chadoriha-mini (18)

من تو یه خانواده ای بزرگ شدم که از بچگی عنایت و لطف خدا و ائمه رو به روشنی تو زندگیمون دیدم.

از بچگی اهل چادر اینا نبودم ولی یه روز بابام چادر برام خرید و آورد داد به مامانم که واسم بدوزه و بهم گفت دخترم این چادر،  وظیفه من اینکه بهت بگم ببین هر وقت دوست داشتی بذار و هر وقت ناراحتت کرد از سرت بردار.

راستشو بخواین از اینکه از بابا هدیه گرفته بودم خوشحال بودم ولی دوست داشتم یه چیز دیگه بود نه چادر و از اون به بعد بعضی وقتا واسه تنوع سرم میکردم ولی واسه مدرسه سختم بود.

ولی همیشه پوششم طوری بود که مانتو گشاد می پوشیدمو موهامو تو میذاشتم، تا اینکه ۱۹ سالم شد و دائیم اومد دنبالمو منو آورد شمال خونشون، بچه های دائیم زیاد با حجاب میونه ای ندارن، واسه همین جو شمال رومن تاثیر بدی گذاشت و همش میگفت خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.

 تا اینکه داداشم اومد دنبالم و برگشتم به شهر خودمون اونم با چه تیپی!؟ یه مانتوی تنگ با یه روسری کوچک (بهتره بگم لچک) نصف موهام از جلو بیرون بود و نصفش از پشت، بابام منو با اون تیپ دید ولی چیزی نگفت، یه هفته تو شهر خودمون اینجوری گشتم یه بار از یه مرد که همسن بابام بود متلک شنیدم و خیلی ناراحت شدم،

تا اینکه دوستام گفتن که میخوان برن اعتکاف به منم پیشنهاد دادن منم گفتم من کجا و اعتکاف کجا، اسممو ننوشتم، یکی از دوستام که اسمشو نوشته بود اتفاقی براش پیش اومدو کارتشو داد به من، منم به بابا گفتم بابام گفت نه، منم لج کردم گفتم باید برم بابام گفت اعتکاف وجود خودته، اولش نفهمیدم چی گفت  ولی به خاطر لج بازی از اینکه چرا خودش هیئت میره ولی نمیذاره من برم اعتکاف بیشتر راغب شدم که به اعتکاف برم،

شبی که همه دوستام رفتن ما داشتیم شام می خوردیم که تو اخبار گفت که جمعی از معتکفین وارد مساجد شدن که من شروع کردم به گریه ، بابا هم که اشکامو دید گفت پاشو حاضر شو ببرمت، گفت ولی میخوای با اون تیپ بری تازه فهمیدم که بابا چرا مخالفت میکرد. پاشدم رفتم حاضر شدمو چادرمو سرم کردم و گفتم بریم، بابام خیلی ذوق کرد وقتی منو اونجوری دید،

بالاخره رفتم اعتکاف،

دومین روز داشتیم زیارت عاشورا رو میخوندیم که من حال و هوام عوض شد احساس کرد زیارت عاشورا رو به حالت عادی نمیخونم، احساس کردم رو زمین نیستم، داشتم عنایت و لطف امام حسین(ع) رو با چشم خودم میدیدم تا حدی که زیارت عاشورا تموم شد و من از حال رفتم ( به روح بابای از دست رفته ام قسم میخورم که همچین اتفاقی واسم افتاد) اون زیارت عاشورا یه زیارت عادی واسم نبود.

از اعتکاف که برگشتم دیگه چادرو زمین نذاشتم

از طرف خونواده بابام مشکلی نداشتم ولی از طرف خونواده مامانم خیلی مورد تمسخر قرار گرفتم و هیچی نگفتم و بمصمم تر شدم که حجابمو از هر لحاظی رعایت کنم.

تا اینکه بابامو از دست دادمو سال پیش مجبور شدیم برگردیم شمال و پیش خونواده دائیم، اینجوری بیشتر عذاب میکشیدم و از خدا فقط مرگمو میخواستم اما بعد از ۶ ماه به خاطر حجابم با یه پسر ازدواج کردم که خونواده اونا هم مذهبی هستن اما چادری نبودند،

همون روز عقدم با اینکه خیلی برام سخت بود ولی به شوهرم گفتم اگه میخوای از فردا چادر نذارم، گفتم میتونم بدون چادر هم حجابمو رعایت کنم ، و شوهرمم گفت من تو رو همینجوری دیدم وبه خاطر چادری بودنت انتخابت کردمو میخوام همیشه اینجوری باشی

حالا ۱۰ سال با اشتیاق چادر سرم میکنم  و تا حالا زمین نذاشتم حتی به محیط دانشگاه هم اهمیتی ندادم، البته اینم بگم که حالا تو شمال دوستایی دارم که همشون چادرین ولی من قبلا اونا رو نمیدیدمشون.

تو این ۱۰ سال تنها چیزی که از چادر دیدم این بوده که واسم یه سلاح بزرگ بوده، از اون موقع نه از کسی متلک شنیدم نه کسی تونسته بهم چپ نیگا کنه، و حالا به خاطر این چادرم افتخار میکنم و نظرم اینه که چرا من باید به خاطر جامعه خودمو همرنگ اونا کنم بهتره اونا به خاطر خدا، خوشونو همرنگ الگویی کنن که خدا برای همه ی زنان عالم پسندیده است سیدة النساء العالمین

خاطره از نرگس ارسال با ایمیل

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها