۱۱ساله که بودم، هر گاه به همراه پدر و مادرم آماده رفتن به بیرون میشدیم، زودتر از مادر مهربانم حاضر میشدم به بهانه کمک، لباسهای مادرم را از رخت آویز بر میداشتم و به دستش میدادم، و تا مادرم حاضر شود، چادرش را سر میکردم و در شیشه درِ ورودی مان که به نظرم بزرگترین آینه ی منزلمان بود، خودم را چپ و راست ور انداز میکردم
تا مادرم بیاید کلی با خودم خوش بودم ذوق میکردم
اینکه مادرم گاهی به خاطر خاکی شدن چادرش دعوایم میکرد؛ درست….اما لذت بخش بود نگاه های مهربان و افتخار کننده پدرم که گاهی زیر چشمی میدیدمش….
و این ادامه داشت….
تا امام رضا دعوتمان کرد برای زیارت
برای اولین بار آنجا چادر مشکی خودم را سرم کردم
حس فوق العاده ای داشتم
احساس میکردم بزرگ شده ام-برای خودم ابهتی داشتم و البته دارم، همیشه بزرگتر و پخته تر از چیزی که هستم نشانم میدهد
لذت بخش بود اینکه همسایه ها با دیدی فوق العاده مثبت به من نگاه میکنند، نگاهی که به دختر همسایه مان که۶سالی هم از من بزرگتر بود و پوششی، فقط کمی متفاوت تر داشت، نداشتند
و حتی لذت بخش بود وقتی در یخبندان زمستان آن سالها زمین خوردم آقایان به حرمت چادرم به من نزدیک نشدند و راهنمای خانم های اطاف بودند برای کمک کردنم. و خود، روی پا ایستادم(بر خلاف برخی دوستان مانتویی ام که حتی توسط دیگران تمسخر هم شده بودند)ـ
آری لذت بخش است که در جامعه احترام داشته باشی
که کسی نتواند حتی چپ نگاهت کند
که در ارتباطهایت به چشم یک انسان محترم مشتاقت باشند، به خاطر افکارت، شخصیتت و توانایی هایت؛ نه به خاطر زن بودنت، حتی اگر تمام استعدادهای دنیا را داشته باشی

و انتظار جامعه از من همان است که چادرم به من داده
حیا، عفت و عزت-آری عزت.
و چادر تاج بندگی من است
و امروز لذت میبرم که می فهمم چادرم را، نه بخاطر نگاه همسایه ها و اطرافیان، نه حتی به خاطر نگاه های مهربان پدرم؛ بلکه فقط و فقط به خاطر اینکه دستور محبت آمیز خالقم به من است
خالقی که ایمان دارم به مدیر و مدبر بودنش
خالقی که یقین دارم به علمش، به وعده اش، به عظمت، رحمانیت و رحیم بودنش
و همینها لذت بخش تر میکند چادر سیاهم را در گرمای تابستان….حتی در ماه مبارک رمضان

منبع