دستانش می لرزید. بار اول بود که تفنگ را در برابر صورت یک کودک می گرفت. به هر صورت که بود با انگشتی لرزان ماشه را کشید. رگبار تیر ها بود که به قلب آن کودک می نشست. چند روزی آن صحنه و بال بال زدن کودک جلو چشمانش بود. آب می خورد یاد او می افتاد. غذا می خورد یاد اومی افتاد. باد می وزید یاد او می افتاد. هنگام شلیک کردن باد می وزید. برگ های پاییزی بودند که بین او و کودک فاصله بود. دستانش می لرزید. با همان دستان لرزان رگبار گلوله ها را نثار کودک کرد. چند روزی گذشت. به خود گفت او به جهنم رفت. تو در راه رسیدن به هدفت کار کردی. دوباره کودکی را دید. و باز هم از نقطه مگسک تفنگش بود. این بار دستانش نمی لرزید. این بار باد نمی وزید. اما این بار هم آن کودک بود که با مقاومت خود در برابر آن گلوله ها ایستادگی و مقاومت را فرهنگ کرد. چند روز بعد. بازهم کودکی دیگر از نقطه مگسک تفنگ. این بار اما قضیه فرق می کند. از آن باریکه و روزنه فقط یکی شان را می بیند. سنگ ها از این طرف و گلوله ها از آن طرف. دستشان نمی لرزید. اتفاقا بسیار محکم بودند. سنگ ها را با یک دست گرفته بودند و با دست دیگر با فریاد الله اکبر، حادثه ای بزرگ را رقم زدند. سنگ ها پرتاب شد. رگباری از سنگ ها بود که سرباز را تهدید می کرد. اینبار جریان فرق می کرد. یکی را کشت اما خودش هم کشته شد. سنگ ها بر صورت سرباز می خورد. یکی چشم را می زد و دیگری بینی را و آن یکی ضربه کاری بود که به پیشانی سرباز خورد. صحنه ای به یادش آمد. کودک بود که در برابر رگبار گلوله ها جلوی چشمانش بال بال می زد. همه چیز تغییر کرد آن هم به ناگاه. خود را در برابر دو راهی دید. تا خواست به خود بجنبد او را به سمت چپ پرتاب کردند. سمت راست را که نگاه کرد، آن کودک را دید. بال بال می زد. اما این بار برای رسیدن به مقصد. برای رسیدن به بهشت. برای رسیدن به جایی که برای ورودش چندین مجوز داشت. معصوم بود و شهید. خودش را که دید فهمید دارد بال بال می زند از گرمای آتش. از گرمی سنگ های آتشینی که بر بدنش می نشست و ذوب می شد. آری؛ دیگر آن سرباز رفت. به جهنم رفت. در راه هدفش جنگیده بود. هدفی تخیلی. هدفی که نه اساسی داشت و نه مبنایی.

به یاد تمامی کودکان شهید مقاومت...