4
بسم الله الرحمن الرحیم
تو خانواده ما، فقط دو تا از دختر خاله هام چادری بودن.منم خیلی دوستشون داشتم.
کلاس چهارم که بودم به مامانم گفتم که می خوام چادری بشم.مامانم گفت: به شرطی برات چادر می خرم که حتما سر کنی، اگه بخوای یه وقتایی سرت نکنی، نمیخرم.
منم قول دادم که حتما سر میکنم.اما وقتی سرم کردم پشیمون شدم! خیلی برام سخت و دست و پا گیر بود. از متلکای اطرافیانم بی بهره نبودم. بعضی وقتا که چشم مامانمو دور میدیدم چادر رو در میاوردم.
تا اینکه رفتم دبیرستان. داداشم عضو بسیج شده بود به منم گفت تو هم برو بسیج عضو شو . من دوست نداشتم با اکراه قبول کردم اما کم کم ازشون خوشم اومد و باهاشون دوست شدم.
سال دوم دبیرستان بودم که قرار شد دخترها یه نمایش برای ایام فاطمیه آماده کنن.
کارگردان از بچه ها تست گرفته بود ولی هنوز بازیگر نقش حضرت زهرا سلام الله علیها رو پیدا نکرده بود.
همون روزا بود که امتحانا تموم شده بود و کارنامه گرفته بودم رفتم یه سری به بچه ها بزنم.
همین که وارد شدم خانم کارگردان گفت تو برای این نقش خیلی خوبی اما من قبول نکردم و گفتم نمیتونم.
گفت: تو که نمیخوای دیالوگ بگی. یه پوشیه رو صورتت می اندازی و فقط حرکت داری.از اون اصرار و از من انکار. دیگه بچه ها واسطه شدن و من تست دادم و قبول شدم.
نمایش خیلی سخت بود. یک ماه، 5ـ6 ساعت تمرین می کردیم خیلی مشکلاتمون زیاد بود. مکان مناسب برای تمرین نداشتیم، مسئولای سالنی که اجاره کرده بودیم همکاری نمی کردن، نور و دکور واتاق فرمان هیچ کدوم آماده نبود.اما همه چیزو خود حضرت زهرا درست کردند.
اونایی که خبری از محتوای نمایش نداشتن میگفتن کسی نمیاد نمایش شما رو نگاه کنن انقدر خودتونو خسته نکنید، روز نمایش خودمون هم باورمون نمیشد تو سالن 400 نفری، 500 نفر به زور جا شده بودن.
دیالوگ نداشتیم، ذکر مصیبت بود و نور و حرکت.نمایش با رحلت پیامبر(ص) شروع میشد و دسیسه سقیفه. بعد آتش زدن در خونه و به زور بردن حضرت علی(ع). سر صحنه کوچه و کتک خورن حضرت زهرا
همه شیون میکردن، پسر بچه ای که نقش امام حسن (ع) رو بازی می کرد، گریه می کرد چسبیده بود به من مجبور شدن واقعا کتکش بزنن تا زمین بخوره. بعد از اون صحنه مریضی و شهادت خانم بود و دختر بچه ای که دنبال تابوت می دوید. بازیگرای نقش منفی از بس گریه کرده بودن حالشون بد بود، حال من که  از همه بدتر بود.
خلاصه بعد از اون یک ماه که نقش خانم رو بازی کردم خیلی ازشون خجالت کشیدم. حتی چادر سر کردنم تا قبل از اون با منت بود. وقتی دیدم چطور به خانم بی احترامی کردن و حقشونو خوردن و آزارشون دادن شرمنده شون شدم.
بعد از نمایش یه محبت عجیبی به چادرم پیدا کردم. دیگه با علاقه چادر سرم کردم هنوز همون اشتیاق رو دارم. هر مراسمی که همه جلو نامحرم بی حجاب بودن من چادر رنگی سر کردم و بهش افتخار کردم و مطمئن بودم از همه پوشش بهتری دارم.
محبت به چادرم رو از حضرت زهرا سلام الله علیها دارم و از خودشون می خوام که همیشه گرمای این عشق رو تو دل من حفظ کنن.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها