پیدا کردن مطلب در مورد مسائلی که استادمون میداد، به اینترنت میرفتم و به سایتهای مختلف سر میزدم و مطالب مختلف رو میخوندم.
کلی از نظر اعتقادی رفتم بالا.. کلی چیز یاد گرفتم
از نظر اعتقادی رفتم بالا... اما به همه چیز نرسیده بودم. فکر کنم جزو معدود کسایی بودم  که در دوران انتخابات، موهام از روسریم بیرون بود و پرچم ایران دور پیشونیم میبستم
رفتم اعتکاف... توی دوران اعتکاف مدام دوتا چیز از خدا میخواستم... یکی اینکه: منو بنده ی خودش کنه... دوم اینکه: اگه پوشوندن مو جزو حجاب هستش، معرفتشو بهم بده
مدت زمانی طول نکشید که کتاب مسئله حجاب استاد مطهری رو خوندم.
با خوندن اون کتاب به این رسیدم که از نظر اسلام بایــــــــــــــــــــــــد موهام رو کامل بپوشونم.
(آخه من همیشه با خوندن آیات حجاب در قرآن به این میرسیدم که باید یه چیزی روی سرمون باشه... و با خودم فکر میکردم ؛ وقتی حجاب انقدر برای خدا مهم بوده که اومده نام تک تک محارم رو اورده؛ پس اگه قرار بود همه ی موهامونو بپوشونیم، خدا تو قرآنش میگفت و لازم نبود بریم سراغ احادیث و روایات.. اگه پوشوندن کل مو لازم بود خدا نمیومد فقط بگه جلباب هارو به هم نزدیک کنید)
اما با خوندن اون کتاب به این رسیدم که باید موهامو بپوشونم
خب خداروشکر تسلیم آموخته ام شدم و موهامو از اون به بعد پوشوندم
رفتم چند دست مانتوی مناسب ( و به قولی اسلامی) خریدم
{البته وقتی الان به اون مانتوها نگاه میکنم تعجب میکنم که چه جوری اونموقع این مانتو ها رو اسلامی حساب میکردم!!}
چندماه گذشت..
سال 88 داشتم میرفتم جنوب (راهیان نور... زیارت شهدا)
رفتم یه مانتوی خیلـــــــــــــــی گشاد خریدم تا حرمت اونجا حفظ بشه... (اما بازهم الان توی اون مانتو، گشادیی رو که قبلا میدیدم نمیبینم
  )
یه خورده از سفرمون که گذشت، یه بار از دوستام خواستم اگه چادر اضافی دارن بهم قرض بدن تا اونجا با چادر باشم....
و بقیه ی سفر رو با چادر اضافی یکی از دوستانم گذروندم.
یه جا رفتیم تازه چندتا شهید پیدا کرده بودن
اونجا از شهدا خواستم اگه واقعا چادر حجاب برتر هستش، معرفتشو بهم بدن
وقتی از سفر برگشتم نتونستم بدون چادر جایی برم
حتی صبر نکردم تا بریم و یه چادر نو بخرم و سر کنم. با یه چادری که گوشه ی کمدم بود و باهاش زیارتهامو میرفتم، شروع کردم و بیرون رفتم
الان که الانه عاشق چادرم هستم
از خدا میخوام هیچ وقت من و چادر رو از هم جدا نکنه

بدجوری دوسش دارم
 
به نقل از: آزادگی از اسارت نفس و بندگی حق
 

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۱۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کجای قرآن آمده حجاب؟؟

timthumb.php

 آیات مربوط بدین موضوع در دو سوره‏ از قرآن آمده است : یکی سوره " نور " و دیگر سوره " احزاب " .

  در سوره نور آیه ‏ای که مربوط به این مطلب است آیه‏ ۳۱ می‏باشد . چند آیه قبل از آن آیه متعرض وظیفه اذن گرفتن برای ورود درمنازل است و در حکم مقدمه این آیه می‏باشد:

 « یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوتا غیر بیوتکم حتی تستانسوا وتسلموا علی اهلها... (۲۷)
و لا یضربن بارجلهن لیعلم مایخفین من زینتهن و توبوا الی الله جمیعا ایها المؤمنون لعلکم تفلحون(۳۱) ...
ای کسانی که ایمان آوردید ! به خانه دیگران داخل نشوید مگر آنکه قبلا
آنان را آگاه سازید . و بر اهل خانه سلام کنید . این برای شما بهتر است .
باشد که پند گیرید .
اگر کسی را در خانه نیافتید داخل نشوید تا به شما اجازه داده شود . اگر
گفته شد باز گردید ، بازگردید که پاکیزه‏تر است برای شما . خدا بدانچه‏ انجام می‏دهید داناست .
باکی نیست که در خانه‏ هائی که محل سکنا نیست و نفعی در آنجا دارید (بدون اجازه ) داخل شوید .
خدا آنچه را آشکار می‏کنید و آنچه را نهان‏ می‏دارید آگاه است .
به مردان مؤمن بگو دیدگان فرو خوابانند و دامنها حفظ کنند . این برای‏
شما پاکیزه‏تر است . خدا بدانچه می‏کنید آگاه است .
به زنان مؤمنه بگو دیدگان خویش فرو خوابانند و دامنهای خویش حفظ کنند
و زیور خویش آشکار نکنند مگر آنچه پیدا است ، سرپوشهای خویش بر
گریبانها بزنند ، زیور خویش آشکار نکنند مگر برای شوهران ، یا پدران ، یا پدر شوهران ، یا
پسران ، یا پسر شوهران ، یا برادران ، یا برادر زادگان ، یا خواهرزادگان‏
، یا زنان ، یا مملوکانشان ، یا مردان طفیلی که حاجت به زن ندارند ، یا
کودکانی که از راز زنان آگاه نیستند ( یا بر کامجوئی از زنان توانا نیستند ) و
پای به زمین نکوبند که زیورهای مخفیشان دانسته شود .
ای گروه‏ مؤمنان همگی به سوی خداوند توبه برید ، باشد که رستگار شوید .

اینکه این بحث(حجاب) رابا مساله "استیذان" و اجازه گرفتن مطرح کرده می توان اینگونه نتیجه گرفت که:
مبنای حجاب در اسلام "استیذان" است.یعنی نگه داشتن حریم افراد!.به رسمیت شناختن هویت فردی در اجتماع و در ارتباط با هم ، حریم نامیده می شود.
و اینکه زن پوشش دارد ، به این معنی ست که اجازه ورود به حریم خود را به هر کسی نمی دهد.
و در آخر این آیات به زنان و مردان مومن دستور می دهد که چشمان و عوارت خود را بپوشانند و تاکید کرده برای زنان که زینت های خود را آشکار نکنند و روسری هایشان را روی گردن هایشان بیندازند و پاهای خود را طوری نکوبند که صدای زینت های آشکار شود.

آیات ۵۹ ، ۶۰ ، ۶۱ سوره نور نیز مربوط به همین مباحث است :

« یا ایها الذین آمنوا لیستأذنکم الذین ملکت ایمانکم و الذین لم‏
یبلغوا الحلم منکم ثلاث مرات...
ای کسانی که ایمان آورده‏اید ! بایست مملوکهای شما و کودکان نا بالغ‏
شما در سه وقت اجازه دخول بگیرند : پیش از نماز صبح ، و هنگام نیمروز
که جامه‏ های خویش می‏نهید ، و بعد از نماز عشاء ( که آماده خواب می‏شوید ) .
این سه وقت ، خلوت شما است . در غیراین سه وقت بر شما و بر آنان باکی نیست ( که بی اجازه وارد شوند ) .
آنها و شما زیاد بر یکدیگر می‏گذرید . خداوند آیات را چنین بیان می‏کند .
خداوند دانا و حکیم است .
و چون کودکان شما به حد بلوغ رسیدند باید مانند دیگران اجازه ورود
بگیرند . خداوند آیات خویش را چنین بیان می‏کند . خداوند دانا و حکیم‏ است .
زنان بازنشسته که امید ازدواج ندارند باکی نیست در حالی که خود را به‏
زیوری نیاراسته‏اند و قصد خودنمائی ندارند جامه خویش به زمین نهند ، و
اگر از این نیز خودداری کنند برایشان بهتر است . خداوند شنوا و دانا است .

آیات اصلی مربوط به وظیفه پوشش همان آیات سوره نور بود که بیان شد .آیاتی چند هم در سوره احزاب است که می‏توان آنها را در حاشیه این مطلب‏ ذکر کرد .

قسمتی از این آیات مربوط است به زنان رسول خدا و قسمت دیگر دستورهائی است که درباره حفظ حریم عفاف وارد شده است.

اما قسمت اول:( آیه ۳۲و ۳۳سوره احزاب ) :

« یا نساء النبی لستن کاحد من النساء ان اتقیتن فلا تخضعن بالقول فیطمع‏
الذی فی قلبه مرض و قلن قولا معروفا ( ۳۲ ) و قرن فی بیوتکن و لا تبرجن‏
تبرج الجاهلیة الاولی ». . . (۳۳)
ای زنان پیغمبر شما همچون سایر زنان نیستید - اگر پرهیزکار
باشید - مواظب باشید که در سخن نرمش زنانه و شهوت‏آلود به کار نبرید که‏
موجب طمع بیمار دلان گردد . به خوبی و شایستگی سخن بگوئید . در خانه ‏های‏
خویشتن قرار گیرید و مانند دوران جاهلیت نخستین ، به خودنمائی و
خودآرائی از خانه بیرون نشوید .

در این دو آیه ،‌خداوند ، مخاطب خود را زنان پیغمبر قرار داده که طبق نظر مفسرین ،‌مخاطب این آیه خاص است ولی مراد ،‌عام است و شامل همه زنان مسلمان می شود.

همچنین آیه ۵۳ سوره احزاب چنین است :

« یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یؤذن لکم الی طعام‏
غیر ناظرین اناه و لکن اذا دعیتم فادخلوا فاذا طعمتم فانتشروا و لا
مستأنسین لحدیث ان ذلکم کان یؤذی النبی فیستحیی منکم و الله لا یستحیی من‏
الحق و اذا سألتموهن متاعا فاسئلوهن من وراء حجاب ذلکم اظهر لقلوبکم و
قلوبهن و ما کان لکم ان تؤذوا رسول الله و لا ان تنکحوا ازواجه من بعده‏
ابدا ان ذلکم کان عند الله عظیما ».

در این آیه ، کلمه " حجاب " ذکر شده است .‏در کلمات قدماء هر جا سخن از آیه حجاب است مقصود همین آیه است .دستور حجاب که در این آیه است غیر از دستور " پوشش " است که مورد بحث ما می‏باشد . دستوری که در این آیه ذکر شده است راجع به سنن‏ خانوادگی و رفتاری است که انسان باید در خانه دیگران داشته باشد . طبق‏
این دستور ، مرد نباید وارد جایگاه زنان شود ، بلکه اگر چیزی می‏خواهد و مورد احتیاج اوست باید از پشت دیوار صدا بزند . این مسأله ربطی به بحث‏" پوشش " که در اصطلاح فقه نیز تحت عنوان " ستر " نه " حجاب "نامیده می‏شود ، ندارد .

جمله : " « ذلکم اطهر لقلوبکم و قلوبهن »" مانند جمله : " « و ان‏ یستعففن خیر لهن »" که در آیه ۶۱ از سوره نور آمده است ، دلالت می‏کند
که هر اندازه مرد و زن جانب ستر و پوشش و ترک برخوردهائی که مستلزم‏ نظر است رعایت نمایند به تقوا و پاکی نزدیکتر است . همانطور که گفتیم‏ رخصتهای تسهیلی و ارفاقی که به حکم ضرورت داده شده است ، نباید رجحان‏ اخلاقی ستر و پوشش و ترک نظر را از یاد ببرد .

آیه ۵۹ - ۶۰ سوره احزاب چنین است :

" « یا ایها النبی قل لازواجک و بناتک و نساء المؤمنین یدنین علیهن‏
من جلابیبهن ذلک ادنی ان یعرفن فلا یؤذین و کان الله غفورا رحیما ( ۵۹ )
لئن لم ینته المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض و المرجفون فی المدینة
لنغرینک بهم ثم لا یجاورونک فیها الا قلیلا (۶۰) »] .
ای پیغمبر به همسران و دخترانت و به زنان مؤمنین بگو که‏
جلبابهای ( روسریها ) خویش را به خود نزدیک سازند . این کار برای اینکه‏
شناخته شوند و مورد اذیت قرار نگیرند نزدیکتر است و خدا آمرزنده و
مهربان است .اگر منافقان و بیمار دلان و کسانی که در شهر نگرانی به وجود می‏آورند ،
از کارهای خود دست بر ندارند ما ترا علیه ایشان خواهیم برانگیخت . در
آنوقت فقط مدت کمی در مجاورت تو خواهند زیست.

مطلبی که از این آیه استفاده می‏شود و یک حقیقت جاودانی است اینست‏ که زن مسلمان باید آنچنان در میان مردم رفت و آمد کند که علائم عفاف و
وقار و سنگینی و پاکی از آن هویدا باشد و با این صفت شناخته شود ، و در اینوقت است که بیمار دلان که دنبال شکار می‏گردند از آنها مأیوس می‏گردند
و فکر بهره ‏کشی از آنها در مخیله‏ شان خطور نمی‏کند . می‏بینیم که جوانان‏ ولگرد همیشه متعرض زنان جلف و سبک و لخت و عریان می‏گردند . وقتی که به آنها اعتراض می‏شود که چرا مزاحم می‏شوی ؟ می‏گویند اگر دلش این چیزها را نخواهد با این وضع بیرون نمی‏آید .

این بود کلیات آیاتی که درباره حجاب و عفاف بود.البته خوب تر است این آیات به همراه تفاسیرشان خوانده شود.

"بله! مهربانی های خدا را بدانیم ، نگذاریم با جهالت تبدیل به سختگیری شوند"
۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۵۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب مهر هنایت حق

7597864631241087525
حجاب، مهر عنایت حق بر قامت زمین است...
 
منبع
۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تفاوت ها کاملا محسوسه

98

وقتی با حجاب شدم اولش همه طردم کردند خیلیها اما وقتی بهشون نشون دادم واقعا تغییر کردم برخوردشون عوض شد و الان خدا دلها رو تغییر داده حتی توی خیابونمون که بالای شهره همه بهم با عزت رفتار می کنند،‌ حالا که ازدواج کردم ، همسرم امریکاییه؛ بهش گفتم اونجا نمیام چون نمی خوام حتی یه ذره از حجابی که خودم بهش رسیدم عقب نشینی کنم چون نمی تونم این حجابم رو اونجا داشته باشم،‌اوایل براشون قابل قبول نبود اما الان می گن که خودشون باید هجرت کنند تا به قول حضرت آقا که به طلبه های خارجی (که همسر بنده هم قرار شده به جزوی از آنان باشند و سرباز امام زمان انشاالله) فرمودند اینجا نور بگیرید بروید در کشورهاتون نورافکن شوید می خواهند این نور رو در قم کسب کنند و بعد در مورد زندگی در امریکا آن هم با هدف تبلیغ حرف بزنیم.

۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من چادرم را دوست دارم|نقاشی پنجم

naghashichador6
نقاشی پنجم رو سیده نازنین ساداتی که 9 سالش هست برامون کشیده و ارسال کرده.
امیدواریم نقاشی بعدی رو فرشته کوچولویی که شمامی شناسید برامون بکشه و ارسال کنه

اولین فراخوان نقاشی من چادرم را دوست دارم

همین نقاشی در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای نهم|فرشتـه نجــاتی که چـادر را به من هدیــه کــرد

 به نـگارش بانـو  : عســل از تبریــز (زادگــاه مـادری : بروجــرد)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

04345206494680416302

من از وقتی عاشق شدم چادری شدم…
شاید عجیب باشه ولی من عاشق یه مرد مذهبی و مومن شدم که به معنای واقعی مرده…
از من خواست تا چادر بپوشم برای من سخت بود چون سبک زندگی و عقایدم فرق میکرد ولی انقدر از زیبایی های چادر گفت تا من پذیرفتم. اوایل فقط برای جلب رضایت عشقم…
دلم می خواست برای او زیباترین باشم، اون منو با چادر زیباترین میدونست. ولی بعدها خودم بهش انس گرفتم و چادر شد یار همیشگی من…
علیرغم همه مخالفتها و سختی های این راه و همه ی حرفایی که شنیدم به این راه ادامه دادم و میدم…
به وضوح میبینم از وقتی چادری شدم خیلی از مشکلاتم حل شده و خدا به حرمت همین چادر دستمو رد نکرده…
خدایا از تو ممنونم که فرشته ای برام فرستادی تا به راه راست هدایت بشم…
۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره پنجم|یک تشویق جانانه

1355275027771000_large

از بچگی به خاطر محیط خانوادگیم از چادر خوشم میومد

اولین چادرمو تو 9 سالگی عمه م برام دوخت یه چادر سفید با گلای ریز آبی

بعد اون چند ماه بعد مادربزرگم یه چادر آبی با گلای قرمز بهم داد که بیرون ازش استفاده میکردم

اون موقع تو مشهد زندگی میکردیم که هروقت با اون چادر میرفتیم حرم خادمای آقا با محبت واحترام باهام رفتار میکردن واینم جرقه ی بعدی بود

ولی اصلی ترین زمانش برمیگرده به 12 سالگیم یه بار شوهرخاله ی مرحومم به مامانم گفت خیلی دلم میخواد دخترتو با چادر ببینم

یه هفته بعد مادرم یه چادر مشکی سرم کرد وقتی رفتیم خونه ی خالم ...

شوهرخالم گفت به خدا الان فکر میکنم دختر خودمه من گفته بودم چادر ولی شما چادر مشکی سرش کردین ...

اونروز اونقدر تشویقم کرد که من دیگه چادرمو همه جا سرم کردم الان عاشق چادرمم

درسته که با چادر خیلیا لقب امل بهم دادن وگاهی هم واقعا جمع وجور کردنش برام سخت بود مثلا توی گردش وباغ وکوهنوردی واینجور جاها واقعا دست وپاگیر بود ولی الان که فکرشو میکنم واقعا مدیون شوهر خالم هستم با اون تشویقاش ...

خانوادم مذهبی هستن وپدر ومادرم هردو سید ولی چادرم بهم اجباری نبوده ونیست الانشم بخوام چادرمو واکنم هیچی نمیگن ولی الان جوریه که اگه بی چادر باشم احساس میکنم همه دارن نگام میکنن ومعذب میشم ....

میتونم بگم این بزرگترین افتخارم تو زندگیمه.......

صبا

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

افتخار می کنم...

92aab76fc01546f19c55c33df651a890
چادر من سنگر من است
و من سنگر سیاهم را عاشقانه دوست دارم…
افتخار می کنم که وارث چادر فاطمه ام…
۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۵:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک شب که هزار شب نمی شه...

sikHfj_300
شب عروسی
آقا داماد ماشین واز گل فروشی گرفته با دو تا فیلم بردار میرسه به آرایشگاه عروس .
عروس خانوم میاد
اما !!!
اما !!
این کیه ؟
چرا دیگه حجاب نداره !!!!!!
به داماد میگی :
چرا عروس حجاب نداره ؟
میگه : بیخیال !!! همین یه شبه !!!
سوار ماشین میشن
راه میفتن توخیابونا داماد بوق میزنه
میگه : آی مردم بیاید
بیایید زنم زیبا شده بیاید تماشا !!!!
به سالن میرسن آقا داماد به همراه عروس وارد قسمت زنونه میشه !!!!
یه ساعت بعد میاد بیرون میگی :
اونجا بین اون همه نا محرم چیکار میکردی ؟
داشتم با عروس میرقصیدم که فیلم بردار فیلم بگیره !!!
چی ؟
میرقصیدی ؟ بین اونهمه زن ؟
نمیدونی گناه ؟
میگه : چرا ٬ میدونم !
اما ٬ بیخیال همین یه شبه !!!
وارد قسمت آقایون که میشی از تعجب شاخ در میاری
یه سری اون وسط یه حرکاتی انجام میدن
مثل……..
میپرسی: اینا چیکار میکنند ؟
میگن : دارن میرقصن !!!!
تا به خودت میای میبینی اِ اِ داماد هم رفته وسط
داره حرکات موزون انجام میده همه هم دارن بهش پول میدن
بعدم شروع کرده سر میزها رقصیدن تا اونایی که پول ندادن هم مجبور بشن که به قول داماد شادباش بدن!!!
خوب دیگه میخوان شام بدن
داماد باید دوباره بره قسمت بانوان !!!!
تو راه میگه : سیصد هزار تومن شادباش گرفتم
میگی : خرج این پول تو زندگی اشکال داره
میگه : میدونم ! اما ٬ بیخیال همین یه شبه !!!
حالا شام خورده شده میخوان برن سمت خونه داماد
یه کارناوال راه انداختن
که باید ببینی !!!
صدای آهنگشون خیابون پر کرده
شروع به حرکت میکنن که یهو وسط خیابون همه پیاده میشن
داماد آوردن پایین شروع کردن رقصیدن
میگی : آقا داماد راه مردم بستی حق الناسه
میکه : میدونم ! اما بیخیال همین یه شبه !!!
خونه داماد هم که میرسی اوضاع همین جوریه
مجلس تموم میشه
به داماد میگی :
امشب خیلی گناه کردی !
میگه : میدونم ! اما ٬ بیخیال همین یه شب بود !!!
میگی : امشب برای تو ٬
ویزای جهنم صادر شد !!!
دیگه نمیگه میدونم…….
۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۵:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پیش از انتخاب شدن انتخاب میکند

1213
آرام از کنارت می گذرد ، بی صدا …بدون جلب توجه…
سیاهی رنگ اوست و بو نداشتن ویژگی او..صورتش نمیبینی،اما در
مقابل اویی.اوست که با سکوت، با تو حرف میزند و به تو می آموزد…..
گر اهلش باشی.در اوج کرامت هست و تندیس متانت..
اوست معلم وقار در قله ی بی نیازی.
هر خارو خسی عاشقش نمی شود
و زیباییش را هر دلی لمس نمیکند…
او پیش از انتخاب شدن انتخاب میکند
و پیش از معشوق شدن عاشق میشود…
با زیرکی گوی عقل را از کنار دیو هوس می رباید…
او همان دختر عفیف و در پس پرده ی حجاب است…
۳۱ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۰۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰