ماه و آه

ویرایش گر قالب ها

غیرتی از جنس مردانگی!

سلام...اینو یکی برام تعریف کرد که برای خودش اتفاق افتاده بود ... بنظرم قشنگه ... حالا شمام ببینید :
هیچوقت یادم نمیره ماه رمضون پارسال رو بعد از مراسم احیای شبهای قدر وقتی دوستم جلوی درب حسینیه گفت که کلید خونه جامونده و مجبوره همون محله بمونه خونه خاله اش
من حیرون موندم که حالا چه جوری برگردم خونه اون وقت شب یه آژانس پیدا کردم اما فقط یه راننده جوون اونجا بود کلی دل دل کردم و مردد موندم اما چاره ای نداشتم پدر و مادرم هم برای ختم یکی از اقوام رفته بودند شهرستان باید به راننده اعتماد میکردم و برمیگشتم خونه اما دریغ از قضاوت عجولانه ما آدمها راننده جوون با تیپ عجیب امروزی هندزفری رو از گوشش دراورد یه نگاه به چادرم انداخت و با جمله بفرما آبجی منو راهنمایی کرد.
توی اون دل سیاه شب تا خود منزل صدای بریده بریده راننده رو میشنیدم که هر چند دقیقه یکبار با خودش میگفت: استغفرالله ربی و اتوب الیه چه مبارزه ای بود برای نگاه نکردن و چشم به جاده دوختن وچه حبل المتینی بود حفظ حرمت انسانی من و چه زیبا درک کردم غیرت مردانه را... یا علیمنبع
۲۴ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره سوم | روزی کـه از خـودم بـدم آمــد

 به نـگارش بانـو  : مرضیــه  از اسلامشهـر – تهــران 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حواسم به اطرافم نبود…

انگار اصلا به قول معروف تو باغ نبودم …

هر بار که می خواستم برم بیرون، یه ربع جلوی آینه به خودم نگاه می کردم …

اونم آینه قدی …

تا وقتی بچه مدرسه ای بودم این اوضاع ادامه داشت …

خودم اسمشو گذاشتم دوران جاهلیت…!!

آرایش نمی کردم ولی همه ش می گفتم “این طوری خوبم؟” …

“شایدم با اون لباس بهتر باشم” …

عوضش می کردم …

“این یکی بهتره” …

تنها هم بیرون نمی رفتم …

باید با یه دوست همراه می بودم …

نمی دونم …

نمی دونم این جاهلیت از کجا اومده بود سراغم (البته باتمام جاهلیت حواسم بود که تنگ نپوشم)

پیش دانشگاهی تموم شد …

با مدرسه وداع کردم البته با سختی

چند روز بعد اما …

وقتی بعد از یک ربع در آینه قدی به خود نگاه کردن، از خونه زدم بیرون …

وای خدای من …

انگار اولین باری بود که بیرون از خونه بودم و آدم های اطرافم رو می دیدم …

farakhan-hijab

یه دختر آرایش کرده با لباسی نسبتا تنگ ، جلوتر از من راه می رفت. چند پسر هم ، چند قدم جلوتر از اون نشسته، به اطراف خودشون نگاه می کردن و مشغول صحبت کردن با هم بودن. اون چند لحظه ای که دختر از اونجا بگذره، پسرا حسابی وراندازش کردن و یه چیزی بهش گفتن که من متوجه نشدم.

نوبت به رد شدن من از اونجا رسید …

تمام بدنم می لرزید و خیس عرق شدم …

وقتی رد شدم، همه ش می گفتم خدایا یعنی اونا الان دارن به من نگاه می کنن؟ نگاهشون همون طوریه که به اون دختر بود؟ …

خجالت کشیدم …

از خودم بدم اومد…

قدم هام رو تندتر کردم تا به خونه رسیدم …

از دست خودم حسابی عصبانی بودم … خودم رو تنبیه کردم و چند روز بیرون نرفتم …

تا این که دوستم زنگ زد و خواست که باهاش برم بیرون …

چادرم رو که خاک می خورد، برداشتم …

 انداختم روی سرم …

چه حس خوبی بود …

انگار که یه حفاظ دور خودم بسته بودم …

بهم امنیت می داد…

آرامش می داد …

خیلی ها از من می پرسیدن : “مداح بودن مامانت باعث شد که تو مجبور بشی چادر بپوشی؟ خیلی سخته ، نه؟ … زمستون گِلی می شه، تابستون هم که خیلی گرمه” …

ولی نه …

من …

عاشقانه چادر رو انتخاب کردم و تا الان هم عاشقانه پوشیدم.

خدایا شکــرت

فراخوان ملی ماجرای چادری شدنم، ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره در سایت جوان انقلابی

۲۴ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۳۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب را از کودکی به فرزندانمان بیاموزیم

siggpi
۲۳ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برای تو می نویسم

برای تو که حاضر نیستی در این گرمای داغ و طاقت فرسای تابستان چادرت را در ازای لذت خنک شدن معامله کنی و کنار بگذاری.
برای تو می نویسم، برای تو که حاضر نیستی چادرت را با لذت ظاهریِ خوش تیپ شدن، با لذت دیده شدن و با لذت پوشیدن لباس های تنگ و کوتاه و رنگارنگ عوض کنی.
برای تو می نویسم برای تو که دشواری های پوشیدن چادر را در مدرسه، دانشگاه، محل کار، کوچه و خیابان تحمل می کنی اما آن را کنار نمی گذاری.
برای تو می نویسم، برای تو که چادرت را به شایستگی در تن خود حفظ می کنی و حرمت چادر را در جامعه با شلخته پوشیدن و رها کردن آن نمی شکنی.
برای تو می نویسم، برای تو که از عمق جان باور داری که شهدا سرخی خونشان را به سیاهی چادر تو امانت داده اند و تو باید امانتدار خوبی باشی.
برای تو می نویسم، برای تو که وقتی پیش از یک خانم بد حجاب وارد فروشگاه می شوی فروشنده حق تو را فراموش می کند و به کار آن خانم بدحجاب سریعتر رسیدگی می کند ولی این بی عدالتی ها نه تنها تو را سست نمی کند بلکه اراده ات را قوی تر می کند.
برای تو می نویسم، برای تو که هنگام ورود به دانشگاه چادرت را درون کیفت نمی گذاری بلکه آن را با افتخار بر سَرَت حفظ می کنی و مایه ی مباهات خود می دانی.
برای تو می نویسم، برای تو که وقتی صدا و سیمای جمهوری اسلامی زنان شیک و باسوادو موفق را بدون چادر، و زنان ساده لوح و سخن چین را چادری نشان می دهد غمگین می شوی و اشک در چشمانت حلقه می زند ولی این بی مهری ها تو را از داشتن حجاب پشیمان نمی کند.
برای تو می نویسم، برای تو که هم حجاب ظاهر داری و هم حجاب باطن و همچون خیلی های دیگر نیستی که چادرت وسیله ای باشد برای سرپوش گذاشتن بر نگاه ها و پیامک ها و دوستی های مفسدانه ات.
آری خواهرم...
برای تو می نویسم و به تو افتخار می کنم، به تو که سالهاست عفیف و محجوب مانده ای ولی هیچگاه کسی به تو به خاطر نمره های بیستت در درس های عفت و نجابت، مهر صدآفرین روی برگه ات نزده است اما مطمئن باش که صدآفرین هایت نزد خداوند محفوظ است

۲۳ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک راه حل

chadoriha-hijab

از یک طرف افراد بی حجابی و جهل و نادانی شان را در جامعه می بینیم ، از یک طرف عقل و فهمیدگی که داریم و هدایتی که خداوند مهربان به ما لطف کرده رو می بینیم ، یک راه برای این که یه وقتی دچار غرور و عجب نشویم اینه که با خودمون بگیم شاید اون ها صفات روحی خوبی داشته باشند و ما نداشته باشیم با این فرض می تونیم از دچار عجب و غرور  شدن خودمون جلوگیری کنیم

منبع

۲۳ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره دوم | ماجـرای چـادر من و ماشیـن قراضـه همسـایه

 به نـگارش بانـو  : زهرا  از شهــر سرابی  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادمه کلاس پنجم بودم که خواهرم فوت کرد. ۱۹ سالش بود خیلی دوسش داشتم فقط همون یه خواهر رو داشتم که…

اشـکال نــداره ، گرچه خیلی یادش الان هم سخته ولی راضی هستیم به رضای خدا

بگذریم…

بعد خواهرم من شدم دختر بزرگ خانواده که اینطوری انتظارها هم ازم بیشتر شد. خانواده ی من یه خانواده ی مذهبی بودند و هستند. الان هم  خیلی دوس دارن دختر حجاب کامل داشته باشه. یه دایی خیلی مذهبی دارم که نیمه ی دوم سال ۸۷ بود که بهم یه چادر مشکی گل گلی خرید و آورد که این چادرو سر کن آخه من چادر خیلی دوس داشتم ؛ همیشه چادر نمازمو سر میکردم ، حتی بیرون!  واسه همین دایی این چادرو آورد که من چادر مشکی سرم باشه. فردای اون روز مامانم چادر و دوخت و منم سر کردم و رفتم مدرسه.  همه ی دوستام که به قول امروزیا باکلاس و آپدیت بودن مسخرم کردن که اینو باش مث مامانا شده و فلان….

منم اولش چون تازه هم خواهرمو از دست داده بودم گریه کردم و اومدم خونه که اگه خواهرم بود نمیذاشت مسخرم کنن و …..که همینطوری که گریه میکردم مامانم رسید گفت چیه حاجیه خانوم زهرا خانوم؟ چرا گریه میکنی؟ گفتم دیگه چادر سر نمیکنم همه مسخرم میکنن مامـانم یه حـرف خیلـی خـوبی زد که تا الان یـک بار هم چادرمو زمین نذاشتم چه در مسافرت چه در شهرم

حرف مامان : زهرا جان تو خودتو ناراحت نکن اونا از حسودی دارن بهت میخدن بذار اونا بخندن تو با این کارت خدا رو میخندونی و کاری میکنی که خدا ازت راضی میشه پس تو به خاطر مسخره کردن چند تا بچه میخوای خدا رو ناراحت کنی؟؟؟ ضمنا” دختر گلم تا حالا دیدی به یه ماشین کهنه و قراضه چادر بکشن و ازش دربرابر دست درازی بعضیا حفاظت کنن؟ منم گفتم نه ندیدم آخه همسایمون یه ماشین قراضه داشت که مامان اونو مثال زد بعدش مامان گفت پس بدون هرچیزی که با ارزش باشه ازش در برابر آفت دیگران حفاظت میکنن پس دخترم تو با ارزشی که چادر مشکیت مثل حفاظ ازت محافظت میکنه…

javanenghelabi-paykan

و این حرف مامان برام یه تلنگری بود که باعث شد بیدار شمو به خودم بیام و خنده های دوستامو همکلاسیامو به دل نگیرمو تا الان چادر مشکیم سرم باشه.

فراخوان ملی ماجرای چادری شدنم، ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره در سایت جوان انقلابی

۲۳ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۲۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

فقط به خاطر همسر چادریم

چه شیرین است برای یک مرد ؛ کارگری به عشق تو در وسط تابستون و چه سخت است با چشمهای قرمز شده ات در هوای گرم ؛ شاهد عرقی باشی که همچون گوهری از پیچ و خمهای صورتت به آرامی سُر می خورد و زیر گره چادر مشکی ات گم می شود

یادته

اوایل زندگیمون یه کولر خریدم تا از این پس در هوای گرم تابستون شرمنده ات نباشم و تو ؛ ناراحت از اینکه خرجمون زیاد میشه و پول برق بیشتری میاد

گفتم فدای سرت ؛
کارگری می کنم که تو راحت باشی
شاید یادت نباشه
برای رفتن به کربلا پول نداشتم
اما سالار شهیدان طلبید
در کربلا ؛ برقها زود زود می رفتند و کولرها خاموش می شدند و تو خوابیده بودی و من با بادبزن؛ نسیم عشقمو روانه صورت معصومانه ات کردم تا بوی عشق ؛ گرمی وجودت را خنک کند

یادت میاد

جلوی مسجد منتظرم بودی و من سر راه که می اومدم یک لیوان آب طالبی برات گرفتم ازم پرسیدی آب طالبی تو کو؟
گفتم وسط راه خوردم در صورتیکه یه ذره از آب طالبی لیوان تو خورده بودم تا دروغ نگفته باشم و آب طالبی به واسطه نی ؛ گوارای جسم و جانت می شد و در آخر گفتی آخیش دلم خنک شد و نمی دانستی هر ذره خنکی دلت ؛ تب وجودم را التیام می بخشید همچون مادری که با لبهای خشکیده اش جرعه آبی به دلبند خود می نوشاند و از آن لذت می برد
محبوب من
به چشمها و دلم خواهم آموخت و از خدا یاری خواهم طلبید تا
دخترکانی را که برای نامحرمان آستین بالا زده اند و روسری های لیز خوردشان را به گیره سر امانت داده اند و مدل تن پوششان ؛ برهنگی مدرن را به اذهان می آورد و خیابان گردی می کنند تا مونسی یابند ؛ رها کند تا پوست نپوشیده شان را به رخ پرتوهای خورشید بکشند و از سفیدی به سیاهی مایل شوند و روزگار ؛ پیری زودرس را به آنها ارمغان دهد
زیبا روی من
یقین دارم اگر تو مثل بعضی غافلین ؛ اسباب آرایشت را برای نامحرمان بکار می بستی ؛جمال تو زیبایی دیگران را که وام دار آرایششان هستند ؛ تحت تاثیر قرار می داد و این را وقتی فهمیدم که در خونه را باز کردم و تو آرایش کرده با لباس زیبا همچون پری به استقبالم آمدی

98

چه شیرین است برای یک مرد ؛ کارگری به عشق تو در وسط تابستون و چه سخت است با چشمهای قرمز شده ات در هوای گرم ؛ شاهد عرقی باشی که همچون گوهری از پیچ و خمهای صورتت به آرامی سُر می خورد و زیر گره چادر مشکی ات گم می شود

یادته

اوایل زندگیمون یه کولر خریدم تا از این پس در هوای گرم تابستون شرمنده ات نباشم و تو ؛ ناراحت از اینکه خرجمون زیاد میشه و پول برق بیشتری میاد

گفتم فدای سرت ؛
کارگری می کنم که تو راحت باشی
شاید یادت نباشه
برای رفتن به کربلا پول نداشتم
اما سالار شهیدان طلبید
در کربلا ؛ برقها زود زود می رفتند و کولرها خاموش می شدند و تو خوابیده بودی و من با بادبزن؛ نسیم عشقمو روانه صورت معصومانه ات کردم تا بوی عشق ؛ گرمی وجودت را خنک کند

یادت میاد

جلوی مسجد منتظرم بودی و من سر راه که می اومدم یک لیوان آب طالبی برات گرفتم ازم پرسیدی آب طالبی تو کو؟
گفتم وسط راه خوردم در صورتیکه یه ذره از آب طالبی لیوان تو خورده بودم تا دروغ نگفته باشم و آب طالبی به واسطه نی ؛ گوارای جسم و جانت می شد و در آخر گفتی آخیش دلم خنک شد و نمی دانستی هر ذره خنکی دلت ؛ تب وجودم را التیام می بخشید همچون مادری که با لبهای خشکیده اش جرعه آبی به دلبند خود می نوشاند و از آن لذت می برد
محبوب من
به چشمها و دلم خواهم آموخت و از خدا یاری خواهم طلبید تا
دخترکانی را که برای نامحرمان آستین بالا زده اند و روسری های لیز خوردشان را به گیره سر امانت داده اند و مدل تن پوششان ؛ برهنگی مدرن را به اذهان می آورد و خیابان گردی می کنند تا مونسی یابند ؛ رها کند تا پوست نپوشیده شان را به رخ پرتوهای خورشید بکشند و از سفیدی به سیاهی مایل شوند و روزگار ؛ پیری زودرس را به آنها ارمغان دهد
زیبا روی من
یقین دارم اگر تو مثل بعضی غافلین ؛ اسباب آرایشت را برای نامحرمان بکار می بستی ؛جمال تو زیبایی دیگران را که وام دار آرایششان هستند ؛ تحت تاثیر قرار می داد و این را وقتی فهمیدم که در خونه را باز کردم و تو آرایش کرده با لباس زیبا همچون پری به استقبالم آمدی

98-1

عشق من
اگر تو با پوشیدن چادر برای نامحرمان در وسط تابستون ؛ حیا وعفت را به چالش می طلبی و از خدایت دلربایی می کنی و با باور خویش گرمی این دنیا را به گرمی اون دنیا ترجیح می دهی
من به خاطر تو در هوای گرم ؛ کارگری خواهم کرد تا سایه بانی شوم برای استراحتگاه تو
و حالا تو
مدارج علمی ات را در دانشگاه می گذراندی و من
راحت از بانوی خویش
که از چشمهای گرسنه نامحرمان در کوچه و برزن دلربایی نمی کند و حریم خویش را جولانگاه بیگانگان نمی کند
و تو
با نمرات عالی ؛ فارغ التحصیل شدی
عزیزم
آیا وقت آن نرسیده که به تو بگویم
خانوم دکتر
من مجنون تو هستم

منبع

۲۳ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۱۹ ۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب یعنی....

حجاب یعنی گوهری پربها در صدف وجود پروراندن.

یعنی به همه ی نامحرمان و ظاهر بینان (نه) گفتن.

یعنی بجای شخص شخصیت را دیدن...

04345206494680416302

منبع

۲۲ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شیطان می شوی شیطان می شوند!

امـــروز شــِیــطاטּ شــُـدے … چـِـشـم هـآے پــِسـَراטּ را ؛

فــَــردایــے زود ... شـِـیــطاטּ مــے شَـونـد هــزاراטּ چـِـشم ... دلِ هَـمـسَـرت را !

حــَــواسَت بــآشَد بــآنـــ ـــو !

چــیــــزے کــــہ عــَـوض دارد گــِــلــہ نــَـدارد !

images

۲۲ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۳۷ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

درد دل چادر

siKmxG_535
سلام
نام من  چادر است ..نام مادرم حجاب و پدرم عفاف است ...
روزگارم بد است و از همه شما دلگیرم ...
 شما از من که میراث خانمی پهلو شکسته هستم خوب محفاظت نکردید ، هیچ وقت یادم نمیرود ... از کوچه تا بین در و دیوار همیشه همراهش بودم وقتی زمین خورد ، خاکی شدم ... وقتی سیلی خورد ،  در صورتش بودم ، وقتی بین در و دیوار محسنش سقط شد ، خونی شدم ... خوب میدانم چه دردی کشید تا من را برای شما به ارث گذارد...
و شما با من چه کردید ؟؟؟ شما کار را به جایی رساندید که میخواهند مرا با زور و بگیر و ببند به دیگران غالب کنند و من خوب میدانم چرا کارم به اینجا کشیده شده  ...

از شماست که برماست ...
شنیدم که میگفتید اگر میخواهی کسی را خراب کنی از او بد دفاع کن و شما با من همین کار را کردید !
اگر شمایی که خود را وارثان من میدانید درست رفتار میکردید و حرمتم را حفظ میکردید وضعیت من اینگونه نبود ...

عده ای مرا تبدیل به استتاری برای گناهانتان کردید تا بگویند فلانی زیر چادر هر کاری میکند و باعث شدید قداستم کمرنگ شود ...
 مرا وسیله تکبر و فخر فروشی و خود برتر بینی کردید ...
مرا تبدیل به شنلی کردید تا در میان سیاهی من ، رنگی بودن کفش و جوراب ها و مانتوهای رنگارنگتان  بیشتر جلوه کند ...
عده ای مرا به تمسخر گرفتید و از میان من دست های عریان و موهایتان را بیرون گذاشتید ...
مرا به هر جایی بردید ... از شانه به شانه ی نامحرم در تاکسی و دانشگاه و میان پسر ها تا کافی شاپ و محیط های فاسدتر ...
هنر پیشه هایتان مرا فقط برای فیلم بازی کردن خواستند و شما هم با من فیلم بازی کردید تا در نقش دختری معصوم باشید ...
به سیاهی رنگم ایراد گرفتند ... و شما سعی کردید مرا عوض کنید !!!
عده ای از شما به من مدل دادید ، تقصیر خودتان را گردن من انداختید و شکل مرا عوض کردید تا مثلا محبوب تر شوم ... مرا تبدیل به مانتوهای براق و لبنانی و ملی و اندامی کردید ...
شما به میراث فرهنگیتان دست نمیزنید و آن را تغییر نمیدهید اما در من که میراثی گرانبهاتر بودم دست بردید و هویتم را از من گرفتید ...

به من خیانت کردید و من را که قرار بود جلوی زینت ها را بگیرم تبدیل به زینت کردید ، از زیر من روسری های رنگارنگ بیرون زدید و یادتان رفت برای چه چیز آمده ام و اگر قرار بود زیبا باشم زیبا به شما میرسیدم ...
شکایت شما را خواهم کرد ...
به شما توصیه میکنم به جای عوض کردن و مدل دادن به من خودتان را عوض کنید ، به جای اینکه مرا به شوی لباس بکشانید نگاهی به خودتان بیندازید شاید ایراد از خودتان باشد ...
۲۲ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۳۳ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

امام زمان و مکان

سال 1392/2013/1434

قرن هاست که از عصر جاهلیت می گذرد، از هبوط آدم(ع) تا ظهور محمد(ص).

حالا عصر تکنولوژی است، عصر علم و فناوری، عصر ارتباطات و ...

اما امروز باز هم جای ابراهیم خالیست، تا بت های عصر و زمانه مان را یک به یک واژگون کند، تا سنگ بزند به سوی هر چه شیطان است. امروز عصر جاهلیت مدرن است!

روزگار سختی شده، شیطان خودش را پشت بعضی آدم ها قایم کرده، نمی دانی باید سنگ بزنی یانه؟ نمی دانی به سوی چه کسی باید نشانه بگیری، دوستت یا شیطان؟

دیگر نمی شود با صراحت انگشت اتهام به سمت کسی گرفت و گفت : تو ...

امروز عصر دین های در خانه محبوس مانده و ایدئولوژی های شخصی است!

***

این ها را می نویسم نه از باب گِله که از سر دلتنگی.

نفسم تنگ می شود وقتی میبینم آن ها که رسم رفاقتشان از کودکی با من بوده حالا این طور دگرگون سخن می گویند. دوستی که وقتی حرف از امام زمان می شود از سر شوخی می گوید پس کی امام مکان می آید؟ یا دیگری که نماز برایش سخت است و طاقت روزه را ندارد اما دربست چاکر خداست! یا او که دلش را پاک می داند و ظاهرش را آن طور که پسند خویش است انتخاب می کند و مردها را هرزه می خواند!

روزگار سختی شده، وقتی عقاید را خرافات می خوانند!!!

47458031800044754431
پ.ن1: یکی از دلایلی که باعث شد من چادر رو انتخاب کنم، احترام گذاشتن به حقوق دیگران بود. من هم قبل تر ها مثل خیلی از دخترای دیگه قائل بر این بودم که مردا اگه خیلی مردن نگاه نکنن، کسی که بخواد به خاطر دیدن یه تار مو، دین و ایمونش رو ببازه همون بهتر که اصلا دین و ایمونی نداشته باشه اما...
بعدها که خداوند کمی به بنده عقل عنایت کردند متوجه شدم نه، این طور نیست. حجاب اول برای آرامش خود شخصه و بعد برای آسایش و آزادی او در جامعه و بعدتر برای رعایت حقوق شهروندی. یعنی من رفتار و ظاهر خودم رو کنترل می کنم تا اولاً خودم راحت باشم و دوما طرف مقابلم رو دچار معذوریت نکنم.
حجاب یعنی احترام متقابل به حقوق همدیگه، چه مرد، چه زن، فرقی نداره، حجاب (از هر نوع) بعنی رعایت حدود و حفظ حریم اشخاص. پس به همدیگه احترام بذاریم و باور کنیم خیلی سخت نیست.
 
پ.ن2: ظاهر اعمال ما در گرو نیّات و درونیات ماست.
نماز حس مسئولیت، تقوا، پرهیزکاری، خدا ترسی و حق شناسی را در انسان زنده می کند.
 
پ.ن3: سعی کنیم دایره مطالعه مون را وسیع تر و عمیق تر کنیم.
انسان همیشه دشمن چیزی است که نمی داند.
منبع
۲۲ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره اول | من هم شبیه مامــان شدم!

 به نـگارش بانـو  : زهرا از شهــر ری 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ماه رمضان بود….

هر شب در مسجدمان پس از اقامه نماز برنامه هایی داشتیم!

یک جز قرآن را ختم می کردند و سپس شماره هایی بین کودکانی که با مادر یا پدر هایشان به مسجد آمده بودند پخش میشد و قرعه کشی می کردند و شماره هرکس درمی آمد به رسم یادبود که به مسجد آمده بود هدیه کوچک به آن ها می دادند که اغلب برچسب های رنگی دفتر های نقاشی و امثال این چیز ها بود

درست خاطرم نیست فکر کنم ۶ یا ۷ ساله بودم و هرشب به عشق و امید به اینکه شاید امشب من برنده شوم با مادرم به مسجد می رفتم

شب های زیادی از ماه رمضان گذشته بود و من هنوز یک بار هم برنده نشده بودم

آن شب مثل شب های قبل شماره ام را گرفتم و ساکت گوشه ای کز کردم و آرزو کردم که کاش من امشب برنده شوم در خیال های کودکانه ام بودم که مامانم صدایم زد و گفت شماره ات چند بود؟

khatere1

سپس نگاهی به شماره ام انداخت و با شوق و ذوق گفت زهــــــرا تو امشب بردی!

آن قدر خوشحال شدم که نمی دانستم چه کار کنم!

سریع به سمت محل گرفتن جایزه ها رفتم و جایزه ام را گرفتم ،مثل همیشه کادو شده بود اما یه چیزی که توجه ام را به خود جلب کرد بزرگی هدیه بود!مثل شب های قبل نبود با هیجان کودکانه ام کادو را باز کردم و سیاهی پارچه چشمم را گرفت و چند دقیقه محو دیدن آن پارچه شدم که اتفاقا بوی خیلی خوبی هم می داد!!

همه دوستان هم تعجب کردند چادری عربی بسیار زیبایی بود که چشم همه را گرفته بود!درست اندازه ی اندازه ام بود انگار برای من دوخته شده بود

آن قدر خوشحال بودم که حتی صدای اطرافیان را هم نمی شنیـدم چادر را بر سر کــرده بـودم و با خود در رویاهــایم سر می کــردم که شبیـه مامــان شدم!

نمی خواهم بگویم که از آن شب به بعد همیشه چادر سر کردم چون یک اقرار است

اما شور و شوقی که آن شب از چادر سر کردن پیدا کردم را هیچ وقت فراموش نمی کنم و از آن عزیزی که چادر را تهیه کرده بود که هرگز نفهمیدم که بود کمال تشکر را دارم

این بود ماجرای چادری شدن من…!

فراخوان ملی ماجرای چادری شدنم، ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره در سایت جوان انقلابی

۲۲ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

طرح ملی ماجرای چادری شدنم...

طرح ملی ماجرای چادری شدنم، ماجرای چادری نشدنم با همت سایت جوان انقلابی و حمایت چادری ها برگزار شده است. از تمامی بانوان عزیز کشورمان ایران، که در هر جایی از این آب و خاک زندگی می کنند می خواهیم ماجرای چادری شدن و حتی چادری نشدنشان را برای ما ارسال کنند.

جهت مطالعه بیشتر در مورد این طرح به صفحه فراخوان مراجعه کنید.
۲۲ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آسمانی از جنس چادر مشکیـ ـ ـ ـ ـ

81287447828178400575
در شَبـ،بـه آسمانـ خیره شُده بـودَمــ...
چادُرمــ،،،در تاریکی شبـ دیده نمـیشُد!
چشمانَمــ سمتِـ مآه دوید...
شآخه عُریانـ درختی بَر چهره مآه خط  انداخته بـود!
بآ خود گُفتمـ:چرا مآه نیز همانند ستاره هایـ دیگر چشمکــ نمیزند...؟
خیلی دوست دآرمـ مآنند مآه،در آسمان بدرخشمـ،
ناگهآن،،،مآه لب به سخنـ گشود و گفتـ :
دخترچآدریـ،،تو خود،با چآدرتــ آسمآنیـ سآخته ایـ بی همتآ
تصوّر میکنمـ بی میل نبآشیــ بخواهیـ آن راز رآ کَشفـ کنیـ،
آیا، دُختـری از جِنس مآه و  آسمانی از جنس چآدُرمشکیـ به ذهنتـ نمیرسَد
منبع
از صاحب وبلاگ دل نوشته های طلایی بابت این نوشته زیبا تشکر می کنیم و از اینکه منبع این مطلب مدتی در زیر مطلب قرار نگرفته بود عذر خواهی می کنیم....
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۱۰ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بی حجاب و اتوبوس

139001161531
مرحوم فلسفی به همراه همسرش از جایی می‌گذشتند.
زن بی حجابی با طعنه‌ گفت: بدبخت! زنش را گونی‌پیچ کرده.
مرحوم فلسفی رو به زن گفت: چرا کسی روی اتوبوس‌های کنار خیابان چادر نمی‌کشد؟
زن گفت: چون وسیله نقلیه عمومی هستند و ارزشی ندارند.باز پرسید:چرا همه روی خودروهای خودشان چادر می‌کشند؟
گفت:چون وسیله شخصی است و باارزش است.
مرحوم فلسفی گفت: زن من جزء لوازم شخصی من است و ارزشمند،نه مثل وسیله نقلیه عمومی !!!
منبع
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۰۷ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یه شب بارونی

1355275027771000_large
یه شب بارونی بود و من خونه مادربزرگه بودم و داشتم مشق می‌نوشتم. اون موقع کلاس دوم ابتدایی بودم. مادربزرگ دوستم اومد اونجا یه قواره چادر مشکی‌ام همراهش بود، نشون مادربزرگم داد و گفت اینو آوردم دخترت برای نوه‌ام چادر بدوزه، مادربزرگم گفت خب نوه‌ات رو هم می‌آوردی اندازه‌اش رو بگیره!
مادربزرگ دوستم به من اشاره کرد و گفت: هم‌قد و قواره نوه شماست رو سر همین اندازه بگیر. من بلند شدم عمه پارچه چادر رو گذاشت روی سرم و اندازه گرفت و برید. همون موقع با چرخ خیاطی دستی‌اش شروع کرد به دوختن بعد که تموم شد دوباره به من گفت وایسم تا چادر رو اندازه کنه. من وایسادم چادر رو سرم کردم، مادربزرگ دوستم گفت خیلی خوب شد دستت درد نکنه، چادر رو از سر من درآورد تا کرد و رفت. وقتی رفت من بغض کردم، می‌خواستم گریه کنم بگم منم چادر می‌خوام که در همین حین عمه‌ام یه نگاه به من کرد و گفت چرا ناراحتی، نکنه توام دلت چادر می‌خواد؟
اینقدر بغض کرده بودم نمی‌تونستم حرف بزنم. مادربزرگم به عمه گفت پاشو اون چادره که تازه دوختی بیار، بکن سرش، اندازه سرش ببر براش. عمه‌ام رفت چادر خودشو آورد منو بلند کرد، چادر رو کرد سرم اندازه زد و برید، یه کشم برای چادر دوخت و من پوشیدم. مادربزرگم گفت: دیگه دخترمون خانوم شده. اینقد خوشحال بودم که خدا می‌دونه، تا صبح از ذوق اینکه می‌خوام با چادر برم مدرسه خوابم نمی‌برد، چادرمو تا کردم گذاشتم بالای سرم، هیچ وقت از خودم جداش نکردم، از اون سال، مادربزرگم هر سال یه قواره چادر مشکی برام می‌خره و عمه‌ام برام برش می‌زنه.
پ ن: من با چادرم بزرگ شدم، درس خوندم، کار می‌کنم و کلا با چادرم زندگی می‌کنم، تو گرم‌ترین و سردترین هوا هم باهاش اذیت نشدم چون چادر مثل یه عضوی از وجود من شده آخه آدم که از عضوش خسته یا اذیت نمی‌شه.
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۵۴ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک عهد با خودم!!!

siPxbG_284
از کلاس چهارم دبستان طبق رسم خانوادگی چادر سر کردم ولی از همان زمان‌ها علاقه‌ای به چادر نداشتم چون جو مدرسه و محیطی که توش زندگی می‌کردیم طوری بود که اصلا دختر تو اون سن و سال چادر سر نمی‌کرد. بزرگ‌تر که شدم همیشه کوه می‌رفتیم چون همون جایی بود که پدرم نبود و با خیال راحت می‌تونستیم چادر سر نکنیم. همچنان از چادر بدم میومد و به نظرم همیشه اون یک چیزی اضافی بود که باعث می‌شد من تو اجتماع دیده نشم و همه یک جور دیگه بهم نگاه کنن. می‌دونستم همیشه چادرم مثل شنل پشت سرم بود و اگر چادر عربی نبود یا کش نداشت همیشه زیر دست و پام بود.
تا اینکه با پلاس آشنا شدم. محیط و بچه‌های اینجا و دخترای خوبی که واقعا فرشته هستند باعث شد به چادر علاقه‌مند شم.
یک روز یادمه  یه نفر تو "پلاس"  پستی گذاشت که مفهموش این بود حجاب‌مون طوری هست که وقتی حضرت زهرا نگاه‌مون می‌کنه خجالت نکشه بگه این دخترمه و این تلنگری بود برای من.
از اون موقع به بعد عاشق چادرم شدم حتی یک لحظه هم نمیتونم بدون اون باشم.
یک عهد با خودم
من سوم راهنمایی بودم تا اون روز حتا یه بار هم چادر سرم نکرده بودم:دی/ بعد اون سال نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود سال اول راهنمایی‌های زیادی چادری بودند ، یه روز به دوستم گفتم من خجالت می‌کشم اینا چادر سرشون می‌کنند بعد ماها اینجوری بیرون می‌ریم، اونوقت از فرداش هردومون باچادر رفتیم و چادری شدیم و چادری موندیم!
البته باز مهمونی ها رو بدون چادر می‌رفتم، تا سال اول حوزه که برای مصاحبه رفتم با خودم عهد کردم چه حوزه قبول بشم و چه نشم دیگه همه جا با چادر برم....
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۵۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

جنگ یا تسلیم؟؟؟

sikHfj_300

در مسئله بی حجابی زنان باید کوشش فوق العاده ای به عمل آوریم تا زنان مسلمان به بی حجابی و رها کردن چادر مشتاق شوند .

باید با استفاده از دلایل تاریخی (دروغین) ثابت کنیم که پوشیدگی زن از دوران بنی عباس متداول شده و مطلقاً سنت اسلام نیست .

پس از آنکه حجاب با تبلیغات وسیعی از میان رفت ، وظیفه مأموران ما آن است که جوانان را به عشق بازی و روابط نامشروع با زنان تشویق کنند و به این وسیله فساد را در جوامع اسلامی گسترش دهند . (تا بتوانیم به اهداف سلطه جویانه خود در این کشورها برسیم )

خاطرات همفر (جاسوس انگلیسی در کشورهای اسلامی)

انتخاب با خودت... می جنگی یا تسلیم می شوی؟؟؟؟

منبع

۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ریشه کربلایی دارد...چادر

simvR2_535
جنگ بر روی چادر
آغازش کربلا بود
دشمن می خواهد
چادر از سر
زنان حسینی بردارد...
اولین هسته مقاومت تشکیل می شود
به فرماندهی
زینب . . .
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۳۷ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چادر و حجاب

simvVg_535
منبع
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من و چادر مامانم!

۱۱ساله که بودم، هر گاه به همراه پدر و مادرم آماده رفتن به بیرون میشدیم، زودتر از مادر مهربانم حاضر میشدم به بهانه کمک، لباسهای مادرم را از رخت آویز بر میداشتم و به دستش میدادم، و تا مادرم حاضر شود، چادرش را سر میکردم و در شیشه درِ ورودی مان که به نظرم بزرگترین آینه ی منزلمان بود، خودم را چپ و راست ور انداز میکردم
تا مادرم بیاید کلی با خودم خوش بودم ذوق میکردم
اینکه مادرم گاهی به خاطر خاکی شدن چادرش دعوایم میکرد؛ درست….اما لذت بخش بود نگاه های مهربان و افتخار کننده پدرم که گاهی زیر چشمی میدیدمش….
و این ادامه داشت….
تا امام رضا دعوتمان کرد برای زیارت
برای اولین بار آنجا چادر مشکی خودم را سرم کردم
حس فوق العاده ای داشتم
احساس میکردم بزرگ شده ام-برای خودم ابهتی داشتم و البته دارم، همیشه بزرگتر و پخته تر از چیزی که هستم نشانم میدهد
لذت بخش بود اینکه همسایه ها با دیدی فوق العاده مثبت به من نگاه میکنند، نگاهی که به دختر همسایه مان که۶سالی هم از من بزرگتر بود و پوششی، فقط کمی متفاوت تر داشت، نداشتند
و حتی لذت بخش بود وقتی در یخبندان زمستان آن سالها زمین خوردم آقایان به حرمت چادرم به من نزدیک نشدند و راهنمای خانم های اطاف بودند برای کمک کردنم. و خود، روی پا ایستادم(بر خلاف برخی دوستان مانتویی ام که حتی توسط دیگران تمسخر هم شده بودند)ـ
آری لذت بخش است که در جامعه احترام داشته باشی
که کسی نتواند حتی چپ نگاهت کند
که در ارتباطهایت به چشم یک انسان محترم مشتاقت باشند، به خاطر افکارت، شخصیتت و توانایی هایت؛ نه به خاطر زن بودنت، حتی اگر تمام استعدادهای دنیا را داشته باشی

و انتظار جامعه از من همان است که چادرم به من داده
حیا، عفت و عزت-آری عزت.
و چادر تاج بندگی من است
و امروز لذت میبرم که می فهمم چادرم را، نه بخاطر نگاه همسایه ها و اطرافیان، نه حتی به خاطر نگاه های مهربان پدرم؛ بلکه فقط و فقط به خاطر اینکه دستور محبت آمیز خالقم به من است
خالقی که ایمان دارم به مدیر و مدبر بودنش
خالقی که یقین دارم به علمش، به وعده اش، به عظمت، رحمانیت و رحیم بودنش
و همینها لذت بخش تر میکند چادر سیاهم را در گرمای تابستان….حتی در ماه مبارک رمضان

منبع

۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پیوند بزن مرا!

b6hnyay4us3ulk57bai

خدایا از تومی خواهم چادر مرا چنان با چادر خاکی جده سادات پیوند زنی که اگرجان از تنم برود چادر از سرم نرود

منبع

۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دست نیافتنی...

52xhikxux2jrqgmeawsb
جلوی آینه ایستادم و چادرم را سر کردمهمانطور که مشغول مرتب کردن چادرم بودم متوجه نگاه عجیبش شدم.
دوباره توی آینه خودم را برانداز کردم و نگاهی به چادرم کردم .
چیز عجیبی نبود .
پرسیدم: طوری شده؟ چرا اینطور نگاه می کنی ؟
گفت: وقتی چادر سر می کنی ،
من که همسرت هستم هم احساس می کنم نمی شناسمت .
احساس می کنم متعالی و دست نیافتنی شده ای . .
منبع
۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

غم نوشته یک چادری

siKmxG_535
یه قانونی هست اونم اینه که همه کارای مهم من کله ظهر یادم میفته
این یه قانون طلایه که همیشه همراهم بوده مثه امروز مراسم عقد کنون یه بنده خداست و منم برای رضای خدا براش یه لباس پیدا کردم که شدید نیاز به اتو شدن و شستو شو داره تازه ساعت 3 بعد از ظهر بود که یادم افتاد باید ببرمش اتو شویی براش
روزای آخر ماه رمضونه و سختی های ماه رمضون همش میفته تو همین روزای آخرش. مخصوصا اگه سحری هم نخورده باشی......... لباس و برداشتم و کله ظهر حدود ساعت 4 پاشدم رفتم سمت اتوشویی.... حسابی روی خودمو گرفته بودم بیشتر از حد معمول چادرمو کشیده بودم جولو که آفتاب به چشمام آسیب نرسونه. قربون خدا برم که هوا به قدری گرم و سوزان بود اصلا درموردش حرف نزنیم بهتره............
خسته بودمو نای پیاده رفتن و نداشتم ولی از شانسم هر چی ماشین میومد توش 3 تا مرد بودو من روم نمیشد سوار شم. مجبوری کلی راه و پیاده رفتم تا بالاخره به اتوشویی رسیدم. دیگه واقعا حالم داشت بهم میخورد و با کمک درو دیوار خودمو راست و ریست میکردم رفتم داخل توشویی ....
عجیب بود خیلی آدم وایستاده بود و من مجبوری رفتم یه گوشه که پشت اتو بود و این بخارش صاف تو صورتم میخورد شیطونه میگفت بیخیال لباس بشم و فقط بزنم بیرون تو اون فضای بسته یه آقایی شروع کرد به سیگار کشیدن ترسیدم الان بحث میشه دیدم اصلا انگار نه انگار کسی داره سیگار میکشه همه ریلکسه ریلکس چادرمو چنان چسبونده بودم به دهنم که روزه ام باطل نشه
آروم به آقاهه گفتم من روزه ام اگه میشه خاموشش کن... خدا خیرش بده معذرت خواست و خاموش کرد اما با یه صدای بدی شوکه شدم....... صاحب مغازه داد میزد هی خانوم تو روزه ای به ما چه.... هر چی میکشیم از دست شما میکشیم هر ... دلتون میخواد میکنید و ما هیچی نمیگیم یه تیکه پارچه انداختید رو سرتون اسمشم گذاشتید چادر فک میکنید دنیارو دیگه گرفتید
مات همونطور مونده بودم اصلا نمیتونستم چیزی بگم....... طبق عادت دخترانم بغض بدی گلومو گرفت دلم میخواست بزنم تو سرش.
آروم گفتم آقا من کاری ندارم شما الان چی گفتید و چه بی احترامی ها و انتقادایی به من کردید... فقط یه جا جملتون اشتباه بود. کی به شما گفته ما اسمشو گذاشتیم چادر... اتفاقا اسمش و اشتباه گفتید اسمش این نیست که... بعدا جولو کس دیگه نگید بهتون بخنده... اسم این "جا" "در" هستش تو اینا در و گوهر میریزن.... فقط خواستم مطلع باشید خدا نگهدار
همچین حس قدرتی بهم دست داد وقتی قیافه هاج و واجشو دیدم انگار دارم رو هوا راه میرم اصلا ضربه فنی شده بود بنده خدا همون آقا سیگاریه آروم گفت خیابون بالاتر یه اتوشویی دیگه هست خلوتم هست
رفتم اوتوشویی بعدی خیلی طول کشید...لباس و دیر رسوندم تقریبا همه سرم داد و بیداد میکردن این چه موقع اومدن بود؟ همه منتظر جناب عالی ان و فقط جواب همشون یه چیز بود:
یه لبخند کج غرور آمیز
اینطوری خیلی بهتره
یا علی اکبر
منبع
۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خود نمائی قدیمی و مدرن

زنان عرب قبل از ظهور اسلام دارای پوشش شایسته نبودند و با آشکار کردن زینت ها و نمایش برخی اندام خویش در جامعه حاضر می شدند تا اینکه زمینه نزول آیات وجوب حجاب و حرمت خود نمائی در جامعه و مجالس عمومی  آماده شد و آیاتی به زنان ابلاغ شد

 چنانچه می فرماید : در خانه های خود قرار بگیرید و همانند دوران جاهلیت نخستین که زنان به منظور خود نمائی از منزل خارج می شدند در میان مردم ظاهر نشوید
منظور این نیست که زن به طور کلی در خانه بنشیند بلکه این است که برای خودنمائی و نمایش جاذبه های زنانه در میان مردم حاضر نشود  منظور از جاهلیت نخستین چنانچه تفاسیر گویند جاهلیت قبل از بعثت رسول گرامی اسلام(ص) بوده که در آن عصر  وضعیت پوشش زنان عفیفانه و خودپسندانه نبوده است و بنابراین طبق این آیات (نور -31 )خود آرائی و خود نمائی و بدحجابی زنان عمل جاهلانه ای است که  زنان عصر جاهلیت قدیم به آن مبتلا بودند و زنان مسلمان نباید زیر بار چنین ننگی بروند.

اما چه شده است که زنان و دختران امروزی با توجه به گوشزدی که قرآن کرده و به آنها گفته است که گول این فریب شیطان را نخورند ولی باز دختران جوان و حتی برخی مادران نیز در این دام شیطانی گرفتار شده اند.این دخترانی که در خیابان آرایش کرده قدم می زنند این دخترانی که موهای خود را برای جلب نظر بیرون می آورند این دخترانی که با لخت کردن ساق دست و پای خود جلب توجه می کنند

این دخترانی که مانتوهای آنچنان تنگی می پوشند تا به آنها نگاه شود این ها همه و همه کسانی هستند که فریب شیطان را خورده اند بیائید برای استقبال از تنها معصوم باقیمانده عالم خود را آماده کنیم.

منبع

۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۳۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چادرت ارزش است باور کن

hijab poster 67 big_(Tazohor.com)
منبع
۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

توطئه گرانه و نادانسته

sitTLT_484
توطئه گرانه حجاب را عقب ماندگی خواندند
و نادانسته فقط سکوت کردیم کافیست...!
لطفا یک نفر سلام مرا به آن ها که سنگ مدرنیته به سینه میزنند ،برساند و بگوید
"برهنگی قرن ها قبل از حجاب رایج بود"
۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۴:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حاج آقا باید برقصه

cf981d0d74

این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌کند... بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.
اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که...
از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...
دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!
باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...
سپردم به خودشان و شروع کردم.
گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!
خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟
گفتم: آره!!!
گفتند: حالا چه شرطی؟
گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.
گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟
گفتم: هرچه شما بگویید.
گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!
اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.
دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم...
می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...
از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!
به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.
کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...
برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.
آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...
تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد...
همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ...
به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.
هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند...
پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.
سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."
منبع
۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۵۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

راه اندازی سامانه پیامکی چادری ها

سامانه پیامکی چادری ها به حول و قوه الهی راه اندازی شده است.برای ثبت نام علاوه بر تکمیل فرم زیر می توانید کلمه "یا زهرا" را به شماره زیر ارسال نمائید:

50002010110707

دقت داشته باشید که بین کلمه "یا" و "زهرا" فاصله وجود دارد.

محتوای پیامک های ارسالی به شرح ذیل است:
ارسال پیام های حجاب در روز های شنبه
ارسال پیام های اخلاقی در روز های چهار شنبه
ارسال پیام های انتظار در روز های جمعه
لازم به تذکر نیست که عضویت در این سامانه کاملا رایگان بوده و هیچ هزینه ای برای شما نخواهد داشت.
با توجه به هزینه های زیاد پیامک های ارسالی امکان دارد برنامه فوق به درستی اجرا نشود.
با تشکر
مدیریت سایت
[contact-form-7 id="310" title="عضویت در سامانه پیامکی"]
۱۹ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۲۰ ۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

وقتی تیپ های عجیب و غریب و زننده می بینم

 تو این دور و زمونه با علت غیبت مولایمان امام زمان و محرومیت مردم از نور مستقیم هدایت ایشون(که خودمان مقصریم)،مردم به به گمراهی های و بیچارگی های مختلفی دچار می شوند و به هر راهی کشیده می شوند و سر از هر ناکجا آبادی درمی آورند(البته برای کسانی که بخواهند راه بازه)، دوران سخت و تاریکیه تلفات زیاد داریم.
امروز از چند تا خیابون گذشتم، و خانم هایی با تیپ و ظاهرو آرایش های عجیب و غریب و زننده دیدم واسم عجیب نبود، می دونید چرا و چه حسی داشتم ؟ وقتی شما وارد یک تیمارستان می شوید با دیدن آدم هایی با حالات و رفتارهای عجیب و غریب درسته تعجب می کنید ولی آیا ناراحت و عصبانی می شوید، حتی اگر مثلا برخورد بدی هم با شما بکنند مثلا حرف نامناسبی به شما بزنند یا شما را اذیت کنند آیا عصبانی می شوید که این ها چرا این طوری اند چرا چنین رفتارهایی دارند و ... نه ، فقط سعی می کنید از آن ها فاصله بگیرید تا از رفتارهای زشت آن ها در امان بمانید چرا ؟! خوب معلومه چون شما وقتی این ها را می بینید با خودتان می گویید خوب دیوانه است،بیچاره بیمار است دیگه ، سلول های مغزش مشکل داره و در توهمات و عوالم خودش است و نمی فهمه داره چه رفتارهای زشت و ناراحت کننده ای انجام می ده، حتی برای اون دل هم می سوزانید که بیچاره بیماراست . درسته ؟
منم اون جا تو خیابان دقیقا حس اون کسیو داشتم که وارد تیمارستان شده با بیماران مختلف روانی مواجه هست، گفتم خوب این بیچاره ها بیماری روحی و روانی دارند ، عجیب نیست که وقتی امام زمان غایب باشه و ما خودمون رو از ایشون دور کنیم ، این رفتارهای عجیب و غریب را ببینیم می گم این بدبخت ها بیمارند در توهمات و عوالم خودشان محبوس اند و نمی دانند که از نظر دیگران رفتارشون چقدر مسخره و زشته، البته بیماری های روحی و روانی فقط این ها نیست بلکه شامل همه صفات رذیله می شه که این ها که تو جامعه ظاهر می شه اوج بیماری های روانیه و بدترینشون هست.
امیدوارم با فرج هر چه زودتر آقا امام زمانمون همه این جهالت ها و بدبختی ها خاتمه پیدا کنه و همه انسان های کره زمین به سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت برسیم. آمین

۱۹ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۵۸ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب یادگار فاطمه سلام الله علیها

Demo_Hijab
جهت دریافت تصویر بزرگتر به منبع لینک مراجعه نمایید.
منبع
۱۹ مرداد ۹۲ ، ۰۴:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نهال عشق به حجاب

sipwoV_281
چادر و مقنعه ای که قامت کوچک
وچهره ی نجیب دخترکان معصوم را می آراید
زمینه علاقمندسازی آنان به حجاب
و متانت در بزرگسالی را فراهم می سازد .
نهال عشق به حجاب و عفت را
از کودکی در دل فرزندانمان بکاریم
تا در بزرگی ثمر دهد.
۱۹ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شما دینتون رو فروختید ما خریدیم!!

بانوی محجبه ای در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تموم شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار یک خانم بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود.

IMG12294500
صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر بهش انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت. اما خانم باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی بشه ! بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن»!
خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهره اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت: «من جد اندر جد فرانسوی هستم…این دین من است . اینجا وطنم…شما دینتون را فروختید و ما خریدیم».

منبع
۱۹ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۴۷ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

از چادر متنفرم!!

1355994462819837_orig

این متن خاطره یک روحانی جوان است. که پیشنهاد می‌دهیم تا انتها آن‌را بخوانید.
بگذارید از اول سفر برایتان بگویم سفری که با خواهران دانشجو جهت زیارت مشهد مقدس برگزار شده بود از میان اتوبوسی که ما با آن‌ها همسفر بودیم حداکثر چند نفر انگشت شمار با چادر الفت داشتند.
لذا وقتی وارد اتوبوس شدم کمی ترسیدم از اینکه عجب سفر سختی در پیش دارم. نمی‌دانستم با این همه بی‌حجاب و... چگونه باید برخورد کنم مخصوص چند نفر از آن‌ها که خیلی شیطنت داشتند ناچار مثل همیشه به ناتوانی خود در محضر حضرت وجدان عزیز اعتراف کرده و دست به دامن صاحب کرامت امام ثامن حضرت رضا (ع) شدم.

یکی از اتفاقاتی که باعث شد خستگی سفر را به طور کلی فراموش کنم لطف خدا در اجرای امر به معروف و نهی از منکر بدون چماق بود.
داستان از اینجا شروع شد روز اول تصمیم گرفتم برای چادر سخت گیری شدید نکنم لذا چند نفر از دختران دانشجو که سوئیت آن‌ها معروف به سوئیت اراذل و اوباش بود (اسمی که بچه‌ها بخاطر شیطنت بیش از اندازه برایشان انتخاب کرده بودند و خودشان هم خوششان می‌آمد) و به قول همه همسفران دردسر سازهای سفر بودند تصمیم گرفتند به صورت دسته جمعی برای خرید به بازار بروند اما چون تا به حال به مشهدمقدس نیامده بودند و به قول یکی از آن‌ها فقط به خاطر تفریح سفر مشهد آمده بودند؛ لذا از من خواستند که به عنوان راهنما با آن‌ها بروم من هم با تردید قبول کردم وقتی که به راهروخروجی هتل آمدند متوجه وضعیت و پوشش بسیار نامناسب آن‌ها شدم لذا سرم را پایین انداختم و کمی خودم را ناراحت و خجالت زده نشان دادم.
سرگروه بچه هاکه متوجه قضیه شده بود با تعجب گفت: حاج اقا مگر چادر برای بازار رفتن هم الزامی است؟
گفتم: از نظر من نه! ولی به نظر شما اگر مردم یک روحانی را با چند نفر دختر بدون چادر ببینند چه فکری می‌کنند؟
یکی از بچه‌ها بلند گفت: حق با حاج آقا است خیلی وضعیت ما نا‌مناسب است هرکس ما را با این پوشش با حاج آقا بیند یا گریه می‌کند یا می‌خندد و یا از تعجب اشتباهی با تیر چراغ برق تصادف می‌کند
بقیه غیر از دو نفر حرف او را تایید کردند ولی یکی از مخالفان گفت: حاج آقا من و مادرم و تمام خانواده ما در عمرمان یکبار هم چادر نپوشیده‌ایم لذا نه تنها بلد نیستم! بلکه از چادر متنفرم! من دوست ندارم با چادر خودم را زندان کنم! حیف من نیست که زیر چادر باشم اصلا وقتی چادری‌ها را می‌بینم حالم به هم می‌خورد و دلم می‌خواهد دختران چادری را خفه کنم.
گفتم: به فرض که حق با شما است ولی خود شما هم اگر یک روحانی را با دختران مانتویی ببینی در بازار تعجب نمی‌کنی؟ اصلا برای تو قابل تصور است یک روحانی مسوول دختران بی‌چادری باشد؟ گفت: قبول دارم ولی سخت است چادر پوشیدن!
گفتم: حالا شما یکبار امتحان کنید یکبار که ضرر ندارد تا بعد از آنکه می‌خواهید وارد حرم امام رضا بشوید و چادر الزامی است حداقل یاد گرفته باشید که چگونه چادر سر کنید.
بالاخره با بی‌میلی تمام چادر بر سر کرد و گروه 7 نفره اراذل اوباش که 4 نفر آن‌ها شاید اولین بارشان بود چادر بر سر می‌کردند مثل بچه‌های خوب و مثبت همراه من به راه افتادند.
اگر کسی اولین بار آن‌ها را می‌دید می‌گفت گروه امر به معروف خواهران هستند!
اما اصل قضیه از وقتی شروع شد که یک دزد کیف قاپ به کیف‌‌‌ همان دختر مخالف چادرکه می‌خواست دختران چادری را با دست خود خفه کند! حمله کرد.
ولی وقتی آن آقا دزده می‌خواست کیف دستی آن خانم را که پر پول بود بدزدد به علت اینکه آن دخترخانم چادر بر سر داشت موفق به گرفتن کیف او که قسمتی از آن زیر چادر بود نشد و قضیه به خوبی تمام شد.
همین که این اتفاق به ظاهر ساده افتاد‌‌‌ همان خانم پیش من آمد و گفت:
حاج اقا چادر هم عجب چیز خوبی است و من نمی‌دانستم.
فکر نمی‌کردم چادر اینقدر به‌دردم بخورد. حاج‌ آقا بخدا هیچ وقت در عمرم به اندازه‌ای امروز که با چادر به بازار آمدم احساس امنیت نکرده بودم.
وقتی این حرف‌ها را به من می‌گفت من در رویای خودم غرق شده بودم و پیش خودم می‌گفتم:
خدایا‌ای کاش همه بچه مذهبی‌ها که خاک پای همه آن‌ها طوطیای چشم من است می‌دانستند که لذت و اثر امر به معروف و نهی از منکر بدون چوب و چماق چقدر زیاد است و برعکس اثر معکوس تذکر دادن با تندی و خشونت و چوب و چماق چقدر زیاد است.
و تعجب و لذت زیارت امام رضا برای من آن زمان زیاد شد که دیدم تا آخر سفر آن خانمی که حاضر نبود به هیچ وجه چادر بپوشد هیچ چیزی حتی خنده دیگران و خانواده مخالف چادر نتوانستند چادر را از سر این دختر خانم که از مدیران محترم ارذل و اوباش دانشگاه بود بردارد!

۱۹ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حمله به دین

به چه راحتی حمله کرده اند
بر دینمان،آیینمان،فرهنگمان...
و ما به چه راحتی
نظاره گر آنان...
منبع
۱۹ مرداد ۹۲ ، ۰۲:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

صنعت برهنگی

8901824519126868438

جهت دریافت فایلهای کامل و با کیفیت
مجموعه پوسترهای محرمانه 1 و 2
می توانید با شماره روابط عمومی گروه به شماره
09136852833
تماس بگیرید

منبع

۱۸ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

این چیه پوشیدی تو این گرما؟!!!

گرما بود، انگار از آسمان آتش می بارید...

صورتش گل انداخته بود و عرق بود که مدام از سر و روش روان بود، چادر مشکی انگار یه تیکه آتش شده بود به تنش، اما باز هم سعی می کرد خوب خودشو بپوشونه...

لب های پر خنده دخترکان بی حجابی که از کنارش رد می شدند، گواهی از به سخره گرفتن پوشش او در این گرمای وحشتناک می داد، گاهی هم کسی بود که متلکی بیندازد و او را به بغل دستی اش نشان دهد...

گرمت نیست؟ ... این چیه پوشیدی تو این گرما ؟.... کولر بدم خدمتتون ؟...

پاهایی که دیگه توان کشیدن بدنش رو نداشت و گرمایی که دیگه غیر قابل تحمل بود، انگار عرصه رو بد جور بهش تنگ کرده بود، دیگه به خونه نزدیک می شد و فکر اینکه سریع از این شرایط نجات پیدا می کنه لحظه ای رهاش نمی کرد...

در رو باز کرد، داخل شد و بعد از بستن درب خونه، چادرشو از سر برداشت، نگاهی بهش انداخت، احساس حقارت عجیبی می کرد، همون جا تو حیات چادر مشکی رو به گوشه ای پرتاب کرد، انگار چیزی رو از خودش می روند که به خاطرش خیلی زخم زبون خورده بود، به اتاق که رسید خودشو جلو کولر رها کرد، درجواب سوال مادر که پرسید چرا اینقدر خسته ای؟ گفت؟ خیلی گرمه... اما فقط گرما نبود، بار سنگین چشم های دریده دخترکان بی حجاب و لب های به سخره باز شده آنها در کوچه و خیابون، از این گرما بدتر بود...

شربت خنک رو که لاجرعه سر کشید، خودشو به خواب سپرد ...

مغرب بود، از گرمای هوا به شدت کاسته شده بود و لحظه های اذان در پیش، بیدار شده بود، وضو گرفت و قرآن رو از طاقچه اتاق برداشت و باز کرد...آیه 26 سوره اعراف:

یَا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَیْکُمْ لِبَاسًا یُوَارِی سَوْءَاتِکُمْ وَرِیشًا وَلِبَاسُ التَّقْوَىَ ذَلِکَ خَیْرٌ ذَلِکَ مِنْ آیَاتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ

ای فرزندان آدم برای شما، لباس فرو فرستادیم که اندام شما را بپوشاند؛ و مایه زینت شماست؛ و لباس تقوی بهتر است؛ این از آیات خداست، باشد که متذکر شده، پندگیرند.

چه آیه زیبایی بود... انگار این آیه را قبلاً ندیده بود، یا توجهی نکرده بود، انگار امروز به چشمانش نازل شده بود و با صدای ملکوتی در وجودش شنیده بود که: "اقراء" ... بخوان به نام پروردگارت که تو را زیبا خلق کرد و لباس تقوی را بر تو پسندید...

کمی بیشتر توجه کرد و آیه بعدی را با دقت بیشتری خواند:

یَا بَنِی آدَمَ لاَ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطَانُ کَمَا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُم مِّنَ الْجَنَّةِ یَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِیُرِیَهُمَا سَوْءَاتِهِمَا إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاء لِلَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ

اى فرزندان آدم زنهار تا شیطان شما را به فتنه نیندازد چنانکه پدر و مادر شما را از بهشت بیرون راند و لباسشان را از ایشان برکند تا زشتیهایشان را بر آنان نمایان کند در حقیقت او و قبیله‏اش شما را از آنجا که آنها را نمى‏بینید مى‏بینند ما شیاطین را دوستان کسانى قرار دادیم که ایمان نمى‏آورند.

انگار خدا داشت با او روبرو صحبت می کرد، می گفت: برایت چادر را فرستادم تا لباس تقوی باشد برایت و این لباس برای تو بسیار بهتر است، نکند با رفتن به سمت شجرهِ ممنوعهِ هوس، گناه و شیطان، زشتی های خود رو به نمایش در بیاری؟

اشک از چشمانش سرازیر شد، انگار این آیه، این لحظه، فقط داشت او رو مخاطب خودش قرار می داد، بهش مستقیم اشاره می کرد، که ای دختر خوب، که خدا از زیبایی چیزی برات کم نذاشته، منِ خدا برات لباس تقوی را پسندیدم، نکنه لباسی رو تنت کنی که شیطون برات دوخته و باعث می شه زیبایی های که من بهت دادم، مبدل به زشتی بشه، زشتی ای که فقط چشمان شیطانی اونو زیبا می بینند و در اصل چیزی جز زشتی نیست...

صدای اذون بلند شد و او متوجه نماز شد، این بار انگار همه وجودش می خواست به نماز برسه و سر بر سجده در مقابل کسی بذاره که امروز لذت بندگی رو بهش چشونده بود...

چادر سفید و تمیز و خوشبو رو از جالباسی برداشت و به سرش کشید.... اما...

یادش اومد عصر چادر مشکی رو انداخته گوشه حیاط، همون لحظه ای که از دیدن چادرش احساس حقارت کرده بود...به حیاط رفت و چادرش رو از گوشه ای برداشت، خاکی شده بود، کمی خاک ها رو از چادر پاک کرد...

...

مادر خبر نداشت، دخترش برای نماز بیدار شده یا هنوز خستگی او رو تو خواب خوش نگه داشته...

همین طور که صداش می زد، در اتاق رو باز کرد و ... تعجب کرد...

دخترش ایستاده بود به نماز... اما اینبار با چادر مشکی...!!!

خوب که توجه کرد، انگار نور عجیبی فضا رو روشن کرده بود، حتی روشنتر از زمانی که با چادر سفید نماز می خوند.... چقدر دیدنی تر شده بود نماز این بار دخترش... همون گوشه اتاق دم در نشست و فقط تماشا کرد...

عجب نمازی بود...

منبع

۱۸ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۰۱ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شکار لحظه ها


برخی می گویند خبرنگار واقعی اعم از عکاس خبری و گزارشگر کسی است که شکار لحظه ها می کند و بهترین تصویر خبری و گزارش را تهیه می کند و اقتضای این کار و در مجموع این حرفه به آب و آتش زدن فرد برای تهیه برترین خبرهاست. اما...

Print

منبع
۱۸ مرداد ۹۲ ، ۲۰:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تمام آن چیزی که هستید

برایم جالب است و هیجان انگیز
این گونه تفکر!
این که همانی باشید که اینجا هستید
حتی وقتی آزاد باشید در انتخابش
همین را انتخاب کنید
همینی که هستید
فکر می کردم این انتخاب شما از سر اجبار است
فکر می کردم این انتخاب را نمی پسندید
هر چند هنوزم درک نمی کنم
این انتخاب همیشگی شما را حتی وقتی اجباری نباشد!
ولی احترام می گذارم به انتخابی که دارید
انتخابی که نامش شاید حجاب نباشد
حیا باشد
و این حیای شما را دوست دارم
چون به انتخاب خودتان است بی اجبار
برایم جالب بود این که به دنبال کشوری باشید برای ادامه ی تحصیل که با حفظ این حیای شما مشکلی نداشته باشد
برایم جالب بود در سواحل دریای مدیترانه عکس بیاندازید با همین شال و روسری
شال و روسری ای که فکر می کردم حد اجباری حجاب ایران است
برایم باور کردنی نبود کنار برج ایفل فرانسه بایستید با همین شال و روسری
شال و روسری ای که حالا می دانم حیای شماست نه اجبار قانون ایران
...
همین باشید
همینی که به آن اعتقاد دارید
خودتان باشید
و من خوشحال باشم از این که دوستانی دارم که خودشان هستند
تمام آن چیزی هستند که به آن اعتقاد دارند
همینی که هستید باشید
................................................................................................................
چیزهای کوچک:
خم بشوی ارام از من بپرسی خوبی؟
و من سری تکان بدهم که
نه راست باشد نه دروغ!
منبع
۱۸ مرداد ۹۲ ، ۰۴:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک پیام

چادر من محدودیت است!
آری محدودیت است برای چشمان شیطانی!
و سنگدل میشوم این روزها برای آن چشمان
میگذارم بپوسند در این محدودیت
و این روزها بیشتر یادت می افتم مادر
و حتی یاد عمه جان زینب
آه
۱۸ مرداد ۹۲ ، ۰۴:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نمی شه از این سفر برگردیم؟

khaterechador

وقتی واسه اولین بار خاطرات شهدا و زنگینامه شون رو خوندم اونم اتفاقی، خیلی دگرگون شدم و دلیلش رو نمیدونستم!

ماجرا از اونجا شروع شد که من به خاطر سوالی که همکلاسیام از یکی از دوستانم در مورد اردوی راهیان نور پرسیدن، کنجکاو شدم و او از شهید همت برایم گفت و باعث شد کتاب فرماندهان شهید همت رو بخونم.

دقیقا یک هفته بعد از این اتفاق شنیدم که کاروان راهیان نور اعزامی دارن به مناطق! خیلی دیر فهمیدم و به هر دری زدم که بتونم برم، اما نشد. از بس اشک ریختم و زاری کردم، دلشون به حالم سوخت و منو با خودشون دقیقا روز حرکت و پای اتوبوس بردن. نمی دونم چرا اینقدر مشتاق بودم با اینکه فقط به اندازه ی همان یک روز در مورد شهدا اطلاعاتی به دست آورده بودم و در حقیقت چیز زیادی نمی دانستم برای همین اونجا که بودم زیاد درکی از محیط اطراف نداشتم!

توی راه برگشت آخرین منطقه ای که رفتیم دهلاویه بود، اونجا به یه جمله برخوردم که داغونم کرد.

نوشته بودند: چطور میتوان برگشت و آدم نشد.

درست نوشته بودند، نمی شد...

در طول این سفر چادر سرم بود و در تمام اون مدت من آرام آرام طعم شیرین محجبه بودن را چشیدم، از همون جا و با دیدن همان جمله تصمیم گرفتم حجابم رو رعایت کنم به حرمت شهدا

تو همون سفر اول محجبه شدم گاهی هم چادر سرم می کردم. اطرافیانم خیلی متعجب شدن چون حتی احتمال اینو نمیدادن که محجبه بشم چه برسه به اینکه گاهی چادر هم سرم کنم. البته اکثرشون منو تشویق میکردن گرچه بعضا پیش میومد که کسی بخواد منو از راهم منصرف کنه یا تضعیف روحیه کنه! البته چند ماه اول همه فکر میکردن که بخاطر جوی که در مناطق هست و چون تحت تاثیر قرار گرفتم، مدتی این مدلی ام! ولی بعدها با ثباتم بهشون ثابت شد تصمیمم در مورد حجاب قطعیه. تا اینکه سفر دوم قسمتم شد.

وقتی برای دومین بار رفتم مناطق عملیاتی، با شهدا تجدید عهد کردم که برای همیشه چادری باشم و خدا رو شکر تو این سه سال بر سر عهدم باقی مونده ام و هر روز مصمم تر میشم که چادرمو حفظ کنم و هر روز بیشتر درک میکنم مسئولیت چادر سر کردن رو

من اولش به حرمت شهدا چادر به سر کردم تا اینکه به برکتش درکش کردم و فاطمی شدم. امیدوارم به عنایت خداوند هر روز باطن خودم رو هم بیشتر به خصوصیات حضرت زهرا نزدیک تر کنم.

منبع

۱۸ مرداد ۹۲ ، ۰۱:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مرد باش

مـــــــرد بـــــــاش

امروز رو

گــــنــــاه نــــکــن

۱۷ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۵۴ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

عید

فردا عید است....

           چه فایده وقتی صاحبش ناراحت است...

مگرنشنیده ای که فرموده اند....

          هیچ عیدی بر ما اهل بیت نمی گذرد مگر آن که اندوه و مصیبت ما بیشتر می شود....



۱۷ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۵۲ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

عیادت

چیزی نمانده....

             دیگر نمی خواهد به عیادتش برویم...

                                                تا چند ساعتی دیگر خودش می آید....

شیطان را می گویم...

               مگر نشنیده ای که در ماه رمضان او را به زنجیر می کشند؟؟؟


پ.ن:

      تا به خود آمدیم رممضان از ما رفت....

۱۷ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

توهم

شنیده ای هر کسی که مشکلی دارد می گوید

                                                   من بدبخت ترینِ مردم ام؟!!!

این تنها یک توهم است....

                      باور نداری؟؟؟

امام علی ـعلیه السلام می فرماید:

                               بدبخت ترین مردم کسی است که نتواند  دوستی داشته باشد

                               بدبخت تر از آن هم کسی است که دوستانش را از دست بدهد


۱۷ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۴۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

چادر نمی پوشم چون....

چادر سر نمیکنم چون جوانی و شیک پوشی با چادر جور در نمیاد ،اصلا ضد همدیگه هستن ؛ چادر که سر میکنم باید مدام نگران پله برقی پاساژهاباشم، که مبادا چادر بهش گیر کنه و با سر زمین بخورم ،با چادر که نمیشه پاساژگردی کرد ،نمیشه چرخ و فلک سوار شد یا اصلا سینما ،منی که عشق سینمام اگه اونو ازم بگیرن چیکار کنم ،ولی یه کار میشه کرد قبل از این که سینما رو ازم بگیرن خودم چادرمو بر میدارم و خیلی شیک وراحت میرم سینما بدون ترس از اینکه کسی بهم متلک بگه که مثلا خانوم چادری جانمازتو آوردی ؟یا خانومای محترم که فیلم نمی بینن اونم تو ملاعام زشت نیست؟

بهونه ی دیگه م هم برای چادر نپوشدن با بامه همیشه میگم چادر سرنمی کنم چون با بام خوشش نمی یاد ،گاهی که منو با چادرمی بینه میگه: وقتی چادر سرت میکنی یاد خاله خانباجیای تو کوچه ها می افتم، برا رد گم کنی می گم با با جون شما باید منو مجبور کنید چادر سرم کنم اونوقت خودتون اولین کسی هستین که مسخر ه م می کنین ،می خنده و میگه این برا قدیما بود الان دلم می خواد تو از همه سر باشی ،اصلا می خوام تو مهمونیا با لباس آنجلینا جولی قیامت به پا کنی ،حواست باشه با پسرای بی کلاس دمخور نشی نگاه به مارک کتشون که کنی می فهمی کی آدم حسابیه درضمن ماشینشم حتما شاسی بلند باشه میگم ولی بابا مامان خلاف حرفای شما رو بهم میگه ؟با اخم وتخم ویه ذره فریاد میگه اون اگه عقل داشت که زن یه آدمی مثل من نمیشد تو که نبود ی اونوقتا حتی نون واسه خوردن هم نداشتیم ولی همین مادرت نماز و روزش تو اون شرایط هم ترک نمیشد بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه آروم زیر لب میخنده و میگه درست عین مادر خدا بیامرزم آخی یادش بخیر چه روزایی بود ....بعد انگار که فراموش کنه داشته با من صحبت می کرده میره تو فکر و می بینم که تو دود سیگار غرق میشه خوب که فکر می کنم می بینم با عقاید مامانم زیاد مخالف نیست ولی انگار شاید تو رویاهاش دلش یه دختر اینجوری می خواسته که داره .

ولی با تمام این حرفا الان چادریم میدونید چرا؟چون یه جایی به خاطر مانتویی بودنم بد جور به رگ غیرتم برخورد

یه روز مامانم تصادف کرده بود و رفته بود تو کما خیلی هول کرده بودم بابام هم مسافرت خارج بود ، مونده بودم تک و تنها هر چی التماس بلد بودم ، به این دکترا کردم ولی گفتن فقط دعا میتونه مادر تو بر گردونه، اگه تا فردا صبح به هوش نیاد دیگه کاری از دست ما ساخته نیست؛هول شده بودم داشتم دیوونه میشدم که یک خانوم خیلی محجبه ای که مدام تسبیح می انداخت بهم گفت دخترم اینقدر بی قراری نکن به جای منتظر موندن برو امامزاده دو رکعت نماز بخون ان شا اله مادرت شفا پیدا می کنه تو فکر رفتن و نر فتن بودم که یه پسری از این امروزیا با تمسخر گفت :خانوم اگه شما بری شاید، ولی مگه قیا فه اینو نمی بینی اینم آدمه اصلا اونجا راهش نمیدن اینو که گفت بغضم تر کیدو اشکام جاری شد

ولی خانومه گفت به ظاهر نیست پسرم به دله، دل اگه شکست همه کاری از دستش بر میاد ولی دل من با تمسخر اون پسر شکسته بود به خاطر لحن حرف زدنش ، شاید هم به خاطرعقیده ای که داشت وصادقانه اونو به زبون آورده بود، داشتم فکر میکردم منی که به خاطر خوشامد یکی مثل اون خودمو به اون ریخت و قیافه در آورده بودم حالا داشتم مسخره میشدم اونم توسط کسی که حال و روزش از منم بدتر بود، با اون موهاش که مثل دخترا با کش مو دم اسبی بسته بود با این وجود رفتم امامزاده و با چادر صحن دو رکعت نماز خوندم و اونقدر گریه کردم که خوابم برد بیدار که شدم صبح شده بود از ترس نذر کردم اگه برم بیمارستان و مامانم زنده باشه تا عمر دارم چادر سر کنم قربونش برم امامزاده به ظاهرم نگاه نکرده بود به دلم نگاه کرده بو د که شکسته به این که وقتی بابام اومد شرمندش نباشم منم تا الان به نذرم وفا کردم وچادریم، دعا کنین تا آخر پای عهدم بمونم آخه نمی خوام یه روزی شرمنده امامزاده بشم

نمی خوام یه روزی شرمنده امامزاده بشم !!!!

منبع : http://harimeasmani.ir/
۱۶ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۱۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

زندان

زندان را فرض کن....

              حالا امام زمان ـعجل الله فرجهـ را هم فرض کن....

این گونه او را در زندان اعمالمان گرفتار کرده ایم...


پ.ن:

     استادمان می گفت و می گوید:

                                 امام زمان ـعجل الله فرجهـ در زندان مکروهاتِ اعمال ماست...


۱۶ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خواب

گفته اند به چیزی که زیاد فکر کنی در خواب هم آن را میبینی....

                               

                                                           تا به حال چندبار حضرت ولی عصر ـعجل الله فرجهـ را دیده ایم؟؟؟؟


پ.ن:

      استادمان می گفت و می گوید:

                                 امام زمان ـعجل الله فرجهـ در زندان مکروهاتِ اعمال ماست...

۱۶ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۰۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دنیا

دنیا خیانتکار ترین موجود است....

                              باور نداری؟؟؟

من نمی گویم امیر المؤمنان ـعلیه السلامـ می فرماید:

                امیر مؤمنان ـعلیه السلامـ می فرماید:

                             هنگامی که دنیا به کسی رو بیاورد  صفات دیگران را به او می دهد

                             و زمانی هم که از او رو برگرداند،صفات خودش را هم از او می گیرد

۱۶ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دنیای ثابت

کأن دنیا همیشه ثابت است...

                            تغییر نمی کند....

اگر بیاید صفات یکی را در تاریخ به تو می دهد....

                         از دستت هم که برود صفات خودت را هم می برد....


پ.ن:

     شاهد بیاورم؟

                امیر مؤمنان ـعلیه السلامـ می فرماید:

                             هنگامی که دنیا به کسی رو بیاورد  صفات دیگران را به او می دهد

                             و زمانی هم که از او رو برگرداند،صفات خودش را هم از او می گیرد

۱۵ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۴۴ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰