97
من توی یه خونواده تقریبا مذهبی بدنیا اومدم. البته پدرم اوایل  به قول معروف خیلی مذهبی دو آتیشه بود و فکر کنم از سن 11 سالگی به اصرار یا بهتر بگم به اجبار پدر چادری شدم.  این چادری شدن اجباری من تا تقریبا سوم دبیرستان ادامه داشت اونم با برخوردهایی که بین من و پدرم پیش می اومد.
از پیش دانشگاهی علنا چادرو کنار گذاشتم ولی لطف خدا بود که از حجاب زده نشدم و در عین مانتویی بودن اکثرا حجابمو حفظ میکردم ولی گاهی که سهوا موی سرم دیده میشد حساسیت زیادی نشون نمیدادم.
بهرحال ذهنم درگیر حجاب و چادر بود.
حتی با اینکه تابستون سال اول کارشناسی ارشد به مکه مشرف شدم ولی اون سفر معنوی هم نتونسته بود در این مورد تاثیر زیادی رو من بذاره.
نزدیک به ایام محرم سال 87 ذهنم خیلی درگیر چادر شد. اینم بگم همیشه به چادریا احترام میذاشتم و یکی از دلایلی که مانع از انتخاب چادر میشد این بود که با خودم میگفتم اگه با وجود چادری بود گاها حرکت جلفی از من سر بزنه حرمت چادر و چادریا رو شکستم چون خیلی شیطون بودم و با دوستام همیشه بگو بخندو شوخی داشتم.
برگردیم به محرم 87 که  تو هیئت مسجد دانشگاهمون طبق هر سال مراسم برگذار میشد و من شرکت میکردم.
شب عاشورا یه جمله راجع به چادر و حضرت زهرا نوشته بود. دقیقا عین جمله یادم نیست ولی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
شب با وضو خوابیدم.
دم دمای اذون صبح یه خواب فوق العاده عجیب و بشارت دهنده دیدم( شرمنده که نمیتونم خوابمو تعریف کنم) طوری که درست دم اذون صبح که اذان داشت پخش میشد از خواب بلند شدم و مثل ابر بهاری اشک ریختم و تمام شکم به یقین تبدیل شد و افتخار حجاب حضرت زهرا نصیبم شد. ان شاالله که بتونم تا آخر عمر حفظش کنم.