ماه و آه

ویرایش گر قالب ها

۵۰ مطلب با موضوع «چی شد چادری شدم» ثبت شده است

به خاطر یک خواب خوب

97
من توی یه خونواده تقریبا مذهبی بدنیا اومدم. البته پدرم اوایل  به قول معروف خیلی مذهبی دو آتیشه بود و فکر کنم از سن 11 سالگی به اصرار یا بهتر بگم به اجبار پدر چادری شدم.  این چادری شدن اجباری من تا تقریبا سوم دبیرستان ادامه داشت اونم با برخوردهایی که بین من و پدرم پیش می اومد.
از پیش دانشگاهی علنا چادرو کنار گذاشتم ولی لطف خدا بود که از حجاب زده نشدم و در عین مانتویی بودن اکثرا حجابمو حفظ میکردم ولی گاهی که سهوا موی سرم دیده میشد حساسیت زیادی نشون نمیدادم.
بهرحال ذهنم درگیر حجاب و چادر بود.
حتی با اینکه تابستون سال اول کارشناسی ارشد به مکه مشرف شدم ولی اون سفر معنوی هم نتونسته بود در این مورد تاثیر زیادی رو من بذاره.
نزدیک به ایام محرم سال 87 ذهنم خیلی درگیر چادر شد. اینم بگم همیشه به چادریا احترام میذاشتم و یکی از دلایلی که مانع از انتخاب چادر میشد این بود که با خودم میگفتم اگه با وجود چادری بود گاها حرکت جلفی از من سر بزنه حرمت چادر و چادریا رو شکستم چون خیلی شیطون بودم و با دوستام همیشه بگو بخندو شوخی داشتم.
برگردیم به محرم 87 که  تو هیئت مسجد دانشگاهمون طبق هر سال مراسم برگذار میشد و من شرکت میکردم.
شب عاشورا یه جمله راجع به چادر و حضرت زهرا نوشته بود. دقیقا عین جمله یادم نیست ولی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
شب با وضو خوابیدم.
دم دمای اذون صبح یه خواب فوق العاده عجیب و بشارت دهنده دیدم( شرمنده که نمیتونم خوابمو تعریف کنم) طوری که درست دم اذون صبح که اذان داشت پخش میشد از خواب بلند شدم و مثل ابر بهاری اشک ریختم و تمام شکم به یقین تبدیل شد و افتخار حجاب حضرت زهرا نصیبم شد. ان شاالله که بتونم تا آخر عمر حفظش کنم.
۱۴ تیر ۹۳ ، ۲۱:۱۷ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

به خاطر یک پیامک

سلام

شاید برای گفتن خاطره چادری شدنم زود باشه اما فکر کردم شاید بتونه تردید را از کسی دور کند

من تنها سه روز است که چادری شده ام از روز تاسوعا.

چادری شدن من داستانی طولانی دارد همیشه حجاب برایم مسئله مهمی بود من چادر نمی پوشیدم اما حجاب کاملی داشتم مانتو مناسب می پوشیدم و کسی موهایم را نمی دید هیچ وقت به چادر جدی فکر نکرده بودم همیشه با خود می گفتم وضعیت حجاب مناسبی دارم تا اینکه امسال راهی کربلا شدم به گمانم جرقه اش از همان جا زده شد

بعد تردیدهایم اغاز شد می خواستم با اعتقاد کامل این تاج بندگی را بر سر کنم اما مدام تردید به سراغم می امد اتفاقات زیادی افتاد اما من همچنان مردد بودم

نه سخن شهید که خواهرم دشمن از سیاهی چادر تو بیشتر از سرخی خون می ترسد نه احساس دینم به شهدا نه به کمال رساندن حجابم هیچ یک نتوانست تردیدم را از میان بردارد

خیلی اتفاقی در مسجد دانشگاه از تردیدم برای چادری شدن بایکی از دوستان چادری ام حرف زدم از اینکه لزومی نمی بینم چادر بپوشم شب تاسوعا با خود فکر می کردم کاش خدا نشانه ای سر راهم قرار می داد نشانه های بسیاری سر راهم بود اما باز هم بعد از مدتی مردد می شدم و در تصمیمم پافشاری نمی کردم

صبح تاسوعا از همان دوستم که برایتان گفتم دو پیامک دریافت کردم که اتشم زد دیگر نشانه ای بالاتر از ان وجود نداشت ان را عینا برایتان می نویسم تا شاید تردیدها را از میان بردارد دوستم گفته بود تو اوج دعا به یادم افتاده و بعد ادامه داده بود:

می دونستی چارقد از سر حضرت زینب برداشتن؟ همه مصیبتها یه طرف اسیری زینب هم یه طرف

برای دلداری زینب از روز تاسوعا تا اخر عمرت چادر زینبو بپوش بگو فقط به خاطر تو زینب

پیامکش اتشم زد

شب که رفتم عزاداری چادر سر کردم و امروز یه چادر نوخریدم چادری که انشاا...تا اخرعمر روی سرم باقی بمونه

راستی یه چیز دیگه با دختر همسایمون رفتیم عزاداری وقتی چادرمو دید اون هم رفت و چادر سر کرد نمی دونید چقدر خدا را شکر کردم که حداقل یه شب باعث انجام کار نیکی به این بزرگی شدم

۰۸ تیر ۹۳ ، ۰۲:۵۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

و اون عشق...

chadoriha-mini (60)
بنام مهربونترین...
"نقطه سرخط"
سلام،میخوام براتون ماجرای چادری شدن یه دخترک رو بگم...راستش نمیدونم از کجاشروع کنم..
این دختر ما جزو اون دسته آدمایی بود که اگر یه روز توی چت روما نمیگشت روزش شب نمیشد، بیرون حجابش بدنبود اما خب اصلا قابل مقایسه باحجاب کامل نبود...
این دخترک ما شب میخوابه و صبح که بلند میشه یه حسی تووجودش جون میگیره بنام عشق... آره اون عاشق شده بود بدون اینکه خودش بفهمه....
عاشق یه پسر شده بود که 2سال ازخودش بزرگتر بود بزارید نگم چطوری این اتفاق افتاد اما تنها فرقی که باعشقای زمینی داشت این بود که آقا پسر قصه مون شهید شده بود...
ماجرای عاشقی این دختر به جایی رسیده بود که اگر هر شب با مصطفاش صحبت نمیکرد خوابش نمیبرد...
حالا دیگه نمازاش سروقت بود...توی چت روما نمیگشت...افتاده بود به تکاپوتا از زندگی آقا مصطفی سردربیاره...تابتونه مثل اون باشه(مگرنه اینکه عاشق باید رنگ معشوق به خود بگیره؟؟)
خلاصه یکی ازدوستای شهید مصطفی رو پیداکرد وشروع کرد به پرسیدن یه عالمه سوال که شده بودن بغض گلوش...
کم کم کاربجایی رسید که وقتی میرفت بیرون از خونه اونم با آرایش و... حس میکرد که عشقش اونطوری که باید، ازش راضی نیست، نمیدونم اما شاید یه حس درونی، یه حسی که آرامشو تو شبای تشویش دخترک به اون میداد...
خلاصه کم کم فهمید اگه چادری بشه بیشتر تو دل اون شهیده جا میگیره..
این دختر خانوم ما یهویی کلی ازاین رو به اون روشد دیگه شعرهاش بوی غم نمیداد بلکه دم از عشقی آسمونی میزد، دیگه قهرمان نثرهاش شده بود کسی که به خدا لبیک گفته...
.
.
.
.
خلاصه روزها گذشت و دخترچادری موند، اما خیلی سخت بود(چون مجبورشد دیگه یه سری از دوستاشو ترک کنه و....)
البته پدرو مادرش خیلی راضی بودند و هستند،اولین بار که باباش چادر رو رو سرش دید،به خانواده شیرینی داد...
ولی خیلی از فامیل  هاشونم میگفتن الکی داری خودت رو محدود میکنی، اما بیشترین ضربه رو از بعضی از دوستاش خورد که هرچی دلشون میخواست بهش میگفتن،... بیخیال برسیم به روزی که مهمترین تصمیم زندگیشو گرفت...
هیچوقت اون روز رو یادش نمیره! هنوز عاشق بود اما دیگه عشق مصطفی تودلش جانمیشد... دنبال یه چیز دیگه بود
انگار اون شهیده فقط یه عامل بود تا الفبای عشق رو به دخترک بیاموزه...شایدم...
حالا دیگه اون مصطفی رو فقط دوست داشت اما دیگه عاشق اون نبود ،چون میخواست به یه عشق حقیقی تر برسه ... میخواست به هدف خلقتش برسه... به کسی که از رگ گردن بهش نزدیکتره
اما دیگه چادرشو ترک نکرد، چادر دیگه واسش شده بود یه مروارید توی شب های تاریکش...
اون دختره من بودم
و اون عشق...

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۱ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۰۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من چادری شدم چون عاشق خدا هستم

chadoriha
بسم الله الرحمن الرحیم
تو یه خونواده کاملا" اصیل به دنیا اومدم و بزرگ شدم واسه همین هم بی قید و بند نبودم پدرم سرهنگ وزارت دفاع بود و مادرم هم پرستار یه بیمارستان واسه همین همیشه سعی میکردم که مثل فرهنگ خونواده پوشش داشته باشم سنگین لباس می پوشیدم اما چادری نبودم درست مثل مادرم
اعتقاداتمم به جا بود اما خیلی شناخت نداشتم در حد این که خوانوادم و مدرسه واسم گفته بودن تا این که سال اول دانشگاه بودم یه روز حالم بد شد و بردنم بیمارستان
اون جا بود که به خوانواده ام گفتن که نازنین قلبش مادرزادی دچار مشکله و الان خودشو دیگه نشون داده یه هفته بیمارستان موندم و بعد مرخص شدم اومدم خونه و با هیچ کس کاری نداشتم میشه این جور تعریف کرد که افسرده شده بودم اونی که اومده بود خواستگاری ام و قرار بود که با هم ازدواج کنیم خیلی راحت همه چی رو ریخت به هم و گفت که نازنین امیدوارم درک کنی من دوستت دارم اما زندگیم هم دوست دارم من بچه هم دوست دارم میخوام با کسی ازدواج کنم که هم خودشو خوشبخت کنه هم منو من ادم این کار نیستم طاقت ندارم که حالت بد بشه /رفت اما من .....
درست موقعی این اتفاق افتاد که همه چی خوب بود واسه همین به درگاه خدا خیلی شکوه میکردم منی که تا اون موقع ازارم به هیچ کس نرسیده بود واسم سوال بود که دارم تاوان چیو پس میدم؟
چند وقتی به همین منوال گذشت تا این که یه روز رفتم امامزاده اسماعیل اون جا یه دختر بود اونم داشت زیارت میکرد اومد جلو و با هم دعا خوندیم و من واسش همه چی رو تعریف کردم اونم گفت که بهتر نیست با خدا دوست بشی تا این که شکایت کنی شاید خودش بهت گفت که چرا این کارو باهات کرده
راست میگفت من همش داشتم ناله میکردم و باهاش یه ذره درد دل نمیکردم رفتم جلو با خودم گفتم یا منو تو بغلش میگیره یا پسم میزنه
شروع کردم به کتاب خوندن و قران خوندن اما هم چنان مانتویی بودم دیگه خدا منو تو بغلش گرفته بود درسمو تموم کردم سرکار رفتم همه اون چیزایی که فکر نمیکردم یه روزی بشه شد
یه روز تو محل کارم اومدم تو یک سایت اجتماعی ببینم این چه سایتی هستش که همکارم میرفت اومدم ثبت نام کردم و عضو شدم یه روز به طور اتفاقی با یه بنده خدایی وارد بحث شدم که موضوع به چادر سر کردن کشید با حرفاش که همه از قران و حدیث بود متقاعدم کرد که، حالا که تو نصف راه رو رفتی کاملش کن دیدم راست میگه
اولش واسم سخت بود خیلی هم غر میزدم اما میگفت اولش سخته اما عادت میکنی
تصمیم گرفتم که برم تجریش یه چادر بخرم امتحان کنم یا میتونم یا نمیتونم رفتم تو یه مغازه ای که قبلا" دوستم از اون جا چادر عروسیشو دوخته بود خانومه اندازه گرفت و گفت سه روز دیگه حاضره بیا بگیر اما همه قشنگیه این داستان به قول اون بنده خدا این جا بود که وقتی چادرم حاضر شد رفتم که بگیرم خانومه که اتفاقا" سیده هم بودند و مادر شهید بهم گفت که نذر کرده بود که اگه مشکل دخترش حل بشه واسه 10 نفر چادر مجانی بدوزه و یکی ازون 10 نفر، من بودم...
من مثل همه چادری نشدم که از چشم نامحرم مصون بمونم، چادر سر کردم چون خدا باهام حرف زده بود، چون عاشق خدا شدم...

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۱ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۰۱ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تا شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها که...

chadoriha-mini (63)

تو خانواده ما بین دخترا، خواهر وسطیه، که چند سالی از من بزرگتره چادریه، چادر انگاری شده جزئی از وجودش، یه جور خاصی  میشه وقتی چادر سرشه ... .

وقتی نگاش میکردم دلم میخواست برای یه بارم شده ، حتی امتحانی چند روزی یا حتی چند ساعتی چادر سرم کنم. تا تصمیمم میخواست قطعی بشه از کاری که می خواستم بکنم منصرف میشدم و با خودم میگفتم : منو چه به این کارا ...

تا اینکه سال پیش از وقتی تو کلاسای طرح صالحین پایگاه (بسیج) عضو شدم چادر سر کردم. اوایل خیلی برام سخت بود؛ پوشیدنش، نگه داشتنش، جمع کردنش، ... . انگاری باید یه مدیریت خاصی داشته باشی، تا بتونی درست و حسابی سرت کنی.همین که از پایگاه میومدم، سریع درش می آوردم و میذاشتمش سرجاش تا هفته بعد ...

اما نمیدونم چه رازی پشت این چادر بود که بعد از گذشت چند ماه، دیگه هفته ای سرم نمی کردم، یعنی دیگه وقتایی که میخواستم تو کلاساس طرح شرکت کنم سرم نبود بلکه تو کوچه و بازار، تو بعضی مهمونیا، وقتی که با دوستام میخواستیم چایی بریم، هم سرم بود.حتی یه بار میخواستم خونه ی یکی از دوستام برم، مانتو پوشیدم با همون تیپ داشتم می رفتم. از خونه زدم بیرون ولی ته دلم یه جوری بود انگاری یه چیز کم بود، اهمیتی ندادم و راه افتادم.تو راه خواهرمو دیدم با خنده گفت : "پس چادرت کو؟!" با شوخی گفتم : "خونست! چی کارش داری...؟!" گفت : "چرا نپوشیدی؟"

انگاری منتظر همین سوال بودم، شونه هامو به نشونه ی نمی دونم  انداختم بالا ...

چند لحظه مکث کردم، یهو به سمت خونه برگشتم، رفتم سراغ کمد لباسا، چادرمو برداشتم و سرم کردم.

با خودم گفتم : "حالا شد"

***

شهادت حضرت زهرا س بود ...

سخنران داشت در مورد حجاب و، بهترین زینت زن و، الگوی ما دخترها و خونهایی که ریخته شد تا این حجاب از سر زن و دخترای مسلمون و شیعه ی امیرالمومنین نیفته، صحبت میکرد، انگاری داشت نصیحتمون میکرد، ولی نصیحت نبود تذکر بود یه گوشزد ...
وقتی از زنهایی می گفت که با چه وضع هایی تو کوچه و خیابون می گردن و انگار نه انگار که جوونای ما یه روزی به خاطر همین آدما خونشونو دادن که راحت زندگی کنن... ولی این آدما راحتی رو برا خودشون یه جور دیگه معنی کردن ... .
من یکی اون لحظه داشتم آب می شدم. اونجا بود که برای اولین بار از اینکه چادر سرم بود و عین یه تاج پادشاهی می درخشید احساس غرور کردم و محکمتر از همیشه چسبیدمش ...
امیدوارم اون حس تا آخرین لحظه های هستی ام تو این دنیا همراه و نگهدارم باشه ...

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۱ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چیزی به یاد ندارم مگر حسین(ع)

94

تصمیم گرفتم برای فراخوان چی شد چادری شدم مطلب بنویسم ... با خودم فکر کردم که از کجا شروع کنم و چی بگم ؟... چیزای آشفته ای یادم می اومد چون به قول خودم مغزم کاملا ریسِت شده! به هر حال سعی خودمو می کنم که بدانند هنوز هم هدایت هست با همون قوت!

با حجاب میونه خوبی نداشتم ولی بی حیا نبودم شاید همین حیا کمکم کرد نمی دونم...انگار لج داشتم با خودم که حتما موهام بیرون باشه و آستینام بالا ولی از مانتوی تنگ و بی بند و باری بدم میومد . اگر مجبور می شدم یکم موهامو بپوشونم فوری عصبی می شدم .

تا سال دوم دبیرستان این لج بازیهامو داشتم و با توصیه های افراد خانواده و فامیل که مذهبی اند هم کوتاه نمی اومدم دیگه یه جورایی همه بی خیال اصلاح من شده بودن !...

نمی دونم دقیقا به خاطر چی بود ولی فکر کنم توصیه یه دوست باعث شد حجابو امتحان کنم بدون دید قبلی . منم گفتم امتحان که ضرر نداره بعد موهامو که همیشه تو صورتم بود جمع کردم و این مرحله اول بود بقیه اش برام خیلی سخت بود تا همون جا هم قید خیلی چیزا رو زده بودم که برام ممکن نبود...تا کم کم بوی محرم اومد .منم مثل خیلی ها تو محرم حال وهوام عوض می شد ولی اون سال فرق داشت .دیگه حال و هوا نبود عشق بود و عنایت ارباب .

یه روز خونه خالم رفته بودیم و می خواستیم دسته جمعی بریم خونه مادر بزرگم من مانتوم خوب نبود. دختر خالم گفت:می خوای چادر بهت بدم؟ با شوخی گفتم بده .چادر رو سر کردم همه حضار مبهوت نگام می کردن .خودم می خندیدم .خلاصه شوخی شوخی رفتیم بیرون.

یه لحظه به خودم اومدم گفتم :نگا کن!چقدر خوبه من همه رو می بینم ولی کسی منو نمی بینه! این جمله رو قشنگ یادمه که گفتم:وای چقدر راحتم احساس امنیت می کنم. و از اون به بعد به جز مدرسه همه جا چادر سر کردم.

راستش تو مدرسه می ترسیدم سر کنم و دوستام باهام مثل قبل رفتار نکنن. ولی از وقتی اون سال تحصیلی تموم شد تا الآن به لطف و توفیق خداوند و توجهات ائمه خصوصا امام زمان عجل الله و حضرت زهرا سلام الله علیها در حضور هیچ نامحرمی بدون چادر نبوده ام و امید وارم بعد از این هم چنین باشم و به رفتارم هم چادر عفت بپوشانم.

والسلام علیکم

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۲ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

می خواستم منم تاج بندگی بر سرم باشه

chadoriha-mini (4)

سالهای دوم و سوم دبیرستان مانتویی بودم،اما به خاطر قوانین مدرسه که چادر رو جزء فرم مدرسه قرار داده بود ، چادر سر میکردم.

خوب اون دو سال رو یادم هست که به اجبار چادری بودم.وقتی برخورد نامناسب ناظم رو با کسانیکه چادر نداشتند می دیدم ، از چادر بیشتر بدم می اومد. این دوسال با هر سختی که بود،گذشت. دوره پیش دانشگاهی هم چون تو مدرسه چادر اجباری نبود، من هم چادر سر نمیکردم. گرچه ظاهرم ساده و محجبه بود اما علاقه ای به چادر نداشتم.

یکسال بعد از این ماجرا پشت کنکوری شدم و برای درس خوندن به کتابخونه محله مون می رفتم.

موقع اذان ، 45 دقیقه سالنِ مطالعه ی کتابخونه تعطیل میشد. اکثر بچه ها تو این مدت به مسجد کنار کتابخونه میرفتن.من هم در این فاصله تو مسجد نمازم رو میخوندم.خانمهایی که توی مسجد بودن؛ با اخلاق، خوش برخورد، دوست داشتنی و چادری بودن. به خصوص خانم مسنی که اونجا می اومد خیلی مهربون بود و بچه های کتابخونه رو تحویل می گرفت.فکر کنم فقط سواد قرآنی داشت اما یک دنیا مهربونی تو قلبش بود. تو صف نماز که می ایستادم باهام دست میداد و به من لبخند می زد.

یادمه لذت رفتن به مسجد از رفتن به کتابخونه برام بیشتر شده بود.اون سالی که پشت کنکور موندم، مسجد اولین و بهترین دانشگاه و خاطره من بود. بعضی وقتها تو یه سری از کلاسهای مسجد هم شرکت می کردم.

یه روز که از کتابخونه برگشتم به خونه، تلویزیون روشن بود و صحبتهای خانم آرین(که چادری شده بود و از آمریکا اومده بود ) ، توجه منو به خودش جلب کرد.خصوصا این جمله اش که  : "چادر تاج بندگی منه ! " .از سختی های انتخابش میگفت و از توکلش به خدا.

انگار همه چیز داشت دست به دست هم میداد تا من ایمانم رو نسبت به پوشیدن چادر راسخ تر کنم.  یکسال قبل از رفتن به دانشگاه چادر رو به عنوان پوشش خودم انتخاب کردم و برای این انتخاب تو دوره ی دانشگاه سختی هایی داشتم. اما به یاری خدا این سختی ها برام لذت بخش بود.چرا که پوششم حجاب برتر بود و تاج بندگی من! اگر خدا قبول کنه ...

انشاالله که همگی مون عاقبت به خیر بشیم ..

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۷ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خدا! اما نه آن خدایی که قبلا می شناختم

chadoriha-mini-(74)

چرا چادری شدم؟! سوالی ست که این روزها ذهنم را مشغول کرده و باعث شده تا خاطرات هفت سال پیش را دوباره بازیابی کنم.

قبل از اینکه دانشگاه قبول بشم چادری نبودم اما احساس میکردم با مانتو حجابم کامل است. سالی که دانشگاه قبول شدم با خودم قرار گذاشتم با چادر بروم دانشگاه. خب همین کار را هم کردم اما چادرم فقط در مسیر رفت و آمد بود و در دانشگاه و سرکلاس نمی پوشیدم.

از همون ترم اول توی بسیج رفت و آمد داشتم. بچه های بسیج فکر می کردند کلا چادری هستم. ترم اول به همین منوال گذشت اما ترم دوم تصمیم گرفتم چادر سر نکنم و با مانتو به دانشگاه بروم.

برای بچه های هم کلاسیم این تغییر زیاد محسوس نبود اما هیچ وقت اولین روزی که بدون چادر به دفتر بسیج رفتم را فراموش نمی کنم؛ همه ی بچه ها که تقریبا با هم دوست شده بودیم با تعجب نگاهم کردند. بعضی ها هم گفتند چی شده کشف حجاب کردی؟ منم به یکیشون گفتم : با مانتو هم میشه بسیجی بود ، بسیجی بودن که به چادر نیست...

زمان به همین شکل می گذشت تااینکه اسفندماه سال 86 با بچه های دانشگاه رفتیم جنوب؛ به اون سرزمین مقدس و پاک ، به کربلای ایران که لحظه لحظه اش خوب یادم هست...

من فقط به یک سفر زیارتی نرفته بودم به سفر معرفت و شناخت رفتم در اون سفر خدا یکی از بنده های خوبش رو به عنوان روحانی کاروان همراه ما کرد.

او برای ما از خدا گفت، نه خدایی که من تا اون لحظه می شناختم، از خدایی گفت که عاشق است، که دلتنگ است برای بنده هایش، از وجود یک رابطه ی محبت آمیز ، از ذات یزدانش گفت، از عظمتش، از عطوفتش، از قدرتش و ...

دنیا برایم شکل دیگری شده بود، دلم می خواست لحظه لحظه ی عمرم، نفس کشیدنم، خوابیدنم، همه و همه خاص خاص برای او باشد. دوستش داشتم و دارم، علاقه و عشقی که تاکنون احساس نکرده بودم...

اون سفر توی زندگی من و چندتا از دوستانم سرآغاز پرواز بود...

بعد از آن زندگی ام تغییر کرد، احساس کردم می بایست فونداسیون فکری و عقیدتی ام را از اول بسازم.

سعی کردم تمام رفتار و گفتار و کردارم مطابق خواستش باشد. هرچه من به سوی او می رفتم و می روم، او نیز خودش را بیشتر نشانم می داد و می دهد در لحظات نابی از شبانه روز که اوج یک رابطه عاشقانه است...

بعد دیدم این خالق مهربانم در قرآنش آن هم در سوره ی نورش از اندازه ی حجاب گفته است و همین برایم کافی بود...

دیگر چادر برایم آن چادر قبلی نبود وسیله ای بود که لبخند رضایت معبودم و معشوقم را با خود به دنبال داشت.

با عشق چادر می پوشیدم لذتی می بردم که قبل از آن وجود نداشت، احساس می کردم هم خدا راضی است و هم یگانه حجت او در زمان ما، صاحب ما امام زمان(عج) ما در میان این همه هیاهوی شهر و ناآرامی و بی حجابی و ... خیالش از من راحت است.

وقتی با چادر بیرون می روم و دست رد به سینه ی بددلان و نامحرمانی می زنم که با چشمان هوسران به انسان ها می نگرند، وقتی هیچ دیده ای را به خودم جلب نمیکنم وقتی آرامش خانواده ای را خواسته یا ناخواسته بر هم نمی زنم احساس آرامش می کنم.

از آن تصمیم تا به امروز چادرم - این هدیه ی آسمانی را - ترک نکرده ام، سعی کردم الگو باشم با اخلاق و رفتار و البته با نوع پوششم که همیشه مرتب و آراسته باشد و آراستگی همراه سادگی و حفظ حدود خداوند

سعی کردم از گناهان مثل غیبت و تهمت و بددلی و مسخره کردن و ... دوری کنم و خود را پاک نگه دارم تا باطنم با ظاهر چادری ام بخواند.

خدا را شکر بعد از چادری شدن من سه خواهر دیگرم نیز چادری شده اند و من از این بابت همیشه خدا را شکر میکنم.

در پایان این را بگویم که دنیا صحنه ی آمدن و رفتن ماست. چه خوب است لحظه ای از رضایتش جدا نشویم و با امید و توکل به او در لحظات سخت و دشوار زندگی با بندگی قدم برداریم و به عنایش امیدوار باشیم.

یا حق

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۴ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برکت اردوی جنوب و همنشینی با شهدا

chadoriha-mini (59)
سلام به همسنگری های عزیز واقعا دستتون درد نکنه به خاطر این طرح قشنگ
داستان چادری شدن من از جمله داستانهای شیرین کاری های شهداست...
من در خانواده مذهبی بزرگ شدم و عشق به چادر از ابتدا در وجود من بود از اواسط دبستان چادر یار من شد ولی با ورود به دوران بلوغ و شور نوجوانی پوشیدن چادر من میشه گفت یکی بود چندتا نبود شده بود طوری که خودم هم نمیدونستم چیکار میکنم
ولی خداوند به من عنایت داشت و با ورود به دانشگاه تحولاتی در من رخ داد البته قبل از دانشگاه نیز حجاب برای من خیلی مهم بود.
رفتن به اردوی جنوب در دوران دانشجویی و برکات همنشینی با شهدا من رو بی نصیب نذاشت و با بستن عهدی با شهدا و کمک و یاری خداوند من نیز به جماعت چادری ها پیوستم.
اولین روزی که چادر را در دانشگاه پوشیدم خیلی روز قشنگی برای من بود.
من در پیاده روی جلوی دانشکده به سمت آنجا میرفتم که گروهی از دوستان ترم بالایی رو دیدم که همگی خندان به سمت من آمدند و پوشیدن چادرم را به من تبریک گفتند و ابراز خوشحالی کردند و من با خوشحالی و کمال اعتماد به نفس وارد دانشکده شدم.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۱ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چادرم رو مدیون امام رضام

chadoriha-mini (40)

سلام

ماجرای چادری شدن من برمیگرده به دوران دانشگاهم.

تاجایی که یادم میادخیلی چادر رو دوست داشتم اما هیچ وقت سرم نمیکردم علتش رو درست نمیدونم شاید گمون میکردم هنوز وقت هست.

خوانوادم مذهبی هستن ولی هیچ وقت مجبورم نکردند که باید چادر سرکنم من هم حجاب داشتم ولی در حد مانتو حتی موهام رو حساس بودم که بیرون نیاد.

خیلی امروز فردا می کردم واسه چادر سرکردنم تا اینکه یه شب مادر خواب آقام علی بن موسی الرضا رو میبینن که اومدن خونه ما و تو دستشون تعدادی پارچه مشکی بود به مادر میگن این هارو بدید به زهرا تنش کنه.

اینجور که مادر میگن از پارچه ها یکیش یه ردای بلند مشکی بوده و یکیش هم مثل مقنعه بوده ظاهرا.پوششی شبیه به خانم های عرب. تعبیر من و مادر از ردای بلند مشکی همون چادر بود .شاید که حجاب من و چادرم هدیه اقام علی بن موسی الرضا بوده.خیلی دوسش دارم .

از همون شب که مادر خواب رو دیدند من یادمه ترم اول دانشگاه بودم - بهمن ماه 1384 - که تصمیم گرفتم چادر سرکنم .حس می کنم حجاب من سیر صعودی داشته چون هرچی از اون زمان گذشت حجاب من کاملتر شد و نسبت به چادرم و حجابم حساس تر شدم و هرلحظه که میگذره اصلا دلم نمی خواد ازش جدا بشم.

الان به اعتقادی رسیدم که اگر هزار بار بمیرم و زنده بشم بمیرم و زنده بشم دست از حجابم برنمیدارم چون خیلی باهاش مانوسم و هرچه دارم از اون دارم چون مسیر زندگیم رو به رشد رسوند الان هم ترم اول حوزه هستم. خلاصه چادر تاج بندگیم شده. در کل بگم که حجابم رو مدیون اقا هستم . اقاجون ممنون که دستمو گرفتی و نور رو بهم نشون دادی

یا علی

۱۸ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلایل عقلی و قلبی

chadoriha-mini-(73)

به نام مهربانترین

تو یک خانواده معمولی زندگی میکنم از هر نظر...

نوجوان هستم 16 ساله و گاهی برای زیارت چادر به سر میکردم..

داستان از اونجا شروع شد که با دوستانی ارتباط پیدا کردم که مذهبی بودن و همه چادری، از چادرشون میگفتن از ارامشی که باهاش دارن از اینکه متلک نمیشنون یا جنس متلک ها فرق میکنه .از این که دیگه مزاحمت معنایی نداره از اینکه به گفته ی یک شهید عزیزی سیاهی چادرشون واسه دشمن ترسناک تر هست تا سرخیه خون شهداست...از اینکه چادر هدیه فاطمه زهراست به دختران واسه اسمانی شدن روی زمین، از  کلمه جلباب توی قران که همون چادره...این هارو که شنیدم دیگه حرفی نداشتم واسه گفتن ...

توی ماه رمضون سال قبل یه روز امتحانی پوشیده بودم و دیدم خیلی سخته ..به خدا گفتم شرمنده من بمیرررررم هم نمیتونم بپوشم.اما از اوایل ماه محرم بود که نمیدونم چی شد که این بال های سیاهرنگ دیگه از سرم پایین نیومد...

وقتی میپوشمش فکر میکنم دارم رو ابرا تو اسمون راه میرم...وقتی همه با اخم و ادا بهم نیگاه میکنن علاقم به چادر بیشتر میشه. دیگه شده ناموسم...راستی به تولدش نزدیکم..دعا کنید لایقش شم..

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۱۲ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نمایش ایام فاطمیه

4
بسم الله الرحمن الرحیم
تو خانواده ما، فقط دو تا از دختر خاله هام چادری بودن.منم خیلی دوستشون داشتم.
کلاس چهارم که بودم به مامانم گفتم که می خوام چادری بشم.مامانم گفت: به شرطی برات چادر می خرم که حتما سر کنی، اگه بخوای یه وقتایی سرت نکنی، نمیخرم.
منم قول دادم که حتما سر میکنم.اما وقتی سرم کردم پشیمون شدم! خیلی برام سخت و دست و پا گیر بود. از متلکای اطرافیانم بی بهره نبودم. بعضی وقتا که چشم مامانمو دور میدیدم چادر رو در میاوردم.
تا اینکه رفتم دبیرستان. داداشم عضو بسیج شده بود به منم گفت تو هم برو بسیج عضو شو . من دوست نداشتم با اکراه قبول کردم اما کم کم ازشون خوشم اومد و باهاشون دوست شدم.
سال دوم دبیرستان بودم که قرار شد دخترها یه نمایش برای ایام فاطمیه آماده کنن.
کارگردان از بچه ها تست گرفته بود ولی هنوز بازیگر نقش حضرت زهرا سلام الله علیها رو پیدا نکرده بود.
همون روزا بود که امتحانا تموم شده بود و کارنامه گرفته بودم رفتم یه سری به بچه ها بزنم.
همین که وارد شدم خانم کارگردان گفت تو برای این نقش خیلی خوبی اما من قبول نکردم و گفتم نمیتونم.
گفت: تو که نمیخوای دیالوگ بگی. یه پوشیه رو صورتت می اندازی و فقط حرکت داری.از اون اصرار و از من انکار. دیگه بچه ها واسطه شدن و من تست دادم و قبول شدم.
نمایش خیلی سخت بود. یک ماه، 5ـ6 ساعت تمرین می کردیم خیلی مشکلاتمون زیاد بود. مکان مناسب برای تمرین نداشتیم، مسئولای سالنی که اجاره کرده بودیم همکاری نمی کردن، نور و دکور واتاق فرمان هیچ کدوم آماده نبود.اما همه چیزو خود حضرت زهرا درست کردند.
اونایی که خبری از محتوای نمایش نداشتن میگفتن کسی نمیاد نمایش شما رو نگاه کنن انقدر خودتونو خسته نکنید، روز نمایش خودمون هم باورمون نمیشد تو سالن 400 نفری، 500 نفر به زور جا شده بودن.
دیالوگ نداشتیم، ذکر مصیبت بود و نور و حرکت.نمایش با رحلت پیامبر(ص) شروع میشد و دسیسه سقیفه. بعد آتش زدن در خونه و به زور بردن حضرت علی(ع). سر صحنه کوچه و کتک خورن حضرت زهرا
همه شیون میکردن، پسر بچه ای که نقش امام حسن (ع) رو بازی می کرد، گریه می کرد چسبیده بود به من مجبور شدن واقعا کتکش بزنن تا زمین بخوره. بعد از اون صحنه مریضی و شهادت خانم بود و دختر بچه ای که دنبال تابوت می دوید. بازیگرای نقش منفی از بس گریه کرده بودن حالشون بد بود، حال من که  از همه بدتر بود.
خلاصه بعد از اون یک ماه که نقش خانم رو بازی کردم خیلی ازشون خجالت کشیدم. حتی چادر سر کردنم تا قبل از اون با منت بود. وقتی دیدم چطور به خانم بی احترامی کردن و حقشونو خوردن و آزارشون دادن شرمنده شون شدم.
بعد از نمایش یه محبت عجیبی به چادرم پیدا کردم. دیگه با علاقه چادر سرم کردم هنوز همون اشتیاق رو دارم. هر مراسمی که همه جلو نامحرم بی حجاب بودن من چادر رنگی سر کردم و بهش افتخار کردم و مطمئن بودم از همه پوشش بهتری دارم.
محبت به چادرم رو از حضرت زهرا سلام الله علیها دارم و از خودشون می خوام که همیشه گرمای این عشق رو تو دل من حفظ کنن.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۹ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

وقتی فاطمی شدم

chadoriha-mini (33)

از چادر که پرسیدی کلی فکر کردم ! تا جایی که یادم می آمد،همیشه من بودم و چادرم.

شاید تعجب کنی، ولی باور کن کمتر از 7 سال داشتم که بر سرم نگین خدایی شدن بود.

شاید فکر کنی مادر به زور چادر به سرم می کشید و مرا با خود بیرون می برد، نه !

چادر دوستـــــــــ  من بود. مادر میگفت، کودکی هایم زیبا بود..

میگفت: " وقتی کوچکتر بودی، چادر را که سر میکردی (هیچ)، رو هم میگرفتی! "

میگفت: " با چادرِ که رو گرفته بودی، زن همسایه کلی تو را ناز می کرد و قربان صدقه ات میرفت ..."

میگفت: "چادری برایت دوخته بودم که جای دست داشت، تا تو راحت باشی "

میگفت: "هروقت بیرون می رفتم، برایت هدیه ای می خریدم، محض چادر سرکردنت "
فکر کن تو چطور همیشه لباس می پوشی و بیرون می روی، اگر نپوشی انگار چیزی کم داری،حس من هم نسبت به چادر اینطور بود .

خیلی از دوستانم چادری به سر نداشتند . با هم مدرسه می رفتیم ، می خندیدیم، بازی می کردیم. آنها با مانتوی مدرسه بودند و من اضافه بر آن مانتو، یک برگ از حریم یاس با خود داشتم.
سالها چادر سر کردم، مثل همه چادری ها، اما همیشه مقنعه ام جلوتر از چادر بود .

بعضی از دوستان، منکر این کارم بودند اما برایم دشوار بود و دوست هم نداشتم چادر را جلوتر از مقنعه یا روسری بگذارم.
چندسال قبل با دوستانم رفته بودیم مشهد، یکبار به حریم رضوی که رسیدیم در نزدیکی ضریح نشستم و لب به دعا گشودم.. کش چادر را برداشتم تا راحت تر حس بگیرم ...

  ساعتی گذشت و موعد قرار با دوستان رسید.سر را بلند کرده و قدی راست کردم، چند قدمی رفتم. به جایی رسیدم که در تیررس آقایان هم بود.کش چادر را رها کردم و مثل بعضی چادری ها،  چادر را جلوتر کشیدم  و چند لحظه ای رو گرفتم.با نگاهم به دنبال دوستان بودم..
احساس کردم چقدر آرام تر از همیشه ام.شاید چادر چند سانتی جلوتر آمده بود اما دلم به قدر دریا آرامش یافته بود. دیگر دلم نیامد آن آرامش (بیشتر) را از دست بدهم ...

بعدها برخی میگفتند "بهت نمیاد"، "زشت شدی" ،

 حرفهاشان مهم نبود.به آنچه می خواستم رسیده بودم و می دانستم اینطور که باشم خدا راضی تر است..چرا؟ چون اگر بطور اتفاقی، پایم روی چادر می رفت و چادر عقب تر می رفت، دیگر موهایم دیده نمی شد
حالا بیشتر عطر حریم یاس را حس می کنم ؛  دیگر _خدا را شکر _  برایم رضایت خدا از هر بنی بشری ارزشمندتر است ..

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۳۰ آذر ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک دوست خوب!

13687199364

ماجرای چادری شدن من اینجوری بود:

تو خانواده ای بزرگ شدم که حتی یه نفر هم چادری نبود.کلا حجاب اصلا اهمیتی نداشت.کسی از اهل خانواده جلو نامحرم روسری سر نمیکرد چه برسه به چادر.تو دبیرستان مقنعه به زور سرم بود چه برسه به چادر.تمام دوستام هم از اون افراد غیر محجبه بودن.

سالها گذشت و قبول شدم دانشگاه. اونم شیراز. دور از تهران. پدرم اصلا با خونه گرفتن موافق نبود و گفت باید برم خوابگاه.از اتاق تک و راحت ناگهان رفتم به اتاق چهار نفره خوابگاه.

اتاقی که افتادم هر سه تا هم اتاقیم چادری بودن.گذشت و اولا باهاشون بودن برام سخت بود و حتی سعی کردم اتاقمو عوض کنم. ولی نشد. مجبور شدم دوست بشم و با یکیشون که اهل ساری بود به اسم لیلا دوست صمیمی شدم.

منو خیلی دوست داشت و دائم تشویقم میکرد که مقنعه ام رو جلوتر بیارم و کمتر آرایش کنم.

گذشت و تولدم رسید.برام یه چادر ملی خرید.خیلی بهم اصرار میکرد سر کنم.ولی هرچی اصرار میکرد من میگفتم خجالت میکشم.با این قیافه یهو چادری بشم.

تا یکروز رفتیم آرامگاه حافظ.بهم گفت اونجا سرم کنم که کسی منو نمیشناسه.نمیدونم چی شد ولی حس کردم اصلا سخت نیست چادر گذاشتن.اتفاقا کیف میداد.

خلاصه هر بار که میرفتیم بیرون کلی منو تشویق میکرد که با چادر بیام و بدم نمیومد چادر بذارم.

تا یکروز بهم پیشنهاد کرد تو خوابگاه که داریم میریم چادر بذارم وعکس العمل بچه ها رو ببینم.کلا برخورد بچه ها اکثرا خوب بود.حتی غیر چادری ها هم میگفتن چادر بهم میاد.تصمیم گرفتم با چادر برم دانشگاه و شدم یه دختر چادری.

ولی اگه میخواستم یه دختر وافعا چادری شم باید تو شهرم و پیش آشنایانم هم چادری میشدم که خیلی سخت بود.

لیلا بهم پیشنهادی داد که خیلی جالب بود. وقتی مادرم از شهرمون اومد پیشم من و لیلا با چادر رفتیم استقبالشون.

مامانم واقعا متعجب بود.جلو لیلا چیزی نگفت فقط گفت از مراسم مذهبی اومدیم ؟اما لیلا گفت نه پوششمون اینه.

تو اون چند روزی که مادرم پیشم بود کلی با من صحبت کرد که منصرف شم ولی من و لیلا با دلیل و استدلال گفتیم که چرا چادری هستیم و مادرم مجبور شد منو قبول کنه به چادرم.

الان واقعا از تصمیمم راضیم و فکر میکنم این خواست خدا بود که دانشگاه شیراز قبول شم و برم خوابگاه و بشم یه دختر چادری.

۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۱:۱۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یکی از بهترین خاطره های زندگیم

Untitled-1g

به درخواست خیلی از دوستان ماجرای چادری شدنمو براتون می نویسم که یکی از بهترین خاطره های زندگیم هستش به امید روزی که همه ی دختران لذت واقعی حجاب رو حس کنن.

تو خانواده ای بزرگ شدم که حجاب و پوشش معنی و احترام خاصی داشت ولی پدرم اصلا یک بار هم به ما در مورد حجابمان تذکر نداده بود که حتما چادر سر کنیم ولی حجابمون رو با مانتو روسری رعایت می کردیم یادمه یه روز یکی از فامیلامون بهم گفت دیگه وقتشه چادر سرت کنی معنی حرفشو نفهمیدم و ترش کردم متوجه ترش کردنم شد و گفت الانم نکنی ازدواج کردی به زور چادر سرت می کنن حسابی حرصم گرفته بود گفتم من اینطوری راحتم و اصلا ازدواج هم نمی کنم .(جو گرفته بود شما باور نکنین )

کلاس سوم راهنمایی بودم که برا سفر جنوب ثبت نام کردیم و بهمون گفته بودن حتما چادر همراه داشته باشیم اولین اردوی خارج از استانی بود که من و رها خواهرم ثبت نام کرده بودیم .

اردویی که مسر زندگیمان را عوض کرد و خداوند به وسیله ی شهدا لذت شیرین خیلی از خوبی هایش را به ما چشانید .

وقتی برای بار اول تو یه جو کاملا بسیجی قرار گرفته بودم یه حس خوبی داشتم

یادش بخیر دو تا از دختر عموهام هم باهامون بودن که هممنون قبل از رفتن مانتویی بودیم .

خیلی بهمون خوش گذشت و من هم که دیگه معروف شده بودم حسابی .

از بس شلوغی می کردم بر عکس رها که خیلی آرومه من روحیه ام اصلا حس آرامی به خودش ندیده

شعر هایی که از شهدا و امام زمان می خوندیم .کجائید ای شهیدان خدایی ................

محافل خاطرات شهدا مناطق عملیاتی شب های خاطرات و سخنرانی ها مداحی ها همگی برایم تازگی داشت چقدر کم می دونستم نه هیچی نمی دونستم نگاه هم تغییر کرده بود روشن شده بود .

لذت چادر سر کردن برایم عجیب شیرین بود وااااااااای خدایا شکرت . 

پادگان شهید باکری شلمچه فکه طلائیه تا که رسیدیم به سوسنگرد شهر چمران .

همگی جمع شده بودیم و از شهدا برامون می گفتن اخرهای سفر بود نباید دست خالی بر می گشتم باید یه سوغاتی معنوی با خودم میوردم که همه ی عمرم با هام باشه یه جمله یه یادگاری 

نمی دونم عجیب تو خودم بود از چمران برامون صحبت می کردن حسن ختام سخنان سخنران :

زینب هایی که دارین بر می گردین به شهرهای پر از گناهتان شهرهایی که گاهی همه چی یادتون می ره نذارین حس شهدا از بین بره چنگ توسل بهشون بزنین جواب می دن .شما ها رسالت زینب به دوش دارین جاهایی که دیدین کربلای ایران بود برگردین به مدرسه هاتون به شهرتون به محیط های اجتماعی تان اما رسالتتان یادتان نرود شهدا کار حسینی کردن حالا شما باید کار زینبی بکنین .چادرهای شما نشانه ی پرچم وعفت زینب و زهرا (س) هست اگر رسالتتان از یاد برود کربلا در کربلا می ماند .اشک می ریختم مانده بودم فقط اشک .امانم بریده شده بود در خودم نبودم حس سبکی داشتم توسل کردم ازشون کمک خواستم .

«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادر سیاهتان و تقوایتان می‏کشید.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل‏ حجاب دشمن را می‏بینی و دشمن تو را نمی‏بیند.»

(سردار شهید رحیم آنجفی)

برگشتیم به شهرهای پر از گناهمان .
حال و هوای  عجیبی داشتم وقتی تصمیم خودمو که می خوامو که چادری بشم رو با پدر و مادرم در میان گذاشتم
با مخالفت شدیدشون روبرو شدم پدرم به چادر خیلی احترام می گزاره من فکر  می کردم  الان هردوشون از ذوق غش می کنن ولی وقتی مخالفتشونو دیدم  حسابی شاکی شدم .
پدرم بهم گفت دخترم  تو الان احساساتی شدی و با احساست  تصمیم میگیری هر وقت به چادر ایمان اوردی اونوقت بسم الله و الا فردا یکی یه مسئله ی گفت و به دل شما هم ننشست میای میگی دیگه چادر سر نمی کنی ولی اگه ایمان بیاری بزرگترین توهین ها هم برات هیچ ارزش و اهمییتی نخواهد داشت .
دوباره مونده بودم ولی من ایمان اورده بودم باورش داشتم  عاشق چادر شده بودم .
یک سال گذشت و من سال اول دبیرستان رو با چادر کهنه می رفتم مدرسه البته تو این یکسال هم گاهی سرم می کردم و گاهی نه ولی با رفتن به اردوی طرح ولایت به قول پدرم ایمانم به یقین تبدیل شد ولی پدرم هنوز باورم نکرده بود و حرف  های مرا احساسات تلقی می کرد .
ولی من با همان چادر کهنه ای که بارها توسط خیلی ها مسخره شدم می رفتم حتی ناظم مدسه ایمان که با دخترش هم همکلاسی بودم حسابی به چادر سر کردن من می خندید ولی هیچ ارزشی برایم نداشت وقتی حس می کردم که چقدر امام زمانم از من راضیه .
پدرم وقتی عزم وایمان منو به چادر دید عید همون سال برام یه چادر خوشگل خریده بود جالب هم این بود که وقتی چادر سرم کردم برای اولین بار براش زودی کش دوختم و طوری سر می کردم که ابروهام هم مشخص نبود رو هم می گرفتم .
چادر و حجابم  به من شخصیتی دیگر بخشیدن دیگه شده بودم یه بچه بسجی و عشق شهدا .
یادش بخیر چه روزهای زیبایی بود چادر حجابم و باعث خیلی از برکت ها در زندگیم شد آشنایی با اتحادیه ی انجمن های اسلامی دانش آموزان بسیج دانش آموزی دیدار مقام معظم رهبری . اردوی میثاق مقدس مشهد وبزرگترین برکت زندگی ام هم داشتن همسری خوب و مهربان بود که این را هم مدیون شهدا هستم .
امیدوارم روزی برسه که اونایی که آرزوی خوب پوشیدن و پوشش خوب رو دارن به آرزوشون برسن و دل امام زمانشو شاد کنن.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۱ آذر ۹۲ ، ۲۰:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

امر به معروف یک شهید

chadoriha-mini (60)

خرداد سال 60 بود هر روز منتظر خبری تازه بودیم از جبهه از عملیاتها
هر روز شاهد تشییع پیکر تعدادی از بهترین فرزندان غیور این مملکت بودیم و تنها کاری که از دست ما برمی آمد این بود که هرکجا امکان کمک به جبهه برای دختران وجود داشت حاضر شویم.
پیام شهدا را "که خواهرم چادر سیاه تو بیشتر از خون سرخ من دشمن را می ترساند  "با جان و دل شنیده بودیم و سعی میکردیم این پیام را به همه ی دختران  سرزمینمان برسانیم

معصومه دوست بسیار خوب و ساده ی من که در مدرسه و کلاس هم بودیم نسبت به حجاب خود تقیدی نداشت، بارها و بارها با او صحبت کردم که چادر بپوشد اما گوش نمی داد

فصل امتحانات بود ناگهان معصومه را دیدم که با رنگ پریده و صدای لرزان وارد مدرسه شد
از او سوال کردم چه اتفاقی افتاده؟
گفت الان که از میدان شهدا به سمت مدرسه می آمدم تشییع جنازه ی یک شهید بود من هم چند قدمی خواستم در تشییع جنازه ی شهید شرکت کنم
ناگهان آقایی از میان جمعیت بیرون آمد و گفت: خواهرم چرا حجابت را رعایت نمی کنی اینها به خاطر ما و آسایش ما و دین ما مثل گل پر پر شده اند چرا این طور در خیابان ظاهر می شوید؟ خلاصه معصومه خیلی تحت تاثیر آن آقا قرار گرفته بود
امتحانات خرداد ماه گذشت در تابستان هم خبری از هم نداشتیم
مهرماه در حیاط مدرسه منتظر آمدن دوستانم بودم که ناگهان دیدم معصومه با یک چادر مشکی و حجاب کامل وارد مدرسه شد
از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم او را در آغوش گرفتم و به خاطر حجابش به او تبریک گفتم و پرسیدم: چه شد هرچه ما گفتیم تو چادر نپوشیدی حالا چه اتفاقی افتاده؟
بعد از ساعتی که کنار هم بودیم بالاخره معصومه در مورد دلیل چادری شدنش صحبت کرد: یادته اون روز که امتحان داشتیم گفتم آقایی به من تذکر داد برای حجابم؟
گفتم: بله
ادامه داد: تابستان یک روز رفته بودم مزار شهدا، همین طور که بین قبور شهدا قدم می زدم چشمم به عکس همان آقا افتاد که در ردیف اول قطعه ی سوم در قبری ارام خفته بود و به خیل شهدا پیوسته بود گویا آن لحظه تمام وجودم را به آتش کشیدند و شرمنده تمام شهدا شدم و تصمیم گرفتم به حرمت شهدا چادر بپوشم و محافظ حجابم باشم.
امر به معروف آن شهید چه اثری بر قلب دوست من گدذاشته بود شاید آن روز که به خاطر خدا امر به معروف کرده بود نمی دانست که کلام او چقدر تاثیرگذار یم شود چرا که او هم مثل همه ی شهدا خود را مکلف به این امر کرده بود نه به نتیجه.
مشتاقانه منتظر پنج شنبه و رفتن به میعادگاه بچه های حزب الله ؟؛ مزار شهدا بودم تا با معصومه به آنجا رفتیم
نورانیت آن شهید آنقدر ما را مجذوب کرد که ساعت ها کنار مزارش نشستیم و با او حرف زدیم
سالها از آن ماجرامی گذرد و هنوز هرهفته که برای زیارت اهل قبور می رویم خاطره شهید محمد نوربهشت ما را به کنار مزارش م یکشاند و به یاد آن روزها اشکمان را جاری می کند
خواهر این شهید که سالها بعد با ایشان همکار شدم می گفت از این خاطره ها از زندگی محمد برای ما زیاد نقل میکنند
راستی معصومه کاملا مسیر زندگی اش عوض شد با یک اقای بسیار مذهبی ازدواج کرد و الان یک خانواده ی نورانی و فرزندان صالحی دارد و زندگی بسیار پربرکتی نصیب او شده است
ما آن زمان شهدا را به خاک نسپردیم بلکه به یادمان سپردیم و هنوز برای حاجات مادی و معنوی خود به آن پاکان که شاهدان ما هستند متوسل می شویم و از خداوند می خواهیم به حرمت خون پاکشان و صفای قلب و خلوصشان ما را یاری کنند که عبد خوبی برای پروردگار شویم و ان شاء الله صاحب نفس مطمئنه
اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و ممات ممات محمد و ال محمد

۱۸ آذر ۹۲ ، ۱۴:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

و تو گفتی لبیک

4

جلوی آینه میایستم و نگاهی به سرتا پای خود میاندازم. چقدر عوض شده ام!! به چشمانم خیره میشوم ... نه ! تو همانی عوض نشده ای!

ولی چرا دوسال پیش یادت هست؟! وقتی برای آخرین بار تصمیم خودت را گرفتی و چادری که سوغات سفرت بود به سر کردی همان لحظه عوض شدی تغییر کردی و پروانه شدی!

چه روز باشکوهی بود انجمن پروانه ها؟! همایش لبیک 8/8/88 میلاد امام هشتم سالن میلاد!!!

آنروز محض ریا چادر سرت کردی که مثلا به هم کاروانیهایت نشان دهی که تو هم بعد از سفر تغییر کردی، شده ای یک دختر خوب همانی که حضرت زهرا(س) میخواهد!! چه تیپ بچه مثبتها را هم زده بودی! روسری سفیدت زیبایی حجابت را دوچندان کرده بود!

ولی خودت هم میدانستی دروغ میگویی، هم به خودت هم به دوستانت هم به ...! وقتی وسطهای مراسم قطعه هایی از فیلمهای سفرت را نشان دادند ، بقیع ... گنبد سبز ... و کعبه ! چه حالی شدی؟!

برق تو را گرفت انگار ، خشکت زده بود ... به چه فکر میکردی؟! میدانم ،به 21فروردین88، به لحظه ای که برای اولین بار پا در مدینه النبی گذاشتی به اولین نماز صبحت در حرم پیامبرت به روزهای آسمانی و اشکهای زلال و سادگی ای که آنجا داشتی به ختم قرآنهای دسته جمعی روبروی ناودان طلا به قطعه ای از بهشت که داخل مسجدی بود با هزاران ستون، به ستونی که بین آنهمه ستون تک بود ... توبه! نکند آن لحظه که در همایش لبیک آن تصاویر را نشانت میدادند خود را به ستون توبه بستی؟

تو را یک لحظه چه شد که سرخ شدی و اشکهای داغ برگونه لغزاندی؟! نکند داشتی ذوب میشدی در آن فضا؟! بله تو ذوب شدی و دوباره شکل گرفتی !

بعد از پایان مراسم همه بوی خاک باران خورده میدادند و تو هنوز داغ بودی!

بیرون باران میبارید هوا ابری بود و باید به خانه برمیگشتی! چقدر دل کندن از دوستان سخت بود! دوستانی که دوهفته با آنها بودی در یک لحظه با هم حاجی شده بودید! حجاب سمیه شد برایت الگویی تا از فردا ... ولی نه از همان لحظه! بشوی مثل او.

چقدر چادرش را قشنگ سرش میکند و چه حجابی دارد او ... مگر چه فرقی با او داری؟! او هم همان کعبه ای را دیده که تو دیده ای همان بقیعی را زیارت کرده که تو هم زیارت کرده ای و گرد همان خاک غریب به چادر تو هم رسیده بود.نکند چادر او خاکی تر بود؟!چادر خاکی!!چادر خاکی!! پس چه شد که او اینگونه است و تو آنگونه؟!

او شبیه آفرین داستان نائب است و تو ... تو شبیه کدام شخصیت داستان نائب هستی؟ شبیه زهرا ؟ کدامشان ؟ همانی که درفرودگاه کنار مادرش ماند یا همانی که راهی سفر شد و نائب ...؟! خودت خوب میدانی!

چادر خاکی ! یادت هست بعد از برگشت از سفر چه خوابهای عجیبی میدیدی؟! علتش خوب معلوم بود! همه آنها تلنگر بود. نکند دو زاریت کج و کوله بود که نمیگرفتی این خوابها تلنگر است، یادآوریست! ولی نه ...

میدانستی و دو زاریت هم خوب افتاده بود! پس چه مرگت بود که عهد و پیمانی که در خانه خدا با خدا بسته بودی فراموش کردی؟! دوستانت؟! دیدمشان! چه دوستانی هم داشتی! بین آنها فقط تو حجاب مقنعه ات را حفظ میکردی!

روز بعد از رسیدنت از سفر حج وقتی جلوی آینه ایستادی تا چادرت را هم سر کنی چه چیزی مانعت شد که چادر را تا کردی و گذاشتی بین لباسهای احرامت! و دوباره همانی شدی که قبلا بودی! مسئول نهاد رهبری وقتی بدون چادر تو را دید چقدر ناراحت شد!! و آن خوابها ...

خواب آن خانوم را یادت هست؟ همانی که چادری سر کرده بود که تا زانوهایش بود و دامنی گشاد هم به تن داشت و تو فقط نیمرخش را میدیدی! صورتش چشم و ابرو نداشت ... شاید هم چادرش چشمانش را پوشانده بود!! و مدام میگفت چادر کاملترین حجاب است ... چادر کاملترین حجاب است ...

صدایش هنوز در گوشم هست که مدام میگفت چادر کاملترین حجاب است ...

ولی تو نظر دوستانت را مقدم دیدی به سفارش آن خانوم!

فردای همایش لبیک یادت هست؟! صبحش کلی با خودت جنگ داشتی! چه جنگی هم بود! لباسهای دانشگاهت را پوشیدی و جلوی آینه ایستادی ... بعد چادر را بر سر کردی!و پیروز این جنگ تو شدی! چقدر آن لحظه زیبا شده بودی چقدر به تو افتخار میکردم چقدر دوست داشتنی شده بودی! حالا شده بودی هم تیپ سمیه! چقدر از خودت خوشت آمده بود! ولی لحظه ای یاد دوستانت افتادی! بیخیال رفقا ... حالا تو دوستانی داری که بهتر از همه آنها هستند نمونه اش سمیه...آفرین داستان نائب... و نائب شد همدم روز و شبت!

وقتی وارد دانشگاه شدی یادم هست که برای فرار از دست آشناها اصلا سرت را بالا نمیگرفتی ! بدون اینکه به کسی نگاه کنی وارد کلاس شدی و سرجایت نشستی! یکی از همین دوستانت لحظه ای بعد کنارت آمد و با لبخندی گفت سلام حاج خانوم! تحویل نمیگیری؟! تو هم لبخندی زدی و گفتی ببخش حواسم نبود! و دوستت پرسید چادر چرا سرت کردی؟! مانده بودی چه بگویی! سرت را بالا گرفتی و گفتی تصمیم گرفتم از امروز چادری بشم و هردو لبخند زدید!

استادهای جبر و آنالیز ریاضی ات هم تو را حاج خانوم صدا میکردند. با پوشش جدیدی که پیدا کرده بودی بچه بسیجی ها بیشتر تحویلت میگرفتند شاید میخواستند دورو برت باشند تا یه وقت دوستان قبلیت وسوسه ات نکنند! دوستان قبلی یکی یکی ترکت کردند و کمتر محلت میگذاشتند چون با تیپ آنها جور نبودی چون دیگر دوست نداشتی با آنها فست فود بروی و موقع اذان ظهر به جای نماز بروی بوفه دانشکده برای نهار! در عوض دوستان جدیدی پیدا کردی که هم تیپ خودت بودند و همان سال تشویقت کردند که با آنها به اردوی راهیان نور بروی!و اسفند 88 با راهیان نور راهی شدی

.راستی شلمچه که بودی یاد چه افتادی که به خاک آنجا سجده کردی و گریه امانت نمیداد که بلند شوی!

نکند غروب آنجا تو را یاد بقیع میانداخت و چادر خاکیت یاد ... و آنجا بود که مفهوم چادر و چادر خاکی برایت روشنتر شد... آنجا بود که فهمیدی چادر ملی شبهه دارست و تصمیم گرفتی پس از برگشتن از اردو چادر معمولی سرت کنی! خودت هم متوجه شده ای حتما که بعد از چادری شدنت چقدر دنیای اطرافت فرق کرده. تویی که حتی کلاسهای عمومی معارف را سه درمیان شرکت میکردی و علاقه ای به شنیدن حرفهای استاد را نداشتی حالا داری در حوزه علوم اسلامی میخوانی! ببینمت ... حالا باز هم میگویی عوض نشده ای و همانی؟!

این همه تغییر... فقط به لطف چادرت بود.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۸ آبان ۹۲ ، ۱۴:۱۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یادگار اعتکاف

chadoriha-mini (18)

من تو یه خانواده ای بزرگ شدم که از بچگی عنایت و لطف خدا و ائمه رو به روشنی تو زندگیمون دیدم.

از بچگی اهل چادر اینا نبودم ولی یه روز بابام چادر برام خرید و آورد داد به مامانم که واسم بدوزه و بهم گفت دخترم این چادر،  وظیفه من اینکه بهت بگم ببین هر وقت دوست داشتی بذار و هر وقت ناراحتت کرد از سرت بردار.

راستشو بخواین از اینکه از بابا هدیه گرفته بودم خوشحال بودم ولی دوست داشتم یه چیز دیگه بود نه چادر و از اون به بعد بعضی وقتا واسه تنوع سرم میکردم ولی واسه مدرسه سختم بود.

ولی همیشه پوششم طوری بود که مانتو گشاد می پوشیدمو موهامو تو میذاشتم، تا اینکه ۱۹ سالم شد و دائیم اومد دنبالمو منو آورد شمال خونشون، بچه های دائیم زیاد با حجاب میونه ای ندارن، واسه همین جو شمال رومن تاثیر بدی گذاشت و همش میگفت خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.

 تا اینکه داداشم اومد دنبالم و برگشتم به شهر خودمون اونم با چه تیپی!؟ یه مانتوی تنگ با یه روسری کوچک (بهتره بگم لچک) نصف موهام از جلو بیرون بود و نصفش از پشت، بابام منو با اون تیپ دید ولی چیزی نگفت، یه هفته تو شهر خودمون اینجوری گشتم یه بار از یه مرد که همسن بابام بود متلک شنیدم و خیلی ناراحت شدم،

تا اینکه دوستام گفتن که میخوان برن اعتکاف به منم پیشنهاد دادن منم گفتم من کجا و اعتکاف کجا، اسممو ننوشتم، یکی از دوستام که اسمشو نوشته بود اتفاقی براش پیش اومدو کارتشو داد به من، منم به بابا گفتم بابام گفت نه، منم لج کردم گفتم باید برم بابام گفت اعتکاف وجود خودته، اولش نفهمیدم چی گفت  ولی به خاطر لج بازی از اینکه چرا خودش هیئت میره ولی نمیذاره من برم اعتکاف بیشتر راغب شدم که به اعتکاف برم،

شبی که همه دوستام رفتن ما داشتیم شام می خوردیم که تو اخبار گفت که جمعی از معتکفین وارد مساجد شدن که من شروع کردم به گریه ، بابا هم که اشکامو دید گفت پاشو حاضر شو ببرمت، گفت ولی میخوای با اون تیپ بری تازه فهمیدم که بابا چرا مخالفت میکرد. پاشدم رفتم حاضر شدمو چادرمو سرم کردم و گفتم بریم، بابام خیلی ذوق کرد وقتی منو اونجوری دید،

بالاخره رفتم اعتکاف،

دومین روز داشتیم زیارت عاشورا رو میخوندیم که من حال و هوام عوض شد احساس کرد زیارت عاشورا رو به حالت عادی نمیخونم، احساس کردم رو زمین نیستم، داشتم عنایت و لطف امام حسین(ع) رو با چشم خودم میدیدم تا حدی که زیارت عاشورا تموم شد و من از حال رفتم ( به روح بابای از دست رفته ام قسم میخورم که همچین اتفاقی واسم افتاد) اون زیارت عاشورا یه زیارت عادی واسم نبود.

از اعتکاف که برگشتم دیگه چادرو زمین نذاشتم

از طرف خونواده بابام مشکلی نداشتم ولی از طرف خونواده مامانم خیلی مورد تمسخر قرار گرفتم و هیچی نگفتم و بمصمم تر شدم که حجابمو از هر لحاظی رعایت کنم.

تا اینکه بابامو از دست دادمو سال پیش مجبور شدیم برگردیم شمال و پیش خونواده دائیم، اینجوری بیشتر عذاب میکشیدم و از خدا فقط مرگمو میخواستم اما بعد از ۶ ماه به خاطر حجابم با یه پسر ازدواج کردم که خونواده اونا هم مذهبی هستن اما چادری نبودند،

همون روز عقدم با اینکه خیلی برام سخت بود ولی به شوهرم گفتم اگه میخوای از فردا چادر نذارم، گفتم میتونم بدون چادر هم حجابمو رعایت کنم ، و شوهرمم گفت من تو رو همینجوری دیدم وبه خاطر چادری بودنت انتخابت کردمو میخوام همیشه اینجوری باشی

حالا ۱۰ سال با اشتیاق چادر سرم میکنم  و تا حالا زمین نذاشتم حتی به محیط دانشگاه هم اهمیتی ندادم، البته اینم بگم که حالا تو شمال دوستایی دارم که همشون چادرین ولی من قبلا اونا رو نمیدیدمشون.

تو این ۱۰ سال تنها چیزی که از چادر دیدم این بوده که واسم یه سلاح بزرگ بوده، از اون موقع نه از کسی متلک شنیدم نه کسی تونسته بهم چپ نیگا کنه، و حالا به خاطر این چادرم افتخار میکنم و نظرم اینه که چرا من باید به خاطر جامعه خودمو همرنگ اونا کنم بهتره اونا به خاطر خدا، خوشونو همرنگ الگویی کنن که خدا برای همه ی زنان عالم پسندیده است سیدة النساء العالمین

خاطره از نرگس ارسال با ایمیل

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۰ آبان ۹۲ ، ۱۵:۲۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

از بس قشنگه، وقاری که چادر همراه داره

chadoriha-mini (32)
از وقتی یادم میاد در مکان های مقدس خانم های چادری میدیدم. خیلی کوچیک بودم که مادرم برام یه چادر گل گلیِ سفید دوخت و با خوشحالی سرم میکردم، دیگه نه تنها سر نماز بلکه بیرون هم چادرمو به سختی دورم میگرفتم و زیر زیرکی مادربزرگو میدیدم که چه قشنگ چادر روی سرش نگه میداره….
به سن تکلیف نرسیده بودم ولی با ذهن کنجکاوم وقتی به زیارتی میرفتیم خانم های چادری رو میدیدم که مشغول عبادت و اشک ریختن هستن، یا معلم کلاس اولمون که تویِ کوچه مدرسه با وقار خاصی قدم برمیداشت…
کم کم دوست داشتم یه چادر مشکی داشته باشم، وقتی سرم کردم مامان میگفت”مثل فرشته ها” شدی عزیزم!!… یا وقتی روز جشن تکلیف چادر صورتی با تاجِ گل روی سرم میزاشتم میخواستم بال دربیارم…
الان هم به چادرم افتخار میکنم چون
اگر درست ازش استفاده کنم میتونم بهتر در جامعه خدمت کنم و فعالیت داشته باشم.
چون یه مانعه برای نگاه های هوس آلود مریضی که به زن دیدگاهِ ابزاری دارند.
چون زیبایی و وقارم رو به عرضه اندام و جسمم نمیدونم.
چون عقیده دارم هرچیز با ارزشی باید حصار داشته باشه تا به دستِ هر نگاه بیماری نرسه….
شما چرا حجاب سرتون میزارین؟! تاحالا شده به فلسفه حجاب توجه کنید؟!
یه سوال….
حکمت تیرگی و رنگ سیاه چادر چیه؟! توجه کردید خانه کعبه هم با رنگ سیاه پوشیده شده؟…
دلپریزاد نویسنده وب سایت دلپریزاد

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۱۷ آبان ۹۲ ، ۱۰:۴۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چرا من اینطوری نباشم؟

chadoriha-mini (67)

سلام

منم توی یه خانواده ی خیلی مذهبی بزرگ شده بودم .

پدر و مادرمم خانواده شون مذهبی نبود و خودشون تصمیم گرفته بودن مذهبی باشن . من از بچگی چادر سر می کردم اما هیچ علاقه ای بهش نداشتم .

میدونستم اگه از مامانم بخوام میگه سر نکنم اما هیچ وقت نمی گفتم . اون موقع ها حجابم و دینم یه چیز کاملا شناسنامه ای بود و منم هیچ شناختی از پارچه ی مشکی ای که همیشه رو سرم بود نداشتم . فلسفه اش رو هم نمی دونستم . دنبالشم نمیرفتم .

همیشه می گفتم بزرگ که شدم دیگه سر نمی کنم .

تا اینکه مثلا بزرگ شدم .

یه چند سالی سر نکردم . و بی خیالش شدم . اما موهامو بیرون نمیزاشتم و لباسای گشاد می پوشیدم . تا اینکه دیدم نه با چادر راحت تر میشه تیپ زد و... !

دوباره سر کردم اما تصمیمم این بود که زیر چادر بهترین تیپا رو بزنم و یه چادری خوشگل باشم . دوست نداشتم همه بگن اه این چادریه دهاتیه و از این حرفای مفت . همه به خاطر تیپم و رفتارم میگفتن کاش همه ی مومنا و چادریا مثل تو باشن

خوش تیپ . اهل تفریح . شاد و شنگول . خلاصه شده بودم یه عروسک که حجایش اونو قشنگ تر میکرد . همه جور موسیقی گوش میکردم . با دوستام جاهایی میرفتم که در شان یه دختر چادری نبود .

تا اینکه دانشگاه قبول شدم . یه رشته ی هنری تو یه دانشگاه که چادری توش تک و توک بود و اونام 2 تا ترم بعد کلا بی خیال حجاب میشدن و میشدن مثله بقیه .

از اول با چادر رفتم اما تصمیم داشتم سر تمام کلاسا درش بیارم . اخه توی محیط رشته ام هم تنها چادری بودم و این خیلی عذابم میداد .

بدیه هنر و محیطش نبود دین توی درسا و کلاساشه . استادا هم همه کارشون مسخره کردن مذهبی ها بود .

منم بعضی وقتا از چادرم خجالت می کشیدم . کم میاوردم و در برابر توهینهایی که به دین و مقدسات و چادر میشید سکوت می کردم . حتی بلد نبودن دفاع کنم از دینم و اعتقاداتم

دوستام چادری نبودن اما خوب و مهربون بودن . یکیشون توی یه خانواده ی غیر مذهبی . مذهبی شده بود . و کلا خیلی باهام حرف میزد و روم تاثیر میزاشت .

تا اینکه تصمیم گرفتیم با دانشگاه بریم مشهد تا خوش بگذرونیم .

نیتم زیارت امام رضا (ع) نبود . نیتم با دوستام بودن و خوش گذروندن بود .

توی سفر یکی از اقایونی که از طرف دانشگاه اومده بود تا مواظب ما باشه نظرمو جلب کرد . قیافه اش و ظاهرش همون چیزی بود که من همیشه مسخره میکردم . ولی این بار این چهره برام نورانی اومد.

میدیدم با عبا میره حرم . اولش خیلی مسخرش کردیم اما مهرش بد جور به دلم افتاد . هیچی ازش نمیدونستم اما با دیدنش یا خدا می افتادم

تو اون سفر یکم علاقه مند شدم بهش .

اما بازم رفتارش و ظاهرش یکم برام عجیب بود . دلم بد جور رفت پیشش . همیشه فکر میکردم به کسی علاقه مند میشم که زیاد مذهبی نباشه و قیافیه ی غیر مذهبی داشته باشه . شیطون باشه . اما این ادم یه ارامشی تو ظاهرش داشت که انگار باهات حرف میزد . تو اون ظاهر و چهره ادم چیزی جز خدا نمیدید . یه جوری دم اذن دخول اذن می خوند که اشکمو در میاورد . یه جوری راه میرفت که اصلا دنیا انگار زیر پاش نبود . سر به زیر . اروم و صورتی سفید با ریش زیاد . اما نورانی ... خیلی نورانی ! واقعا منو یاد اماما مینداخت . یاد ادمای خوب خدا .

سفر تموم شد و من درگیر که این ادم کیه و چرا اینجوریه ؟

فهمیدم اسمش چیه ؟ رشته اش چیه ؟ چند سالشه ؟و از همه مهمتر چرا انقدر مومنه ؟

دختری که اینها رو بهم گفت ازش خوشش نمی اومد . می گفت بد تیپه و بی ادب اخه اصلا وقتی باهاش حرف میزنی تو چشمات نگاه نمی کنه و در اخر فهمیدم این ادم اصلا مذهبی نبوده و یهو مذهبی شده و قبلا حتی دوست دختر داشته و از این حرفا !

دوست دخترسابق اشم دیدم و تعجب کردم . دختری بود که خوب اصلا مذهبی نبود!

گذشت و من اون ترم و تابستونش فهمیدم عاشق اون ادم نبودم . عاشق خدای بالا ی سرش بودم . و این بزرگترین رویداد زندگیم بود .

از اونسال به بعد منم دیگه کم کم حجابم بهتر شد و رفتم دنبال شناخت راجع به همه چی دینم . با خودم گفتم وقتی یه ادم انقدر میتونه خدا تو چهره اش نمایان باشه من چرا اینجوری نباشم . و بعد تصمیم گرفتم کارام . ظاهرم .رفتارم همه به خاطر خدا باشه . و الان دارم رشد میکنم .

از اونسال به بعد چادرم شد یه وسیله ی پوشش عزیز برام .

و هر روز خدا رو شکر میکنم به خاطر اون تلنگر که بهم زد . اون ادم مومن ترین جوانی بود که دیدم و همیشه دعاش میکنم . البته اینم بگم من هیچ وقت باهاش حرف نزدم و اونم اصلا منو ندید !!!! همش کار خدا بود که می خواست بهم بگه میشه یک آدم به جایی برسه که یک نفر مثل منو به یاد خدا بندازه

راستی الان دو تا از دوستامم چادری شدن و من دیگه تنها نیستم . الان همه مون تلاشمون اینه که خدا رو همیشه و همه جای زندگیمون حفظ کنیم و از یادش دور نشیم .

برام دعا کنید .

زرگل

۱۰ آبان ۹۲ ، ۰۷:۵۲ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک دوست خوب!

جلباب-(2)1

به نام خدایی که همیشه بهترین ها رو برام خواسته

اصلا از همشون بدم میومد،منظورم چادری هان،هیچ جوری نمی تونستم قبولشون کنم....تو جمع های خانوادگی حتی روسری سر نمی کردم.....و بابت این مسأله هیچ کس شکایتی نداشت ....بلکه یه چیز عادی و طبیعی بود،....جز دایی دومیه....ولی زورش بهم نمی رسید....لجباز تر از این حرفا بودم!

همش فکر می کردم اونایی که چادر سر می کنن آدمای متظاهری هستن و حتما شغل باباهاشون یه ربطی به بسیج و سپاه و ... داره!

راست گفت خدا که :"چه بسا چیز هایی رو که دوست دارید و به ضرر شماست و چه بسا از چیز هایی که بدتون میاد و به نفع شماست".

تا به خودم اومدم دیدم بهترین دوستم ، دوست که نه ، به قول مولانا "شمس وقمرم " ، شده یه دختر چادری اونم از نوع درجه یکش!

فاطمه تمام قوانین زندگیم رو تغییر داد بدون این که چیزی رو مستقیماً ازم بخواد !

هیچ وقت یادم نمیاد چرا شد همه ی زندگیم....ولی چیزی که ازش مطمئنم اینه که اون فرستاده ی خدا بود.....

از بچگی زرنگ بودم....خیلی هم باهوش بودم....تو هر جمعی نفر اول.....با تموم لجبازی هایی که خاص خودم بود....با دلم رودرباستی نداشتم....خدا رو شکر میکنم که این بار هم زرنگی کردم و نذاشتم چشم کور تعصبم به روی نور خدا بسته بشه!

فاطمه مظهر تموم خوبی ها بود، تموم چیزایی که من همیشه دنبالشون بودم ولی نه تو یه دختر چادری....و هیچ جا پیداشون نکردم إلا زیر این لباس آسمونی!

من عاشق شده بودم اما نه عاشق فاطمه، عاشق خدایی که خواسته بود اینطور  با من حرف بزنه!

چادر سر کردن برا منی که تا دوم دبیرستان حتی روسری هم سرم نبوده خیلی سخت بود...ولی ...یه چیزی تو دلم پیدا شده بود که بازم با همون زرنگی خاص خودم فهمیدم قیمتی تر از هر چیزی تو دنیاست....

گفتم خدایا اصلا به من چه.... نمیشه که همه تصمیم سخت هارو من بگیرم....میسپارمش به خودت...با ایمان و توکل کامل....قرآن رو باز کردم،....باورتون نمیشه...صفحه ی 426، آیات 55 تا 62 سوره احزاب!

اهل قرآن می دونن ، آیه ی حجاب تو همین صفحه است!

از اون روز به بعد من و چادرم تو تمام سختی ها با هم بودیم، خیلی ها طردم کردن و مسخره کردن و حتی تهمت زدن که شاید عشق یه پسر من و به این شکل در آورده!

أما خدا بیشتر از قبل هوامو داشت، به لطف خدا عیب های اخلاقیم رو تا حدودی برطرف کردم که بتونم شایسته ی لباس آسمونی باشم، از اون روز به بعد به حدی کلامم تغییر کرد که آدمای خیلی خوبی بهم نزدیک شدن، حتی کسایی که خیلی با من فرق داشتن.

چادرم باعث شد که مسیر زندگیم، مسیر دوستی هام ، سیر افکارمو....تغیر کنه....موقعیت های نابی داشتم که مختص چادی هاست!

6 سال از این ماجرا میگذره و من حالا خیلی تغییر کردم ....رو به رشد....و همه ی این هارو مدیون خدا، فاطمه، و چادرم هستم!

نویسنده بیتا

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۷ مهر ۹۲ ، ۰۷:۱۷ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

لبخند حضرت زهرا سلام الله علیها

chadoriha-mini (49)

به نام حق
گاه میشد که نصیبم شود افتخار تاج گذاری... کودکی بودم....
اولین عکس با آن تاج بندگی را در خانه خاطرات کودکی دارم بر سر سجاده... تاجی سفید با نگین­های صورتی....
کجایی کودکی؟ کجایی ای لحظه­ های با دل و جان زیستن؟؟؟
بزرگتر که شدم تاج را کنار گذاشتم... همه همه همه بجز پدر و مادرم میگفتند چرا بر سر نمیکنی؟؟؟
دختری ریز چثه بودم و همیشه کوچکتر از سنم میزدم... همین مرا جدا کرده بود از افتخار تاج نهادن...
گذشت و گذشت و گذشت...
من دختری ساده با ظاهری ساده بودم. موهایم بیرون بود شاید... دستانم پیدا بود شاید... چیزی که پیدا نبود نشانی از دختر شیعه و آبروی زهرا  بودن بود...
شنبه 10 اردیبهشت 87 صبح با چادر رفتم دانشگاه
از پنجشنبه این تصمیم رو گرفته بودم... به چادر به عنوان یک مد لباس نگاه میکردم. مثل اینکه یک روز مانتوی آبی بپوشی یک روز طوسی، یک روز هم چادر مشکی بزنی... همین بود معنایش و نزدنش برای این بود که دیگران میگفتند بزن برای دلایلی که احمقانه ترین دلایل چادر زدن بود و هست...
اما آن روز زدم که دیگر درش نیاورم البته فقط برای دانشگاه...
همه میگفتند إ! پس چرا الان زدی؟ حالا که هوا گرم شد؟ از دوستان که شماتت بسیار، از استادان که تعجب بسیار و از فامیل طعنه ­های زجر دهنده.. فقط  خانواده­ ام سکوت کردند.. پدرم هم گاهی میگفت نزن..
1 روز به طور اتفاقی پسر عمویم فهمید من برای دانشگاه چادر میزنم، آنقدر خوشحال شد که پیش خودم گفتم چشه این پسره؟ انگار چادری ندیده تا حالا!!! حال آنکه همه چادری بودند.
بعدا که فکر کردم اگه بنده خدا انقدر خوشحال میشه پس خدا چقدر خوشحال میشه؟ پس دختر رسول چه لبخندی میزند؟ پس حضرت صاحب الامر(عج) چه؟ اگر نگاهم کند و سر تکان دهد چه؟ اگر رو برگرداند چه؟
اهواز و گرمای وحشتناک که اگر تجربه نکرده باشید باورتان نمیشود سوختن یعنی چه...
تابستان و تاجی که تازه بر سر نهاده بودم...
مسیر زیادی رو باید هر روز پیاده طی می­کردم...
هر روز تا خونه یا زهرا میگفتم ، ذکر میگفتم، فکر میکردم جهنم چقدر از این گرمتر و وحشتناک تر است...
و تاجم را محکمتر نگه میداشتم که بادهای تند او را از من نگیرند...
و همان ها بیمه­ ام کردند.
دیگر گرما اذیتم نمیکند.
به خانه که رسیدم پرتش نمیکنم و با ناراحتی نمی­گویم سوختم.
همانها بیمه ­ام کردند.چند ماهی گذشت و من در کلنجار با خود که اگر زدی دیگر دویدن در پارک برازنده ­ات نیست، دیگر باید حرمت نگه داری...
از مهر ماه، عزیزی بسیار برایم هدایتگر بود و میگفت از زنان اسوه.. از تاجدارهای بهشت. من هر لحظه علاقه مندتر به درک این عشق به بندگی...
22 آبان ماه 87 روز عروسی دخترخاله­ ام... چادر سر کردم و رفتم. وااااااااااااااااییییییییی که چقدر همه متعجب بودند و انواع حرفها را شنیدم....
آن روز همه میگفتند میذاشتی از فردا میزدی حالا تو عروسی... اما برای من این بهترین نقطه بود. اگر میتوانستم آن روز که همه با وضع آنچنانی می­آیند، منم را نابود کنم، دیگر تا همیشه این من نبودم که تاج داشت... فقط او بود و شد...
خیلی جنگیدم با آنهایی که قبلا میگفتند بزن اما حالا بد نگاهم می­کردند.
با آنهایی که گویا بی حجاب بودن را بیشتر دوست دارند و چادر مشکی روی موهای رنگ کرده را بیشتر میپسندند یا آنها که چادر فقط برای زنشان خوب است. با آنها که مرا 20 سال دوست داشتنی ترین دختر خانواده می­دانستند و حالا این دختر دیگر رویی به کسی نشان نمی­داد و به حرمت چادر سنگین تر رفتار میکرد...
شبهای احیا قرآن را به این نیت باز کردم که خدا با من حرفی بزند ... و گفت که گوش به حرف کافران نده ...
حالا با رضایت و شادی چادرم را هرگز درنمی­آورم، تا بدوم یا در دریا و رود شنا کنم یا کوهنوردی کنم  یا خسته شوم. همانها بیمه­ ام کردند و قلبم راضیست.
آن پسر عمو... اولین آتشفشان زندگیم.... امروز... همسر من است.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۱ مهر ۹۲ ، ۰۷:۵۴ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یادگار مادرمه (س)

chadoriha-mini (63)
سلام علیکم.
چادری که بوی یاس ندهد پروازت نخواهد داد!
و اما خاطره:
با اینکه بابام خیلی مذهبی بودن و مادرم چادری اما اصلا بهم اصرار نکردن و منو تحت فشار نداشتن که چادر بپوشم!
خودم انتخابش کردم.
اوایل چون دیدم زیبایی خاصی داره پسندیدمش!بی دلیل!
اما امروز با دلیل و استدلال عاشق چادرمم!
به بقیه هم کار ندارم چی میگن!
با دخترای بدحجاب و بی چادر هم رفیق بودم!
اما بیشتر رفقام اهل پروازن!
به اینکه کسی بیاد و مسخره م کنه.....خیلی واسم طبیعیه!
هیچم ناراحت نمیشم!
الانم با این چادرم خیلی راحتم.
نباشه دق میکنم!
دوسش دارم....زیاد.......
این چادر یادگار مادرمه"س"
این چادر منو یاد بی بی زینب کبری "س" میندازه و رشادت هاش!
دوسش دارم چون بهترین بانوان این چادرو به سر کردن!
این چادر واقعا مرا بال است..........اگر بوی یاس دهد....بوی مادرم"س"....
این چادر نه جلو کارامو گرفته و نه کاری کرده که بقول بعضیا عقب مونده و امل بار بیام!
جدای از سفارش خدا و قرآن و پیغمبر این چادر رو عقلانی پذیرفتم.
کسی رو هم که حجاب نداره رو به بی دینی متهم نمیکنم!فقط یه ذره به منطق و عقلش شک میکنم!
"وقتی عاشق شهادت شوی ، میگردی و میگردی که خود را هر طور شده به آسمانها برسانی! دیدم چادرم.....میشود شهادتی داشت از جنس دخترانه!
شهادتی با ناز و کرشمه ......
حجابم ابزار کرشمه من است..... پیش خدا
با حجابم محدود میکنم همه ی نگاه های بیگانه را....
حجابم....
افتخارم....
چادرم....
یادگار مادرم"س"....."
بازم در خدمتیم.ایشاله در پناه مادر"س" باشید.تهش شهید شین مارو شفاعت کنید.
به امیدظهوریار.
صلوات
 

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۱۸ مهر ۹۲ ، ۰۷:۵۱ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

به خاطر یک حدیث چادری شدم

chadoriha-mini (47)

پوششم کامل بود.

همه ی لباسام همونطور که گفتم تک بود و با همون ظاهر هم تو دانشگاه به خوش تیپی معروف بودم.

اما نمیدونم چرا همونطور که گفتم احساس میکردم اون ابهتی که شایسته ی خلیفه ی خدا رو زمینه رو ندارم (واااااااقعاً احساسم این بود)گاهی به چادر فکر میکردم. اماهر بار با خودم میگفتم آخه حجابم که کامله، نیازی نیست بخوام خودمو اذیت کنم.با خودم میگفتم حجاب که فقط چادر نیست (واقعاً هم نیست و همین الان هم اینو قبول دارم؛ ولی نمیدونم چرا روحم درگیر بود)

مامانم هم میگفت:" خودتو لازم نیست اذیت کنی . پوششت خوبه"و دوستام هم همینطور.

و من هر بار به این نتیجه میرسیدم که اصلاً نیازی به پوشیدن چادر ندارم؛ چون دلیل محکمی واسه محدود کردن خودم با چادر پیدا نمیکردم.

شهادت امام صادق (ع) بود و رفته بودم حسینیه ی نزدیک خوابگاه. سخنران یه حدیث گفتن از امام صادق (ع) که میفرمایند:

" همیشه سعی کن ظاهرت طوری باشه که دیگران با دیدنت به یاد خدا بیافتن."
(البته مضمونش اینه و عین حدیث یادم نیست)

دلم لرزید . ظاهرم خوب بود ولی کسی رو به یاد خداااااااااااااااا نمینداخت.از فرداش چادر پوشیدم.

خیلی سخت بود واسم ؛ بلد نبودم خوب چادر گرفتنو. احساس میکردم دیگه مثل قبل خوشتیپ نیستم و این واسم خیییییییییییلی سخت بود و چون قدم بلند بود احساس میکردم چادر بهم نمییاد(البته بعدها با حرفای بقیه فهمیدم اینطور نبوده).ولی احساس میکردم باید بپوشم چون امامم گفته بود که باید ظاهرم طوری باشه که بقیه رو به یاد خدا بندازه . اون موقع اوایل ترم سوم دانشگاهم بود.

با خیلیا جنگیدم .نمیدونم چرا جامعه ی ما اینطوری شده .اگه بخوای از خدا دور بشی واسه همه پذیرفته شدست و به عنوان یه فرد مدرن و روشنفکر قبولت میکنن اما اگه بخوای برگردی سمت خدا همه میگن این کارا چیه ، موضع میگیرن، نصیحتت میکنن!!!!! سرزنشت میکنن و ...

(بگذریم)انگار امتحان خدا بود ، ستاره ای که محبوب همه ی فامیل بود حالا شده بود کیسه ی بوکس. از اول تا آخر خلقت، هر کی هر جرم و گناهی مرتکب شده بود من باید طعنه و کنایش رو میشنیدم. انگار نه انگار این همون ستاره ای بود که همه دوسش داشتن .همه آرزو داشتن بچه هاشون شبیه ستاره بشن . همه ارزو داشتن ستاره عروسشون بشه.

انگار نه انگار این همون ستاره ای بود که همه به خاطر فهم و درکش تحسینش میکردن . یه دفه انگار ستاره شده بود یه ادم امل و قدیمی و ساده لوح .ولی من همون ستاره بودم فقط چادر پوشیده بودم ، چون احساس کردم اینجوری نزدیکتر میشم به اون حالتی که امامم بهم توصیه کرده .

از بس هم که همیشه تحسین شنیده بودم به شدت دلنازک بودم. طاقت کمترین حرف از گل نازکتر رو نداشتم .البته خیلی مغرور بودم و اصلاً به روی خودم نمیاوردم و همه ی اشکامو سر سجاده میریختم و به خدا میگفتم :" اگه میخوای امتحانم کنی ، امتحان کن ولی من کم نمیارم "و...
.
.
.
همه ی اینا امتحان بود و خدا خودش صبرش رو بهم داد وامتحان هم همیشه گذراست و تا ابد طول نمیکشه و الان هم که دارم اینا رو مینویسم خدای مهربونم توی همون فامیل عزتی بهم داده که خیلی خیلی بیشتراز قبله.
الحمدلله

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۱۵ مهر ۹۲ ، ۰۷:۰۰ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک لحظه تفکر و یک اراده به خاطر خدا

chadoriha-mini (64)

به نام او

ساده بودم و پوشیده اما چادر سرنمیکردم.

سوم دبیرستان که بودم ، تو روزنامه مطلبی دیدم که منو حسابی به فکر فرو برد:

خبرگزاری بی بی سی:

مشاور وزیر امور خارجه امریکا گفت:

...تا زمانی که در خیابانهای تهران  زنهایی با چادر باشند ما امیدی به ایران نداریم...

.

اون روز با خودم گفتم:

خدایا دست من که به گردن کلفتا نمیرسه.

...در توانم نیست که مانع فرو ریختن سقف خونه ها رو سر زنها و بچه های فلسطینی  بشم.

.......وقتی صدام لعنتی دست کثیفش را به کشورم درازکرد هم سنی نداشتم که بتونم برم جبهه.

..........درسته که با مانتو روسری هم حجاب دارم .

اما

حالا که میتونم با چادر حال آمریکا و اسرائیل و نوچه هاش را بگیرم!

این کار را میکنم!

یادمه اون شب مهمونی دعوت داشتیم ومن سر موقع آماده بودم اما ؛پدرم منو با خودشون نبرد.

فقط چون چادر سرم بود.

...............خدا رحمت کنه شهید مطهری رو به خاطر کتاب حجابش.

......................از وقتی چادری شدم ، پلاکارد down with israel دستم نگرفتم.

...........................در عوض چادرم  رو محکم نگهمیدارم.

به نقل از وبلاگ  گل دختر

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۱۲ مهر ۹۲ ، ۱۲:۴۵ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

19 | ادامه ی راه بدون اعتقاد قلبی ممکن نیست

chadoriha-mini (28)
هوالمحبوب
با سلام به سنگرداران عرصه عفاف
من در خانواده ای متولد شدم که حجاب و پوشیدگی در آن,از درجه بالایی از اهمیت برخوردار بود. بعدها مدارسم نیز همه اسلامی بودندوچادر در آنها الزامی بود.
از چهار پنج سالگی آرام آرام روسری سرکردم البته با تشویق و دقت نظر مادر و پدرم وبعد از دوم دبستان دیگر رسما چادری شدم.
برای خیلی از ما شروع این امر بیشتر یک نوع تبعیت بوده تا انتخاب از روی مطالعه، به ویژه برای بچه هایی که بسترهای خانوادگی مذهبی داشتند. اما ادامه مسیر هیچگاه بدون اعتقاد و باور قلبی ممکن نیست.
سال پیش دانشگاهی در جوی قرار گرفتم که حتی دوستان چادریم هم در حضور استاد آقا, چادرشان را در می آوردند. به معنای واقعی کلمه تنها من بودم که زیر نگاههای بچه ها که بعضا دلسوزانه می نمود, سر کلاسها هم با چادر می نشستم.
من حس می کنم این باور به درستی راه بود که مانع از همسویی با جماعت می شد و البته در تمامی این مسیر لطف خداوند و حضرات معصومین همراه و یاور من بود.
در آن سال جایگاه چادرم برایم پررنگ تر شد. پوششی که انتخاب و پافشاری بر آن دیگران را به کرنش و احترام وادار کرد و به من عزت نفسی مضاعف بخشید.
من علاوه بر نکات بینشی واعتقادی زیبای چادر گاهگداری به این جمله که یکی از علما در پاسخ به خانمی با پوشش کامل مانتو و روسری فرموده بودند فکر می کنم وبرایم بسیار شیرین است.
این خانم پرسیده بودند: آیا حجاب من کامل است؟ و آن عالم پاسخ داده بودند: حجابتان کامل است اما بدون چادر عفتتان کامل نیست!! این جمله به نظر ما جای تامل بسیار دارد.
حقیقتا من فکر می کنم بانوی شیعی را تنها تاج بندگی چادر برازنده است. من وقار و متانت و سکون و آرامش و امنیت روانی و اجتماعی چادر را بسیار می پسندم و به آنچه روزی الهی برای من بوده ولطف حضرات معصومین, افتخار می کنم.
خداوند به همه ما توفیق ادای حق این امانت مسئولیت آور را ادا فرماید
وما توفیقی الا با لله

زهرا صدرالدینی

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۴ مهر ۹۲ ، ۲۰:۵۸ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره هجدهم|نذر یک بهانه شد...

برداشتم از سرطان ؛ مرگ بود... پس تا صبح فردا که قرار بود مادر عمل بشه ، سر سجاده گریه کردم.... حرف دکتر بعد از عمل : غده سفت بود ، احتمال زیاد سرطانی هست!! دنیا به معنای واقعی دور سرم چرخید!همه ی آروزهام پر کشید!!!ساکت شدم و حتی تا چند ساعت اشکم هم در نمیومد تا آروم بشم! با این حالم باید به مادر دلداری میدادم و چیزی از حرف دکتر به مادر بروز نمیدادم!
چند ماه گذشت مادر شیمی درمانی می شد  موهاش ریخت!
باورم نمیشد این خودمم که بعد این اتفاق دارم نفس میکشم!دارم به مادر دلداری میدم! اما به کسان دیگه که میرسیدم اشکم جاری بود و بغضم میشکست!

chadoriha-mini (61)


تنها مونس و همدمم تو این زمان فقط و فقط و فقط خدا و سجاده و قرآن و ائمه بودن!
با این تلنگر رابطم با خدا نزدیکتر شد و حتی با وجودیکه تا قبلش اصلاً با چادر میونه ای نداشتم برای شفای مادرم نذر کردم که حجابمو محکمتر کنم و چادر رو انتخاب کنم!
الان 2 ساله که گذشته و مادر سالم و سلامت در کنارمه!

 
این جریانو موهبت خداوندی میدونم و با همه ی وجودم شاکر خدا هستم!
چون همه بهم میگفتن یه سال بیشتر سرت نمیکنی اما خودم باور داشتم که اینگونه نخواهد بود. چون خودم هر روز بیشتر از دیروز راضی از چادرم میشدم.
چون اینجوری احساس معصومیت و امنیت بیشتری داشتم.چون اینجوری مصون بودم از نگاه های حرامی که وجود داره. چون اینجوری وقار و شخصیتم بیشتر و بالاتر بود. چون......

چون حجاب معصومیته........

نویسنده: زینب سادات

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۵۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره هفدهم|هرکه او همرنگ یار خویش نیست

هرکه او همرنگ یار خویش نیست عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست

از بچگی در خانواده ای بزرگ شدم که حجاب برایشان بسیار اهمیت داشت...اما من بی توجه و خودرای بودم.دوست داشتم اگر چیزی را به عنوان پوشش انتخاب میکنم کاملا نظر خودم باشد.خلاصه اینکه از نصایح مادر و نگاه های پدر از رو نرفتیم تا اینکه...

دوم دبیرستان که بودم چون خانواده ی ولایت مداری دارم و عشق آقا...روزی یکی از دوستانم در مدرسه سر بحثی که در مورد ولایت فقیه میکردیم از نوع تحلیل های من خوشش آمد و گفت تو که انقدر آقا را دوست داری و دفاع میکنی پس چرا رنگ و بوی او را نداری...

خودش چادری بود...و من از این حرف او بعد از آن حرفهای قشنگ و سربلندی که از گفتنشان داشتم...فقط شکستم...

عاشق رنگ معشوق میگیردو... ولی این عاشق خودسر هنوز گرفتار منیت و خودخواهی و...

انگار عمری خواب باشی و یک دفعه با 1 پارچ آب یخ بیدارت کنند...حس شرمندگی آن روز و سکوتم بعد از شنیدن حرف آن دوست...تا عمر دارم داغیست بر دلم.

بعد از آن روز حس میکردم که نماد آقا هستم ودارم در خیابان آبروی ایشان را به تمسخر میگیرم.

نگاه سنگین آدم ها طاقتم را به ته کشاند و یک روز بعد از ظهر به تنهایی راهی پارچه فروشی شدم...با یک قواره چادر مشکی سرمست و بیدل راه خیاطی را پیش گرفتم.

chadoriha-mini (68)

آن روز بعد از ظهر با چادرم به خانه برگشتم تکه ای از خودم...انگار سالها از هم دور بودیم تنگ در آغوش هم بودیم.

تا امروز...که نشان افتخار عاشقی ام بوده و بر سرم خودنمایی میکند.

این ها را تا الان برای کسی نگفته بودم.

تقدیم به هم کیشان عاشق

عاشق ولای علی و آل علی

نویسنده : مستعان

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۴ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۴۶ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره شانزدهم|چادر سر کردم با عشق

chadoriha-mini (23)

دوست گلم من از 7 سالگی چادر سرم کردم با عشق..

چون به قدری دختران با حجاب چادر در خانواده ی ما مورد تشویق و اهمیت قرار میگرفتند که دلم میخواست حتی توی خواب هم چادر سر کنم...

انقدر پدرم با افتخار به من نگاه میکرد و منو با خودش اینور و اون ور میبرد که حاضر نیستم نگاههای پدرمو با هیچ چیز این دنیا عوض کنم:)

قبل از 7 سالگی مامانم برام چادر میدوخت چادر های قشنگ قشنگ :)منم لحظه شماری میکردم که موقعش برسه و بتونم اونارو سرم کنم

و بالاخره روز اول مدرسه مامان یه چادر مشکی کوچولو برام حاضر کرده بود،اتو کشیده گذاشته بود روی مانتو شلوار مدرسه ام ذوق مدرسه یه طرف ذوق سر کردن چادر مشکی یه طرف دیگه تا صبح از انتظار داشتم دیوونه میشدم مثل کسی که میخواد لباس عروسی بپوشه پراز شادی بوودم..

دست مادر گلم درد نکنه...:-*

صبح که مامانم صدام کرد تا وقتی که بخواد چادرو سرم کنه چشم از روی چادر بر نمیداشتم و هی میپرسیدم مامان من دیگه بزرگم دیگه مگه نه؟:) تا بالاخره سرم کردم 10 دفعه رفتم جلو آینه و برگشتم تا بالاخره با صدای مامان مثل یه ملکه خانم از در رفتم بیرون و از اون موقع تا همین الان هیچوقت بدون چادر از خونه بیرون نرفتم ولی هنوزم حسم اینه که مثل ملکه ها هستم:)

بعد از اون روز ها هم که شعور همراه شور شد با تفکرات پشت حجابم هم آشنا شدم و حجابو به عنوان یه سنگر و پرچم نگاه کردمو بهش افتخار میکنم..البته از پدرو مادر مهربونمم که خیلی لطیف و ظریف برنامه ی هدایت منو ایجاد کردند سپاسگزارم...

نویسنده: نادیا بابک

۱۹ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره پانزدهم|اگر این خانم دختر خوبی بود...

1358712360574184_large

سمیه دختر دایی من دوسالی هست که چادر سر میکنه و همانطور که قبلا هم گفتم ما تنها چادری های فامیل نزدیکمون هستیم!

راستش سمیه گرچه رابطه نزدیکی با من داشت اما در مورد پوشش مثل من فکر نمی کرد و توجهی به نحوه لباس پوشیدن و آرایشش نداشت.

این سمیه خانم ما یک دوست پسر داشت ( منظورم آخرین دوست پسرش هست! ) که دور از چشم دایی و زن دایی با اون قرار و مدار می گذاشت و پسرک حسابی توانسته بود اعتماد سمیه را بخودش جلب کند و اخطار های من در باب اینگونه معاشرت ها نیز کوچکترین اثری در رفتارش نداشت ؛

تا اینکه بعد از مدتی که از دوستیشون  گذشت؛ این پسر نیت واقعیشو در یکی از دیدارهاشون که در یک فضای سبز خلوت در حاشیه یکی از اتوبان های تهران بود ؛ آشکار ساخت .

ماجرا به این صورت بود که منصور بعد اینکه سمیه را به اون محل می کشاند با چند نفر از دوستاش هماهنگ می کند که سمیه را در اون محل خلوت تسلیم خواسته های شیطانیشون کنند ,

که از اونجا که خدا یار سمیه بود ؛ از شانسش رهگذرانی از اون محل عبور می کردند و در پی شنیدن صدای التماس و در خواست کمک اون به یاریش می شتابند و با پلیس 110 تماس می گیرند و سمیه را از یک مصیبت حتمی نجات می دهند.

اما نکات قابل تامل در این میان که باعث تحول عمیق بعدی در سمیه گردید دو چیز بود:

 یکی جمله ای که یکی از ماموران نیروی انتظامی در کلانتری در مورد سمیه می گوید : " که اگر این خانم دختر خوبی بود که با این فرد به این اینجا نمی آمد! "

و دیگری فرصتی دوباره که خدا به سمیه جهت اصلاح رفتار و اعمالش در غالب نجات از اون مهلکه وحشتناک ارزانی داشت را می توانم اشاره کنم.

بعد این اتفاق مدتی طول کشید که سمیه به حال عادی برگردد و زمانی که کاملا حالش خوب شد یک روز از من خواست که برایش چادرمشکی بخرم که سر کند و از اون لحظه تا الان تمام نماز هاشو سر وقت می خواند ؛ شرایط اون جوری شد که در حفظ حجاب و طرز لباس پوشیدنش و معاشرت با نامحرمان  از من مقید تر شد و دیگه ندیدم که آرایش غلیظی داشته باشد.

نویسنده سارا به نقل از سمیه در وبلاگ مخروط ناقص مشکی من

۱۸ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۲۵ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره چهاردهم|بازهم امام رضا واسطه فیض شدند

a02ad41cbaecde0cb56d602a1ba88a4e

به بعضی از همراهان قول داده بودم ماجرای چادری شدنم را شرح بدهم ؛ اول بگذارید قدری بیشتر خودم را معرفی کنم؛ خانواده ما متشکل از پدر , مادر , خواهرم و من هست ؛

خواهر بزرگترم یعنی سمانه خانم دو سال از من بزرگتر هست و من خیلی دوستش دارم ؛ زمانی که بدنیا آمدم پدرم اسمم را سارا انتخاب کرد اما بدلیل اصرار بیش از حد مادرش یعنی مادر بزرگم  اسمم را زهرا گذاشتند و این اسم شناسنامه ای من هست اما همه در خانه و فامیل و نیز دوستانم از اول تا حالا منو با اسم سارا صدا می کنند .

خانواده ما در حد معمولی هست و از نظر مذهبی بودن هم در حد متوسط هستیم. مادرم و خواهرم از پوشش چادر استفاده نمی کنند اما نسبت به حجابشون نسبتا مقید هستند . پدر و مادرم ما رو دوست دارند و برای بزرگ کردن ما خیلی زحمت کشیده اند .

سال سوم راهنمایی بودم و تقریبا سال تحصیلی به پایان خودش نزدیک میشد و دو , سه هفته ای به آغاز امتحانات نهایی مون مانده بود و طبق قولی که مربی پرورشی و ناظممون بهمون داده بودند قرار بود تعدادی از بچه های مدرسه که مایل باشند به اردوی چند روزه زیارتی مشهد مقدس برویم ؛

چند روزی قبل از سفرمان وقت نمازظهر توی نمازخانه مدرسه خانم صبوری (مربی پرورشیمون که ان شا الله هر جا هستند سلامت باشند) از ما خواست که آنهایی که می خواهند به این سفر بیایند برگه های رضایت نامه را به امضای اولیائ خودشون برسونند و نیز به واسطه روح و جو معنوی این سفر خواهش کرد که حتما با حجاب کامل اسلامی یعنی چادرمشکی توی این اردوی تفریحی و فرهنگی شرکت کنیم.

من که خیلی دلم را صابون زده بودم تا قبل از روز های سخت امتحان آنهم امتحان نهایی که ضامن تعیین رشته ام در دبیرستان بود ؛ استراحتی جهت تجدید قوا جهت آمادگی در امتحانات داشته باشم با شنیدن این حرف دلم ریخت پایین و سریع این سئوال برام ایجاد شد که من که تا حالا چادر نزاشتم ؛ چادر از کجا بیارم؟

توی این فکر و خیال ها بودم که خودم را جلوی در خانه مان دیدم , زنگ زدم و مادرم در را باز کرد خیلی سریع رفتم داخل و خودم را به آشپزخانه مقر حکومت مادرم رساندم و تند تند شروع به تعریف ماجرای صحبت های خانم صبوری به مادر نمودم و گفتم که من روی این سفر خیلی حساب کرده بودم و حالا که چادر مشکی ندارم و دو روز دیگه هم باید برویم چیکار باید بکنم؟؟

مادرم که از بی تابیم متعجب شده بود با لبخند گفت : " نگران نباش سارا جان من بلدم چادر بدوزم و امروز عصر برات پارچه میخرم و تا پس فردا که بخواهی بری چادرتو آمادش میکنم ؛ تازه یادم افتاد که ای داد! من چه خنگیم ! چادر نمازامونو مادرم برامون میدوزه و من بی خود نگران بودم.

فردا عصر که خانه آمدم - مادرم صدام کرد و گفت بیا سارا جان بالا کارت دارم ؛ آخه خانه ما در عین کوچکی و نقلی بودنش اون موقع دو طبقه داشت و اتاق خیاطی مادرم هم طبقه دوم بود. رفتم بالا و مادرم گفت چادرت حاضره فقط سرت کن از قدش مطمئن شم و یک کش هم برات بدوزم که از سرت هی نیفته!

چادرو سرم کردم و خوشبختانه بی عیب و نقص بود. رفتم جلوی آیینه و دیدم کلی قیافه ام را عوض می کند و به نظرم آمد که قدری از سن و سالم بزرگتر میزنم اما با این حال بهم میومد ازآنجا که نو بود بوی تر و تازگی میداد (از همون بوهایی که وقتی لباس نو می پوشی) و این خیلی برام جذاب و دلنشین بود .

فردا با قطار به سمت مشهد حرکت کردیم و یک شب مجبور بودیم که در قطار بخوابیم. شب خوابی دیدم که مرا شدیدا منقلب کرد ؛

در خواب اصلا نمی دانستم در اردو هستم اما خود را تنها در حرم اما م رضا (ع) دیدم که هیچ آشنایی با من درآنجا نبود و حرم خیلی شلوغ بود و من احساس گم شدن و خفگی داشتم و مدام به این سو و آن سو برای پیدا کردن پدر و مادرم می رفتم؛ ترس و اضطراب شدیدی تمام وجودم را فرا گرفته بود , د

ر این شرایط ناگهان مادر بزرگم را دیدم (مادر بزرگم یکسال قبل به رحمت ایزدی رفته بود اما من در خواب چنین حسی که او را از دست داده ام نداشتم)  سریع از میان جمعیت بسویش دویدم و خود را در آغوشش انداختم و گفتم مامانی(۱) شما اینجایین؟ (مادر بزرگم از زمانی که پدر و مادر باهم ازدواج کردند تا موقعی که زنده بود با ما زندگی می کرد و همانند مادرمون من و سمانه را خیلی تر و خشک می کرد؛ تا زمانی که بود ما از نعمت دو مادر برخوردار بودیم (خدا رحمتش کنه))

گفت: "بله دخترم" ؛ چرا میدویدی؟ بیا بریم داخل حرم و سپس دست کرد داخل ساکی که همراهش بود و چادری را در آورد و گفت بیا سرت کن تا بریم. هنگامی که سرش کردم همون بوی تر و تازگی که از چادر خودم وقتی تازه دوخته شده بود حس کردم از اون چادر هم کاملا در خواب حس می کردم.

مادر بزرگم همینطور که داشتیم به سمت حرم می رفتیم گفت این باشه سوغاتیت و دوست دارم که همیشه سرت کنی.

توی این حال و هوا بودم که دیدم در بین اون همه جمعیت مادر بزرگ کنارم نیست و من با چشم در جستجوی آن بودم که ناگهان دستی را بر پشت خود حس کردم کسی داشت میگفت : سارا پاشو خانم میگه وقته نمازه !! از خواب بیدار شدم هنوز بویی که در خواب حس کرده بودم را داشتم در مشامم حس می کردم.

وضو گرفتم و آمدم سر ساکم و چادرم را در آوردم و سر کردم و رفتم برای نماز؛ همون روز تصمیم گرفتم به احترام مادر بزرگ هدیه اش را حفظ کنم و اینطور شد که من چادری شدم.

هیچ وقت از اینکه پوششم چادر مشکی هست احساس ناخوشایندی نداشتم و در عوض احساس آرامش و اعتماد به نفس داشته ام و کمترین ارزشی هم برای بعضی نگاه ها و قضاوت های نادرست قائل نیستم .

نویسنده: سارا به نقل از مخروط ناقص مشکی من

۱۷ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره سیزدهم|چادر من، خون تو

javanenghelabi-ba-hejab-6

خوب یادم هست روزهایی را که فقط برای اینکه شبیه آدم بزرگهای زندگی ام باشم شبیه انهایی که برایم بزرگ بودند نه از لحاظ سن و اندازه که همه چیزشان در نظرم بزرگ بود و قابل احترام شبیه مادر و مادر بزگ شبیه معلم هایم چادر سر می گرفتم…

این بزرگ شدن برایم لذتی داشت بیشتر از عروسک بازیها…. بیشتر از دوچرخه سواری در عصرهای تابستانی حتی بیشتر از لذت ساختن ادم برفی…

همان روزهایی را که پنهان از چشم مادر چادرم را مخفی می کردم توی کیف و بعد دور شدن از خانه سرم می گذاشتمش و راهی مدرسه می شدم…. دخترکی ۷ ساله بودم ان روزها و مادری داشتم بزرگ… که مرا برای چنین پوششی کوچک می دانست هنوز و گله می کرد از اینکه هر بار مجبور به شستن گرد و خاک چادریست که زیر دست و پایم مچاله می شود….

مادر بود دلش می خواست دخترکش تمیز و مرتب باشد… ماه بودن ببارد از چهره اش… می گفت تا به تکلیف برسی همین روسری زیبای عروسکی کفایت می کند برایت هنوز وقت هست….

خوب یادم مانده تمام روزها را…. بهتر از این وقتها، یادم نمی رود آن صبحی را که مادرم مرا سفت در اغوش گرفته بود و با اشک زیر گوشم زمزمه می کرد :

که خواب دیده که بالای سرت قران می خوانده که تو با جسمی بی سر و سوراخ از ترکشها امده ای بیرون، پشتت را کرده ای به او و هرچه صدایت می کند جوابش نمی دهی…

دلش می گیرد! می گوید منی که بعد رفتنت لحظه ای غافل نشدم از فکر و یادت منی که با هزارن گرفتاری هیچ شب جمعه ای را فراموش نکرده ام بیایم اینجا و برایت قران ختمبگیرم چه شده است حالا که رویگردانی از من…

و تو گفته ای قرانی که به معنی اش توجه نمی کنی برای من از زهر هم تلخ تر است…قرانی که برای تربیت دخترت به کارش نمی گیری فایده اش چیست….

و سه بار برایش تکرار کرده ای که فاطمه را فاطمی تربیت کردن مهم است…

وباز رفته ای و آرام گرفته ای خوابیده ای….

بعد از آن روز هر صبح مادر خودش چادرم را اتو کشیده و تا کرده تحویلم میداد….

حالا این روزها بعد از ۲۰ سال دلم که برایت بگیرد گوشه ای می نشینم و زیر چادرم حضورت را نفس می کشم عزیز دلم…. سیاهی چادر من با قرمزی خون تو معنا گرفت…..

نویسنده : فاطمه

۱۶ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره دوازدهم|خدا که منو یادش نرفته بود

siBLYFc_260
راستش اصلا از چادر خوشم نمی اومد،فکر می کردم ضایعه و زشت می شم و مردم مسخره ام می کنن و دوسم ندارن و بهتر بگم پسرا تحویلم نمی گیرن واسه همین حجاب نداشتم..
با مانتو روسری و گاهی مانتو مقنعه.. گاهی چادر سر می کردم...گاهی آرایش می کردم و.. خودتون می دونین توضیح نمی دم
تا اینکه... کسی که خیلی دوسش داشتم و حاضر بودم تمام زندگیمو بدم تا در کنارش باشم بهم نارو زد و رفت پیش خانواده مو کلی دروغ که دختر شما منو ول نمی کنه، برید دخترتونو جمع کنید و از این حرفا...
فکر می کنید چه حالی شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون لحظه که به محل کار پدرم رفتم و همه چیزو فهمیدم احساس کردم دنیا توی سرم خراب شد..
آبرویی که پیش پدر و مادرم داشتم، اعتمادی که بهم داشتن ، کسی که دوسش داشتم یا فکر می کردم دوسش دارم ...می تونم بگم به معنای واقعی همه چیزمو از دست دادم...این وسط خدارو خیلی وقت بود فراموش کرده بودم
ولی اون در تمام لحظاتی گناه می کردم، در تمام لحظاتی که فراموشش کرده بودم منو فراموش نکرده بود و به فکرم بود
منو طلبید مکه
و تازه اون موقع بود که فهمیدم خدا همه چیزمو ازم گرفت، کسی که دوسش داشتم، آبرومو و همه چیزمو ... تا دلم برای خودش جا داشته باشه و اونجا بود که خودشو بهم داد، عشق خودشو بهم داد
از اون موقع که عاشق خدا شدم دیگه هیچ نگاهی جز نگاه اون برام مهم نیست، مثل یه عاشق فقط می بینم معشوقم چی دوست داره و همونو انجام می دم
البته هر انسانی خطا می کنه..
ولی از اون موقع توی حجابم خطا نکردم چون به نظرم یه زن بهترین حالتی که می تونه عشقشو به معشوق و معبودش نشون بده با حجابشه..
از اون موقع زندگیم رنگ .و بوی دیگه ای گرفته
آرامشی که الان دارم رو مدیون حجاب و خدای خودم هستم
الان ازدواج کردم و به حمدالله یه همسر خوب، یا بهتر بگم یه فرشته نصیبم شده و این رو از حجاب خودم دارم

قسمت شد برم حوزه و الان دیگه دارم تموم می کنم سطح 2 رو و همه ی اینها رو مدیون همون عشقی می دونم که با حجاب شروع شد

نویسنده: ناشناس
۱۵ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره یازدهم / ‌‌چادر می ارزید به توهین ها

من از بچگی دوست داشتم چادری باشم ولی خانواده میگفتن برات زوده وازاین حرفا
 
زمانی که وارد راهنمایی شدم چادر اجباری بود
از اون جایی که عاشق چادر بودم با تمام وجوم چادرم رو سرم میکردم ازاین که دوستانم وقتی از مدرسه می اومدن بیرون وچادرشون رو توی کیفشون پرت میکردن دلم میگرفت
همیشه بهم توهین میکردن ولی من هیچی
سه سال راهنمایی به این صورت گذشت و وارد دبیرستان شدم
در دبیرستان چادری بودم بازم توهین وبی حرمتی به چادر چه ازبیرون چه دوستان
سال دوم خدا روشکر میکنم که وارد مدرسه ی معارف شدم باورتون نمیشه انقدر دوستان گلی دارم که حد نداره یک روزم طاقت دوری شون روندارم منی که ازمدرسه فراری بودم کل تابستون رو با رویای مدرسه به سر بردم خدارو شکر میکنم که من رولایق رشته ی زیبای معارف دونست درسته سختی وتوهین هایی رو به همراه داره ولی برای من مثل بهشته
نویسنده: شهید بی نام و نشون
۱۴ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۵۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره دهم|از وقتی مهربان شدم

11ساله بودم که شنیدم پدرم دوست دارد دختر کوچک‌اش هم چادر به سر کند. کم کم دم گوش‌ام گفتند قبول نکن هنوز بچه‌ای، زوده،چادر دست و پا گیره، تو که حجابت خوبه، نمی‌خواد چادر سر کنی.

اما من چادر رو دوست داشتم،از طرفی هم می‌ترسیدم من نیز مثل آن‌ها روزی برسد که درباره‌ی حجابی که مورد علاقه‌ام هست این‌گونه با بی‌انصافی حرف بزنم.

13سالگی،خودم مطرح کردم که چادر می‌خواهم. باز موج حرفها و ضدیت‌ها، و ترسی درمن که نکند این بلای ضدیت با حجاب مورد علاقه‌ام برسرم بیاید.!

در آستانه‌ی 14سالگی با شناخت جایگاه خود در خانواده و جامعه ،ترس از دل بیرون کرده و چادر را انتخاب.

بعد از انتخاب ِچادر ،نحوه روسری سر کردن و نوع ِحضور در جمع‌های فامیلی هم تغییر کرد و حفظ حرمت و شان چادر برای‌ام مهم‌تر از هر موضوعی بود.

توهین، حرف و تمسخر خیلی شنیدم، شاید آشنایان و اقوام انتظار تغییر ظاهری و اعتقادی من را نداشتند و الان چندین سال است که منتظر روزی هستند که من به حجاب‌ام پشت کنم و....

خدایا عاقبت‌ام را خودت ختم به خیر کن و هوامُ مثل همیشه داشته باش ...

و حال، من با حجاب‌َم دوست‌َم و حجاب‌َم با من ...

              حجاب‌َم با من اُنس گرفته و من با حجاب‌َم ...

                           من با عقل و قلب‌ام حجاب را پذیرفت‌َم...

                                             و اکنون آرام ِش دارَم و ذره‌ای راضی به ناآرامی دیگران نیست‌ام.

 یا زهرا مدد

به نقل از وبلاگ مهر و ماه

۱۰ شهریور ۹۲ ، ۱۳:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره نهم|بهانه ای کوچک برای خاطره ای بزرگ

"هوالواقف علی السرائر والضمائر"

یکی از همین روزهای پاییزی و سال 72 بود ... کلاس اول دبستان ...

خانم ناظم سر صف گفت : هرکس فردا چادر سرش کند ، سر صف جایزه خواهد گرفت.

حواسم رفت پیش چادری که مادر قبلا برایم دوخته بود ... دقیق یادم نیست اولین باری که چادر سرم کردم چند سالم بود ... سه یا شاید چهار ساله ... مثل همه دختر بچه هایی که در این سن و سال دلشان هوای چادر داشتن می کند ...

آنروز که به خانه برگشتم ،رفتم سراغ کمد و چادرم را درآوردم ... نگاهش کردم ... آخر قرار بود فردا بخاطرش جایزه بگیرم ... دلم میخواست زودتر آن فردای موعود برسد ...

صبح آمد ، کوله پشتی ام را انداختم و چادرم را هم سرکردم (شاید خنده داره شده بودم بخاطر آن کوله پشتی بزرگی که زیر چادر داشتم ... باید قل میخوردم و میرفتم مدرسه!!)

همان اول صبح ازما تقدیر کردند ... چندنفری بیشتر نبودیم ... درست یادم نیست هدیه ای که دادند چه بود ، یک جامدادی یا شاید یک گل سر ... هرچه بود هدیه ی بزرگی نبود ... اما ... بهانه ای شد که از آن لحظه به بعد من ،چتر آرامشم ، چادر مشکی ام را در برابر نامحرمان یک لحظه هم از سر برنگیرم ...

پس نوشت:

و این گونه من چادری شدم...


+ همیشه به مبحث تشویق کودکان در امور مذهبی اعتقاد داشتم (برخلاف خیلی ها که میگویند کودکان را نباید به جایزه در انجام فرامین خدا عادت داد) چون خودم تجربه های شیرینی از این تشویق ها دارم که اثرش تا هنوز ماندگار است ...

+ دخترها را باید سال ها قبل از تکلیف به حجاب عادت داد ... از دختری که اول دبستان است و مادرش به بهانه اینکه به سن تکلیف نرسیده با تاپ و شلوارک جلوی مردم نمایانش می کند نباید توقع داشت به سن تکلیف که رسید به راحتی زیر بار حجاب آنهم چادر برود!

+ برای فراخوان وبلاگی من و چادرم ... با موضوع چی شد که چادری شدم(+) ... شما هم شرکت کنید.

به نقل از وبلاگ جنجال یک سکوت

۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۱۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره هشتم|وقتی خدا مرا صدا زد

siBLYFc_260
من حجابم خوب نبود .
سال اخر دبیرستان بودم سال 82 تو یک تصادف خواهرمو از دست دادم خیلی بدتر شدم
نه اینکه بخوام انتقام بگیرم و لج کنم و اینا، نه! فقط میخواستم سرم گرم بشه بیشتر ارایش میکردم بیشتر بیرون میرفتم خلاصه وضعیت خوبی نداشتم ولی همیشه دخترای چادری رو که میدیدم انقدر ساده و راحتن حسرتشونو میخوردم.
مامان بابام ناراحت بودن از وضعیتم.
ولی خدا شاهده هیچ وقت نمازمو ترک نکردم.این خیلی مهمه.
عید 85 مامانم رفت کربلا اونجا به امام حسین گفته بود روم نمیشه بیام توی حرمت، دخترمو هدایت کن.
اعتکاف شد و من خیلی ناخواسته نام نویسی کردم. اسم امام علی که میومد اشک امانم نمی داد من اونجا حجاب نخواستم ولی همه چیز یک جا بهم داده شد.
خلاصه وقتی اومدم خیلی نگران بودم که با بیرون رفتنم ثواب اعتکافم باطل بشه.
کم کم ارایشمو کم کردم و هد زدم به موهام.
کلاسی هم که میرفتم رو کم کم رها کردم چون مختلط بود.
کم کم ذوق چادر اومد توی دلم.
محرم شد رفتم روضه با چادر . احساس کردم امام حسین جلوم ایستاده و چادر سرم میکنه . دیگه نخواستم چادرمو بردارم
عاشق چادر شدم . کاملا مسیر زندگیم تغییر کرد.
الان به لطف خدا زندگیه خوبی دارم خدا یه شوهر خوب از اون نازنینا بهم داده میدونی چرا؟ حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرموده اند: کسانی که توبه میکنند خدا به آنها چیزهایی میدهد که به هیچ کس دیگر نمیدهد.
براتون آرزوی خوشبختی میکنم در سایه ی ایمان
۰۴ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره هفتم|خدا دوست داره من چه جوری باشم؟

1846292859088781247
سلام
من خیلی وقت نیست که چادر سرم میکنم البته یکی دو ماهی هم روش فکر کردم
خانوادم راضی نیستن از این موضوع
میگن با مانتو هم حجابت رعایت بود
ولی من ماه رمضون" شب قدر اول" امسال گفتم یه تغییری تو خودم بدم
شبی یک جزء قرآن که می خوندم
اون شب دلم می خواست ببینم خدا دوست داره من چه جوری باشم
سوره ی احزاب رو خوندم
که گفته بود راجع به جلباب برای خانم ها
حس کردم که یه نشونس
تصمیمم رو محکم کردم
 
نویسنده وبلاگ parastar87elahe
۰۳ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره ششم|در جست و جوی حقیقت؛ پله پله تا چادر

52xhikxux2jrqgmeawsb
رسیدن من به چادر همراه با گذروندن مراحل مختلف ( و رسیدن به مراتب مختلف) بوده... دونه دونه گذروندن مراحل مختلفمو تعریف میکنم...(پله پله رفتم تا رسیدم به چادر)
این داستان من:
توی مدرسه مون جزو اولین نفرهایی بودم که توی دوران دبیرستان ابروهامو برداشتم... میرفتم مدرسه یه ته آرایش هم داشتم (اهل آرایش نبودم. فقط یه کم ته آرایش...) موهامم که همیشه بیرون بود... یعنی مقنعه ام فرق سرم بود!
یادمه وقتی جشن فارغ التحصیلی با صورت آرایش کرده و مانتوی کوتاه (یه کم پایین تر از کمر) رفته بودم دانشگاه، یکی از مسئولین شاکی شده بود که من چرا با این وضع اومدم؟؟؟!!! آزاده ذاکر به اون مسئول گفته بود که : شما خودتون  چرا آرایش دارید؟مسئوله گفته: من فرق دارم. آزاده جواب داده که: فرقی بین شما دوتا نیست.. شما فارغ التحصیلید... اونم فارغ التحصیله...
توی مدرسه ی تیزهوشان درس میخوندم برای همین ازم توقع داشتن که یه دانشگاه خوب (یا یه رشته ی خوب) قبول بشم. منم رتبه ی کنکورم بد شد. و برای توقعی که ازم بود موندم برای سال بعد (البته این توقع فقط خارجی نبود. و خودمم هم شامل متوقعین بودم)
سال پشت کنکور رفتم یه آموزشگاه (تا از فضای درس زیاد فاصله نگیرم) دو تا از اساتید مرد اون آموزشگاه؛ کلی خاطرخواه توی آموزشگاه داشتن (یعنی بچه ها دوسشون داشتن)
روزهای اول حالت عادی خودم میرفتم اونجا (مانتو تنگ.. ته آرایش.. موها هم که بیرون)
فکر کنم روز دوم بود که فهمیدم، دخترهای اونجا آرایش میکنن تا خودشون رو به استاد نشون بدن و استاد از قیافه شون خوششون بیاد
حالم از هرچی آرایش (جلو نامحرم) بود به هم خورد!!! هنوزم که هنوزه حالم به هم میخوره... من ظاهرم هرجوری بود ، برای زیبا بودن خودم بود. نه برای جلب توجه کردن. حالم از جلب توجه کردن (اونم برای دوتا مردی که زن دارن ) بهم خورد. با خودم فکر کردم؛ وقتی عده ای برای جلب توجه آرایش میکنن، یعنی آرایش ابزاری برای جذب نامحرم هستش... حالا اگه کسی پیدا بشه و قصدش جذب نامحرم نباشه. ولی از ابزار جذب نامحرم استفاده کنه؛ ناخواسته به اون مقصد شوم رسیده. برای همین آرایش رو برای همیشه گذاشتم کنار...
گذشت... کنکور دادم و رفتم دانشگاه...
ترم اول، استاد تفسیر موضوعی قرآن یه سری موضوع بهمون میداد تا در موردش فکر کنیم و جواب بیاریم. من برای پیدا کردن مطلب در مورد مسائلی که استادمون میداد، به اینترنت میرفتم و به سایتهای مختلف سر میزدم و مطالب مختلف رو میخوندم.
کلی از نظر اعتقادی رفتم بالا.. کلی چیز یاد گرفتم
از نظر اعتقادی رفتم بالا... اما به همه چیز نرسیده بودم. فکر کنم جزو معدود کسایی بودم  که در دوران انتخابات، موهام از روسریم بیرون بود و پرچم ایران دور پیشونیم میبستم
رفتم اعتکاف... توی دوران اعتکاف مدام دوتا چیز از خدا میخواستم... یکی اینکه: منو بنده ی خودش کنه... دوم اینکه: اگه پوشوندن مو جزو حجاب هستش، معرفتشو بهم بده
مدت زمانی طول نکشید که کتاب مسئله حجاب استاد مطهری رو خوندم.
با خوندن اون کتاب به این رسیدم که از نظر اسلام بایــــــــــــــــــــــــد موهام رو کامل بپوشونم.
(آخه من همیشه با خوندن آیات حجاب در قرآن به این میرسیدم که باید یه چیزی روی سرمون باشه... و با خودم فکر میکردم ؛ وقتی حجاب انقدر برای خدا مهم بوده که اومده نام تک تک محارم رو اورده؛ پس اگه قرار بود همه ی موهامونو بپوشونیم، خدا تو قرآنش میگفت و لازم نبود بریم سراغ احادیث و روایات.. اگه پوشوندن کل مو لازم بود خدا نمیومد فقط بگه جلباب هارو به هم نزدیک کنید)
اما با خوندن اون کتاب به این رسیدم که باید موهامو بپوشونم
خب خداروشکر تسلیم آموخته ام شدم و موهامو از اون به بعد پوشوندم
رفتم چند دست مانتوی مناسب ( و به قولی اسلامی) خریدم
{البته وقتی الان به اون مانتوها نگاه میکنم تعجب میکنم که چه جوری اونموقع این مانتو ها رو اسلامی حساب میکردم!!}
چندماه گذشت..
سال 88 داشتم میرفتم جنوب (راهیان نور... زیارت شهدا)
رفتم یه مانتوی خیلـــــــــــــــی گشاد خریدم تا حرمت اونجا حفظ بشه... (اما بازهم الان توی اون مانتو، گشادیی رو که قبلا میدیدم نمیبینم
  )
یه خورده از سفرمون که گذشت، یه بار از دوستام خواستم اگه چادر اضافی دارن بهم قرض بدن تا اونجا با چادر باشم....
و بقیه ی سفر رو با چادر اضافی یکی از دوستانم گذروندم.
یه جا رفتیم تازه چندتا شهید پیدا کرده بودن
اونجا از شهدا خواستم اگه واقعا چادر حجاب برتر هستش، معرفتشو بهم بدن
وقتی از سفر برگشتم نتونستم بدون چادر جایی برم
حتی صبر نکردم تا بریم و یه چادر نو بخرم و سر کنم. با یه چادری که گوشه ی کمدم بود و باهاش زیارتهامو میرفتم، شروع کردم و بیرون رفتم
الان که الانه عاشق چادرم هستم
از خدا میخوام هیچ وقت من و چادر رو از هم جدا نکنه

بدجوری دوسش دارم
 
به نقل از: آزادگی از اسارت نفس و بندگی حق
 

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۱۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره پنجم|یک تشویق جانانه

1355275027771000_large

از بچگی به خاطر محیط خانوادگیم از چادر خوشم میومد

اولین چادرمو تو 9 سالگی عمه م برام دوخت یه چادر سفید با گلای ریز آبی

بعد اون چند ماه بعد مادربزرگم یه چادر آبی با گلای قرمز بهم داد که بیرون ازش استفاده میکردم

اون موقع تو مشهد زندگی میکردیم که هروقت با اون چادر میرفتیم حرم خادمای آقا با محبت واحترام باهام رفتار میکردن واینم جرقه ی بعدی بود

ولی اصلی ترین زمانش برمیگرده به 12 سالگیم یه بار شوهرخاله ی مرحومم به مامانم گفت خیلی دلم میخواد دخترتو با چادر ببینم

یه هفته بعد مادرم یه چادر مشکی سرم کرد وقتی رفتیم خونه ی خالم ...

شوهرخالم گفت به خدا الان فکر میکنم دختر خودمه من گفته بودم چادر ولی شما چادر مشکی سرش کردین ...

اونروز اونقدر تشویقم کرد که من دیگه چادرمو همه جا سرم کردم الان عاشق چادرمم

درسته که با چادر خیلیا لقب امل بهم دادن وگاهی هم واقعا جمع وجور کردنش برام سخت بود مثلا توی گردش وباغ وکوهنوردی واینجور جاها واقعا دست وپاگیر بود ولی الان که فکرشو میکنم واقعا مدیون شوهر خالم هستم با اون تشویقاش ...

خانوادم مذهبی هستن وپدر ومادرم هردو سید ولی چادرم بهم اجباری نبوده ونیست الانشم بخوام چادرمو واکنم هیچی نمیگن ولی الان جوریه که اگه بی چادر باشم احساس میکنم همه دارن نگام میکنن ومعذب میشم ....

میتونم بگم این بزرگترین افتخارم تو زندگیمه.......

صبا

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره چهارم|دوست داشتم حس بزرگی کنم

یادمه بچه بودم ، دختر های هم سن و سال من وقتی می خواستن توی بازی بگن خیلی بزرگ هستیم ، سریع می رفتن و کفش مامانشون رو می پوشیدن ، اگر کفش پاشنه دار مهمونی بود که دیگه بهتر ! می گفتن خوب حالا ما برزگ شدیم! همیشه برام تعجب بود ، می گفتم خوب این کفش که تو پاشون خیلی بزرگه حتی نمی تونن باهاش درست راه برن ، چرا اینجوری فکر می کنن بزرگ شدن!
 
وقتایی که نوبت من میشد که باید نقش یه آدم بزرگ رو بازی می کردم ، سریع می رفتم و چادر رنگی که مامانم برام دوخته بود و می کردم سرم و می گفتم خوب حالا من بزرگ شدم . دوستام هم همیشه می خندید که بزرگ شدن که به چادر نیست ! 
 
خلاصه این وسط هر کس با یه چیزی احساس بزرگی می کرد ، یکی با کفش مامانش ، یکی با چادر رنگی اش.
IMG_1642_320x240-3675
یکی به مامانش می گفت مامان بزرگ شدم ، برام از این کفش قشنگا مثل خودت میگیری ؟ یکی می گفت مامان بزرگ بشم برام چادر می دوزی عین خودت؟
 
پدر بزرگم برام همیشه عبا می خرید ، من هم وقتایی که می خواستم خیلی کلاس بزارم ، دختر با شخصیت و خانمی هستم! و شیطونی نمی کنم! عبا رو سرم می کردم و همراه بقیه می رفتم بیرون .
تا گذشت و یه موقع فهمیدم ، دیگه واقعا بزرگ شدم ، نمی تونم یه موقع عبا بپوشم و ادای بزرگ تر ها رو در بیارم و یه موقع ، دنبال توپ توی کوچه باشم ! باید انتخاب می کردم ، از مادرم خواستم اولین چادرم رو برام بدوزه. گفت : مامان الان مطمئنی برات زود نیست؟ گفت مطمئنی بعدا خسته نمی شی؟ گفت پوشیدنش درسته لذت بخشه ، اما سخته ! می تونی همه شو با هم قبول کنی ؟
 
تصمیمم رو گرفته بودم ، گفتم: آره . یه روز عید مامانم برام یه چادر مشکی دوخت و سرم کردم و گفت: مبارکت باشه ، انشاالله که قدرشو بدونی 
 
 چادرم رو پوشیدم و به همه دوستام و هم بازی هام نشون دادم ، بهم خندیدن ، مسخره کردن! اما برام مهم نبود ، انتخابم بود . بعدش دیگه باهام حرف نزدن یه بایکوت به تمام معنا ، شاید پشیمون بشم! توی مدرسه جدید به خاطر حجاب جدیدم ، حسابی اذیتم کردن! از اینا بگذریم من که همیشه در حال شیطونی بودم حالا باید خیلی با وقار راه می رفتم ! خیلی سخت بود! اما همه این سختی ها می گذشت ، چون من به خاطر اونها نبود که چارد پوشیدم.
 
گذشت و اونا هم بزرگ شدن و به آرزوی شون رسیدن ،  برای بزرگ شدن ،فقط کفش هایی شبیه کفش مادرشون پوشیدن! من چادر ! ( دوستای من یادشون رفت با یه کفش نمیشه بزرگ شد )
 
حالا با همون دوستام که حرف می زنم ، توی اوج حرف ها یه دفعه با حسرت میگن: تو که راحتی با چادر کسی بد نگاهت نمی کنه 
 
می گن :تو که راحتی خیلی جاها می تونی تنهایی بری ، چون ظاهرت توی چشم نمیزنه ، اما  ما نمی تونیم تنها بریم !
 
 می گن :تو که راحتی می تونی خیلی راحت بری جلوی کلاس و کنفرانس بدی ، اما ما بیشتر از اینکه به حرفمون گوش بدن به ظاهرمون دقت می کنن! 
 
میگن: تو که راحتی می تونی خیلی راحت بری بازار ، چون مغازه دار کاری به تو نداره ، فقط قیمت جنس رو بهت میگه ، اما ما ............
 
 
آره ، چادر با همه متلک و زخم و زبون هایی که برات داره ، با همه فحش و توهین هایی که بعضی وقتا برات داره ، با همه سختی نگه داشتن که برات داره ، اما اینقدر راحتی و آرمش خیال برات میاره که اگر تجربه اش کنی نمیتونی با هیچ چیز عوضش کنی
 
البته چادر این روز ها غیر از اینکه یه پوشش هست ، یه نماد هم هست ، غیر از اینکه باید قدر آرامش این پوشش رو بدونیم ، باید حواسمون باشه نماد یه تفکر هستیم ،  تفکر بسیجی ( که دشمن تمام تلاشش رو میکنه این تفکر و توی دخت رو پسر ما از بین ببره) که باید قدر جفتش رو با هم بدونیم 
 
 
 
آره من انتخابم رو کردم و از خدا می خوام لیاقت این رو داشته باشم ، این انتخابم رو همیشه درست حفظ کنم
 
پی نوشت1 : دیشب وقتی یه فیلم دیدم ، که مرتب باید می رفتن زندان برای ملاقاتی  و چادر می کردن سرشون و بعدش با عصبانیت چادر رو در می آوردن و پرت می کردن یه گوشه ، دیدم حیفه از لذت های چادر نگم . 
 
پی نوشت 2: پارسال 13 آبان توی دانشگاه شیراز اغتشاش بود( ابته بعدا فهمیدم هیچ کدوم دانشجو نبودن!!) خیابون رو بسته بودن و ماشین رد نمی شد ، رفتم جلوی جمعیتی که شعار می دادن ، اون طرف نرده بودن ، یه دفعه توی این خیابون خلوت چشمون به من افتاد ، هیچ نمادی هم همراهم نبود که نشون بده کدوم طرفی هستم! صدای شعارشون رفت بالا!!! خندم گرفته بود . اونجا باز هم به چشم  خودم دیدم که چقدر این چادر دشمن رو عصبانی می کنه ، تو دلم گفتم : تا کور شود هر آنکه نتواند دید
منبع: وبلاگ خط قرمزها

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۳۱ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره سوم:از دیروز تا امروز

si26Oc_535
قرار بود از خودم بنویسم چادر بهونه بود !
از خاطراتم
بگذارید از اینجا شروع کنم از اولین روزی که چادرسرم کردم.
دقیقا یادمه کلاس اول دبستان بودم به خاطر تشویق سر صف و کارت امتیاز پام و کردم توی یه کفش که مامان
من چادر می خوام!
مامانم هم بعد از کلی نصیحت بالاخره تسلیم شد
دقیق یادمه که تمام دوران ابتدایی رو مامانم بیشتر اوقات با نصیحت و این که برات زوده هنوز ، چادرو از سر من در بیاره ولی نشد!
دوران راهنمایی این من بودم که نمی خواستم چادر بپوشم و مامانم به من می گفت چادر بپوش!
حالا جا هامون عوض شده بود!
دلیلش رو درک نکردم
دبیرستان که رفتم توی موقعیتی قرار گرفتم که مجبور شدم بعضی اوقات چادرم و در بیارم
اون موقع فهمیدم که چرا باید چادر بپوشم
دیگه تمام دبیرستان دوست داشتم چادر بزنم و با دلیل محکم نه به خاطر کارت امتیاز!
اما قضیه گذشت تا به دانشگاه رسیدیم ....
اینجا فکر می کنم دیگه چادر بیشتر به جای حجاب یه نماده یه نماد برای ارزش انسان همین!
 
منبع: وبلاگ خاطرات چادر مشکی
 

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۳۰ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۳۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره دوم|من تدریجی چادری شدم

درست یادم نیست کی با چادر آشنا شدم

شاید وقتی سه یا چهار ساله بودم و به برکت ماه محرم چادرمشکی کوچکی بر سرم نهاده شد...

شاید هم وقتی گاهی نه به علت آگاهی که یک دختر مسلمان باید نسبت به برکات چادر داشته باشد بلکه به علت علاقه ای که به چادر داشتم سال دوم یا سوم دبستان چادری را که مادرم برایم دوخته بود بر سر نهادم(فقط گاهی)...

شاید هم وقتی توی جشن تکلیف چادر سفیدی از طرف برادرم به من هدیه شد به سر کردم و افتخارم همین چادر بود....

شاید وقتی با خواهرم با همین چادر به مزار شهدای گمنام میرفتم(چون خودم خواستم) ...

شاید هم وقتی سال دوم راهنمایی (تقریبا زمان ورودم به سن 13 سالگی)با اطمینان تمام ،تصمیم قطعی گرفتم و چادرم را با آگاهی به سر کردم.

شاید همین تدریجی آشنا شدنم با چادر بهترین اتفاقات زندگیم باشد که که اگر نبود اکنون به آن افتخار نمی کردم و روگرفتن را به آن اضافه نمی کردم.

شهادت نصیبتون

یا علی

یه بنده خدا

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۲۹ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

به حُرمَتِ امام...

نه اینکه از چادر بدم می آمد ها نه! اصلا! تا جاییکه یادم می یاد هیچ وقت بی حجاب یا بدحجاب نبودم. روی روسری ام از بچگی خیلی حساسیت داشتم اما چادر ...

به نظرم دست و پاگیر می آمد می گفتم نمی تونم جمع و جورش کنم روسری یا مقنعه رو می کشه عقب و بیشتر موهام می یاد بیرون. اصلا مگه الان پوشش من چه عیبی داره و ...

البته بعضی اوقات خاص مثل وقتی می رفتیم زیارت چادر سرم بود اما برای همیشه خب نه

 یادم می یاد دبیرستان مدرسه ای که ما می رفتیم تا سال قبلش چادر اجباری بود اون سال هم که ما رفتیم بهمون نگفتن الزام چادر برداشته شده مدرسه ی نمونه بود و نمی شد از خیرش گذشت اجبارا چادر سرم کردم یه مدت که گذشت متوجه شدیم دیگه الزامی نیست از اولین کسانی بودم که چادر رو برداشتم. مگه حجاب من چه عیبی داشت  خب؟

حتی اینکه  بابا غیر مستقیم موقع نگاه کردن به تلویزیون با دیدن یه دختر چادری می گفت چقدر چادر برای یک دختر وقار می یاره هم منو چادری نکرد. من که حجابم مشکل نداشت چرا باید خودم رو به دردسر می انداختم سخته جمع و جور کردنش خب تازه مردم و این آدمایی که به خاطر روسری هم به آدم می گفتند حزب اللهی که در زبان اونا معادل امل بود چی؟ حالا چادر که واجب نیست آدم به خاطرش با ملت دربیفته منم حجابم عیبی نداره خب...

خلاصه به نظرم چادر هم مثل خمس مثل نماز مثل هرچیزی  که آدم باید فقط به خاطر معشوقش انجام بده ظاهر سختی داره و حلاوتش رو تا وقتی انجام ندی نمی تونی بفهمی حتی وقتی به زور قانون و فشار خانواده ... چادر سرت کنی هم نمی فهمی باید فقط به خاطر او به قصد قربت او این کارها رو انجام بدی تا بفهمی تا حالا خودت رو از چه موهبتی محروم کردی

 اما می دونید برای من از کجا شروع شد؟

 خیلی ساده این اتفاق افتاد

 یک اردوی سه روزه بود به مشهد مقدس ... اینقدر این مدت کم بود که آدم دلش نمی آمد به جز حرم مطهر امام رئوفش جای دیگه ای بره

از خونه که بیرون می آمدیم صاف می رفتیم حرم و از حرم صاف می آمدیم خونه و به همین دلیل من اون سه روز دائم چادر سرم بود

خب من دوست نداشتم دقیقا  جلوی در حرم چادر سرم کنم آخه آدم از لحظه ای که پاشو از در خونه به سمت حرم مقدس بیرون می زاره انگار مورد توجه امام رضاست و خب ...

--------------

 برگشتیم به شهرمون

 چادرم رو تا کردم و صاف گذاشتم تو کشو برای زیارت دفعه ی بعد

 اولین باری که می خواستم از خونه برم بیرون آماده شده بودم داشتم از پله ها می رفتم پایین تو همین فاصله از خودم پرسیدم تو مشهد برای چی چادر سرت می کردی؟ و به خودم جواب دادم: به حرمت امام رضا

یکدفعه از خودم پرسیدم خب اینجا هم شهر امام زمانه اینجا هم مورد توجه امام زمان هستی آقا داره تو رو می بینه

چطوری می خوای بری توی خیابون وقتی امام زمان داره تو رو می بینه

رسیده بودم به در خونه

در رو باز نکردم

برگشتم تو اتاقم

چادرم رو برداشتم

و چادری شدم برای همیشه

برای همیشه به حرمت امام زمان

من عاشق چادرم هستم  اینم تاج بندگی منه برای خدا و نشونه ی حرمتی که برای آخرین حجتش دارم . و شاهدی که هر لحظه بهم یادآوری می کنه الان جلوی چشم امام زمانت هستی...

a02ad41cbaecde0cb56d602a1ba88a4e

پ. ن.

شاید براتون جالب باشه هیچ کدوم از دوستان و آشنایان و فامیل هیچ عکس العمل سختی نشون نداند شایدم نشون داند ولی حتی اونقدر مهم نبود که الان یادم مونده باشه

شاید این از مکرهای شیطانه که آدم رو از بهترین ها محروم می کنه با تهدید و ترس از واکنش دیگران وگرنه واقعا واکنش دیگران چقدر اهمیت داره وقتی آدم به درستی کارش مطمئنه

وبلاگ بهترین و جالبترین مطالب

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۲۸ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

امام زمان و مکان

سال 1392/2013/1434

قرن هاست که از عصر جاهلیت می گذرد، از هبوط آدم(ع) تا ظهور محمد(ص).

حالا عصر تکنولوژی است، عصر علم و فناوری، عصر ارتباطات و ...

اما امروز باز هم جای ابراهیم خالیست، تا بت های عصر و زمانه مان را یک به یک واژگون کند، تا سنگ بزند به سوی هر چه شیطان است. امروز عصر جاهلیت مدرن است!

روزگار سختی شده، شیطان خودش را پشت بعضی آدم ها قایم کرده، نمی دانی باید سنگ بزنی یانه؟ نمی دانی به سوی چه کسی باید نشانه بگیری، دوستت یا شیطان؟

دیگر نمی شود با صراحت انگشت اتهام به سمت کسی گرفت و گفت : تو ...

امروز عصر دین های در خانه محبوس مانده و ایدئولوژی های شخصی است!

***

این ها را می نویسم نه از باب گِله که از سر دلتنگی.

نفسم تنگ می شود وقتی میبینم آن ها که رسم رفاقتشان از کودکی با من بوده حالا این طور دگرگون سخن می گویند. دوستی که وقتی حرف از امام زمان می شود از سر شوخی می گوید پس کی امام مکان می آید؟ یا دیگری که نماز برایش سخت است و طاقت روزه را ندارد اما دربست چاکر خداست! یا او که دلش را پاک می داند و ظاهرش را آن طور که پسند خویش است انتخاب می کند و مردها را هرزه می خواند!

روزگار سختی شده، وقتی عقاید را خرافات می خوانند!!!

47458031800044754431
پ.ن1: یکی از دلایلی که باعث شد من چادر رو انتخاب کنم، احترام گذاشتن به حقوق دیگران بود. من هم قبل تر ها مثل خیلی از دخترای دیگه قائل بر این بودم که مردا اگه خیلی مردن نگاه نکنن، کسی که بخواد به خاطر دیدن یه تار مو، دین و ایمونش رو ببازه همون بهتر که اصلا دین و ایمونی نداشته باشه اما...
بعدها که خداوند کمی به بنده عقل عنایت کردند متوجه شدم نه، این طور نیست. حجاب اول برای آرامش خود شخصه و بعد برای آسایش و آزادی او در جامعه و بعدتر برای رعایت حقوق شهروندی. یعنی من رفتار و ظاهر خودم رو کنترل می کنم تا اولاً خودم راحت باشم و دوما طرف مقابلم رو دچار معذوریت نکنم.
حجاب یعنی احترام متقابل به حقوق همدیگه، چه مرد، چه زن، فرقی نداره، حجاب (از هر نوع) بعنی رعایت حدود و حفظ حریم اشخاص. پس به همدیگه احترام بذاریم و باور کنیم خیلی سخت نیست.
 
پ.ن2: ظاهر اعمال ما در گرو نیّات و درونیات ماست.
نماز حس مسئولیت، تقوا، پرهیزکاری، خدا ترسی و حق شناسی را در انسان زنده می کند.
 
پ.ن3: سعی کنیم دایره مطالعه مون را وسیع تر و عمیق تر کنیم.
انسان همیشه دشمن چیزی است که نمی داند.
منبع
۲۲ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک عهد با خودم!!!

siPxbG_284
از کلاس چهارم دبستان طبق رسم خانوادگی چادر سر کردم ولی از همان زمان‌ها علاقه‌ای به چادر نداشتم چون جو مدرسه و محیطی که توش زندگی می‌کردیم طوری بود که اصلا دختر تو اون سن و سال چادر سر نمی‌کرد. بزرگ‌تر که شدم همیشه کوه می‌رفتیم چون همون جایی بود که پدرم نبود و با خیال راحت می‌تونستیم چادر سر نکنیم. همچنان از چادر بدم میومد و به نظرم همیشه اون یک چیزی اضافی بود که باعث می‌شد من تو اجتماع دیده نشم و همه یک جور دیگه بهم نگاه کنن. می‌دونستم همیشه چادرم مثل شنل پشت سرم بود و اگر چادر عربی نبود یا کش نداشت همیشه زیر دست و پام بود.
تا اینکه با پلاس آشنا شدم. محیط و بچه‌های اینجا و دخترای خوبی که واقعا فرشته هستند باعث شد به چادر علاقه‌مند شم.
یک روز یادمه  یه نفر تو "پلاس"  پستی گذاشت که مفهموش این بود حجاب‌مون طوری هست که وقتی حضرت زهرا نگاه‌مون می‌کنه خجالت نکشه بگه این دخترمه و این تلنگری بود برای من.
از اون موقع به بعد عاشق چادرم شدم حتی یک لحظه هم نمیتونم بدون اون باشم.
یک عهد با خودم
من سوم راهنمایی بودم تا اون روز حتا یه بار هم چادر سرم نکرده بودم:دی/ بعد اون سال نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود سال اول راهنمایی‌های زیادی چادری بودند ، یه روز به دوستم گفتم من خجالت می‌کشم اینا چادر سرشون می‌کنند بعد ماها اینجوری بیرون می‌ریم، اونوقت از فرداش هردومون باچادر رفتیم و چادری شدیم و چادری موندیم!
البته باز مهمونی ها رو بدون چادر می‌رفتم، تا سال اول حوزه که برای مصاحبه رفتم با خودم عهد کردم چه حوزه قبول بشم و چه نشم دیگه همه جا با چادر برم....
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۵۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من و چادر مامانم!

۱۱ساله که بودم، هر گاه به همراه پدر و مادرم آماده رفتن به بیرون میشدیم، زودتر از مادر مهربانم حاضر میشدم به بهانه کمک، لباسهای مادرم را از رخت آویز بر میداشتم و به دستش میدادم، و تا مادرم حاضر شود، چادرش را سر میکردم و در شیشه درِ ورودی مان که به نظرم بزرگترین آینه ی منزلمان بود، خودم را چپ و راست ور انداز میکردم
تا مادرم بیاید کلی با خودم خوش بودم ذوق میکردم
اینکه مادرم گاهی به خاطر خاکی شدن چادرش دعوایم میکرد؛ درست….اما لذت بخش بود نگاه های مهربان و افتخار کننده پدرم که گاهی زیر چشمی میدیدمش….
و این ادامه داشت….
تا امام رضا دعوتمان کرد برای زیارت
برای اولین بار آنجا چادر مشکی خودم را سرم کردم
حس فوق العاده ای داشتم
احساس میکردم بزرگ شده ام-برای خودم ابهتی داشتم و البته دارم، همیشه بزرگتر و پخته تر از چیزی که هستم نشانم میدهد
لذت بخش بود اینکه همسایه ها با دیدی فوق العاده مثبت به من نگاه میکنند، نگاهی که به دختر همسایه مان که۶سالی هم از من بزرگتر بود و پوششی، فقط کمی متفاوت تر داشت، نداشتند
و حتی لذت بخش بود وقتی در یخبندان زمستان آن سالها زمین خوردم آقایان به حرمت چادرم به من نزدیک نشدند و راهنمای خانم های اطاف بودند برای کمک کردنم. و خود، روی پا ایستادم(بر خلاف برخی دوستان مانتویی ام که حتی توسط دیگران تمسخر هم شده بودند)ـ
آری لذت بخش است که در جامعه احترام داشته باشی
که کسی نتواند حتی چپ نگاهت کند
که در ارتباطهایت به چشم یک انسان محترم مشتاقت باشند، به خاطر افکارت، شخصیتت و توانایی هایت؛ نه به خاطر زن بودنت، حتی اگر تمام استعدادهای دنیا را داشته باشی

و انتظار جامعه از من همان است که چادرم به من داده
حیا، عفت و عزت-آری عزت.
و چادر تاج بندگی من است
و امروز لذت میبرم که می فهمم چادرم را، نه بخاطر نگاه همسایه ها و اطرافیان، نه حتی به خاطر نگاه های مهربان پدرم؛ بلکه فقط و فقط به خاطر اینکه دستور محبت آمیز خالقم به من است
خالقی که ایمان دارم به مدیر و مدبر بودنش
خالقی که یقین دارم به علمش، به وعده اش، به عظمت، رحمانیت و رحیم بودنش
و همینها لذت بخش تر میکند چادر سیاهم را در گرمای تابستان….حتی در ماه مبارک رمضان

منبع

۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

از چادر متنفرم!!

1355994462819837_orig

این متن خاطره یک روحانی جوان است. که پیشنهاد می‌دهیم تا انتها آن‌را بخوانید.
بگذارید از اول سفر برایتان بگویم سفری که با خواهران دانشجو جهت زیارت مشهد مقدس برگزار شده بود از میان اتوبوسی که ما با آن‌ها همسفر بودیم حداکثر چند نفر انگشت شمار با چادر الفت داشتند.
لذا وقتی وارد اتوبوس شدم کمی ترسیدم از اینکه عجب سفر سختی در پیش دارم. نمی‌دانستم با این همه بی‌حجاب و... چگونه باید برخورد کنم مخصوص چند نفر از آن‌ها که خیلی شیطنت داشتند ناچار مثل همیشه به ناتوانی خود در محضر حضرت وجدان عزیز اعتراف کرده و دست به دامن صاحب کرامت امام ثامن حضرت رضا (ع) شدم.

یکی از اتفاقاتی که باعث شد خستگی سفر را به طور کلی فراموش کنم لطف خدا در اجرای امر به معروف و نهی از منکر بدون چماق بود.
داستان از اینجا شروع شد روز اول تصمیم گرفتم برای چادر سخت گیری شدید نکنم لذا چند نفر از دختران دانشجو که سوئیت آن‌ها معروف به سوئیت اراذل و اوباش بود (اسمی که بچه‌ها بخاطر شیطنت بیش از اندازه برایشان انتخاب کرده بودند و خودشان هم خوششان می‌آمد) و به قول همه همسفران دردسر سازهای سفر بودند تصمیم گرفتند به صورت دسته جمعی برای خرید به بازار بروند اما چون تا به حال به مشهدمقدس نیامده بودند و به قول یکی از آن‌ها فقط به خاطر تفریح سفر مشهد آمده بودند؛ لذا از من خواستند که به عنوان راهنما با آن‌ها بروم من هم با تردید قبول کردم وقتی که به راهروخروجی هتل آمدند متوجه وضعیت و پوشش بسیار نامناسب آن‌ها شدم لذا سرم را پایین انداختم و کمی خودم را ناراحت و خجالت زده نشان دادم.
سرگروه بچه هاکه متوجه قضیه شده بود با تعجب گفت: حاج اقا مگر چادر برای بازار رفتن هم الزامی است؟
گفتم: از نظر من نه! ولی به نظر شما اگر مردم یک روحانی را با چند نفر دختر بدون چادر ببینند چه فکری می‌کنند؟
یکی از بچه‌ها بلند گفت: حق با حاج آقا است خیلی وضعیت ما نا‌مناسب است هرکس ما را با این پوشش با حاج آقا بیند یا گریه می‌کند یا می‌خندد و یا از تعجب اشتباهی با تیر چراغ برق تصادف می‌کند
بقیه غیر از دو نفر حرف او را تایید کردند ولی یکی از مخالفان گفت: حاج آقا من و مادرم و تمام خانواده ما در عمرمان یکبار هم چادر نپوشیده‌ایم لذا نه تنها بلد نیستم! بلکه از چادر متنفرم! من دوست ندارم با چادر خودم را زندان کنم! حیف من نیست که زیر چادر باشم اصلا وقتی چادری‌ها را می‌بینم حالم به هم می‌خورد و دلم می‌خواهد دختران چادری را خفه کنم.
گفتم: به فرض که حق با شما است ولی خود شما هم اگر یک روحانی را با دختران مانتویی ببینی در بازار تعجب نمی‌کنی؟ اصلا برای تو قابل تصور است یک روحانی مسوول دختران بی‌چادری باشد؟ گفت: قبول دارم ولی سخت است چادر پوشیدن!
گفتم: حالا شما یکبار امتحان کنید یکبار که ضرر ندارد تا بعد از آنکه می‌خواهید وارد حرم امام رضا بشوید و چادر الزامی است حداقل یاد گرفته باشید که چگونه چادر سر کنید.
بالاخره با بی‌میلی تمام چادر بر سر کرد و گروه 7 نفره اراذل اوباش که 4 نفر آن‌ها شاید اولین بارشان بود چادر بر سر می‌کردند مثل بچه‌های خوب و مثبت همراه من به راه افتادند.
اگر کسی اولین بار آن‌ها را می‌دید می‌گفت گروه امر به معروف خواهران هستند!
اما اصل قضیه از وقتی شروع شد که یک دزد کیف قاپ به کیف‌‌‌ همان دختر مخالف چادرکه می‌خواست دختران چادری را با دست خود خفه کند! حمله کرد.
ولی وقتی آن آقا دزده می‌خواست کیف دستی آن خانم را که پر پول بود بدزدد به علت اینکه آن دخترخانم چادر بر سر داشت موفق به گرفتن کیف او که قسمتی از آن زیر چادر بود نشد و قضیه به خوبی تمام شد.
همین که این اتفاق به ظاهر ساده افتاد‌‌‌ همان خانم پیش من آمد و گفت:
حاج اقا چادر هم عجب چیز خوبی است و من نمی‌دانستم.
فکر نمی‌کردم چادر اینقدر به‌دردم بخورد. حاج‌ آقا بخدا هیچ وقت در عمرم به اندازه‌ای امروز که با چادر به بازار آمدم احساس امنیت نکرده بودم.
وقتی این حرف‌ها را به من می‌گفت من در رویای خودم غرق شده بودم و پیش خودم می‌گفتم:
خدایا‌ای کاش همه بچه مذهبی‌ها که خاک پای همه آن‌ها طوطیای چشم من است می‌دانستند که لذت و اثر امر به معروف و نهی از منکر بدون چوب و چماق چقدر زیاد است و برعکس اثر معکوس تذکر دادن با تندی و خشونت و چوب و چماق چقدر زیاد است.
و تعجب و لذت زیارت امام رضا برای من آن زمان زیاد شد که دیدم تا آخر سفر آن خانمی که حاضر نبود به هیچ وجه چادر بپوشد هیچ چیزی حتی خنده دیگران و خانواده مخالف چادر نتوانستند چادر را از سر این دختر خانم که از مدیران محترم ارذل و اوباش دانشگاه بود بردارد!

۱۹ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نمی شه از این سفر برگردیم؟

khaterechador

وقتی واسه اولین بار خاطرات شهدا و زنگینامه شون رو خوندم اونم اتفاقی، خیلی دگرگون شدم و دلیلش رو نمیدونستم!

ماجرا از اونجا شروع شد که من به خاطر سوالی که همکلاسیام از یکی از دوستانم در مورد اردوی راهیان نور پرسیدن، کنجکاو شدم و او از شهید همت برایم گفت و باعث شد کتاب فرماندهان شهید همت رو بخونم.

دقیقا یک هفته بعد از این اتفاق شنیدم که کاروان راهیان نور اعزامی دارن به مناطق! خیلی دیر فهمیدم و به هر دری زدم که بتونم برم، اما نشد. از بس اشک ریختم و زاری کردم، دلشون به حالم سوخت و منو با خودشون دقیقا روز حرکت و پای اتوبوس بردن. نمی دونم چرا اینقدر مشتاق بودم با اینکه فقط به اندازه ی همان یک روز در مورد شهدا اطلاعاتی به دست آورده بودم و در حقیقت چیز زیادی نمی دانستم برای همین اونجا که بودم زیاد درکی از محیط اطراف نداشتم!

توی راه برگشت آخرین منطقه ای که رفتیم دهلاویه بود، اونجا به یه جمله برخوردم که داغونم کرد.

نوشته بودند: چطور میتوان برگشت و آدم نشد.

درست نوشته بودند، نمی شد...

در طول این سفر چادر سرم بود و در تمام اون مدت من آرام آرام طعم شیرین محجبه بودن را چشیدم، از همون جا و با دیدن همان جمله تصمیم گرفتم حجابم رو رعایت کنم به حرمت شهدا

تو همون سفر اول محجبه شدم گاهی هم چادر سرم می کردم. اطرافیانم خیلی متعجب شدن چون حتی احتمال اینو نمیدادن که محجبه بشم چه برسه به اینکه گاهی چادر هم سرم کنم. البته اکثرشون منو تشویق میکردن گرچه بعضا پیش میومد که کسی بخواد منو از راهم منصرف کنه یا تضعیف روحیه کنه! البته چند ماه اول همه فکر میکردن که بخاطر جوی که در مناطق هست و چون تحت تاثیر قرار گرفتم، مدتی این مدلی ام! ولی بعدها با ثباتم بهشون ثابت شد تصمیمم در مورد حجاب قطعیه. تا اینکه سفر دوم قسمتم شد.

وقتی برای دومین بار رفتم مناطق عملیاتی، با شهدا تجدید عهد کردم که برای همیشه چادری باشم و خدا رو شکر تو این سه سال بر سر عهدم باقی مونده ام و هر روز مصمم تر میشم که چادرمو حفظ کنم و هر روز بیشتر درک میکنم مسئولیت چادر سر کردن رو

من اولش به حرمت شهدا چادر به سر کردم تا اینکه به برکتش درکش کردم و فاطمی شدم. امیدوارم به عنایت خداوند هر روز باطن خودم رو هم بیشتر به خصوصیات حضرت زهرا نزدیک تر کنم.

منبع

۱۸ مرداد ۹۲ ، ۰۱:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چادر نمی پوشم چون....

چادر سر نمیکنم چون جوانی و شیک پوشی با چادر جور در نمیاد ،اصلا ضد همدیگه هستن ؛ چادر که سر میکنم باید مدام نگران پله برقی پاساژهاباشم، که مبادا چادر بهش گیر کنه و با سر زمین بخورم ،با چادر که نمیشه پاساژگردی کرد ،نمیشه چرخ و فلک سوار شد یا اصلا سینما ،منی که عشق سینمام اگه اونو ازم بگیرن چیکار کنم ،ولی یه کار میشه کرد قبل از این که سینما رو ازم بگیرن خودم چادرمو بر میدارم و خیلی شیک وراحت میرم سینما بدون ترس از اینکه کسی بهم متلک بگه که مثلا خانوم چادری جانمازتو آوردی ؟یا خانومای محترم که فیلم نمی بینن اونم تو ملاعام زشت نیست؟

بهونه ی دیگه م هم برای چادر نپوشدن با بامه همیشه میگم چادر سرنمی کنم چون با بام خوشش نمی یاد ،گاهی که منو با چادرمی بینه میگه: وقتی چادر سرت میکنی یاد خاله خانباجیای تو کوچه ها می افتم، برا رد گم کنی می گم با با جون شما باید منو مجبور کنید چادر سرم کنم اونوقت خودتون اولین کسی هستین که مسخر ه م می کنین ،می خنده و میگه این برا قدیما بود الان دلم می خواد تو از همه سر باشی ،اصلا می خوام تو مهمونیا با لباس آنجلینا جولی قیامت به پا کنی ،حواست باشه با پسرای بی کلاس دمخور نشی نگاه به مارک کتشون که کنی می فهمی کی آدم حسابیه درضمن ماشینشم حتما شاسی بلند باشه میگم ولی بابا مامان خلاف حرفای شما رو بهم میگه ؟با اخم وتخم ویه ذره فریاد میگه اون اگه عقل داشت که زن یه آدمی مثل من نمیشد تو که نبود ی اونوقتا حتی نون واسه خوردن هم نداشتیم ولی همین مادرت نماز و روزش تو اون شرایط هم ترک نمیشد بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه آروم زیر لب میخنده و میگه درست عین مادر خدا بیامرزم آخی یادش بخیر چه روزایی بود ....بعد انگار که فراموش کنه داشته با من صحبت می کرده میره تو فکر و می بینم که تو دود سیگار غرق میشه خوب که فکر می کنم می بینم با عقاید مامانم زیاد مخالف نیست ولی انگار شاید تو رویاهاش دلش یه دختر اینجوری می خواسته که داره .

ولی با تمام این حرفا الان چادریم میدونید چرا؟چون یه جایی به خاطر مانتویی بودنم بد جور به رگ غیرتم برخورد

یه روز مامانم تصادف کرده بود و رفته بود تو کما خیلی هول کرده بودم بابام هم مسافرت خارج بود ، مونده بودم تک و تنها هر چی التماس بلد بودم ، به این دکترا کردم ولی گفتن فقط دعا میتونه مادر تو بر گردونه، اگه تا فردا صبح به هوش نیاد دیگه کاری از دست ما ساخته نیست؛هول شده بودم داشتم دیوونه میشدم که یک خانوم خیلی محجبه ای که مدام تسبیح می انداخت بهم گفت دخترم اینقدر بی قراری نکن به جای منتظر موندن برو امامزاده دو رکعت نماز بخون ان شا اله مادرت شفا پیدا می کنه تو فکر رفتن و نر فتن بودم که یه پسری از این امروزیا با تمسخر گفت :خانوم اگه شما بری شاید، ولی مگه قیا فه اینو نمی بینی اینم آدمه اصلا اونجا راهش نمیدن اینو که گفت بغضم تر کیدو اشکام جاری شد

ولی خانومه گفت به ظاهر نیست پسرم به دله، دل اگه شکست همه کاری از دستش بر میاد ولی دل من با تمسخر اون پسر شکسته بود به خاطر لحن حرف زدنش ، شاید هم به خاطرعقیده ای که داشت وصادقانه اونو به زبون آورده بود، داشتم فکر میکردم منی که به خاطر خوشامد یکی مثل اون خودمو به اون ریخت و قیافه در آورده بودم حالا داشتم مسخره میشدم اونم توسط کسی که حال و روزش از منم بدتر بود، با اون موهاش که مثل دخترا با کش مو دم اسبی بسته بود با این وجود رفتم امامزاده و با چادر صحن دو رکعت نماز خوندم و اونقدر گریه کردم که خوابم برد بیدار که شدم صبح شده بود از ترس نذر کردم اگه برم بیمارستان و مامانم زنده باشه تا عمر دارم چادر سر کنم قربونش برم امامزاده به ظاهرم نگاه نکرده بود به دلم نگاه کرده بو د که شکسته به این که وقتی بابام اومد شرمندش نباشم منم تا الان به نذرم وفا کردم وچادریم، دعا کنین تا آخر پای عهدم بمونم آخه نمی خوام یه روزی شرمنده امامزاده بشم

نمی خوام یه روزی شرمنده امامزاده بشم !!!!

منبع : http://harimeasmani.ir/
۱۶ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۱۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰