گاهی نمی خواهی....به زور نگهت می دارند....

طفل گریز پایم و مادر ما فاطمه است

مادر که مهربان ترین، بابا امیرالمؤمنین

شرح حال را در ادامه بخوان

شب گذشته از مدرسه که بیرون زدم قصد کرده بودم شام بخورم و تنها به امورات دنیویه خود بپردازم...به سرم زد که حرم نزدیک است. پا به پای خیابان رفتم و چشم را به گنبد زرد و نورانی بی بی فاطمه معصومه منور کردم. توفیقی شد دعای کمیل را با نوای آهنگران گوش دهم؛

بعد از دعا رفتم رو به روی ضریح نشستم و شروع کردم کمی صحبت های خدا را از این باب که مثلا مسلمانیم،خواندن.منتظر بودم دور ضریح خلوت شود تا زیارتی کنم....

خلوت نشد تا آن که ساعت شد دوازده...بین ماندن و رفتن مردد بودم تا اینکه دیدم ساعت گذشته و جایی برای رفتن ندارم ناگزیر حرم را ملجأ خود کردم و تا نزدیکی صبح حرم بودم....بعد از زیارت کنار قبر آیت الله بهجت نشستم به طوری که پشتم به قبر منتظری باشد. 

مقایسه این دو بماند هرچند مقایسه شان بس ناجوانمردانه زشت است. آیت الله بهجت کجا و منتظری کجا! همین بس که هر کس می آمد برای زیارت این دو قبر، قبر منتظری را ایستاده فاتحه میخواند و به قبر آیت الله بهجت که می رسید حتی آن کسی کی از عمق جان می گفت خطاب به منتظری رحمت الله علیک زانو می زد و سر بر قبر می گذاشت و فاتحه ای می خواند و می رفت...از پا زدن بعضی محبین منتظری به قبر منتظری دیگر چیزی نمی گویم....

قسمتی را روی صندلی ای که برای پیرسالاران عرصه عبادت گذاشته بودند خوابیدم!با صدایی غریب و آشنا بیدار شدم که می گفت،«برم با رفیقم یکم صحبت کنم» من هم که هنوز در برزخ دنیا و قیامت بودم نمی فهمیدم چه می گوید تا این که رسما کارت ورود به دنیا را به مغزم نشان دادم و بیدار شدم. از بین مکالمه ها این را یادم هست که اهل قم نبود. اگر حرم مانده بود به خاطر گدایی بود. می گفت «فردا می خوام برم گدایی تو خیابون ها و...» مانده ام چرا به مردم نمی گوییم پای همین ضریح گدایی کنی بیشتر می دهند...

بلند شدم و وضو گرفتم و کنار ضریح به نماز ایستادم...بعد از چهار رکعت نماز صدای اربده کشیدن شدیدی فضای سراسر معنوی حرم را به هم زد. بعد از چند اربده شدید ما که منتظر دیدن مردی قوی هیکل و بلند قامت بودیم که شاید کرامتی حاصل شده دیوانه مجنونی را دیدیم (که ظاهرا به حمد الله یک قمه را از او گرفته بودند) که با چشمانی بسته در حالی که اربده می کشید خود را روی زمین به سمت ضریح کشان کشان حرکت می داد. مردی که در حال نماز بود شد تکیه گاه آن مجنون برای ایستادن و آن مجنون همچنان با چشمی بسته و صدایی خشن به سمت ضریح می رفت. به حفاظ که خورد شدیدا رو به جلو فشار می آورد....خادمین آمدند و آرامش کردند. نشست. پلیس آمد و قمه یا خنجر یا هر چیز دیگری را که بود عمراه با یک دفتر ضبط کرد و به کمک خادمین او را از محدوده ضریح دور کردند. بعد از این که او را به اتاقی بردند باز صدای ناله شدید «ولم کنین» بلند شد. چاقوی دیگری ظاهر شد که آن هم خدا رو شکر ضبط شد. خطر رفع شد. نیم ساعت بعد من که بالا سر خانم نشسته بودم. مردی که آن هم مجنون بود سمت ضریح آمد ولی آرام بود. آمد سمت حفاظی که زن و مرد را جدا کرده بود و می دانست که آن طرف زن ها هستند. جمله ای گفت که نه قلم حیا می کند بنویسد و نه زبان حیا می کند بگوید.

اتفاقات زیادی افتاد این ها را نمونه گفتم....