ماه و آه

ویرایش گر قالب ها

۵۱ مطلب با موضوع «قاب تصویر» ثبت شده است

پوستر دوستداران فساد

2_hijab-pQ1
۰۶ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۵۴ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

صدفی برگوهر وجود

chadoriha (27)

حجاب صدفی بر گوهر وجود.

برای دریافت تصویردر اندازه واقعی روی تصویر کلیک کنید.

۲۴ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب مادر پاکی ها

۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۱:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

جایی که بی حجابی واجب است...

hijab poster 104 big

پیامبر خدا فرمود: بهترین زنان شما آنهایی هستند که در برابر همسرشان تبرج و خود نمایی دارند

۱۰ آبان ۹۲ ، ۰۷:۱۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

آسمانی باش همچون فاطمه

hijabs
 
تو نیز عطر حجاب بر تارک تاریخ بیفشان؛
که فرشته های حجاب طلایه داران پاکی و نجابتند.
۰۷ آبان ۹۲ ، ۰۷:۲۸ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پوستر| که می آید چادر به تو

chadoriha-ir
به گمانم خدا دست به کار شده....
که بیاید...
که می آید چادر به تو....
۰۱ آبان ۹۲ ، ۰۷:۰۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

اللهم کن لولیک الفرج

doaa_farag_by_ya_alkarbalai-d69zlg1
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل الساعة ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا
۱۸ مهر ۹۲ ، ۰۷:۲۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پوستر|حجابم آرامشم است...

ARAMESH-CHADORIHA
حجابم آرامش من است...
۰۴ مهر ۹۲ ، ۲۱:۴۹ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پوستر|یُدنِینَ عَلَیهِنَّ مِن جَلابِیبِهنَّ

جلباب (1)

جلباب (2)

جلباب (3)

ای پیامبر، به زنان و دختران خود و زنان مؤمنان بگو که چادر بپوشند؛

این مناسب تر است تا شناخته شوند و مورد آزار واقع نگردند و خدا آمرزنده و مهربان است...

دریافت تصاویر در اندازه های بزرگتر با کلیک بر روی آن ها

۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۲۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پوستر|حیا شکوفایت کرد

chador---

نارس بودی حیا شکوفایت کرد

ایمان تو نامدار دنیایت کرد

یک سکه بی رواج بودی ای ماه!

این چادر شب بود که زیبایت کرد.

سایز بزرگتر با کلیک بر روی تصویر

۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۴۶ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

روزی که بیتا با ” قُـدقُـد ” کردن هـای من آدم شـد!

 به نـگارش بانـو  : رفیـق بیتــا خانــوم  از ؟!!

منم با حجاب شدن دوستم را برای شما میگم :
این دوست من از نظر ظاهری خیلی اوضاعش خراب بود. من تا چند ماهی باهاش بودم تا شاید کمال همنشین در او اثر کرد!
فقط تونستم نماز خونش کنم. گفتم خب خدارو شکر نماز خون شده. دیگه دیدم جز نماز چیزی روش اثر نذاشته یکی و دو ماهی ازش غافل شدم که امروز بعد از یکی و دوماه دیدمش. اول نشناختمش ولی برام آشنا میزد. خودش پا شد اومد کنارمو بهم لبخند زد. منم بهش لبخند زدم. بعد چشاش پر اشک شد و منم لبخندم محو شد و با کمی نگران و تعجب بیشتر بهش نگاه کردم. خودشو انداخت بغلم. دیگه خیلی خیلی تعجب کردم. با خودم گفتم این دیگه کیه که این قدر بامن احساس راحتی میکنه؟؟؟
بعد که حرف زدو گفت : من آدم شدم ، بیتا آدم شد! فهمیدم که ای دل غافل! این دختر خانم چادریه و بی آلایش، بیتا خانم سوسوله!

chadoriha-mini (50)

خب منم خیلی تحویلش گرفتم. بعد از بغلو بوسیدنو تبریک گفتن قضیه با حجاب شدن رو ازش پرسیدم. اونم این جوری گفت :

من همیشه از همون اولی که بهم گفتی ببخشید خانم تا بعد از آخرین خداحافظیت به همه حرفات فکر میکردم. اولش میخواستم یه چیزی ازت ببینم تا جلو دیگران ضایعت کنمو این قدر حرف بارمون نکنی (که دوستم به جای این جمله آخر گفت این قدر قُد قُد نکنی!!!) دیدم خداوکیلی همه حرفات درسته. نداشتن آرامش من از بی حجابی و گرفتن آرامش از پسر و دختر مردمه. از بی نمازیمه و… خلاصه همه رو یه جورایی قبول کرده بودم ولی باز خودمو میزدم به اون راه که خبر سوزوندن مسلمانای میانمارو شنیدم. دیگه خونم به جوش اومدو تا چند هفته میگفتم غلط کردن که آتیش زدن. (….) خوردن که به خاطر مسلمون بودنشون آتیششون زدن. مگه اون بچه کوچیک چه غلطی کرده بود که با آتیش جوابشو دادن؟؟ خلاصه خودمم داشتم آتیش میگرفتم. بعدشم که کشتار تو سوریه و شنیدن خبر به دار انداختن پسربچه شیعه رو شنیدم دیگه نتونستم با این همه مسلمون کشی که راه انداختن سکوت کنم. وقتی با بی حجابی بیرون میرفتم یاد کشته شدن افرادی میوفتادم که جرمشون مسلمون بودنشون بود. احساس میکردم میشنیدم که میگفتن بیتا جواب خون ما این نیستا. بیتا چشماتو باز کن ببین منو به جرم مسلمان بودنم کشتنا. بیتا بیتا بیتا…

یه روز با تیپ تو (منظورش من بودم : دختر چادری) رفتم بیرون. هم احساس آرامش میکردم و هم احساس سختی. ولی این آرامشش بود که موجب شد به چادری بودنم ادامه بدم. بعد هم کم کم همه اون چیزایی که تو (منظورش من بودم : دختر چادری) رعایت میکنی رو رعایت کردمو بیشتر از قبل احساس آرامش کردم.

خیلی چیزای دیگه این دوستمون گفت که اونا دیگه جنبه خصوصی رو داره.

به بیتا میگن نسل سومی! به بیتا میگن دختر با شعور! چون رو حرف مخالفاش فکر کرده. رو کشتار مسلمانا فکر کرده. مثل بقیه نیس که تا بهش میگن خانم لطفا حجابتو رعایت کن، برگردن هزارتا فحش بدن که انگار به باباش توهین کرده باشی!!

به بیتا میگن روشنفکر! به بیتا میگن آدم منطقی! خدا کنه هممون مثل بیتا بشیم. کدوممون مثل بیتا از کشته شدن مسلمانان میانمار این قدر تکون خوردیم؟؟ این قدر خشمگین شدیم؟؟

شرکت در فراخوان ماجرای چادری شدنم|ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره را در پایگاه جوان انقلابی بخوانید

۱۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پوستر|آینده از آن توست...

miladps3_09030325
آینده از آن توست....گرما را تحمل می کنی...راه که می روی عفت خود را حفظ می کنی...آفرین بر شما دختران با حجاب...
۱۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۳۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلـم میخـواهد دختـران با حجـاب را خفـه کنـم!!

این متن خاطره یک روحانی جوان است. که پیشنهاد می‌دهیم تا انتها آن‌را بخوانید.بگذارید از اول سفر برایتان بگویم سفری که با خواهران دانشجو جهت زیارت مشهد مقدس برگزار شده بود از میان اتوبوسی که ما با آن‌ها همسفر بودیم حداکثر چند نفر انگشت شمار با چادر الفت داشتند.

 لذا وقتی وارد اتوبوس شدم کمی ترسیدم از اینکه عجب سفر سختی در پیش دارم. نمی‌دانستم با این همه بی‌حجاب و… چگونه باید برخورد کنم مخصوص چند نفر از آن‌ها که خیلی شیطنت داشتند ناچار مثل همیشه به ناتوانی خود در محضر حضرت وجدان عزیز اعتراف کرده و دست به دامن صاحب کرامت امام ثامن حضرت رضا (ع) شدم.

 یکی از اتفاقاتی که باعث شد خستگی سفر را به طور کلی فراموش کنم لطف خدا در اجرای امر به معروف و نهی از منکر بدون چماق بود.

 داستان از اینجا شروع شد روز اول تصمیم گرفتم برای چادر سخت گیری شدید نکنم لذا چند نفر از دختران دانشجو که سوئیت آن‌ها معروف به سوئیت اراذل و اوباش بود (اسمی که بچه‌ها بخاطر شیطنت بیش از اندازه برایشان انتخاب کرده بودند و خودشان هم خوششان می‌آمد) و به قول همه همسفران دردسر سازهای سفر بودند تصمیم گرفتند به صورت دسته جمعی برای خرید به بازار بروند اما چون تا به حال به مشهدمقدس نیامده بودند و به قول یکی از آن‌ها فقط به خاطر تفریح سفر مشهد آمده بودند…..
17
لذ از من خواستند که به عنوان راهنما با آن‌ها بروم من هم با تردید قبول کردم وقتی که به راهروخروجی هتل آمدند متوجه وضعیت و پوشش بسیار نامناسب آن‌ها شدم لذا سرم را پایین انداختم و کمی خودم را ناراحت و خجالت زده نشان دادم.  
سرگروه بچه هاکه متوجه قضیه شده بود با تعجب گفت: حاج اقا مگر چادر برای بازار رفتن هم الزامی است؟
گفتم : از نظر من نه! ولی به نظر شما اگر مردم یک روحانی را با چند نفر دختر بدون چادر ببینند چه فکری می‌کنند؟
یکی از بچه‌ها بلند گفت: حق با حاج آقا است خیلی وضعیت ما نا‌مناسب است هرکس ما را با این پوشش با حاج آقا بیند یا گریه می‌کند یا می‌خندد و یا از تعجب اشتباهی با تیر چراغ برق تصادف می‌کند
بقیه غیر از دو نفر حرف او را تایید کردند ولی یکی از مخالفان گفت : حاج آقا من و مادرم و تمام خانواده ما در عمرمان یکبار هم چادر نپوشیده‌ایم لذا نه تنها بلد نیستم! بلکه از چادر متنفرم! من دوست ندارم با چادر خودم را زندان کنم! حیف من نیست که زیر چادر باشم اصلا وقتی چادری‌ها را می‌بینم حالم به هم می‌خورد و دلم می‌خواهد دختران چادری را خفه کنم.
گفتم : به فرض که حق با شما است ولی خود شما هم اگر یک روحانی را با دختران مانتویی ببینی در بازار تعجب نمی‌کنی؟ اصلا برای تو قابل تصور است یک روحانی مسوول دختران بی‌چادری باشد؟ گفت: قبول دارم ولی سخت است چادر پوشیدن!
گفتم: حالا شما یکبار امتحان کنید یکبار که ضرر ندارد تا بعد از آنکه می‌خواهید وارد حرم امام رضا بشوید و چادر الزامی است حداقل یاد گرفته باشید که چگونه چادر سر کنید.
بالاخره با بی‌میلی تمام چادر بر سر کرد و گروه ۷ نفره اراذل اوباش که ۴ نفر آن‌ها شاید اولین بارشان بود چادر بر سر می‌کردند مثل بچه‌های خوب و مثبت همراه من به راه افتادند.
اگر کسی اولین بار آن‌ها را می‌دید می‌گفت گروه امر به معروف خواهران هستند!
اما اصل قضیه از وقتی شروع شد که یک دزد کیف قاپ به کیف‌‌‌ همان دختر مخالف چادرکه می‌خواست دختران چادری را با دست خود خفه کند! حمله کرد.
ولی وقتی آن آقا دزده می‌خواست کیف دستی آن خانم را که پر پول بود بدزدد به علت اینکه آن دخترخانم چادر بر سر داشت موفق به گرفتن کیف او که قسمتی از آن زیر چادر بود نشد و قضیه به خوبی تمام شد.
همین که این اتفاق به ظاهر ساده افتاد‌‌‌ همان خانم پیش من آمد و گفت:
حاج اقا چادر هم عجب چیز خوبی است و من نمی‌دانستم.
فکر نمی‌کردم چادر اینقدر به‌دردم بخورد. حاج‌ آقا بخدا هیچ وقت در عمرم به اندازه‌ای امروز که با چادر به بازار آمدم احساس امنیت نکرده بودم.
وقتی این حرف‌ها را به من می‌گفت من در رویای خودم غرق شده بودم و پیش خودم می‌گفتم :
خدایا‌ای کاش همه بچه مذهبی‌ها که خاک پای همه آن‌ها طوطیای چشم من است می‌دانستند که لذت و اثر امر به معروف و نهی از منکر بدون چوب و چماق چقدر زیاد است و برعکس اثر معکوس تذکر دادن با تندی و خشونت و چوب و چماق چقدر زیاد است.
و تعجب و لذت زیارت امام رضا برای من آن زمان زیاد شد که دیدم تا آخر سفر آن خانمی که حاضر نبود به هیچ وجه چادر بپوشد هیچ چیزی حتی خنده دیگران و خانواده مخالف چادر نتوانستند چادر را از سر این دختر خانم که از مدیران محترم ارذل و اوباش دانشگاه بود بردارد.

شرکت در فراخوان ماجرای چادری شدنم|ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره را در پایگاه جوان انقلابی بخوانید

۱۶ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۲۷ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای چهاردهم|روزی که بعـثی های عـراقی باعـث چــادری شـدن من شـدند!

 به نـگارش بانـو  : شیــرین  از کرمانشــاه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال ۱۳۶۱بود. کلاس دوم راهنمایی درس می خواندم شهر و دیارم تحت اشغال دشمن از خدا بی خبر بود و میدان کارزار. البته با همت مردمان غیور دشمن تا چند کیلومتر از شهر بیرون رانده شد. اما همچنان در زیر آتش مستقیم دشمن بود. مردم در روستاهای اطراف شهر جای گرفتند. مدرسه رفتن برایم ممکن نبود. تا اینکه پدرم مرا که اولین فرزند خانواده بودم برای ادامه درسهایم به شهر دیگر خانه پدر بزرگ مادریم برد….

4q8zla1

غربت برایم خیلی سخت بود اما پدر اصرار داشت که من درس بخوانم تا روزی معلم شوم. در آن سال مربی پرورشی داشتیم خانم بی غم نام داشت! ایشان خیلی بچه هارو نصیحت می کرد. جثه من از همه بچه ها ریزتر بود و همیشه ردیف اول می نشستم. ایشان هر جلسه که به کلاس می آمد مسائل تازه ای رو برایمان می گفت. تا اینکه وسط های سال بود که تشویق مان کرد که بهتر است چادر بپوشیم. خیلی از خوبی های چادر برایمان گفت.  روز بعد من جزء اولین کسانی بودم که چادر پوشیدیم. چادر من یک چادر سورمه ای گلدار بود که مادرم قبلا آن را برایم دوخته بود .خدایی خانم مربی پوشیدن چادر را به من و چند نفری که چادری شده بودیم تبریک گفت و خیلی از ما و چادرمان تعریف و تمجید کرد. از تعریف و تمجید های خانم مربی خیلی خوشحال بودم و هر روز با افتخار تمام چادر گلدارم را می پوشیدم و راهی مدرسه می شدم.

سال بعد مادرم برایم یک چادر مشکی خرید. از اون سال تاکنون ۳۱ سال است که من چادریم. راستش چادر برای من شأن و منزلت است. هرگز دوست ندارم جایی بون چادر باشم. البته این طوری هم نبوده که همیشه به خاطر پوشش چادر تشویق شوم. در بعضی وقت ها به خاطر چادر به صفاتی چون امل ، بی کلاس ،ساده و روستایی … متهم شده ام اما همه اینها برایم افتخار است مادامی که چادرپوشش من است .من اوج عظمت چادرم را در کلام شهیدان پیدا کرده ام و آن را با هیچ چیز عوض نمی کنم.

JAVANENGHELABI - HEJAB 28

شاید حکمت خدا باشد که من به خاطر فشار بعثی ها و محبت پدرم مجبور به ترک خانه و کاشانه شوم و در انجا آن معلم دلسوز ، چادر را تاج بندگی مت قرار دهد…

یادم نمی رود کلام آن آزاده پر افتخار با سن و سال کمش در بند اسارت خطاب به خبرنگار بی حجاب هندی که می خواست با او مصاحبه نماید ،شرط مصاحبه اش را رعایت حجاب از طرف خبر نگار هندی عنوان کرد و خطاب به او اظهار داشت :

ای زن از فاطمه به تو اینگونه خطاب است که ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است

در پایان ایزد منان را شکر گزارم که بر من منت گذاشت که در اوایل نوجوانی چادر را که یادگار حضرت زهراست به عنوان پوشش انتخاب نمایم ، حرمت چادرم را حفظ نمایم و هم اکنون هم قدر و قیمت چادرم را با هیچ چیز معامله نمی نمایم .در یک کلام بهای چادرم همنشینی در بهشت با زهرای اطهر و زینب کبری است .پوشش مقدس چادر را به همه زنان و دختران عزیز سرزمین خدایم ایران توصیه می نمایم .

۱۵ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب مانند مرواریدی در صدف

hejab1
منبع
۱۵ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای سیزدهم|دختر گرجستانـی الاصل می گــوید : از حجــاب هیـچ خاطره ای به جـز شرمنــدگی نـدارم!

به نـگارش بانـو  : عاطـفه از نـجف آبـاد – اصفهــان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام
از وقتی که یادمه چادری بودم
اون روزا عصر ها با بچــه محله هامــون بازی میکــردیم و درست وقـت اذان همـه چادر هــای گل گلی و کوچیکمـونو مینـداختیم رو سرمون و می رفتیم مسجد محل برا نماز
راستش من موهای طلایی و قشنگی داشتـم و اصلا عادت به روسری نداشتــم ولی یه روز موهامـو کوتاه کردم و سایه خودمو تو وسط کوچه دیدمو خیلی بدم اومد!
دویدم تو خونه از مامانم یه روسری گرفتم و از اون وقت دیگه روسری از سرم کنار نرفت حتی برا عـروسی خــواهرم
موی قشنگ برام ارزش نیـست دل قشگ و پاک مهم تر از زیبایی ظاهره مخصوصا آدمی مثل من که مجرده و نیازی به زیبایی بیش از حد نداره
کاش زن ها می دونستن چشم های هرزه بعضی از مزد ها ارزش گناهکارشدن رو نداره
chadoriha-ir13
بابا وضع جامعمون تاسف باره بخدا
اسمش اسلامیه ولی حتی الان یه مسلمون توش پیدا نمیشه!
بعضی ها میگن اسلام ربطی به ظاهر و حجاب نداره و اسلام باید قلبی باشه
ولی از کوزه همان برون تراود که در اوست
از حجاب هیچ خاطره ای به جز شرمندگی ندارم!
شرمندگی پیش شهدامون
به یک چادری محترم (بدون آرایش)هیچ وقت به چشم یه آلت نگاه نمیکنن
زنان جامعه امروز ما متاسفانه بد حجابی رو با فرهنگی می دونن و تقلیــد کورکورانه از غـرب رو پیـش گــرفتن
حجـاب تاج بندگی من بوده و بخـدا قسم اگه تو دل آمریکـا یا اروپا هم که بـرم از سرم کنـار نمیره
راستی من ایرانی الاصل نیستم و گرجستان زادگاه اجدادم بوده و الانم به زبان گرجی صحبت میکنیم ولی با افتخار میگم من یه ایرانی ام
رهبرمو دوست دارم اسلاممو دوست دارم و هیچ وقت از اعتقادم بر نمی گردم
هرچند فامیلامـون رقاصه ی قطر و دبی هستن هرچند دختر عمه دایی هام خودشونو گم کردن و منو مسخره میکنن ولی من رو اعتقاداتم محکم ایستادم
من متعجبم از این همه عشق و عاشقی های پوچ
عشق هایی که همش از یه نگاه هوس آلود و هرزه شـروع میـشه و با خیانت تموم
الان برید چندتا وبلاگ باز کنید دخترای ۱۰-۱۲ساله همچین شوهرم شوهرم میکنن که من فکر کردم چندسالشــونه
من تا ۱۵ سالــگی نمیدونستم دوسـت پســر چیه ولی الان…
همه ی این ها از بدحجابی ؛ بی حیایی؛بی تربیتی و… نشات میگیره
نمیدونم حق مطلب رو ادا کردم یا نه
از این که وقتتون رو گرفتم عذر خواهی میکنم
در پناه حق
۱۰ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۰۳ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای دوازدهم|روزی که با عقـل کوچـکم تصمیــم بـزرگی گــرفتم

 به نـگارش بانـو  : فاطمـه ســادات از تهـــران
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام و خدا قوت هم صراط
مادر میگن از دو سه سالگی برا هر لباسم ی روسری کوچولوی هم رنگ داشتم
هیچوقــت مادر زمـان اذان نگفـت بـیا نماز بخون اما خـودش قبل اذان وضو گرفت نماز رو شروع کــرد پدر هم همینطــور…
شرایط بگــونه ای برام رقم خورد که منم وضو میگرفتم نماز و …
hejab-amanat
اکثر افراد فامیل ما چادری نیستند اما دوستان خوبی مادر دارن اون موقع یعنی سال ۷۵ مادر ب حوزه رفتند دوستانی از جنس نور پیدا کردن انقدر پاکی و خوبی از اونها دیــدم که با سن خیلی کمم دوست داشتم ظاهـرم شبیه اونها باشه
به پدر گفتم من چادر میخوام ایشون گفتن اگر چادر رو انتخاب کردی باید همیشـه سرت کنی!
اولش مقـاومت کردم گفتم نه هر وقت دوست داشتم سرم میکنم اما یکی از اساتید مادر گفتـن چادر خوبه؟ گفـتم بله
گفتن همیشه یا بعضی جـاها؟ گفتم آخه خانواده پدرم اینا بی حجابن تا حدودی خانواده مادرم، اگر چادر بزارم شاید مسخرم کنن یا اگر به مردا دست ندم یا شوخی نکنم و …
گفتم آخه اگر چادری بشم بچه های مدرسه چی و …
گفتن میدونی همیشه خوبا خیلی کمن؟ گفتن میدونی حضرت زهرا هم تو اون شهر مدینه فقط چند تا اندازه انگشتای دستشون شبیه ایشون پوشش داشتن؟
من نمیگم چادری شو اما اگه شدی و راهی رو مطمئن بودی درسته همیشـه و همـه جا رعایت کن
چند وقتی فکر میکردم با عقــل کوچیـکم
سخنرانی آقای هاشمی نژاد
سخنرانی اساتید مادر که من بنا به بچه بــودنم همه جا با ایشـون بودم
و جـریان به بازار برده فروشــان بردن عمه زینبم و …
دیگه تصمیمـمو گرفتــم پدر من چـادر میخــوام
پدر با اینـکه کارمنــد بودن بهتـرین چادر رو برام گرفتن
و اینگونه بود که فاطمه هم چادری شد
در پناه مهدی فاطمه (عج)
۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای یازدهم | روزی که از شهـدا عیـدی گرفتــم

 به نـگارش بانـو  : حدیــث از چــالوس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام…
من تا ۱۵ سالگی اصلا چادر نمی ذاشتم وهیچ علاقه ای هم به چادر گذاشتن نداشتم…!!

فقط به اصرار پدرم از سن ۱۶ سالگی چادری شدم…

اما وقتی چـادر گذاشتم دوستای چادری پیدا کردم وحالا شاید تقریبــا ۹۸ درصد از دوستام چادری و با حجاب کامل هستن ؛ چـون من بعد از اینکه دو سال از چادری شدنم گذشت یک سفری به سرزمین نور(منطقه عملیاتی جنوب کشور) رفتـه بـودم , فضـای اونجـا , حــال و هوای اون مکان و اون جاذبه ای که داشت باعث شد در قبال چادری که روی سـرم بود یه حـس مسئـولیت پیــدا کنم…

cscs

اونجا فهمیدم که این حرف شهدا که گفتن خواهرم سیاهی چادرت به سرخی خون ما می ارزد یعنی چی!!! اونجا فهمیدم که شهدا واسه چی رفتن…!! ازینکه دوست نداشتم چادر بذارم شرمنده شده بودم…
من اون سال عید رفتم میهمانی شهدا و شهدا کار خودشونو کردن و بهترین عیدی رو که حجاب کامل کامل وعلاقه ی قلبی به این حجاب بود رو بهم دادن…
من حجابم عشق به چادرم رو مدیون شهدا هستم وحالا دیگه این چادر رو که حجاب حضرت زهرا (س) هست رو با هیییییچ چیز عوض نمی کنم,با هیچ چیز…

۰۴ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۲۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجـرای دهم | بــدون چادر خجـالت میکشـم

 به نـگارش بانـو  : شیـدا از مشهــد مقـدس

| السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

من ازحــرف دل مزاحــم میشم ؛ حـرف دل شهـیدعزیــزم شهیـد آویـنی….
اومـدم بگـم عالیـه خوشـم اومـد ازوبلاگتـون!

والا من چـادری بودم ؛ یادم دادن که از راهنمایی ازهمـون اول راهنمایی با چادراینطرف و اونطرف بریم ، هنوزم چادری هستم بخصوص شوهرم چادر رو خیلی دوست دارن وایشون وخیلی ازدوستام همیشه به من گفتن ومیگن که چادر منو آدم با ابهت باکمالات ومتشخصی نشون میده….

منم اگه یه باربدون چـادربیام بیـرون احسـاس میکـنم یه چـیزی کـم دارم و واقـعا خجـالت میکشـم….

وقتی خانمایی رو که توخیابون وبازار میبینم بدون چادر با وضع بی حجابی موهای رنگ شده ووووووو……. بخدا خداروشکرمیکنم خیلی وقتاشده با شوهرم که بیرون میرفتم این وضع خانما رومیبینم بارها شده بگم که استغفرالله خدایا اینا فردا جوابتو چی میدن ……..
موفق باشید

1355275027771000_large
 
۰۳ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من چادرم را دوست دارم|نقاشی هفتم

naghashichador7
نقاشی هفتم روزهرا قلی نژاد 8 ساله برامون کشیده و ارسال کرده.
امیدواریم نقاشی بعدی رو فرشته کوچولویی که شمامی شناسید برامون بکشه و ارسال کنه

اولین فراخوان نقاشی من چادرم را دوست دارم

همین نقاشی در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۲۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب مهر هنایت حق

7597864631241087525
حجاب، مهر عنایت حق بر قامت زمین است...
 
منبع
۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من چادرم را دوست دارم|نقاشی پنجم

naghashichador6
نقاشی پنجم رو سیده نازنین ساداتی که 9 سالش هست برامون کشیده و ارسال کرده.
امیدواریم نقاشی بعدی رو فرشته کوچولویی که شمامی شناسید برامون بکشه و ارسال کنه

اولین فراخوان نقاشی من چادرم را دوست دارم

همین نقاشی در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای نهم|فرشتـه نجــاتی که چـادر را به من هدیــه کــرد

 به نـگارش بانـو  : عســل از تبریــز (زادگــاه مـادری : بروجــرد)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

04345206494680416302

من از وقتی عاشق شدم چادری شدم…
شاید عجیب باشه ولی من عاشق یه مرد مذهبی و مومن شدم که به معنای واقعی مرده…
از من خواست تا چادر بپوشم برای من سخت بود چون سبک زندگی و عقایدم فرق میکرد ولی انقدر از زیبایی های چادر گفت تا من پذیرفتم. اوایل فقط برای جلب رضایت عشقم…
دلم می خواست برای او زیباترین باشم، اون منو با چادر زیباترین میدونست. ولی بعدها خودم بهش انس گرفتم و چادر شد یار همیشگی من…
علیرغم همه مخالفتها و سختی های این راه و همه ی حرفایی که شنیدم به این راه ادامه دادم و میدم…
به وضوح میبینم از وقتی چادری شدم خیلی از مشکلاتم حل شده و خدا به حرمت همین چادر دستمو رد نکرده…
خدایا از تو ممنونم که فرشته ای برام فرستادی تا به راه راست هدایت بشم…
۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای هشتم|من اصـلا مجبـور نیستـم چـادر بپوشم ولی…

 به نـگارش بانـو  : فاطمـه زهرا از بیرجنــد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

من الان ۱۱ سالمه و از ۹ سالگی چادری شدم. هنوز کلاس سوم نرفته بودم ، وقتی دیدم دوستـم که یک سال از من بزرگتره چادر داره و باچادر خیلی زیبا میشود، تصمیـم گرفتـم من هم چادر بپوشم. البته در آن موقع باچادر به مدرسه نمی رفتم. بزرگترها وقتی من را با چادرمی دیدند ، خیلی ازمن تعریف می کردند و این برایم خوشایند بود. وقتی میخواستم به کلاس پنجم بروم، مدرسه را هم باچادر می رفتم. چادر را خیلی دوست دارم، دوستانم را به داشتن چادر تشویق می کنم. وقتی می بینم بعضی از هم سن و سالهایم با لباس نامناسب به مسجد می آیند، دوست دارم به آنهاتذکر دهم ولی می ترسم ناراحت شوند و با من قهر کنند.مامان می گوید :« باآنها دوست شو ، بعد کم کم به اونا بگو حجاب چقدر اونارو زیباتر میکنه.»

siPxbG_284
این سایت رو عمه ام به من معرفی کرد…
امیدوارم همه بچه های هم سن و سال من به اهمیت چادری بودن پی ببرند، من اصلا مجبور نیستم جادر بپوشم ، خودم انتخاب کردم که این کار را بکنم و بابا ومامان تشویقم کردند. راستی یکبار هم تو پارک در مشهد به خاطر محجب بودنم جایزه گرفتم. از آن روز بیشتر از چادری بودنم لذت می برم.
این بود خاطره چادری شدن من.
۳۱ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۰۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من چادرم را دوست دارم|نقاشی پنجم

naghashichador5
نقاشی پنجم: فاطمه سادات کمالی ده ساله
فاطمه سادات دو تا حدیث از امام زمان عج را هم تو نقاشی شون برامون نوشتن
امیدواریم نقاشی بعدی رو فرشته کوچولویی که شمامی شناسید برامون بکشه و ارسال کنه

اولین فراخوان نقاشی من چادرم را دوست دارم

همین نقاشی در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۳۱ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پوستر|چادرت را بتکان قصد تیمم داریم...

chadorat-ra
۳۰ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۵۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تو را حفظ خواهد کرد...

2eedfabb1adeadd33280828987740f8b
۳۰ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من چادرم را دوست دارم | نقاشی چهارم

naghashichador4
نقاشی چهارم رو فرشته کوچولو خوبمون نگین محمودی 11 ساله برامون فرستاده
امیدواریم نقاشی بعدی رو فرشته کوچولویی که شمامی شناسید برامون بکشه و ارسال کنه

اولین فراخوان نقاشی من چادرم را دوست دارم

همین نقاشی در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۳۰ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای هفتم|دختـران زره می پوشیدنـد اگــر می دانستنـد…

 به نـگارش بانـو  : هانیـه از مرودشــت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من ۱۸سالمه و خدارو شاکرم افتخار پوشیدنشو دارم.
شروع پوشیدنش خیلی سـاده بود
خودم انتخـابش کردم (دوران راهنمایی)
راستـش از یه خانوم خوشم میومد و اون چـادری بود بخاطر عـلاقم به اون اولین بارپوشیدم….

اون موقع هیچ درک خاصی از دلیلش نداشتم”بچه بودم خب!!”
ی مدت بعد از پوشیدنش اذیت میشدم (هم گرم بود و هم بین هم سن و سالای من خب زیاد تایید نمیشد ؛ ن که بگم بخاطر اونابود نه!ولی خودم خیلی مایل ب پوشیدنش نبودم)
کم کم توی پوشیدنش دقتم کمرنگ شد(البته من حتی ی نخ موهام هم بیرون نمیذاشتم!!چه باچادر چ بدونش!)
بعد از مدتی شاید فقط حدود ۵۰٪جاهایی ک میرفتم میپوشیـدمش.
خـانوادم هم اجباری روی من نداشتن با اینکه همیشه به پوشیدنش تشویقم میکردند.
بعد از مدتی(دبیرستان) که بزرگتر و جاافتاده تر شدم
یه بار بابام یه جمله بهم گفت که بعد از اون هیچوقت نتونستم خودموبدون چادرم تصور کنم....
بابا گفتـن :
هانیه جان اگ ک دخترا میدونستن وقتی بیرون میرن چه چشم هایی با چه قصد هایی بهشون نگاه میکنه  چادر که هیچ! زره میپــوشیدن…
بعد از فـکر کـردن بهش دیگه هیچوقت بدون چادرم بیرون نرفتم….

chadoriha
چون نمیخام به کسی اجازه سو استفاده ازخودمو بدم!!!
و حالا هم با تمام وجودم امنیتشو حس میکنم....
وخدا رو شاکرم که توفیق میراث فاطمه زهرا رو بهم داد
و حالا وقتی به این فکر میکنم که حداقل اثرش اینه با بیرون رفتنم قلب مهدی زهرا رو ب درد نمیارم
انگیزم چندبرابر میشه….
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره
و المستشهدین بین یدیه. . .
۳۰ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۳۹ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

هرکسی لیاقت ندارد...

1213

هر کسی لیاقت چادر را ندارد...

باید زهرایی شوی تا یادگارش را بپوشی

۲۹ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

با خون خود نوشتند...

siSt1KU_350

شهدا با خون خود نوشتند...

خواهرم حجابت!!!

۲۹ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجـرای ششم| ماجـرای من و استخـوان های یـک شهیـد گمنـام

 به نـگارش بانـو  : مهتــاب از تهــران

آدرس وبـلاگ ایشـان ( بنـابر درخواست خودشان منتشر می شود ) :  mahtab1313.blogfa.com

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از وقتی دختری ۸-۹ساله بـودم در اندیشـه ام ، چـادر رو ستـایش می کــردم. حتی یه روز بالاخره به بابـا گفتم که منم می خوام مث فلان دوستم، چادر سر کنم. اما جواب شنیدم :

نه! هنوز زوده. الآن سرت کنی، خسته میشی؛ ازش زده میشی. و چادر، برای ماه ها، شد فقط مایه ی حسرتم!
بعدش هواش از سرم افتاد و یواش یواش دل بستم به شیک پوشی های مامان پسندم!تا اینکه داداشم جذب ارگانی شد به نام بسیج. وای خدای من! عجب آدمایی! اولاش از بعضی دوستای داداشم بدم می اومد. خب سلیقه ام هم یه کم بچگونه بود. قبول دارم. آخه همش۱۰-۱۱ ساله بودم اون موقعها!
و بعد، این برادر بسیجی شده، پاشو کرد تو یه کفش که چادر سرت کن. و جواب من چی بود؟!؟ نه. چند وقتی میشد که با کمک و هدایت به موقع مادرم، تونسته بودم پوششی رو انتخاب کنم که در عین “پوشیدگی کامل”، نسبتاً شیک و امروزی هم باشه. درست مث تیپای خودش. کاملاً پوشیده اما نه ساده. این پوششی بود که بهش عادت کرده بودم و کم کم هم داشت ازش خوشم می اومد.
اون روزا فک می کردم حد حجاب، همین پوشیدگی کامله و بقیش، دیگه بستگی داره به سلیقه ی افراد و پذیرش عرف و… واسه همین اصلاً دلیل اصرارای برادرمو بر چادر نمی فهمیدم و فقط مخالفت می کردم.
مدت ها بحثمون، بی نتیجه می موند فقط و فقط بخاطر اینکه درک نمی کرد م، حجاب اسلامی چند تا آیتم باید توش رعایت بشه و صرف پوشیدگی کامل ، ممکنه کافی نباشه.
مامان و بابا هم که دست ما رو تو انتخابامون باز می ذاشتن، و اینم مزید علت می شد که چندسال بحث و مشاجره ی لفظی با داداشم، هم نتونه چادر رو به سرم بشونه ؛ چادری که اوایل کودکیام رو با ذوق اینکه زودتر بزرگ بشم تا به سرم بذارمش ، سر کرده بودم!!!
چند سالی گذشت تا بالاخره کمی از حجم اصرارای داداش کم شد و من هم که دیگه با تیپم کامل اخت گرفته بودم. هیچ کمبودی احساس نمی کردم. اون موقعا تازه دبیرستانی شده بودم. سال اول داشت تموم میشد که بردنمون راهیان. قبل عید که خبرش رو بهمون دادن خیلی عادی برخورد کردم. سر کلاس بودیم که من و چندتا از دوستام رو صدا زدن تا بریم دفتر پرورشی. خانوم پرورشی ذوقش از ما بیشتر بود وقتی داشت می گفت شماها انتخاب شدین برا اردوی راهیان نور. با خونواده هاتون صحبت کنین واسه رضایت نامه و… . شب هم که تو خونه مطرحش کردم انگار که قراره ببرنمون پارک ارم! همینقدر بی احساس بودم نسبت بهش. حتی شب هم ذوق بابا و داداشم بیش از من بود. خب آخه اونا می دونستن فرق این اردو رو با بقیه اردوها؛ و از پیش، حدس میزدن چه نتایجی رو برای من و دوستام در بر خواهد داشت.

بعدِ عید رفتیم راهیان. خیلی عادی؛ مث بقیه اردوها؛ با همون احساس؛ اما فقط به احترام شهدا، این اردو، با چادر. اون موقعا هم که  یا باید چادر معمولی رو با تموم سختیاش سر می کردیم یا نهایتاً چادر عربی؛ البته اونم خیلی راحت نبود اما شاید واسه بی تجربه هایی مث من، تو سفر، راحت تر بود. که انصافاً هم همین شد. تجربه ی اولین سفرم با چادر عربی، از شیرین ترین خاطرات همه ی عمرمه. حتی تیکه هایی که بهم مینداختن بابت همین چادرم، تو ذهنم موندگار شده.

javanenghelabi-ba-hejab-6

رفتیم راهیان، بی احساس ولی با چادر؛ برگشتیم؛ با احساسی خاص به چادر. انگار عطر پوشش محبوب حضرت یاس(س)، شامه مونو تا تونست تو این سفر چند روزه نوازش کرد.

اولاش که هیچ حس متفاوتی نبود. حتی رسیدیم به مناطق جنگی و حرفای اولیه راوی رو هم شنیدیم اما شنیدن کی بود مانند دیدن. پام نرمی رملای فکه رو که حس کرد، یه چیزی تو دلم تکون خورد. انگار همهمه ی شهدای جنگ رو واسه لحظاتی شنیدم. دلم رفت پیش دایی ام که انیس سال های کودکی ام بود و البته چند سالی میشد انگار فراموشش کرده بودم؛ خیلی وقت بود حتی یه جمله ام باهاش درددل نکرده بودم. دلم تنگش شده بود. البته خون او رو خاکای جبهه های غرب ریخته بود اما جبهه همون جبهه اس، و شهید همون شهید. و همشون مث هم می تونن رو آدما اثر بذارن. فقط کافیه باور کنی این خون، این خاک، مقدسه. همین و همین. کم کم حس می کردم اینجا یه جای دیگه اس. مث همون وادی مقدس که باید سردر ورودی اش نوشت: فاخلع نعلیک.

وای خدای من؛ وقتی حجاب کفش، این حائل بین پای تو و قداست خاک، برداشته میشه؛ تازه تازه میتونی کمی از بوی بهشت رو نفس بکشی.  نرم شدم و از قالب قبلی در اومدم اما قالب جدید؟ می خواستم تا بی شکل، بی هویت، دوباره سخت و سفت نشم. دیگه نوبت خود شهدا بود. باید به من که مث برگی سرگردون تو اون وادی مقدس شده بودم، جهت میدادن تا باز طوفان بعدی به بیراهه نبردم. و چه زیبا جهت دادن! الان فک می کنم شاید تو همون فکه و طلائیه حوالمو نوشتن؛ و سپردنم به دوستاشون تو زید.

تو مسیر، ناهماهنگی پیش اومد. پاسگاه زید اصلاً تو برنامه هیچ کاروانی نبود. فقط یه ناهماهنگی بود. گفتن شاید صداتون کردن. شاید حکمت جاموندن ما از بقیه کاروان و همزمان پیدا شدن چند شهید تو پاسگاه، این باشه که شهدا خواستنتون. حرفاش رو کامل نمی فهمیدم اما میشد حس کرد که اتفاقی داره می افته که اتفاقی نیس. تموم زید، یه کانتینر داغ کوچیک بود و یه وضوخونه. بقیش وسعت خاکی بود از جنس آسمون که با تن شهدا انس گرفته بود و انگار خودش نمی خواست که همه شهدا رو یه جا ازش بگیرن. هر سال، فقط چند تاشونو به زمینی ها هدیه می داد. با سختی وضو گرفتیم و بزور خودمونو تو کانتینر جا کردیم. وای خدای من، دست کثیف من و لمس پاکی استخونای شهید، از روی یه تیکه پارچه ی کوچیک سفید؟ وای خدای من، یعنی از یک بدن مطهر همین مونده؟ فقط چند تا استخون؟ نشستیم به عاشورا خوندن. آخه کربلایی شده بود اونجا واسه خودش. باید از عاشورا می خوندیم.گریه امونم نمی داد که یواش یواش حس کردم دایی بالاخره داره جواب درددلامو میده. بعد این همه سال انتظار، تو زید داشتیم با هم حرف می زدیم. می فهمیدم اون چی می خواد بهم بگه. قشنگی این احساس، واقعاً وصف شدنی نیس. فقط اینو بگم وقتی برگشتم و به فاصله ی چند روز، خبر فوت یکی از اقوام رو شنیدم. نتونستم واسه بیرون رفتن، چادرم رو برندارم. داداشمم بالاخره سکوت چند ماهشو شکست و با اشاره به چادرم پرسید : حالا نظرت چیه؟ جوابی نداشتم جز اینکه تازه فهمیدم زیبایی یعنی چی!البته این فقط آغاز راه چادری شدنم بود. تازه به این باور رسیده بودم که من و چادرم رو خون شهید، بهم گره زده. اما خب به هر حال، تا مدتی هنوز اون پایبندی رو که یه چادری واقعی به چادرش داره نداشتم ؛ اما هم تیپم ساده تر شده بود و هم اینکه در مقام اعتقاد، حتی یه لحظه هم از این سیاه دوست داشتنی، دست نکشیدم. تو عمل، فقط آداب درست سر کردنش رو بلد نبودم که خدا رو شکر، با تصمیمات بعدیم، اونم مرتفع شد. الان خدا رو شکر، نه فقط تو اعتقاد، که عملاً چادر، جزئی از من شده.
۲۹ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من چادرم را دوست دارم | نقاشی سوم

naghashichador3
نقاشی سوم رو فرشته کوچولو خوبمون که 11 سالشه برامون فرستاده
امیدواریم نقاشی بعدی رو فرشته کوچولویی که شمامی شناسید برامون بکشه و ارسال کنه

اولین فراخوان نقاشی من چادرم را دوست دارم

همین نقاشی در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۲۹ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خشت اول گر نهد معمار کج

hijab 2
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: لباسی بپوش که انگشت نمای مردم نشوی و عزت و احترامت هم محفوظ بماند.
 
منبع
۲۸ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۴۸ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من چادرم را دوست دارم | نقاشی دوم

naghashichador02
همونطور که در نقاشی هم نوشته شده این نقاشی از فاطمه محمدی 9 ساله به فراخوان ارسال شده...
امیدواریم نقاشی بعدی رو فرشته کوچولویی که شمامی شناسید برامون بکشه و ارسال کنه

اولین فراخوان نقاشی من چادرم را دوست دارم

همین نقاشی در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۲۸ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۴۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تذکر زبانی درهمه حال نیاز است و لازم

sizydo

تذکر زبانی در همه حال نیاز است و لازم...

نترس از مذمت مردم....بترس از عذاب خدا...

۲۸ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۲ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره پنجم | با نفـرت چـادری شـدم ولی امروز…

 به نـگارش بانـو  : مهسـا از زاهــدان  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در یک خانواده  بی حجاب بزرگ شدم که البته پدرم با کل خانواده اش متفاوته و دوست داره چادری باشم و من تنها دختر چادری خانواده هستم
 اول دبیرستان بودم که به اصرار و اجبار پدرم وبا نفرت چادری شدم…
دوران دبیرستان گذشت و من تنها در مکانهایی خاص چادر می پوشیدم والبته  با تذکر وسرزنش پدرم
وقتی وارد دانشگاه شدم ترمهای اول روزی نیم ساعت جلوی آینه آرایش میکردم  دنبال ست کردن کیف وکفش ومانتو بودم و …
چندماهی گذشت تا اینکه به اصرار یکی از دوستانم وبرای وقت گذرانی و تفریح رفتم راهیان نور اما …….
javanenghelabi-ba-hejab-7
راهیان نور نقطه تحول من شد…
  ومن عاشق و مدیون شهدا…..
انگار شهدا  واقعا من دعوت کرده بودن لحظات معنوی راهیان در کنار دوستانی محجبه و معتقد. برای منی که حتی نماز نمی خواندم نعمتی بزرگ بود
راهیان باعث آشنایی ودوستی من با خداشد  وچادری ماندنم با عشق
حالا من با تمام مسخره کردن ها و کنایه های دوست وآشنا وبعضا بچه های دانشگاه هرروز باعشق چادر سر میکنم وهرروزاز  امام زمانم کمک می خواهم تا حرمت چادرم را حفظ کنم

فراخوان ملی ماجرای چادری شدنم، ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره در سایت جوان انقلابی

۲۷ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب محدودیت است...

phoca_thumb_l_hejab (10)
منبع
۲۷ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مشق های دخترانه

مــرا ✿دخـتر خانـــوم✿ مے نـامــند

غرورے دارم کـ‌ه براے تنها نبودن ،‌ لـه نمـﮯ شود(1)

احساسـﮯ دارم کـ‌ه با منطق ِگدایان نمـﮯ سازد

قلبــﮯ دارم کـ‌ه هنوز تیزے خنجر نامردے را نخوردهـ استـــ

و زیـبایــﮯ هایـﮯ دارم کـ‌ه حراج چشم هاے بیگانـ‌ه نخواهد شد!

اینگونه است مشق شب های دخترانه من...

mashgh

1. امام علی(ع) : "برخی از نیکوترین خُلق و خوی زنان، زشت ترین اخلاق مردان است، مانند ترس، تکبر و بخل.هرگاه زنی متکبر باشد، بیگانه را به حریم خود راه نمی دهد و اگر بخیل باشد، اموال خود و شوهرش را حفظ می کند و چون ترسان باشد، از هر چیزی که به آبروی او زیان برساند، فاصله می گیرد" {نهج البلاغه- حکمت۲۳۴}منبع
۲۶ مرداد ۹۲ ، ۱۳:۰۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره چهارم | ماجـرای چـادری شدن حـدیث کوچولـو

 به نـگارش بانـو  : زهرا مادر حدیث از شهــر سرابی  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام.
خاطره ای که میخوام الان اینجا براتون تعریف کنم ماجرای چادری شدن دخترمه که الان ۶ سالشه ولی از سه سال قبل چادری شده و علاقه ی زیادی به چادرش داره.
اسم دخترم حدیث خانومه  که در سن سه سالگی به چادر علاقمند شد. چون خودم هم در محافل قرآنی حضور دارم دخترم را برای بار اول با خودم به دار القرآن بردم اونجا متوجه تغییرات زیادی در دخترم شدم که این تغییر باعث شد تا من حدیثو به کلاس قرآن ثبت نام کنم.
حدیث بعد اون روز ازم خـواهش کــرد که یه چـادر بهـش بدم تا نمـاز بخونه و منم با کمال افتخار این کار رو برایش انجام دادم. حدیث  در کلاس های قرآن با مانتـو میرفت که بعد اینکه چند ماه گذشت و ایشون مقام اول را در قرآن کسـب کــردند قرار شد امام جمعه ی محترم شهرمان در محفل انس با قرآن به حدیث جایزه بدند و از ایشان تجلیل بشه وچون حدیث هم در نماز های هر هفته ی جمعه حضور داره علاقه ی خاصی به امام جمعه ی محبوبمان دارند حدیث در پوست خودش نمیگنجید که میخواد از دست حاج آفا جایزه بگیره تا برگزاری مراسم چند روزی مانده بود که ما رفتیم تهران و شهر ری زیارت شاه عبدالعظیم که اونجا حدیث یه چادر ملی خواست و باباش براش خرید و گفت که مامان میخوام چادر سر کنم منم مث شما ماهم قبول کردیم هوا چون گرم بود گفتم که حدیث جان مواقعی که میری مسجد یا زیارت اینو سر کن هوا گرمه ولی دخترم گف که نه مامان خانوم میگه هرکی بی حجاب باشه خدا تو آتیش جهنم اونو میسوزونه پس آتیش جهنم از هوای امروز خیلی گرمه تو دوست داری من بسوزم؟ این حرف یه دختر ۳ ساله خیلی برام عجیب بود و تکان دهنده که دیگه از خجالت نتونستم چیزی بگم بعد اینکه اومدیم شهرمون و حدیث با چادرش رفت مراسم تجلیل و جایزشو گرفت و حاج آقا هم یه جایزه ی دیگه به خاطر چادرش بهش داد و ای باعث شد که حدیث بیشتر پایبند باشه به چادر.و الان سه ساله که کلاس قرآن میره و حافظ یک جزء از قرآنه و مسلط به زبان عربی. امیدوارم که در این راهی که از سه سالگی گام برداشته موفق شود.

فراخوان ملی ماجرای چادری شدنم، ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره در سایت جوان انقلابی

۲۶ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چادری ها ...

si3UAu
در این هوای گرم تابستانه، چه زیبا دینداری می کنند بانوان چادری. در این فصل گرم که که همواره با بی کفایتی مسئولین، خیابان ها عرصه جولان عده ای بی حیا با لباس های! زننده  می شود چه زیبا درس دینداری و استقامت می دهند بانوان چادری و تعبیر می کنند ( فَاستَقِم کَما أُمِرتَ ) را.
و چه زیبا گفت شهید رمضانعلی شیرازی که : خواهرم این را بدان حجاب تو  کوبنده تر از خون من است.
و چه زیبا عمل می کنند بانوان چادری به وصیت شهدا.
چادری ها ... رضایت خالق را بر رضایت مخلوق برگزیده اند ...
۲۶ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره سوم | روزی کـه از خـودم بـدم آمــد

 به نـگارش بانـو  : مرضیــه  از اسلامشهـر – تهــران 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حواسم به اطرافم نبود…

انگار اصلا به قول معروف تو باغ نبودم …

هر بار که می خواستم برم بیرون، یه ربع جلوی آینه به خودم نگاه می کردم …

اونم آینه قدی …

تا وقتی بچه مدرسه ای بودم این اوضاع ادامه داشت …

خودم اسمشو گذاشتم دوران جاهلیت…!!

آرایش نمی کردم ولی همه ش می گفتم “این طوری خوبم؟” …

“شایدم با اون لباس بهتر باشم” …

عوضش می کردم …

“این یکی بهتره” …

تنها هم بیرون نمی رفتم …

باید با یه دوست همراه می بودم …

نمی دونم …

نمی دونم این جاهلیت از کجا اومده بود سراغم (البته باتمام جاهلیت حواسم بود که تنگ نپوشم)

پیش دانشگاهی تموم شد …

با مدرسه وداع کردم البته با سختی

چند روز بعد اما …

وقتی بعد از یک ربع در آینه قدی به خود نگاه کردن، از خونه زدم بیرون …

وای خدای من …

انگار اولین باری بود که بیرون از خونه بودم و آدم های اطرافم رو می دیدم …

farakhan-hijab

یه دختر آرایش کرده با لباسی نسبتا تنگ ، جلوتر از من راه می رفت. چند پسر هم ، چند قدم جلوتر از اون نشسته، به اطراف خودشون نگاه می کردن و مشغول صحبت کردن با هم بودن. اون چند لحظه ای که دختر از اونجا بگذره، پسرا حسابی وراندازش کردن و یه چیزی بهش گفتن که من متوجه نشدم.

نوبت به رد شدن من از اونجا رسید …

تمام بدنم می لرزید و خیس عرق شدم …

وقتی رد شدم، همه ش می گفتم خدایا یعنی اونا الان دارن به من نگاه می کنن؟ نگاهشون همون طوریه که به اون دختر بود؟ …

خجالت کشیدم …

از خودم بدم اومد…

قدم هام رو تندتر کردم تا به خونه رسیدم …

از دست خودم حسابی عصبانی بودم … خودم رو تنبیه کردم و چند روز بیرون نرفتم …

تا این که دوستم زنگ زد و خواست که باهاش برم بیرون …

چادرم رو که خاک می خورد، برداشتم …

 انداختم روی سرم …

چه حس خوبی بود …

انگار که یه حفاظ دور خودم بسته بودم …

بهم امنیت می داد…

آرامش می داد …

خیلی ها از من می پرسیدن : “مداح بودن مامانت باعث شد که تو مجبور بشی چادر بپوشی؟ خیلی سخته ، نه؟ … زمستون گِلی می شه، تابستون هم که خیلی گرمه” …

ولی نه …

من …

عاشقانه چادر رو انتخاب کردم و تا الان هم عاشقانه پوشیدم.

خدایا شکــرت

فراخوان ملی ماجرای چادری شدنم، ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره در سایت جوان انقلابی

۲۴ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۳۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب را از کودکی به فرزندانمان بیاموزیم

siggpi
۲۳ مرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره دوم | ماجـرای چـادر من و ماشیـن قراضـه همسـایه

 به نـگارش بانـو  : زهرا  از شهــر سرابی  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادمه کلاس پنجم بودم که خواهرم فوت کرد. ۱۹ سالش بود خیلی دوسش داشتم فقط همون یه خواهر رو داشتم که…

اشـکال نــداره ، گرچه خیلی یادش الان هم سخته ولی راضی هستیم به رضای خدا

بگذریم…

بعد خواهرم من شدم دختر بزرگ خانواده که اینطوری انتظارها هم ازم بیشتر شد. خانواده ی من یه خانواده ی مذهبی بودند و هستند. الان هم  خیلی دوس دارن دختر حجاب کامل داشته باشه. یه دایی خیلی مذهبی دارم که نیمه ی دوم سال ۸۷ بود که بهم یه چادر مشکی گل گلی خرید و آورد که این چادرو سر کن آخه من چادر خیلی دوس داشتم ؛ همیشه چادر نمازمو سر میکردم ، حتی بیرون!  واسه همین دایی این چادرو آورد که من چادر مشکی سرم باشه. فردای اون روز مامانم چادر و دوخت و منم سر کردم و رفتم مدرسه.  همه ی دوستام که به قول امروزیا باکلاس و آپدیت بودن مسخرم کردن که اینو باش مث مامانا شده و فلان….

منم اولش چون تازه هم خواهرمو از دست داده بودم گریه کردم و اومدم خونه که اگه خواهرم بود نمیذاشت مسخرم کنن و …..که همینطوری که گریه میکردم مامانم رسید گفت چیه حاجیه خانوم زهرا خانوم؟ چرا گریه میکنی؟ گفتم دیگه چادر سر نمیکنم همه مسخرم میکنن مامـانم یه حـرف خیلـی خـوبی زد که تا الان یـک بار هم چادرمو زمین نذاشتم چه در مسافرت چه در شهرم

حرف مامان : زهرا جان تو خودتو ناراحت نکن اونا از حسودی دارن بهت میخدن بذار اونا بخندن تو با این کارت خدا رو میخندونی و کاری میکنی که خدا ازت راضی میشه پس تو به خاطر مسخره کردن چند تا بچه میخوای خدا رو ناراحت کنی؟؟؟ ضمنا” دختر گلم تا حالا دیدی به یه ماشین کهنه و قراضه چادر بکشن و ازش دربرابر دست درازی بعضیا حفاظت کنن؟ منم گفتم نه ندیدم آخه همسایمون یه ماشین قراضه داشت که مامان اونو مثال زد بعدش مامان گفت پس بدون هرچیزی که با ارزش باشه ازش در برابر آفت دیگران حفاظت میکنن پس دخترم تو با ارزشی که چادر مشکیت مثل حفاظ ازت محافظت میکنه…

javanenghelabi-paykan

و این حرف مامان برام یه تلنگری بود که باعث شد بیدار شمو به خودم بیام و خنده های دوستامو همکلاسیامو به دل نگیرمو تا الان چادر مشکیم سرم باشه.

فراخوان ملی ماجرای چادری شدنم، ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره در سایت جوان انقلابی

۲۳ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۲۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره اول | من هم شبیه مامــان شدم!

 به نـگارش بانـو  : زهرا از شهــر ری 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ماه رمضان بود….

هر شب در مسجدمان پس از اقامه نماز برنامه هایی داشتیم!

یک جز قرآن را ختم می کردند و سپس شماره هایی بین کودکانی که با مادر یا پدر هایشان به مسجد آمده بودند پخش میشد و قرعه کشی می کردند و شماره هرکس درمی آمد به رسم یادبود که به مسجد آمده بود هدیه کوچک به آن ها می دادند که اغلب برچسب های رنگی دفتر های نقاشی و امثال این چیز ها بود

درست خاطرم نیست فکر کنم ۶ یا ۷ ساله بودم و هرشب به عشق و امید به اینکه شاید امشب من برنده شوم با مادرم به مسجد می رفتم

شب های زیادی از ماه رمضان گذشته بود و من هنوز یک بار هم برنده نشده بودم

آن شب مثل شب های قبل شماره ام را گرفتم و ساکت گوشه ای کز کردم و آرزو کردم که کاش من امشب برنده شوم در خیال های کودکانه ام بودم که مامانم صدایم زد و گفت شماره ات چند بود؟

khatere1

سپس نگاهی به شماره ام انداخت و با شوق و ذوق گفت زهــــــرا تو امشب بردی!

آن قدر خوشحال شدم که نمی دانستم چه کار کنم!

سریع به سمت محل گرفتن جایزه ها رفتم و جایزه ام را گرفتم ،مثل همیشه کادو شده بود اما یه چیزی که توجه ام را به خود جلب کرد بزرگی هدیه بود!مثل شب های قبل نبود با هیجان کودکانه ام کادو را باز کردم و سیاهی پارچه چشمم را گرفت و چند دقیقه محو دیدن آن پارچه شدم که اتفاقا بوی خیلی خوبی هم می داد!!

همه دوستان هم تعجب کردند چادری عربی بسیار زیبایی بود که چشم همه را گرفته بود!درست اندازه ی اندازه ام بود انگار برای من دوخته شده بود

آن قدر خوشحال بودم که حتی صدای اطرافیان را هم نمی شنیـدم چادر را بر سر کــرده بـودم و با خود در رویاهــایم سر می کــردم که شبیـه مامــان شدم!

نمی خواهم بگویم که از آن شب به بعد همیشه چادر سر کردم چون یک اقرار است

اما شور و شوقی که آن شب از چادر سر کردن پیدا کردم را هیچ وقت فراموش نمی کنم و از آن عزیزی که چادر را تهیه کرده بود که هرگز نفهمیدم که بود کمال تشکر را دارم

این بود ماجرای چادری شدن من…!

فراخوان ملی ماجرای چادری شدنم، ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره در سایت جوان انقلابی

۲۲ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چادر و حجاب

simvVg_535
منبع
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پیوند بزن مرا!

b6hnyay4us3ulk57bai

خدایا از تومی خواهم چادر مرا چنان با چادر خاکی جده سادات پیوند زنی که اگرجان از تنم برود چادر از سرم نرود

منبع

۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چادرت ارزش است باور کن

hijab poster 67 big_(Tazohor.com)
منبع
۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حجاب یادگار فاطمه سلام الله علیها

Demo_Hijab
جهت دریافت تصویر بزرگتر به منبع لینک مراجعه نمایید.
منبع
۱۹ مرداد ۹۲ ، ۰۴:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

صنعت برهنگی

8901824519126868438

جهت دریافت فایلهای کامل و با کیفیت
مجموعه پوسترهای محرمانه 1 و 2
می توانید با شماره روابط عمومی گروه به شماره
09136852833
تماس بگیرید

منبع

۱۸ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰