13687199364

ماجرای چادری شدن من اینجوری بود:

تو خانواده ای بزرگ شدم که حتی یه نفر هم چادری نبود.کلا حجاب اصلا اهمیتی نداشت.کسی از اهل خانواده جلو نامحرم روسری سر نمیکرد چه برسه به چادر.تو دبیرستان مقنعه به زور سرم بود چه برسه به چادر.تمام دوستام هم از اون افراد غیر محجبه بودن.

سالها گذشت و قبول شدم دانشگاه. اونم شیراز. دور از تهران. پدرم اصلا با خونه گرفتن موافق نبود و گفت باید برم خوابگاه.از اتاق تک و راحت ناگهان رفتم به اتاق چهار نفره خوابگاه.

اتاقی که افتادم هر سه تا هم اتاقیم چادری بودن.گذشت و اولا باهاشون بودن برام سخت بود و حتی سعی کردم اتاقمو عوض کنم. ولی نشد. مجبور شدم دوست بشم و با یکیشون که اهل ساری بود به اسم لیلا دوست صمیمی شدم.

منو خیلی دوست داشت و دائم تشویقم میکرد که مقنعه ام رو جلوتر بیارم و کمتر آرایش کنم.

گذشت و تولدم رسید.برام یه چادر ملی خرید.خیلی بهم اصرار میکرد سر کنم.ولی هرچی اصرار میکرد من میگفتم خجالت میکشم.با این قیافه یهو چادری بشم.

تا یکروز رفتیم آرامگاه حافظ.بهم گفت اونجا سرم کنم که کسی منو نمیشناسه.نمیدونم چی شد ولی حس کردم اصلا سخت نیست چادر گذاشتن.اتفاقا کیف میداد.

خلاصه هر بار که میرفتیم بیرون کلی منو تشویق میکرد که با چادر بیام و بدم نمیومد چادر بذارم.

تا یکروز بهم پیشنهاد کرد تو خوابگاه که داریم میریم چادر بذارم وعکس العمل بچه ها رو ببینم.کلا برخورد بچه ها اکثرا خوب بود.حتی غیر چادری ها هم میگفتن چادر بهم میاد.تصمیم گرفتم با چادر برم دانشگاه و شدم یه دختر چادری.

ولی اگه میخواستم یه دختر وافعا چادری شم باید تو شهرم و پیش آشنایانم هم چادری میشدم که خیلی سخت بود.

لیلا بهم پیشنهادی داد که خیلی جالب بود. وقتی مادرم از شهرمون اومد پیشم من و لیلا با چادر رفتیم استقبالشون.

مامانم واقعا متعجب بود.جلو لیلا چیزی نگفت فقط گفت از مراسم مذهبی اومدیم ؟اما لیلا گفت نه پوششمون اینه.

تو اون چند روزی که مادرم پیشم بود کلی با من صحبت کرد که منصرف شم ولی من و لیلا با دلیل و استدلال گفتیم که چرا چادری هستیم و مادرم مجبور شد منو قبول کنه به چادرم.

الان واقعا از تصمیمم راضیم و فکر میکنم این خواست خدا بود که دانشگاه شیراز قبول شم و برم خوابگاه و بشم یه دختر چادری.