chadoriha-mini-(74)

چرا چادری شدم؟! سوالی ست که این روزها ذهنم را مشغول کرده و باعث شده تا خاطرات هفت سال پیش را دوباره بازیابی کنم.

قبل از اینکه دانشگاه قبول بشم چادری نبودم اما احساس میکردم با مانتو حجابم کامل است. سالی که دانشگاه قبول شدم با خودم قرار گذاشتم با چادر بروم دانشگاه. خب همین کار را هم کردم اما چادرم فقط در مسیر رفت و آمد بود و در دانشگاه و سرکلاس نمی پوشیدم.

از همون ترم اول توی بسیج رفت و آمد داشتم. بچه های بسیج فکر می کردند کلا چادری هستم. ترم اول به همین منوال گذشت اما ترم دوم تصمیم گرفتم چادر سر نکنم و با مانتو به دانشگاه بروم.

برای بچه های هم کلاسیم این تغییر زیاد محسوس نبود اما هیچ وقت اولین روزی که بدون چادر به دفتر بسیج رفتم را فراموش نمی کنم؛ همه ی بچه ها که تقریبا با هم دوست شده بودیم با تعجب نگاهم کردند. بعضی ها هم گفتند چی شده کشف حجاب کردی؟ منم به یکیشون گفتم : با مانتو هم میشه بسیجی بود ، بسیجی بودن که به چادر نیست...

زمان به همین شکل می گذشت تااینکه اسفندماه سال 86 با بچه های دانشگاه رفتیم جنوب؛ به اون سرزمین مقدس و پاک ، به کربلای ایران که لحظه لحظه اش خوب یادم هست...

من فقط به یک سفر زیارتی نرفته بودم به سفر معرفت و شناخت رفتم در اون سفر خدا یکی از بنده های خوبش رو به عنوان روحانی کاروان همراه ما کرد.

او برای ما از خدا گفت، نه خدایی که من تا اون لحظه می شناختم، از خدایی گفت که عاشق است، که دلتنگ است برای بنده هایش، از وجود یک رابطه ی محبت آمیز ، از ذات یزدانش گفت، از عظمتش، از عطوفتش، از قدرتش و ...

دنیا برایم شکل دیگری شده بود، دلم می خواست لحظه لحظه ی عمرم، نفس کشیدنم، خوابیدنم، همه و همه خاص خاص برای او باشد. دوستش داشتم و دارم، علاقه و عشقی که تاکنون احساس نکرده بودم...

اون سفر توی زندگی من و چندتا از دوستانم سرآغاز پرواز بود...

بعد از آن زندگی ام تغییر کرد، احساس کردم می بایست فونداسیون فکری و عقیدتی ام را از اول بسازم.

سعی کردم تمام رفتار و گفتار و کردارم مطابق خواستش باشد. هرچه من به سوی او می رفتم و می روم، او نیز خودش را بیشتر نشانم می داد و می دهد در لحظات نابی از شبانه روز که اوج یک رابطه عاشقانه است...

بعد دیدم این خالق مهربانم در قرآنش آن هم در سوره ی نورش از اندازه ی حجاب گفته است و همین برایم کافی بود...

دیگر چادر برایم آن چادر قبلی نبود وسیله ای بود که لبخند رضایت معبودم و معشوقم را با خود به دنبال داشت.

با عشق چادر می پوشیدم لذتی می بردم که قبل از آن وجود نداشت، احساس می کردم هم خدا راضی است و هم یگانه حجت او در زمان ما، صاحب ما امام زمان(عج) ما در میان این همه هیاهوی شهر و ناآرامی و بی حجابی و ... خیالش از من راحت است.

وقتی با چادر بیرون می روم و دست رد به سینه ی بددلان و نامحرمانی می زنم که با چشمان هوسران به انسان ها می نگرند، وقتی هیچ دیده ای را به خودم جلب نمیکنم وقتی آرامش خانواده ای را خواسته یا ناخواسته بر هم نمی زنم احساس آرامش می کنم.

از آن تصمیم تا به امروز چادرم - این هدیه ی آسمانی را - ترک نکرده ام، سعی کردم الگو باشم با اخلاق و رفتار و البته با نوع پوششم که همیشه مرتب و آراسته باشد و آراستگی همراه سادگی و حفظ حدود خداوند

سعی کردم از گناهان مثل غیبت و تهمت و بددلی و مسخره کردن و ... دوری کنم و خود را پاک نگه دارم تا باطنم با ظاهر چادری ام بخواند.

خدا را شکر بعد از چادری شدن من سه خواهر دیگرم نیز چادری شده اند و من از این بابت همیشه خدا را شکر میکنم.

در پایان این را بگویم که دنیا صحنه ی آمدن و رفتن ماست. چه خوب است لحظه ای از رضایتش جدا نشویم و با امید و توکل به او در لحظات سخت و دشوار زندگی با بندگی قدم برداریم و به عنایش امیدوار باشیم.

یا حق

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها