4

جلوی آینه میایستم و نگاهی به سرتا پای خود میاندازم. چقدر عوض شده ام!! به چشمانم خیره میشوم ... نه ! تو همانی عوض نشده ای!

ولی چرا دوسال پیش یادت هست؟! وقتی برای آخرین بار تصمیم خودت را گرفتی و چادری که سوغات سفرت بود به سر کردی همان لحظه عوض شدی تغییر کردی و پروانه شدی!

چه روز باشکوهی بود انجمن پروانه ها؟! همایش لبیک 8/8/88 میلاد امام هشتم سالن میلاد!!!

آنروز محض ریا چادر سرت کردی که مثلا به هم کاروانیهایت نشان دهی که تو هم بعد از سفر تغییر کردی، شده ای یک دختر خوب همانی که حضرت زهرا(س) میخواهد!! چه تیپ بچه مثبتها را هم زده بودی! روسری سفیدت زیبایی حجابت را دوچندان کرده بود!

ولی خودت هم میدانستی دروغ میگویی، هم به خودت هم به دوستانت هم به ...! وقتی وسطهای مراسم قطعه هایی از فیلمهای سفرت را نشان دادند ، بقیع ... گنبد سبز ... و کعبه ! چه حالی شدی؟!

برق تو را گرفت انگار ، خشکت زده بود ... به چه فکر میکردی؟! میدانم ،به 21فروردین88، به لحظه ای که برای اولین بار پا در مدینه النبی گذاشتی به اولین نماز صبحت در حرم پیامبرت به روزهای آسمانی و اشکهای زلال و سادگی ای که آنجا داشتی به ختم قرآنهای دسته جمعی روبروی ناودان طلا به قطعه ای از بهشت که داخل مسجدی بود با هزاران ستون، به ستونی که بین آنهمه ستون تک بود ... توبه! نکند آن لحظه که در همایش لبیک آن تصاویر را نشانت میدادند خود را به ستون توبه بستی؟

تو را یک لحظه چه شد که سرخ شدی و اشکهای داغ برگونه لغزاندی؟! نکند داشتی ذوب میشدی در آن فضا؟! بله تو ذوب شدی و دوباره شکل گرفتی !

بعد از پایان مراسم همه بوی خاک باران خورده میدادند و تو هنوز داغ بودی!

بیرون باران میبارید هوا ابری بود و باید به خانه برمیگشتی! چقدر دل کندن از دوستان سخت بود! دوستانی که دوهفته با آنها بودی در یک لحظه با هم حاجی شده بودید! حجاب سمیه شد برایت الگویی تا از فردا ... ولی نه از همان لحظه! بشوی مثل او.

چقدر چادرش را قشنگ سرش میکند و چه حجابی دارد او ... مگر چه فرقی با او داری؟! او هم همان کعبه ای را دیده که تو دیده ای همان بقیعی را زیارت کرده که تو هم زیارت کرده ای و گرد همان خاک غریب به چادر تو هم رسیده بود.نکند چادر او خاکی تر بود؟!چادر خاکی!!چادر خاکی!! پس چه شد که او اینگونه است و تو آنگونه؟!

او شبیه آفرین داستان نائب است و تو ... تو شبیه کدام شخصیت داستان نائب هستی؟ شبیه زهرا ؟ کدامشان ؟ همانی که درفرودگاه کنار مادرش ماند یا همانی که راهی سفر شد و نائب ...؟! خودت خوب میدانی!

چادر خاکی ! یادت هست بعد از برگشت از سفر چه خوابهای عجیبی میدیدی؟! علتش خوب معلوم بود! همه آنها تلنگر بود. نکند دو زاریت کج و کوله بود که نمیگرفتی این خوابها تلنگر است، یادآوریست! ولی نه ...

میدانستی و دو زاریت هم خوب افتاده بود! پس چه مرگت بود که عهد و پیمانی که در خانه خدا با خدا بسته بودی فراموش کردی؟! دوستانت؟! دیدمشان! چه دوستانی هم داشتی! بین آنها فقط تو حجاب مقنعه ات را حفظ میکردی!

روز بعد از رسیدنت از سفر حج وقتی جلوی آینه ایستادی تا چادرت را هم سر کنی چه چیزی مانعت شد که چادر را تا کردی و گذاشتی بین لباسهای احرامت! و دوباره همانی شدی که قبلا بودی! مسئول نهاد رهبری وقتی بدون چادر تو را دید چقدر ناراحت شد!! و آن خوابها ...

خواب آن خانوم را یادت هست؟ همانی که چادری سر کرده بود که تا زانوهایش بود و دامنی گشاد هم به تن داشت و تو فقط نیمرخش را میدیدی! صورتش چشم و ابرو نداشت ... شاید هم چادرش چشمانش را پوشانده بود!! و مدام میگفت چادر کاملترین حجاب است ... چادر کاملترین حجاب است ...

صدایش هنوز در گوشم هست که مدام میگفت چادر کاملترین حجاب است ...

ولی تو نظر دوستانت را مقدم دیدی به سفارش آن خانوم!

فردای همایش لبیک یادت هست؟! صبحش کلی با خودت جنگ داشتی! چه جنگی هم بود! لباسهای دانشگاهت را پوشیدی و جلوی آینه ایستادی ... بعد چادر را بر سر کردی!و پیروز این جنگ تو شدی! چقدر آن لحظه زیبا شده بودی چقدر به تو افتخار میکردم چقدر دوست داشتنی شده بودی! حالا شده بودی هم تیپ سمیه! چقدر از خودت خوشت آمده بود! ولی لحظه ای یاد دوستانت افتادی! بیخیال رفقا ... حالا تو دوستانی داری که بهتر از همه آنها هستند نمونه اش سمیه...آفرین داستان نائب... و نائب شد همدم روز و شبت!

وقتی وارد دانشگاه شدی یادم هست که برای فرار از دست آشناها اصلا سرت را بالا نمیگرفتی ! بدون اینکه به کسی نگاه کنی وارد کلاس شدی و سرجایت نشستی! یکی از همین دوستانت لحظه ای بعد کنارت آمد و با لبخندی گفت سلام حاج خانوم! تحویل نمیگیری؟! تو هم لبخندی زدی و گفتی ببخش حواسم نبود! و دوستت پرسید چادر چرا سرت کردی؟! مانده بودی چه بگویی! سرت را بالا گرفتی و گفتی تصمیم گرفتم از امروز چادری بشم و هردو لبخند زدید!

استادهای جبر و آنالیز ریاضی ات هم تو را حاج خانوم صدا میکردند. با پوشش جدیدی که پیدا کرده بودی بچه بسیجی ها بیشتر تحویلت میگرفتند شاید میخواستند دورو برت باشند تا یه وقت دوستان قبلیت وسوسه ات نکنند! دوستان قبلی یکی یکی ترکت کردند و کمتر محلت میگذاشتند چون با تیپ آنها جور نبودی چون دیگر دوست نداشتی با آنها فست فود بروی و موقع اذان ظهر به جای نماز بروی بوفه دانشکده برای نهار! در عوض دوستان جدیدی پیدا کردی که هم تیپ خودت بودند و همان سال تشویقت کردند که با آنها به اردوی راهیان نور بروی!و اسفند 88 با راهیان نور راهی شدی

.راستی شلمچه که بودی یاد چه افتادی که به خاک آنجا سجده کردی و گریه امانت نمیداد که بلند شوی!

نکند غروب آنجا تو را یاد بقیع میانداخت و چادر خاکیت یاد ... و آنجا بود که مفهوم چادر و چادر خاکی برایت روشنتر شد... آنجا بود که فهمیدی چادر ملی شبهه دارست و تصمیم گرفتی پس از برگشتن از اردو چادر معمولی سرت کنی! خودت هم متوجه شده ای حتما که بعد از چادری شدنت چقدر دنیای اطرافت فرق کرده. تویی که حتی کلاسهای عمومی معارف را سه درمیان شرکت میکردی و علاقه ای به شنیدن حرفهای استاد را نداشتی حالا داری در حوزه علوم اسلامی میخوانی! ببینمت ... حالا باز هم میگویی عوض نشده ای و همانی؟!

این همه تغییر... فقط به لطف چادرت بود.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها