وقتی تلخی تأخیر پرواز و در نتیجه نرسیدن به قطار پیش میاد، و یادت می افته که توی لیست قطار ها فقط یک قطار دیگه مونده اون هم با ظرفیت کم، سعی می کنی هر طور شده همون یک قطار رو هم به دست بیاری.

رسیدم مهرآباد و سریعا خودم رو به یک کافی نت رسوندم. لیست قطار ها رو که چک کردم، فقط و فقط یک قطار و فقط و فقط یک نفر ظرفیت مونده بود، الحمد لله به همین یک بلیط رسیدم...


بعد از ساعت ها انتظار، بوق قطار به صدا در آمد و ندای حرکت به مشهد رو خبر داد، این یعنی اینکه دوازده ساعت و اندی دیگه فقط تا رسیدن به ضریح با صفای حضرت رضا مونده.

هم قطاری های با صفای ما، از بچه های خاک سفید تهران بودن. بچه هایی که از دَم رزمی کار بودن و این رو هم به شهود در لحظه لحظه حضورشون درک کردم. از بر و بچه های حلقه صالحین مسجد امام محمد باقر علیه السلام

بعد از این دوازده ساعت بود که به مشهد رسیدم. و الآن در جوار امام رئوف دعای گوی همه دوستان هستم...

حساسیت فصلی عجیبی بین دوستانمون شیوع پیدا کرده و گریبان مارو هم گرفته، ما هم که با رزمی کار ها دوازده ساعتی همراه بودیم، حسابی داریم با این رحمت الهی دست و پنجه نرم می کنیم.

اینجا حرم را ممکن است به کوچکترین حرامی از دست دهی....ممکن است به کوچک ترین ثوابی مَحرم شوی...همه چیز بسته به خودت است...

این جا می توانی دلت را به یک تکه نقره گره بزنی، می توانی به عبای حضرت...باز هم بسته بخودت است...

اصلا می شود "مِنّا اهل البیت" شد، می شود زبیر شد...

فقط باید متوجه بود که همه چیز در اختیار توست...

(به روز رسانی)

مانده بودم که چرا بعد این همه اصرار حضرت را نه خودش و نه صدایش را ندیدم و نشنیدم

تا آنکه آمدم قم

رفتم ولایت مشهد و چشم ها را در طبق اخلاص به دکتر نشان دادم 

عینک نیاز بودم

چشم دلم بد خراب شده

نیاز به عینک دارد