سلام

شاید برای گفتن خاطره چادری شدنم زود باشه اما فکر کردم شاید بتونه تردید را از کسی دور کند

من تنها سه روز است که چادری شده ام از روز تاسوعا.

چادری شدن من داستانی طولانی دارد همیشه حجاب برایم مسئله مهمی بود من چادر نمی پوشیدم اما حجاب کاملی داشتم مانتو مناسب می پوشیدم و کسی موهایم را نمی دید هیچ وقت به چادر جدی فکر نکرده بودم همیشه با خود می گفتم وضعیت حجاب مناسبی دارم تا اینکه امسال راهی کربلا شدم به گمانم جرقه اش از همان جا زده شد

بعد تردیدهایم اغاز شد می خواستم با اعتقاد کامل این تاج بندگی را بر سر کنم اما مدام تردید به سراغم می امد اتفاقات زیادی افتاد اما من همچنان مردد بودم

نه سخن شهید که خواهرم دشمن از سیاهی چادر تو بیشتر از سرخی خون می ترسد نه احساس دینم به شهدا نه به کمال رساندن حجابم هیچ یک نتوانست تردیدم را از میان بردارد

خیلی اتفاقی در مسجد دانشگاه از تردیدم برای چادری شدن بایکی از دوستان چادری ام حرف زدم از اینکه لزومی نمی بینم چادر بپوشم شب تاسوعا با خود فکر می کردم کاش خدا نشانه ای سر راهم قرار می داد نشانه های بسیاری سر راهم بود اما باز هم بعد از مدتی مردد می شدم و در تصمیمم پافشاری نمی کردم

صبح تاسوعا از همان دوستم که برایتان گفتم دو پیامک دریافت کردم که اتشم زد دیگر نشانه ای بالاتر از ان وجود نداشت ان را عینا برایتان می نویسم تا شاید تردیدها را از میان بردارد دوستم گفته بود تو اوج دعا به یادم افتاده و بعد ادامه داده بود:

می دونستی چارقد از سر حضرت زینب برداشتن؟ همه مصیبتها یه طرف اسیری زینب هم یه طرف

برای دلداری زینب از روز تاسوعا تا اخر عمرت چادر زینبو بپوش بگو فقط به خاطر تو زینب

پیامکش اتشم زد

شب که رفتم عزاداری چادر سر کردم و امروز یه چادر نوخریدم چادری که انشاا...تا اخرعمر روی سرم باقی بمونه

راستی یه چیز دیگه با دختر همسایمون رفتیم عزاداری وقتی چادرمو دید اون هم رفت و چادر سر کرد نمی دونید چقدر خدا را شکر کردم که حداقل یه شب باعث انجام کار نیکی به این بزرگی شدم