ماه و آه

ویرایش گر قالب ها

۲۴ مطلب با موضوع «خاطرات چادر» ثبت شده است

برای آنان که میفهمند....

ARAMESH-CHADORIHA-2
می نویسم برای آنان که میفهمند...
جلوی آینه قد علم کرده بود معلوم نبود چه میکرد، جلو تر رفتم چیزی درون کیفش گذاشت.
چادرش را بر سر انداخت،پیش بسوی درب خروجی،گفت میخواهد برود دانشگاه ، از اول
هم چادری نبود فقط برای دانشگاه چادر میپوشید گفتم چرا چادر به سر میکنی؟تو که
اعتقاد نداری؟
فکر کردم سر عقل آمده و چادر را انتخاب کرده گفت با چادر کمتر بهم شک میکنند!!!!!
گفتم چادر تو را حفظ میکند چرا خیانت میکنی به چادر؟
پوز خندی زد و گفت تو چه میدانی شور و شوق جوانی چیست؟
ظهر از دانشگاه برگشت با سرو لباس ژولیده،رفت و درب اتاق را محکم بست...
رفتم کنارش نشستم فقط گریه میکرد پرسیدم چه شده؟
گفت اگر این چادر نبود معلوم نبود من چه بلایی به سرم می آمد...!!!!!
پرسیدم چرا؟کنجکاوی ام گل کرده بود ولی او به هق هق افتاده بود نمیتوانست کلامی
حرف بزند.
برایش آب آوردم کمی آرام شدبعد برایم تعریف کرد:
در راه برگشت از دانشگاه در اتوبوس چادرم را برداشتم.
و در کوچه پس کوچه های خلوت محله و در آفتاب گرم و سوزان ظهر به سمت خوابگاه روانه شدم چند جوان الواط را دیدم ترسیدم تند تر راه افتادم بسیار تند...هر چه تند تر میرفتم آنها هم تند تر می آمدند از ترس چشمانم پر از اشک شدفقط میدویدم زیر لب خدا را قسم میدادم" انگار به دلم برات شد"چادرم را سر کردم ناگهان ماشین گران قیمتی ان سمت کوچه دختری زیبا با بد ترین وضع حجاب را پیاده کرد و رفت یکی از الواط گفت اون یکی خوشگل تره اینو بیخیال... منو رها کردند به سمت او رفتند به دخترک رسیدند و دیری نگذشت که ماشین عقب عقب آمد و راننده با الواط گل آویز شد و من....
من دوان دوان خودم را به درب خوابگاه رساندم تا برسم هزار بار زمین خوردم، اونوقت بود که تازه فهمیدم
چادر وسیله ای برای گناه نیست بلکه پرده عصمت من است...
۲۴ مهر ۹۲ ، ۰۷:۰۰ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برخورد کریمانه،تأثیر عمیقانه...

6

سیمافان ، یکی از محافظان مقام معظم رهبری در خاطره ای گفت: یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند، با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند.
آنها به یک باره در مقابل گروه ما قرار گرفتند و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به وضع ظاهری خودشان نداشتند از رفتار آنها مشخص بود که خیلی ترسیده بودند واینگونه به نظر می رسید که آنها تصور می کردند که الآن آقا دستور دستگیری آنها را فورا صادر خواهد کرد. ولی برخلاف تصور آنها آقا با آنها سلام و علیک گرمی کرد و پرسید که شما زن و شوهر هستید؟(البته آقا می دانست)؛ آن پسر وقتی با خلق زیبای آقا مواجه شد، واقعیت را گفت؛ و جواب داد خیر من و این دختر دوست هستیم.
آقا ابتدا درباره ورزش و مزایای آن با آنها صحبت کرد و بعد فرمود : بد نیست صیغه محرمیتی هم در میان شما برقرار شود و شما با هم ازدواج کنید. آقا به آنها پیشنهاد داد که اگر مایل بودید در فلان تاریخ بیائید، ومن هم آمادگی دارم که شخصاً خطبه عقد شما را بخوانم. آن دو خداحافظی کردند و طبق قرار ، همراه خانواده خود در همان تاریخ به محضر ایشان رسیدند .
آقا هم خطبه عقد آن دو را جاری کردند . با برخورد کریمانه ایشان این دو جوان مسیر زندگی خود را تغییر دادند آن دختر غیر محجبه به یک دختر محجبه و معنوی و آن پسر دانشجو هم به یک جوان مذهبی مبدل شدند.
(منبع: نشریه ماه تمام ،شماره ۳،ص۱۷).

۱۵ مهر ۹۲ ، ۰۷:۴۷ ۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

قرار بود آرامش را تجربه کنند...

chadoriha-mini (53)

سرش را پایین انداخته است. هق هق می کند و اشک هایش را تندتند با گوشه روسری پاک می کند. می گوید:«شب ها که به خانه می آمد، تا می توانست کتکم می زد. وقتی بیکار می شد، بیشتر می زد. دائم می گفت: من بودم که تو را از آن لانه موش کشیدم بیرون.
یک بار وقتی به خانه آمد، بهانه لباس های نشسته اش را گرفت. بچه را برای واکسن برده بودم و لباس هایش را نشسته بودم. کمربندش را در آورد و تا می خوردم، زد. زمین و زمان و جد و آبایم را گرفت به فحش. بعد رفت خوابید. من هم بچه ام را گرفتم به بغل و رفتم خانه پدرم.
چند روز بعد شوهرم با گریه و زاری و تعهد مرا به خانه برگرداند. تا پایم را توی خانه گذاشتم، با مشت و لگد به جانم افتاد و گفت: چرا قهر کردی؟ دیگر نمی گذارم پایت را از خانه بیرون بگذاری.
چادرم را برداشتم و طرف در دویدم، اما او چاقوی آشپزخانه را برداشت و پرت کرد طرفم...، توی بیمارستان، پدرم بالای سرم آمد و گفت: من آبرو دارم. نبینم از او شکایت کنی. دلم نمی خواهد پایم به دادسرا و کلانتری باز شود. تقصیر خودت است، زبانت را کوتاه کن و برو سرخانه و زندگی ات.»
سرش را بالا آورد و توی چشم هایش خیره می شود. پای چشمش کبود است. می گوید: «دیگر دلم نمی خواهد به آن خانه برگردم، ولی می گویند اگر شکایت نکنی، رسیدگی نمی کنیم. شما به من بگویید: چه کار کنم؟
پاورقی:

آنها هم قرار بود به حکم «و من ءایته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجا لتسکنوا إلیها و جعل بینکم مودة و رحمة إن فی ذلک لأیت لقوم یتفکرون»[روم،21] در کنارهم با رابطه ای از جنس دوستی و رحمت، چیزی جز آرامش و لذت را تجربه نکنند.
گاهی همسران، آزاری را که از یکدیگر می بینند، تحمل می کنند و کارشان به جدایی نمی کشد؛ چون؛
* واقعا یکدیگر را دوست دارند و نمی خواهند عشقشان را از دست بدهند.
* آزارهای همسرشان را عمدی نمی دانند.
* فرزندانی دارند که نگران تربیت و آینده آنها هستند.
* فکر می کنند که زندگی زناشویی همان است که خودشان دارند.
اما اگر بدانند که طعم واقعی زندگی زناشویی، یک زندگی بدون اذیت و آزار است، پرخاش گری نمی کنند، یکدیگر را تحقیر نمی کنند، به هم ناسزا نمی گویند و مرتکب خشونت نمی شوند.
«خوب است بدانید که هرسال شش درصد زوج ها خشونت جدی زناشویی را تجربه می کنند. معمولا خشونت در زندگی زناشویی، با چندین بار جدایی، سطح پایین رضایت زناشویی و فقر صمیمیت همراه است.»[1]
از نظر اسلام، اصل مردم آزاری نکوهش شده و کیفر سختی در انتظار مردم آزار است. رسول خدا(ص) فرمودند: «بر دوزخیان، بیماری عارض می شود؛ چندان که از بس خود را می خارانند، [پوست و گوشت بدنشان کنده و]استخوان هایشان پیدا می شود. پس می گویند: چرا این بیماری بر ما عارض شده است؟ پاسخ داده می شوند: زیرا شما اهل ایمان را آزار می دادید.»[2]
اما آزردن کسانی که حقوق بیشتری بر ما دارند، نکوهیده تر و برای سرنوشت آزاردهنده، خطرناک تر است. در خانواده، آزارهای روانی و جسمی، هردو یکسان عمل می کنند و شاید آزارهای زبانی و روانی، زیان های بیشتر و ضربه های کاری تر را به ارتباط همسران وارد کند؛ اما مسأله مهم این است که در بسیاری از موارد همسران نمی دانند که با عادت های فکریو رفتاری خود،زمینه آزار یکدیگر و حتی فرزندانشان را فراهم می کنند؛ از این رو شناساندن عوامل آزار رسانی به همسران می تواند گام مهمی در کنترل همسرآزاری باشد.
منبع:
[1]. خانواده درمانی، ترجمه غلامرضا تبریزی،ص36
[2]. دانشنامه میزان الحکمه،ج3،ص62

۱۱ مهر ۹۲ ، ۱۸:۳۵ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

این بار هم شهدا...

Untitled-1g
سر در گم بودم....هنوز نتوانسته یا نخواسته بودم ک تکلیف پوششم را برای همیشه روشن کنم...
آخر اردوی جنوب...مسئول اتوبوس یک دسته نامه جلویم گرفت و گفت.....:
نامه ها از طرف شهداست...سوغاتی سفره..نیت کن و یکی رو بردار..
دستم لرزید....یاد سردرگمی های این چند وقت افتادم.....و نامه رو باز کردم....
"بگذار تنها برایت بگویم ک سرخی خون ما ب پای سیاهی حجاب خواهران مسلمان ریخته شده ریخته شده....مبادا سرخی خونمان رنگ ببازد...."
نامه را ک بستم تصمیمم را گرفته بودم...
 
منبع
۰۴ مهر ۹۲ ، ۲۱:۵۵ ۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

راه سعادت

هر دو روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته­ اند. تقریباً هم سن و سال­ اند؛ هر دو جوان و گویا هر دو محصّل. آن یکی که سمت چپ نیمکت نشسته است، مقنعۀ ساده­ ای به سر دارد با چادری گل­دار که حالا دیگر روی شانه­ هایش افتاده است. نگاهی به او می ­اندازم که حجابش هیچ کم و کسری ندارد، امّا حرکات و نگاه­ ها و طرز حرف زدنش اصلاً به آن پوشش نمی­ آید.

سمت راست نیمکت، آن دیگری با موهای بیرون ریخته و مانتوی آن­چنانی، مصداق کامل کلمۀ بدحجاب است. به رفتارش دقیق می­ شوم؛ خیلی با وقار است. در حرکات و نگاه‎هایش نجابت خاصّی هست که متعجّبم می­ کند.

برمی­ گردم به تصویرهای آلبوم ذهنم؛ چقدر دخترهای جورواجور دیده ­ام با پوشش ­ها و رفتارهای مختلف. همه جور ترکیبی هست: پوشش خوب با رفتار خوب، پوشش بد با رفتار بد، و بعضی­ ها هم مثل این دو ترکیب عجیبی که امروز دیدم.

به خودم می­ گویم: حجاب و عفاف، دو بال پرواز و تکامل­ اند. به هر کدام که نقصی وارد شود، پرواز دچار مشکل می­ شود. چقدر کنار هم نشستن این دو کمال زیباست؛ و چقدر تنها ماندن هر کدام، حسرت­ انگیز!

دوباره به چپ و راست نیمکت نگاهی می ­اندازم. حتماً هر کدامشان به پشتوانۀ اندیشه­ و باوری، این پوشش و رفتار را برگزیده است. بی اختیار با صدای بلند می­ گویم: می ­شود باورهایمان را از جایی به دست بیاوریم که بی ­عیب و نقص باشد. باور کنید که می شود.

سرها به طرف من می­ چرخد. اتوبوس می­ رسد. از جا بلند می شوم و می­ گویم: ما که می‎خواهیم برای روحمان چیزی بخریم، پس چرا ناقص؟ چرا بنجل؟

تازه روی صندلی اتوبوس نشسته ­ام که بالای سرم دست به میله می­ گیرد و می­ گوید: منظورت من بودم؟ من ناقص و بنجلم؟

همان دختر سمت راست نیمکت است. عصبانی است و صورتش سرخ شده. دوباره می‎گوید: من را نگاه کردی و این حرف زدی. شما چادری­ ها فکر می­ کنید فقط باورهای خودتان درست است! شماها کلّاً با امروزی بودن و امروزی فکرکردن مشکل دارید! از قافلۀ پیشرفت جا مانده ­اید و حالا می­ خواهید ما را هم برگردانید عقب. من قبول دارم که دختر باید با وقار و نجیب باشد، چون برای خودمان بهتر است؛ امّا دلیلی ندارد که شیک و مرتّب نباشیم و خودمان را از زیبا بودن محروم کنیم.

chadoriha-mini (9)

لبخندی می‎زنم و جا به جا می‎شوم تا کنارم بنشیند. با اکراه در حالی که براندازم می‎کند، می ­نشیند. می ­گویم: تو از کجای حرف­های من فکر کردی که نباید شیک و مرتّب و زیبا باشی؟

اخم­ هایش را در هم می­ کشد: شماها همه­ تان این طور هستید. طرز فکر همه­ تان همین است.

می­ گویم: این اوّلین اشتباه بزرگ توست که می­ گویی «شماها همه­ تان» هیچ وقت نباید دربارۀ مردم این طور قضاوت کرد.

از آن گذشته، من اصلاً با زیبایی و مرتّب بودن هیچ مخالفتی ندارم، خیلی هم موافقم. فقط می­ ماند اینکه تعریف ما از زیبایی چه باشد. مشکل از وقتی شروع می­ شود که ما اجازه می­ دهیم دیگران برای تصمیم بگیرند و زیبایی و سلیقه را برای ما تعریف کنند. منتظر می‎مانیم تا «مُد» بیاید و شکل و قیافۀ ما را تعیین کند. ببینم، تو زیبایی و مرتّب بودن را چطور تعریف می­ کنی؟

چند لحظه فکر می­ کند و می­ گوید: خب باید شیک باشیم؛ امروزی باشیم؛ سر و وضعمان مثل آدم­ های عقب مانده نباشد.

می­ گویم: برای امروزی بودن باید حتماً روسری­ ها و آستین­ ها و پاچه­ هایمان از مرزهای طبیعی­شان جا به­ جا شوند؟

می­ گوید: الان همه این طوری لباس می ­پوشند.

می­ گویم: اوّلاً باز هم اشتباهت را تکرار کردی، همه این طور نیستند. دوم اینکه حتّی اگر همه کاری را انجام می­ دهند، نمی ­تواند دلیل موجّهی باشد برای اینکه ما هم انجامش دهیم. چه تضمینی وجود دارد که آن­ها اشتباه نمی‎کنند؟ به نظر تو ارزش کمی فکر کردن را ندارد؟

می­ گوید: به چه باید فکر کنم؟

می­ گویم: به اینکه چه بخواهی چه نخواهی، پوشش تو معرّف شخصیّت و افکار توست. پس نباید چیزی بپوشی که نشان دهندۀ شخصیّت و افکار کسی غیر از خودت باشد. چند لحظه پیش گفتی که قبول داری دختر باید باوقار و نجیب باشد؛ حالا خودت قضاوت کن آیا پوشش تو نشان دهندۀ چنین شخصیتی است؟

سرش را پایین انداخته و با گوشۀ روسری­ اش بازی می­ کند. دارد فکر می­ کند. می­ گویم: حالا که می­ خواهی به حرف­هایم فکر کنی، بگذار این را هم بگویم: پوشیدن رنگ­ های شاد، لباس­ های مرتّب و اتو کشیده، روحیّۀ شاد و سرزنده، هیچ­کدام با حجاب منافاتی ندارند.

هنوز حرفم تمام نشده که صدایی معترض از پشت سرمان فریاد می­ زند: خانم محترم که مدام دم از حجاب می‎زنی! مگر ما زن ها چه گناهی کرده ­ایم که مجبوریم همیشه محدود باشیم؟ چرا ما باید محدود شویم تا مردها راحت باشند؟ اگر خدا گفته بود مردها به زن­ ها نگاه نکنند، هم ما می­ توانستیم آزاد باشیم، هم جامعه فاسد نمی­ شد! چرا مردها آزادند و ما زندانیِ روسری و چادر؟!

نگاهش که می­ کنم، با حالت خاصّی لبش را کج می­ کند و رویش را به طرف پنجرۀ باز اتوبوس برمی­ گرداند. می­ گویم: خیلی خوب است که سؤالت را می­ پرسی، ولی بهتر است به جای پرسیدن در اتوبوس و از یک آدم معمولی مثل من، از کارشناسش سؤال کنی. من می­ توانم به اندازۀ باورهای خودم جوابت را بدهم. مثلاً خود من این را فهمیده‎ام که تنها هدفِ حجاب این نیست که مردها ما را نبینند. من به این باور رسیده ­ام که حجاب میوۀ درخت عفاف است و عفاف، یک کمال اخلاقی است. همان طور که کسب هر کمالی، ما را به سعادت نزدیک­ تر می‎کند، عفاف هم به عنوان یک ارزش بسیار مهم، جزئی از مسیر تکامل ماست. ما با حفظ حجاب، به مردهای جامعه­ مان برای کسب کمال اخلاقیِ عفاف کمک می­ کنیم. می­ دانی که عفّت مخصوص زن  ­ها نیست. در آیات قرآن و روایات بسیاری از اهل بیت عصمت ـ علیهم السلام ـ سفارش­ های مختلفی برای حفظ این ارزش اخلاقی مطرح شده است. مردهای باعفّت، با رفتارهای عفیفانه، به زن­ های اجتماع کمک می ­کنند تا در مسیر کمال، حجاب و عفاف خود را به اوج برسانند. در واقع، تمام اعضای جامعۀ اسلامی، در تعاملی سازنده، به همدیگر کمک می­ کنند تا جامعه را به سوی کمال و سعادت ببرند.

رسیده­ ایم به ایستگاهی که باید پیاده شوم. همین طور که دارم به طرف در می­ روم، جملۀ آخری را که مثل یک بغض بزرگ همیشه در گلویم سنگینی می­کند، می­ گویم:

اگر همه باور می­ کردیم که چه خدای مهربان و حکیمی داریم و چه دین کاملی برایمان فرستاده است، چقدر دنیایمان قشنگ­تر می­ شد!

منبع

۲۴ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۳۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آزادی یا زندان ؟

خیلی خوشکل نبود اما...اما چون از یک فامیل نجیب وسرشناس بود خواستگاران  زیادی داشت تقریبا از همهکسانی که به نحوی با این خانواده در ارتباط بودندحداقل  یک نفر خواستگارآیدا شده بود اما نمیدونم چه حکمتی داشت کههمه را بی بهونه رد میکرد اگهبر حسب اتفاق  خانواده ش هم با یکی موافقت می کردندو روی قبول اون تاکید می کردناونا رو تهدید به خودکشی می کردهمه مونده بودناین آیدا خانوم که ته تغاریه خانواده اس سلیقه ش کیه که این همه آدم رو رد می کنه؟! تا این که چندشب پیش خبر رسید بله برون آیدا خانومه وبا کلی دبدبه و کبکبه کل فامیل و دعوت کرده بودند داماد کی بود؟بهرام مشنگ  بهرام یه آدم بد اخلاق، قد کوتاه، چاق و  سبزه رو بود که هیچ حسنی نداشت . آره؛ آیدا خانوم، سیندرلای فامیل  خاطر خواه بهرام مشنگ شده بود و به خواستگاریش جواب بعله داده بود . ولی چه حیف !!تومراسم بله برون سر مهریه دعوا شده ودر نهایت ،در کمال ناباوری بهرام مشنگ 5 سال دوستی با آیدا خانوم رو کوبونده بود تو صورت پدر و مادر و فامیل عروس وگفته بود ته تغاریتون همچین تحفه ای هم نیست که روش این همه حساب باز کردین  دختری که 5ساله با من رفیق بوده رو هیچ کس دیگه ای قبول نمی کنه یا با مهریه مورد قبول من برام عقد می کنین یا دختر تون ارزونیتون زن واسه من زیاده آیدا نشد یکی دیگه.......

 حالا آیدای پرفیس و افاده ما مونده و یه فامیل بزرگ که همه تو صورتش تف میندازن و دو چشم رنگی که پر شده ازاشک وحسرت و یه بابای  ....یه بابا که برای اینکه صدای خواستگار دخترشو وتوهینهای بی سروته اونوو سرزنشهای داداشا و خواهراشو  نشنوه رفته گوشه حیاط و سرشو گرفته میون دستاش و سعی می کنه به خودش بقبولونه همه چیز درست میشه اما چطوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! بایک سکته ناقص ؟؟!!!!!!!

 بله این آیدا خانوم ما از همونایی بود که می گفت خودم باید طرف مقابلم رو بشناسم ببینم به درد هم می خوریم یانه ولی هیچ کس باور نمی کرد آیدا واقعا بخواد با پسری دوست بشه و ازش شناخت پیدا کنه حالا بعداز 5سال اونو شناخته دیده به درد هم نمی خورن اما نه راه پس داره ،نه را ه پیش، نه آبرو تو خانواده خودش براش مونده، نه عزت نفس و احترامی پیش خانواده داماد ؛اتفاق فقط یکبار رخ میده فقط یکبارباور هامون عوض شد یا قصه زندگی تغییر کرد یا ...تو فکر پدر آیدا فقط یه مشت باور از اول بوده و قرار بود تاآخر همونجوری پیش بره اما نمیدونم  چی شد که دنیا ...راستی دنیا تغییر کرد یا ما خواستیم اون و تغییر بدیم شایدهم همه چی سر جاشه و ما تغییر کردیم

اون اوایل داماد که می یومد خواستگاری عروس و ندیده باید قبول می کرد یعنی پذیرش عروس توسط محارم داماد صورت می گرفت. کم کم فهمیدند که این روش اشتباهه وداماد هم حق داره قبل از مراسم ازدواج عروس و حتیاگر شده یک نظر ببینه کمی که گذشت فرهنگها پیشرفت کرد و گفتند عروس هم حق داشته و ما بی انصافی می کردیمباید عروس و داماد قبل از ازدواج تو جلسه خواستگاری درمورد سلایق و علایقشون حرف بزنند تا ببینند به درد هم میخورند یا نه از اونجا که تحقیقات اولیه توسط پدر و یا داداش و دیگر اقوام صورت می گرفت یک جلسه حالا بگذریم دوسه جلسه برای آشنایی کافی بود تا بعد که عقد و عروسی می گرفتند و تمام. اما کمی بعد عقد رو از لیست مراسم حذفکردندو به  به عقد محضری بسنده کردند و موند یه مراسم عروسی که بعد از 5 الی 6 سال می گفتند خرج زیاده و عروس و داماد به جای خرج اضافی وعروسی گرفتن رفتن ماه عسل البته بگذریم که  این عروس و داماد پاشون رواز شهر بیرون نمی گذاشتند و ماه عسلشون وخیالی به دبی می رفتند .اما جدیدا عروس خانوم ها حق جدیدی رو برای خودشون قائل شدن و اون آشنایی با داماد طی چندین ساله یعنی همون دوست پسر دوست دختری! یعنی چیزی که تو فرهنگ ما نبود ونباید اجازه بدیم  جای خودشو باز کنه وگرنه می رسیم به تعدد زوج و زوجه به شیوه امریکایی اونوقت کشور اسلامی ما هیچ تفاوتی با اروپا و امریکا نداره.  باید به هوش باشیم بعضی از دبیرستانی ها خیلی راحت بدون هیچ شرمی در محافل به تعدد دوست پسران خود نزد دوستان اعتراف می کنند ودوستان دیگرشان هم بخاطر عقب نماندن از این قافله به همین مسیر کشیده می شوند ردههای سنی 14 تا 24 سال دخترها خیلی راحت دارن ارزشها رو زیر پا می گذارند و باورهای جدیدی رو وارد جامعه میکنند واز آنجا که این باورها به شیوه ای جوان پسند ومظلومانه و بعنوان یک امرعادی و طبیعی ارائه می شود خیلی سریع مورد قبول نسل جوان جامعه قرار می گیرد و خیلی راحت جای خودش را پیدا می کند باورهایی که هم ضد دین است هم ضد ارزش.ارزشهایی که اگر بنیان آن در خانواده کمی قویتر نهاده شده بود و در مدارس  بر روی آن تاکید بیشتری صورت می گرفت شاید امروز جامعه ما صورت دلپذیرتری به خود می گرفت.... پس پدران و مادران عزیز بهوش باشید که  ارتباط با جنس مخالف امری عادی نیست. همه چیز از یک نگاه شروع می شود یک حرف، یک کلام ،یک نظر! مواظب نگاه دختر تون، نظرش، حرفش ،اشاره ش، باشید ساده نگیرید اگه نمی خواید یه روز مثل پدر آیدا با یک سکته از زیر این همه بارمسوولیت بیرون بیایید اگه نمی خواید به جای افتخار و ساز و دهل دخترتون را با شرمندگی به دست خانواده داماد بدید بهوش باشید

 زندگی شوخی نیست، بازی نیست، با حرفا و خرده فرمایشهای یه دختر 17 ساله زندگیتون رو به باد ندین، به حرفهای غیرمنطقی فرزندانتون مهر تایید نزنید.    نگذارید فرزندتون آنقدر تو گوشتون بخونه که فکر کنید رابطه قبل از ازدواج با جنس مخالف  یه امر عادیه . اینارو میگم چون دیدم خیلی از پدر و مادر ا بخاطر این که بچه ها بعدا احساس محرومیت و محدودیت نداشته باشنداز شیر مرغ تا جون آدمیزاد و براش مهیا می کنندغاافل از اینکه محدودیت نداشتن هم خودش یه نوع محرومیته نذاریم ازادی به اونجا برسه که از حد خودش فراتر بره و اسمش وبذارن  بی بندو باری  و ولنگاری

آزادی وقتی قشنگه که بخوای از قفس گناه خلاص بشی وقتی قشنگه که بخوای از قفس تاوان بیرون بیای مواظب باشید که یه وقت به بهانه آزادی بچه ها رو وارد زندان گناه نکنید تو قفس تاوان نیندازید/در پناه خدا

منبع

۱۹ شهریور ۹۲ ، ۱۸:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

از فروش مواد تا چادری شدن...

chadoriha-mini (16)

دو سال پیش، مرد خانواده که پدر دو فرزند نیز بود، به جرم قاچاق مواد مخدر محکوم به اعدام شده و سرانجام با عفو و تخفیف در مجازات، به حبس ابد محکوم و برای گذراندن محکومیت خود به زندان رفت.
یکی از خواهران شورای امر به معروف و نهی از منکر بسیج در مسجد روستا پس از چند ماه متوجه شد که تردد و رفت و آمد به منزل آنها زیاد شده و همسر وی که خانمی بدحجاب بود برای امرار معاش خود و دو فرزندش به توزیع مواد مخدر مانند شوهرش روی آورده است.
خواهر بسیجی ابتدا از طریق یکی از آشنایان برایش پیغام داد که اگر او نیز به این کار ادامه دهد به سرنوشت شوهرش دچار می شود. پس از چند بار پیغام فرستادن و نصیحت زبانی، مادر خانواده حاضر شد تا با خواهر بسیجی که پیگیر کار او بوده ملاقات حضوری داشته باشد.
این عضو شورای امر به معروف و نهی از منکر پایگاه بسیج خواهران، در صحبت هایی که با این خانم داشت ضمن شنیدن مشکلات وی در خصوص تامین مخارج زندگی او و دو فرزندش؛ با صحبت و نصیحت، اعتماد او را جلب می کند.
پیگیری از معتمدین، بزرگان و خیرین محل برای کمک به این خانواده اولین قدم خواهر بسیجی برای این خانواده است که در هفته اول توانستند مقداری از مایحتاج زندگی شان را فراهم و برایشان ارسال کنند.
زن خانواده با مشاهده صداقت خواهران بسیجی، توزیع مواد مخدر را کنار گذاشته و چادر را به عنوان حجاب برتر برای خود انتخاب کرد.
خواهران بسیجی همچنین مقدمات شرکت او در کلاس های آموزش احکام و مداحی را بطور رایگان فراهم نمودند و در پی آن مسئولیت هایی نیز در مراسم های مختلف بسیج به وی داده می شد.
این خواهران با استقبال آن خانواده، در مناسبت های مختلف به خانواده این زن به صورت نقدی و غیرنقدی کمک می کردند و حتی برای انجام برخی کارها مانند کمک در کشاورزی و ... او را معرفی نموده تا مادر خانواده نیز بتواند کسب درآمد حلال داشته باشد.
و تا امروز نیز جویای احوال او و خانواده اش هستند.

۱۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یه چادر خوب برام بگیر


n00016334-b
درخیابان که راه می رفتم راحت قدم هایم را بر می داشتم
رفیقم که با من بود، دوست داشت راحت قدم بردارد منتها نمی شد.
چادری از جنس چادر های مادر بر سر کشیده بودم و آرمیتا تنها به همان مانتو و روسری اکتفا کرده بود.
مطمئن بودم که آخر یک روزی می شود که آرمیتا هم متوجه می شود که باید چادر سرش کند.
از دور که نگاه می کردی، برخی می گفتند: می گن چادر بپوشی نگاه نامحرم دنبالت نمیوفته، ببین چطوری دارن اون دختر رو نگاه می کنن؟!
اما نزدیک که می رفتی متوجه می شدی که نگاه مرد ها به من چادری نیست، بلکه به خاطر حجاب آرمیتا بوده.
همین طور که در خیابان راه می رفتند یکی از این پسر ها به آرمیتا تیکه انداخت: هلو، تو که این قد خوبی چرا با این یارو  می گردی؟!!!
آرمیتا خیلی ناراحت شد...به هم ریخت... دختری نبود که اهل این حرف ها باشه، فقط به خاطر این که فکر می کرد پوشش مهم نیست این طور وارد جامعه می شد. دستش رو گرفتم و سریع تر حرکت کردم. باز هم به آرمیتا چیزی نگفتم. تا این که فردای اون روز آرمیتا بهم گفت که چرا اون پسره دیروز به تو چیزی نگفت؟
من هم در جواب گفتم که: من چادر سیاهی سرم کردم که جاذبه اش برای خداست، خدا خوشش میاد.اون جوون ها که چشمشون زیاد پاک نیست، قلابشون به چادر مشکی من گیر نمی کنه. به خاطر این بود که به من چیزی نگفتن.
آرمیتا گفت: خب من فکر نمی کردم پوشش خیلی چیز مهمی باشه. به همین خاطر زیاد بهش اهمیت نمی دادم. یعنی به این خاطر بوده؟
من: آره
آرمیتا: خب من هم می خوام از این چادر های مشکی داشته باشم.
من: اگر می خوای بعد از ظهر با هم بریم بازار و یکی بگیریم؟
آرمیتا: نه! اگه می شه خودت تنها برو و برام ی چادر مشکی خوب بگیر...می ترسم اگر این طور بیام باز هم یکی از این پسر ها بهم تیکه بندازه، می ترسم قلابشون به من گیر کنه. بی زحمت یه چادر خوب برام بگیر...
۱۶ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۱۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نمی ذارن چادر بپوشم!!!


در مقطع دبیرستان که بودم یکی از همکلاسی هام اسمش هما بود.
چهره ی زیبایی داشت ولی ظاهرش نامناسب بود، اطرافیانش اکثرا بچه خلاف های مدرسه بودند.
بر خلاف قوانین مدرسه تلفن همراهش همیشه دنبالش بود و بیش تر زنگ تفریح ها در کنار دوستاش دور از چشم مدیر و معاونین مدرسه با تلفنش صحبت می کرد و صدای خنده هاشون توجه همه رو جلب می کرد.
یه بار که اومد مدرسه دیدیم چادر سرش کرده و مقتعه اش رو یه کم کشیده جلو.
خیلی تعجب کرده بودیم؛ چون اصلا اهل این چیزا نبود.
دلیل چادری شدنش رو ازش پرسیدیم.
گفت توی کوچه و خیابون خیلی اذیت می شم؛ دیگه دوس ندارم مثل قبل زندگی کنم.
این در حالی بود که در روابطش با پسران نامحرم مشکلاتی براش پیش اومده بود؛ نگاه ها و عکس العمل های پسران و مردان گرگ صفت امانش رو بریده بودند. از ترس آبروش هم که بود ترجیح داده بود چادر بپوشه.
می گفت اینجوری خیلی راحت ترم.
خیلی خوشحال شدیم، خدا رو شکر کردیم که به خودش اومده و فهمیده که این رفتارها، ظاهرش و روابطش عاقبت خوبی نداره و مشکلات زیادی براش به همراه داره.
تا چند وقت با همون چادرش می اومد مدرسه. از طرز گرفتن چادرش معلوم بود که تا حالا چادر سرش نکرده بود.
ولی با این حال چون می دونست این طوری خیلی به نفعشه هم چنان می پوشیدش.
یه کم آروم تر از قبلش شده بود، انگار دیگه خیلی از دل مشغولی های قبلش رو نداشت.
بعد از چند هفته که گذشت، یه روز که اومد توی کلاس دیدیم چادر سرش نیست و مثل همیشه اش خندون نبود.
بهش گفتم: هما چی شده؟ چادرت کو پس؟ خیلی اذیتت می کرد؟
با لب و لوچه ی آویزون گفت:
« خونواده ام، فامیلامون، دوستام ، همسایه هامون، همشون مسخره ام می کنن. امروز که می خواستم بیام چادرم نبود، می دونم خونوادم قایمش کردن. نمی ذارن چادر بپوشم. دیگه تحمل دلهره و ترس از ریختن آبرومو ندارم،
نمی دونم چی کار کنم ...! »
لینک مطلب :
http://aseman313.ir/1392/06/02/khatere-homa
۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۳۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

فقط به خاطر این که عاشق بودم...

hejab-amanat

 من یه چادری هستم مثل نمازم .روزه ام به حجابم ایمان دارم مسافرت ،کوه نوردی ،سر کار جلوی مهمون . رانندگی و حتی تو یه کشوری که حجاب معنی نداره ، پارک و همه جا چادرم رو سرمه خیلی هاو این بزرگترین افتخار منه کنه قربون خدا با این قانونش برم
ناگفته نمونه به خاطر این حجاب خیلی بلاهای دیگه هم سرم اومده یه بار یه راننده تاکسی پیاده ام کرد -یه بار یه راننده اتوبوس با اخم و تخم پشت سرم درو کوبید یه بار که نه چند بار استادها سر کلاس و کارمندای دانشگاه باهام بد برخورد کردن.حتی تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم.البته بودن استاد هایی که باهام خوب برخورد کنن. مثلا هیچ وقت یادم نمیره…
سر یکی ازدرسها من و دوستم توی یک کلاسی بودیم که ۵۰ نفر دانشجو پسر بودن و فقط من و دوستم دوتا دخترای کلاس!…تو یکی ازجلسات،اوایل خردادماه،وسطای درس
یکی از پسرا پا شد اسپیلت رو خاموش کرد…بعد همون موقع استادمون برگشت بهش گفت آقای محترم من و شما پیرهن آستین کوتاه و خنک تنمونه این خانوم ها با چادر گرمشون میشه، پاشید اسپیلت رو روشنش کنید… انصافا لفظ استاد برازنده اش بود.
ولی همه این تلخی ها در مقابل شیرینی فرشته بون و لبخند رضایت خدا چیزی نیست.
البته نباید یادمون بره حجاب فقط به ظاهر نیست
چشممون .گوشمون .حرفهامون و… هم باید حجاب داشته باشه به قول استادمون چادر نشانه حجابه خود حجاب نیست
سیاهی چادرمو به هزار تا رنگ و لعاب نمیدم

۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۲۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تفاوت ها کاملا محسوسه

98

وقتی با حجاب شدم اولش همه طردم کردند خیلیها اما وقتی بهشون نشون دادم واقعا تغییر کردم برخوردشون عوض شد و الان خدا دلها رو تغییر داده حتی توی خیابونمون که بالای شهره همه بهم با عزت رفتار می کنند،‌ حالا که ازدواج کردم ، همسرم امریکاییه؛ بهش گفتم اونجا نمیام چون نمی خوام حتی یه ذره از حجابی که خودم بهش رسیدم عقب نشینی کنم چون نمی تونم این حجابم رو اونجا داشته باشم،‌اوایل براشون قابل قبول نبود اما الان می گن که خودشون باید هجرت کنند تا به قول حضرت آقا که به طلبه های خارجی (که همسر بنده هم قرار شده به جزوی از آنان باشند و سرباز امام زمان انشاالله) فرمودند اینجا نور بگیرید بروید در کشورهاتون نورافکن شوید می خواهند این نور رو در قم کسب کنند و بعد در مورد زندگی در امریکا آن هم با هدف تبلیغ حرف بزنیم.

۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

عشق بی حجاب

javanenghelabi-mam-11

یکی ازروزهای ماه رمضون وارد مسجد امام علی شدم جایی که 10سال اونجا خدمت گذار بودم توقسمت بسیج عضو فعال بودم بخش کامپیوتر عکس رسیدگی به ایتام بهداشت اونجا ........

خلاصه اونروز برای خوندن نماز قضا رفتم بعداز خوندن نماز واحوالپرسی ازدوستان ساعت حدودا 2 ظهر واوج گرما بود

کنار خیابون برای سوار شدن تاکسی ایستادم چند تاکسی خالی رد شد ونگه نداشت شخصی هم سوار نمیشدم یک وقت دیدم یه پراید سورمه ای ویه خانم محجبه که راننده اون بود جلو پام نگه داشت ادرس گفتم اونم گفت بفرمایید از خوشحالی که یک خانم محجبه مسافر کشی میکنه شروع کردم به صحبت ازش پرسیدم چادر دست وپاگیر نیست براتون تواین گرما گفت به هیچ وجه خیلی توش احساس امنیت میکنم خودش دردلش شروع شدو گفت:

من معلم قرانم اماخوب دوتا دانشجو دارم خرجیمون در نمیاد یکی پزشکی میخونه دومی روانشناسی دیشب که از کلاس رفتم خونه توی سفره افطارم فقط نون خالی وچایی بودبچه ها پرسیدن مامان پنیر نگرفتی گریه ام گرفت وجواب ندادم جلوی حرفش پریدم وگفتم همسرتون فوت شده گفت :نه خانوم عاشق یه خانوم بی حجاب شد ومنو با دوتا بچه ول کرد وادامه داد ماشینو  با هزار قسط وسفته جور کردم ومسافرکشی میکنم شب بعد برا سفره افطار هم پنیر داشتیم هم خرما وهم زولبیا ....

دیگه از ماشین پیاده شدم وکرایه رو دادم با چشمی پر اشک ازش جداشدم وتو دلم گفتم که  واقعا شیر زن بود

منبع

۳۱ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۳۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

فقط به خاطر این که بگم چادر محدودیت نیست!

chadorihadf
چند روز پیش رفته بودیم شمال کنار دریا مردها و زنها در آب شنا میکردند البته با خانواده و خانم ها با لباس تو اب اب تنی میکردند یه خانومو دیدم با چادر دست بچه کوچیکشو کرفته و تو آب آروم قدم میزنه و قسمت پایین چادرش خیس شده،دو نفر خانم بد حجاب خیلی ناجور به این خانم نگاه میکردند و با خودشون میگفتند بیچاره اگه الان چادر نداشت میرفت جلو و آب تنی میکرد با چادر که نمیشه رفت تو آب مجبوره از کنار فقط نظاره گر باشه و نتونه از این آباب استفادکنه …. و غیره
خیلی ناراحت شدم بغض کردم و با خودم گفتم ببین چه دوره زمانه ایی شده کی به کی دل میسوزونه….
با این که اهل آب تنی و رفتن تو آب نیستم و از اینکه لباسم و چادرم خیس و یا کثیف بشه اعصابم بهم می ریزه فقط خواستم برا اینکه جواب این ۲ تا خانم و خانم های بی حجاب دیگه که فکر میکنند خانم های با حجاب محدود هستند و باید کنار دریا فقط به موج های آب نگاه کنند و نمی تونند برن تو آب ، بسم الله گفتم یه یا علی و محکم چادرمو از زیر چونه ام گرفتم و رفتم تو آب خیلی لذت داشت هم آب و موج دریا و هم چادر مشکیم که موج دریا نوازشش میکرد
اشک چشمامو زیر زیرکی پاک میکردم تا نبینن البته این اشک شوق بود نمیدونم کارم درست بود یا نه ولی فقط میخواستم به اونایی که فکر میکردن حجاب مانع شادی و تفریح و کار و …. است ثابت کنم اینطور نیست چند دقیقه نگذشته بود که ۲ تا خانم دیگه هم با چاد اومدن تو اب برام خ جالب بود
یک ساعتی بود که با همسرم تو اب بودیم و آب با اون موج های بلندش از رو سمون رد میشد و غبار نگاه های مردمو از رو چادرم میشست و مدام هم با احسن های همسرم روبرو بودم که میگفت از این کارت خیلی خوشم اومد ،آفرین تا اینکه یهو یه خانم بد حجاب صدا زد بو گفت :«بخشید خانم !بدون چادر هم میتونی بیای دریا ها! اینطوری سختته ،چادرتو بردار تا راحت تر بتونی از آب استفاده کنی »برگشتم با مهربانی و لبخند و پر از احساس بهش گفتم :«نه خواهر گلم من اگر حجاب نداشته باشم ناراحتم هر جا برم چادرمو از خودم دور نمی کنم و به این چادرم مثل دینم معتقدم »
گفت آخه چرا؟براتون سخت نیست گفتم نه لذت آب تنی با چادر بیشتره
شاید کارم صد در صد درست نبود ولی نیتم خیر بود و این نیت پاک به من حس خوبی داده بود
خدا کنه یه روزی بیاد که همه پارک ها و ساحل و کوه و همه تفریحات سالم مملو باشه از خانم ها ی باحجاب و دیگه یه خانم بی حجاب از اینکه تو اون محیط جو بر علیشه خودشو جم و جور کنه

۳۰ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۵۴ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

غیرتی از جنس مردانگی!

سلام...اینو یکی برام تعریف کرد که برای خودش اتفاق افتاده بود ... بنظرم قشنگه ... حالا شمام ببینید :
هیچوقت یادم نمیره ماه رمضون پارسال رو بعد از مراسم احیای شبهای قدر وقتی دوستم جلوی درب حسینیه گفت که کلید خونه جامونده و مجبوره همون محله بمونه خونه خاله اش
من حیرون موندم که حالا چه جوری برگردم خونه اون وقت شب یه آژانس پیدا کردم اما فقط یه راننده جوون اونجا بود کلی دل دل کردم و مردد موندم اما چاره ای نداشتم پدر و مادرم هم برای ختم یکی از اقوام رفته بودند شهرستان باید به راننده اعتماد میکردم و برمیگشتم خونه اما دریغ از قضاوت عجولانه ما آدمها راننده جوون با تیپ عجیب امروزی هندزفری رو از گوشش دراورد یه نگاه به چادرم انداخت و با جمله بفرما آبجی منو راهنمایی کرد.
توی اون دل سیاه شب تا خود منزل صدای بریده بریده راننده رو میشنیدم که هر چند دقیقه یکبار با خودش میگفت: استغفرالله ربی و اتوب الیه چه مبارزه ای بود برای نگاه نکردن و چشم به جاده دوختن وچه حبل المتینی بود حفظ حرمت انسانی من و چه زیبا درک کردم غیرت مردانه را... یا علیمنبع
۲۴ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بی حجاب و اتوبوس

139001161531
مرحوم فلسفی به همراه همسرش از جایی می‌گذشتند.
زن بی حجابی با طعنه‌ گفت: بدبخت! زنش را گونی‌پیچ کرده.
مرحوم فلسفی رو به زن گفت: چرا کسی روی اتوبوس‌های کنار خیابان چادر نمی‌کشد؟
زن گفت: چون وسیله نقلیه عمومی هستند و ارزشی ندارند.باز پرسید:چرا همه روی خودروهای خودشان چادر می‌کشند؟
گفت:چون وسیله شخصی است و باارزش است.
مرحوم فلسفی گفت: زن من جزء لوازم شخصی من است و ارزشمند،نه مثل وسیله نقلیه عمومی !!!
منبع
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۰۷ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یه شب بارونی

1355275027771000_large
یه شب بارونی بود و من خونه مادربزرگه بودم و داشتم مشق می‌نوشتم. اون موقع کلاس دوم ابتدایی بودم. مادربزرگ دوستم اومد اونجا یه قواره چادر مشکی‌ام همراهش بود، نشون مادربزرگم داد و گفت اینو آوردم دخترت برای نوه‌ام چادر بدوزه، مادربزرگم گفت خب نوه‌ات رو هم می‌آوردی اندازه‌اش رو بگیره!
مادربزرگ دوستم به من اشاره کرد و گفت: هم‌قد و قواره نوه شماست رو سر همین اندازه بگیر. من بلند شدم عمه پارچه چادر رو گذاشت روی سرم و اندازه گرفت و برید. همون موقع با چرخ خیاطی دستی‌اش شروع کرد به دوختن بعد که تموم شد دوباره به من گفت وایسم تا چادر رو اندازه کنه. من وایسادم چادر رو سرم کردم، مادربزرگ دوستم گفت خیلی خوب شد دستت درد نکنه، چادر رو از سر من درآورد تا کرد و رفت. وقتی رفت من بغض کردم، می‌خواستم گریه کنم بگم منم چادر می‌خوام که در همین حین عمه‌ام یه نگاه به من کرد و گفت چرا ناراحتی، نکنه توام دلت چادر می‌خواد؟
اینقدر بغض کرده بودم نمی‌تونستم حرف بزنم. مادربزرگم به عمه گفت پاشو اون چادره که تازه دوختی بیار، بکن سرش، اندازه سرش ببر براش. عمه‌ام رفت چادر خودشو آورد منو بلند کرد، چادر رو کرد سرم اندازه زد و برید، یه کشم برای چادر دوخت و من پوشیدم. مادربزرگم گفت: دیگه دخترمون خانوم شده. اینقد خوشحال بودم که خدا می‌دونه، تا صبح از ذوق اینکه می‌خوام با چادر برم مدرسه خوابم نمی‌برد، چادرمو تا کردم گذاشتم بالای سرم، هیچ وقت از خودم جداش نکردم، از اون سال، مادربزرگم هر سال یه قواره چادر مشکی برام می‌خره و عمه‌ام برام برش می‌زنه.
پ ن: من با چادرم بزرگ شدم، درس خوندم، کار می‌کنم و کلا با چادرم زندگی می‌کنم، تو گرم‌ترین و سردترین هوا هم باهاش اذیت نشدم چون چادر مثل یه عضوی از وجود من شده آخه آدم که از عضوش خسته یا اذیت نمی‌شه.
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۵۴ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

غم نوشته یک چادری

siKmxG_535
یه قانونی هست اونم اینه که همه کارای مهم من کله ظهر یادم میفته
این یه قانون طلایه که همیشه همراهم بوده مثه امروز مراسم عقد کنون یه بنده خداست و منم برای رضای خدا براش یه لباس پیدا کردم که شدید نیاز به اتو شدن و شستو شو داره تازه ساعت 3 بعد از ظهر بود که یادم افتاد باید ببرمش اتو شویی براش
روزای آخر ماه رمضونه و سختی های ماه رمضون همش میفته تو همین روزای آخرش. مخصوصا اگه سحری هم نخورده باشی......... لباس و برداشتم و کله ظهر حدود ساعت 4 پاشدم رفتم سمت اتوشویی.... حسابی روی خودمو گرفته بودم بیشتر از حد معمول چادرمو کشیده بودم جولو که آفتاب به چشمام آسیب نرسونه. قربون خدا برم که هوا به قدری گرم و سوزان بود اصلا درموردش حرف نزنیم بهتره............
خسته بودمو نای پیاده رفتن و نداشتم ولی از شانسم هر چی ماشین میومد توش 3 تا مرد بودو من روم نمیشد سوار شم. مجبوری کلی راه و پیاده رفتم تا بالاخره به اتوشویی رسیدم. دیگه واقعا حالم داشت بهم میخورد و با کمک درو دیوار خودمو راست و ریست میکردم رفتم داخل توشویی ....
عجیب بود خیلی آدم وایستاده بود و من مجبوری رفتم یه گوشه که پشت اتو بود و این بخارش صاف تو صورتم میخورد شیطونه میگفت بیخیال لباس بشم و فقط بزنم بیرون تو اون فضای بسته یه آقایی شروع کرد به سیگار کشیدن ترسیدم الان بحث میشه دیدم اصلا انگار نه انگار کسی داره سیگار میکشه همه ریلکسه ریلکس چادرمو چنان چسبونده بودم به دهنم که روزه ام باطل نشه
آروم به آقاهه گفتم من روزه ام اگه میشه خاموشش کن... خدا خیرش بده معذرت خواست و خاموش کرد اما با یه صدای بدی شوکه شدم....... صاحب مغازه داد میزد هی خانوم تو روزه ای به ما چه.... هر چی میکشیم از دست شما میکشیم هر ... دلتون میخواد میکنید و ما هیچی نمیگیم یه تیکه پارچه انداختید رو سرتون اسمشم گذاشتید چادر فک میکنید دنیارو دیگه گرفتید
مات همونطور مونده بودم اصلا نمیتونستم چیزی بگم....... طبق عادت دخترانم بغض بدی گلومو گرفت دلم میخواست بزنم تو سرش.
آروم گفتم آقا من کاری ندارم شما الان چی گفتید و چه بی احترامی ها و انتقادایی به من کردید... فقط یه جا جملتون اشتباه بود. کی به شما گفته ما اسمشو گذاشتیم چادر... اتفاقا اسمش و اشتباه گفتید اسمش این نیست که... بعدا جولو کس دیگه نگید بهتون بخنده... اسم این "جا" "در" هستش تو اینا در و گوهر میریزن.... فقط خواستم مطلع باشید خدا نگهدار
همچین حس قدرتی بهم دست داد وقتی قیافه هاج و واجشو دیدم انگار دارم رو هوا راه میرم اصلا ضربه فنی شده بود بنده خدا همون آقا سیگاریه آروم گفت خیابون بالاتر یه اتوشویی دیگه هست خلوتم هست
رفتم اوتوشویی بعدی خیلی طول کشید...لباس و دیر رسوندم تقریبا همه سرم داد و بیداد میکردن این چه موقع اومدن بود؟ همه منتظر جناب عالی ان و فقط جواب همشون یه چیز بود:
یه لبخند کج غرور آمیز
اینطوری خیلی بهتره
یا علی اکبر
منبع
۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حاج آقا باید برقصه

cf981d0d74

این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌کند... بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.
اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که...
از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...
دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!
باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...
سپردم به خودشان و شروع کردم.
گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!
خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟
گفتم: آره!!!
گفتند: حالا چه شرطی؟
گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.
گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟
گفتم: هرچه شما بگویید.
گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!
اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.
دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم...
می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...
از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!
به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.
کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...
برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.
آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...
تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد...
همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ...
به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.
هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند...
پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.
سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."
منبع
۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۵۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شما دینتون رو فروختید ما خریدیم!!

بانوی محجبه ای در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تموم شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار یک خانم بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود.

IMG12294500
صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر بهش انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت. اما خانم باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی بشه ! بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن»!
خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهره اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت: «من جد اندر جد فرانسوی هستم…این دین من است . اینجا وطنم…شما دینتون را فروختید و ما خریدیم».

منبع
۱۹ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۴۷ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

این چیه پوشیدی تو این گرما؟!!!

گرما بود، انگار از آسمان آتش می بارید...

صورتش گل انداخته بود و عرق بود که مدام از سر و روش روان بود، چادر مشکی انگار یه تیکه آتش شده بود به تنش، اما باز هم سعی می کرد خوب خودشو بپوشونه...

لب های پر خنده دخترکان بی حجابی که از کنارش رد می شدند، گواهی از به سخره گرفتن پوشش او در این گرمای وحشتناک می داد، گاهی هم کسی بود که متلکی بیندازد و او را به بغل دستی اش نشان دهد...

گرمت نیست؟ ... این چیه پوشیدی تو این گرما ؟.... کولر بدم خدمتتون ؟...

پاهایی که دیگه توان کشیدن بدنش رو نداشت و گرمایی که دیگه غیر قابل تحمل بود، انگار عرصه رو بد جور بهش تنگ کرده بود، دیگه به خونه نزدیک می شد و فکر اینکه سریع از این شرایط نجات پیدا می کنه لحظه ای رهاش نمی کرد...

در رو باز کرد، داخل شد و بعد از بستن درب خونه، چادرشو از سر برداشت، نگاهی بهش انداخت، احساس حقارت عجیبی می کرد، همون جا تو حیات چادر مشکی رو به گوشه ای پرتاب کرد، انگار چیزی رو از خودش می روند که به خاطرش خیلی زخم زبون خورده بود، به اتاق که رسید خودشو جلو کولر رها کرد، درجواب سوال مادر که پرسید چرا اینقدر خسته ای؟ گفت؟ خیلی گرمه... اما فقط گرما نبود، بار سنگین چشم های دریده دخترکان بی حجاب و لب های به سخره باز شده آنها در کوچه و خیابون، از این گرما بدتر بود...

شربت خنک رو که لاجرعه سر کشید، خودشو به خواب سپرد ...

مغرب بود، از گرمای هوا به شدت کاسته شده بود و لحظه های اذان در پیش، بیدار شده بود، وضو گرفت و قرآن رو از طاقچه اتاق برداشت و باز کرد...آیه 26 سوره اعراف:

یَا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَیْکُمْ لِبَاسًا یُوَارِی سَوْءَاتِکُمْ وَرِیشًا وَلِبَاسُ التَّقْوَىَ ذَلِکَ خَیْرٌ ذَلِکَ مِنْ آیَاتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ

ای فرزندان آدم برای شما، لباس فرو فرستادیم که اندام شما را بپوشاند؛ و مایه زینت شماست؛ و لباس تقوی بهتر است؛ این از آیات خداست، باشد که متذکر شده، پندگیرند.

چه آیه زیبایی بود... انگار این آیه را قبلاً ندیده بود، یا توجهی نکرده بود، انگار امروز به چشمانش نازل شده بود و با صدای ملکوتی در وجودش شنیده بود که: "اقراء" ... بخوان به نام پروردگارت که تو را زیبا خلق کرد و لباس تقوی را بر تو پسندید...

کمی بیشتر توجه کرد و آیه بعدی را با دقت بیشتری خواند:

یَا بَنِی آدَمَ لاَ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطَانُ کَمَا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُم مِّنَ الْجَنَّةِ یَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِیُرِیَهُمَا سَوْءَاتِهِمَا إِنَّهُ یَرَاکُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّیَاطِینَ أَوْلِیَاء لِلَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ

اى فرزندان آدم زنهار تا شیطان شما را به فتنه نیندازد چنانکه پدر و مادر شما را از بهشت بیرون راند و لباسشان را از ایشان برکند تا زشتیهایشان را بر آنان نمایان کند در حقیقت او و قبیله‏اش شما را از آنجا که آنها را نمى‏بینید مى‏بینند ما شیاطین را دوستان کسانى قرار دادیم که ایمان نمى‏آورند.

انگار خدا داشت با او روبرو صحبت می کرد، می گفت: برایت چادر را فرستادم تا لباس تقوی باشد برایت و این لباس برای تو بسیار بهتر است، نکند با رفتن به سمت شجرهِ ممنوعهِ هوس، گناه و شیطان، زشتی های خود رو به نمایش در بیاری؟

اشک از چشمانش سرازیر شد، انگار این آیه، این لحظه، فقط داشت او رو مخاطب خودش قرار می داد، بهش مستقیم اشاره می کرد، که ای دختر خوب، که خدا از زیبایی چیزی برات کم نذاشته، منِ خدا برات لباس تقوی را پسندیدم، نکنه لباسی رو تنت کنی که شیطون برات دوخته و باعث می شه زیبایی های که من بهت دادم، مبدل به زشتی بشه، زشتی ای که فقط چشمان شیطانی اونو زیبا می بینند و در اصل چیزی جز زشتی نیست...

صدای اذون بلند شد و او متوجه نماز شد، این بار انگار همه وجودش می خواست به نماز برسه و سر بر سجده در مقابل کسی بذاره که امروز لذت بندگی رو بهش چشونده بود...

چادر سفید و تمیز و خوشبو رو از جالباسی برداشت و به سرش کشید.... اما...

یادش اومد عصر چادر مشکی رو انداخته گوشه حیاط، همون لحظه ای که از دیدن چادرش احساس حقارت کرده بود...به حیاط رفت و چادرش رو از گوشه ای برداشت، خاکی شده بود، کمی خاک ها رو از چادر پاک کرد...

...

مادر خبر نداشت، دخترش برای نماز بیدار شده یا هنوز خستگی او رو تو خواب خوش نگه داشته...

همین طور که صداش می زد، در اتاق رو باز کرد و ... تعجب کرد...

دخترش ایستاده بود به نماز... اما اینبار با چادر مشکی...!!!

خوب که توجه کرد، انگار نور عجیبی فضا رو روشن کرده بود، حتی روشنتر از زمانی که با چادر سفید نماز می خوند.... چقدر دیدنی تر شده بود نماز این بار دخترش... همون گوشه اتاق دم در نشست و فقط تماشا کرد...

عجب نمازی بود...

منبع

۱۸ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۰۱ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آیا همسرت را دوست داری؟

السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س) بیرون حرم امام رضا (ع) با هم مشغول قدم زدن بودیم پیرمرد خوش ذوقی بود خیلی قدم زدن و حرف زدن با او را دوست داشتم ، چهره ی دوست داشتنی با محاسن سفید داشت و البته خیلی نورانی همینطور با هم صحبت میکردیم و قدم میزدیم تا اینکه متوجه زن و مرد جوانی شدیم که آن طرف خیابان درست از کنار حرم رضوی عبور میکردنند وضغ ظاهری زن مناسب نبود و نیمه عریان بود ( این خاطره برای دوران قبل از انقلاب است) پیرمرد گفتگو را رها کرد و رفت به سمت آن دو زوج جوان خیلی ناراحت بودم فکر میکردم الان باید درگیری رخ دهد اما با کمال تعجب دیدم پیرمرد با همان لبخند همیشگی روی لب اول سلام کرد و بعد مرد جوان را در آغوش گرفت بعد از سلام و احوالپرسی رو کرد به مرد و گفت : همسرت را دوست داری ؟

جوان گفت : آری ، خیلی به هم علاقه مندیم پیرمرد گفت : ببینم اگر همسرت در آتش قرار بگیرد چه میکنی ؟ در جواب گفت : خودم را به آنش میاندازم و او را نجات میدهم

بغضی در سینه پیرمرد ترکید آرام گوشه ی چشمانش بارانی شد با همان صدای تکه تکه گفت : بخدا قسم که همسرت دارد در آتش جهنم میسوزد جوان سراسیمه شد خیلی حرفهای پیرمرد بر او تاثیر گزاشته بود به پیرمرد گفت : الان چه باید انجام دهم من نمیتوانم بایستم و سوختن همسرم را تماشا کنم

پیرمرد دستش را داخل جیب کتش برد اسکناسی درآورد و به جوان داد گفت برو و چادری برای همسرت خریداری کن....

پ.ن : آن موقع ( قبل انقلاب ) غیرتها زود به جوش می آمد اما حالا فقط اسمی از غیرت مانده

آن موقع بی خیال از کنار این موضوع ها نمی گذشتیم اما حالا ....

منبع : http://harimeasmani.ir
۱۴ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بغض گلو گیر کرده یک چادری

هوا که گرم بود هیچ این روزای بلند و گرمای شدید وسط تابستون و زبون روزه همینطور حالت عادی آدم و میندازه آفتاب تیزی تو چشمام افتاده بود.
هر چی چادرم و میکشیدم جولو آفتاب و بگیرم اما زیاد فایده ای نداشت. زبونم خشک شده بود و از خستگی نایه تکون خوردن هم نداشتم. اتوبوس به یه ایستگاهی رسید و یه خانوم مسن تقریبا ۴۵ ساله اومد داخل.
سرو وعضش اصلا خوب نبود. به قدری آرایشش غلیظ بود که………
حالم خوب نبود. چشمام و به زور باز نگه میداشتم.. اما خب احساس کردم اون خانوم بشینه خیلی بهتره. آدامسی که تو دهانش میجوید حالمو بدتر میکرد… از جام پاشدم و آروم زدم به کیفش. با یه حالت عصبی برگشت نگاهم کرد که به کل از کارم پشیمون شده بودم ولی خب باید یه چیزی بهش میگفتم. اروم گفتم خانوم بفرمایید بشینید من……
نزاشت حرفم تموم شه آروم گوشه چادرم و کشید طوری که روسریم رفت عقب….. با اون یکی دستش محکم زد تو سینش و گفت الهی که نسل تو امثال تو نابود بشه ما راحت شیم.
اومدم جوابشو بدم، حرفی بزنم، حدیثی بگم، دفاعی کنم……..اما… کافی بود ضرات هوا از گلوم بگذره تا بغضم بشکنه… بغض لعنتی بد موقعی اومده بود و اینهمه امر به معروفا و جملات تمرین شده… همش موند… پشت بغض گلو گیر کرده ام… دل شکسته ام…
واقعا……… این ماییم که باید نابود شیم؟ تنها چیزی که تونستم بگم یک کلمه بود همین روزاست که آقای ما میاد ………
به قول شاعر… نسل ما نابود نمیشه.. الکی که نیست.. خون دل ها خورده ایم _____________
هوا خیلی گرمه.. زبونم ترک داره بر میداره.. زیر چادر تنم انگاری گر گرفته داره میسوزه.. حال جسمی ناجوری دارم.. اما………….. از اتوبوس پیاده میشم و یه چهارراه پیاده میرم
یکم با معبودم عشق بازی کنم این بهتره
یا علی اکبر
 
۱۳ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۴۶ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

امر به معروف؛ واجبی که نباید انجام شود؟!


                                                                                 4972363352294001817
مهر ماه سال گذشته، یکی از فرماندهان پلیس در گفت‌وگو با مهر، درباره‌ی شکایت نیروی انتظامی از سه طلبه‌ی بروجردی و محکومیت آنها از سوی دستگاه قضا، گفت: «به دنبال از دست دادن نیروهای انقلابی و کارآمد نیستیم! هیچ‌گاه نیروی انتظامی اقدامی را انجام نمی‌دهد که سرمایه‌های انسانی و اجتماعی تضعیف شوند؛ البته این افراد باید بدانند که قانون باید رعایت شود و به اجرا در بیاید!»
سه طلبه بروجردی سال گذشته در پی اعتراض به بدحجابی، مقابل مقر نیروی انتظامی این شهر تجمع می‌کنند که این اقدام، جرم تشخیص داده می‌شود و منجر به دستگیری، اعمال قانون(!) و صدور حکم حبس، شلاق و ... از سوی دستگاه قضا برای این سه طلبه می‌شود!
آنچه که سال گذشته خانم دکتر طبیب‌زاده (نماینده تهران) درباره‌ی کتک خوردن دانشجوی بسیجی ناهی از منکر، در بلوار سیمون بولیوار تهران مطرح کردند نیز، از این دست رخدادها و اعمال قانون‌ها بود!
ادامه مطلب...
۱۲ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۴۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب محدودیت یا آزادی معقول

                                                                      580859fc-a3d7-4edd-95ab-6ac00046c1b1

سوال من این است : حجاب محدودیت است یا آزادی معقول ؟
معمولا یا شاید 100% کسانی که حجاب را رعایت نمی کنند معتقد به مثلا "آزادی" هستند و می گویند حجاب محدودیت است . من با چند سوال جواب می دهم :
1- اگر معتقد به آزادی مطلق هستید پس باید برای همه ی افراد این عقیده را قبول داشته باشید . یعنی همه و همه آزاد باشند . ولی این آزادی معقول نیست . آخر چه کسی می پذیرد مثلا من بدون اجازه وارد خانه اش شوم و هر چه خواستم بردارم و بروم ؟ آزادی مطلق است دیگر . پس اگر پذیرفتی حرفم را باید این را هم بپذیری که منِ مسلمان می خواهم به همه جا نگاه کنم و این حق من است ، همان طور که حق توست . ولی وقتی به خیابان ها می آیم و تو را بی حجاب می بینم برای اینکه گناه نکنم مجبورم سرم را پایین بیندازم و این برای من محدودیت است ... و این محدودیت را آزادی بیش از حد تو به وجود آورده ... .
اگر کمی دقت کنی متوجه می شوی که حرف اسلام آزادی معقول است که با این آزادی اسلامی برای هیچ کس بر روی زمین محدودیتی پیش نمی آید .
2- تو برای چه کسی بی حجاب از خانه بیرون می آیی ؟ برای من که نمی خواهم تو را در حالی که بی حجاب هستی ببینم ؟ یا برای آن کسانی که با بی حجاب دیدن تو، تحریک می شوند و هزار مشکل برای تو و خانواده ات به وجود می آورند ؟ یا برای کسی که اگر تو را مثلا با این تیپ و زیبایی ببیند عاشقت شود و با تو زندگی کند ؟ که اگر طرف مقابل برای زیبایی تو با تو زندگی کند که تکلیفش روشن است . فردا از تو زیباتر را که ببیند به سراغ او خواهد رفت . اگر هم به خاطر خودت اینگونه بیرون می آیی که گفتم ، این کارت شعار آزادی به همراه دارد که موجب محدودیت برای دیگران می شود .
سعی کنیم درباره ی حرف های دین مبین اسلام فکر کنیم که چرا این حرف را زده، نه که سریع در مقابلش موضع بگیریم . آخر آن خدایی که ما را آفریده نمی داند که چه برای ما خوب است و چه بد ؟ و تو خود می دانی که آزادی مطلق برایت مفید و خوب است ؟ تو فقط خود را می بینی ولی خدای متعال در کنار تو ما را هم می بینید و در حکمش لحاظ می کند . اگر یک انسان را در نظر بگیری که یک روبات ساخته است متوجه می شوی . انصافا آن روبات می تواند برای خودش تصمیم بگیرد ؟ یا فقط آن سازنده ی روبات می داند که او چگونه باید باشد و یا چه چیزی برایش خوب است یا بد ؟ مطلب بسیار روشن است .
اینکه با مسئله آزادی و محدودیت پیش آمدم از یک جهت قضیه بود و إلّا جهات دیگری بود که می شد با آن ها هم این مسئله ساده را حل کرد .

سید محمد موسوی

۰۹ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۴۱ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰