ماه و آه

ویرایش گر قالب ها

۳۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات چادر» ثبت شده است

به خاطر یک خواب خوب

97
من توی یه خونواده تقریبا مذهبی بدنیا اومدم. البته پدرم اوایل  به قول معروف خیلی مذهبی دو آتیشه بود و فکر کنم از سن 11 سالگی به اصرار یا بهتر بگم به اجبار پدر چادری شدم.  این چادری شدن اجباری من تا تقریبا سوم دبیرستان ادامه داشت اونم با برخوردهایی که بین من و پدرم پیش می اومد.
از پیش دانشگاهی علنا چادرو کنار گذاشتم ولی لطف خدا بود که از حجاب زده نشدم و در عین مانتویی بودن اکثرا حجابمو حفظ میکردم ولی گاهی که سهوا موی سرم دیده میشد حساسیت زیادی نشون نمیدادم.
بهرحال ذهنم درگیر حجاب و چادر بود.
حتی با اینکه تابستون سال اول کارشناسی ارشد به مکه مشرف شدم ولی اون سفر معنوی هم نتونسته بود در این مورد تاثیر زیادی رو من بذاره.
نزدیک به ایام محرم سال 87 ذهنم خیلی درگیر چادر شد. اینم بگم همیشه به چادریا احترام میذاشتم و یکی از دلایلی که مانع از انتخاب چادر میشد این بود که با خودم میگفتم اگه با وجود چادری بود گاها حرکت جلفی از من سر بزنه حرمت چادر و چادریا رو شکستم چون خیلی شیطون بودم و با دوستام همیشه بگو بخندو شوخی داشتم.
برگردیم به محرم 87 که  تو هیئت مسجد دانشگاهمون طبق هر سال مراسم برگذار میشد و من شرکت میکردم.
شب عاشورا یه جمله راجع به چادر و حضرت زهرا نوشته بود. دقیقا عین جمله یادم نیست ولی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
شب با وضو خوابیدم.
دم دمای اذون صبح یه خواب فوق العاده عجیب و بشارت دهنده دیدم( شرمنده که نمیتونم خوابمو تعریف کنم) طوری که درست دم اذون صبح که اذان داشت پخش میشد از خواب بلند شدم و مثل ابر بهاری اشک ریختم و تمام شکم به یقین تبدیل شد و افتخار حجاب حضرت زهرا نصیبم شد. ان شاالله که بتونم تا آخر عمر حفظش کنم.
۱۴ تیر ۹۳ ، ۲۱:۱۷ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

و اون عشق...

chadoriha-mini (60)
بنام مهربونترین...
"نقطه سرخط"
سلام،میخوام براتون ماجرای چادری شدن یه دخترک رو بگم...راستش نمیدونم از کجاشروع کنم..
این دختر ما جزو اون دسته آدمایی بود که اگر یه روز توی چت روما نمیگشت روزش شب نمیشد، بیرون حجابش بدنبود اما خب اصلا قابل مقایسه باحجاب کامل نبود...
این دخترک ما شب میخوابه و صبح که بلند میشه یه حسی تووجودش جون میگیره بنام عشق... آره اون عاشق شده بود بدون اینکه خودش بفهمه....
عاشق یه پسر شده بود که 2سال ازخودش بزرگتر بود بزارید نگم چطوری این اتفاق افتاد اما تنها فرقی که باعشقای زمینی داشت این بود که آقا پسر قصه مون شهید شده بود...
ماجرای عاشقی این دختر به جایی رسیده بود که اگر هر شب با مصطفاش صحبت نمیکرد خوابش نمیبرد...
حالا دیگه نمازاش سروقت بود...توی چت روما نمیگشت...افتاده بود به تکاپوتا از زندگی آقا مصطفی سردربیاره...تابتونه مثل اون باشه(مگرنه اینکه عاشق باید رنگ معشوق به خود بگیره؟؟)
خلاصه یکی ازدوستای شهید مصطفی رو پیداکرد وشروع کرد به پرسیدن یه عالمه سوال که شده بودن بغض گلوش...
کم کم کاربجایی رسید که وقتی میرفت بیرون از خونه اونم با آرایش و... حس میکرد که عشقش اونطوری که باید، ازش راضی نیست، نمیدونم اما شاید یه حس درونی، یه حسی که آرامشو تو شبای تشویش دخترک به اون میداد...
خلاصه کم کم فهمید اگه چادری بشه بیشتر تو دل اون شهیده جا میگیره..
این دختر خانوم ما یهویی کلی ازاین رو به اون روشد دیگه شعرهاش بوی غم نمیداد بلکه دم از عشقی آسمونی میزد، دیگه قهرمان نثرهاش شده بود کسی که به خدا لبیک گفته...
.
.
.
.
خلاصه روزها گذشت و دخترچادری موند، اما خیلی سخت بود(چون مجبورشد دیگه یه سری از دوستاشو ترک کنه و....)
البته پدرو مادرش خیلی راضی بودند و هستند،اولین بار که باباش چادر رو رو سرش دید،به خانواده شیرینی داد...
ولی خیلی از فامیل  هاشونم میگفتن الکی داری خودت رو محدود میکنی، اما بیشترین ضربه رو از بعضی از دوستاش خورد که هرچی دلشون میخواست بهش میگفتن،... بیخیال برسیم به روزی که مهمترین تصمیم زندگیشو گرفت...
هیچوقت اون روز رو یادش نمیره! هنوز عاشق بود اما دیگه عشق مصطفی تودلش جانمیشد... دنبال یه چیز دیگه بود
انگار اون شهیده فقط یه عامل بود تا الفبای عشق رو به دخترک بیاموزه...شایدم...
حالا دیگه اون مصطفی رو فقط دوست داشت اما دیگه عاشق اون نبود ،چون میخواست به یه عشق حقیقی تر برسه ... میخواست به هدف خلقتش برسه... به کسی که از رگ گردن بهش نزدیکتره
اما دیگه چادرشو ترک نکرد، چادر دیگه واسش شده بود یه مروارید توی شب های تاریکش...
اون دختره من بودم
و اون عشق...

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۱ فروردين ۹۳ ، ۱۷:۰۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چیزی به یاد ندارم مگر حسین(ع)

94

تصمیم گرفتم برای فراخوان چی شد چادری شدم مطلب بنویسم ... با خودم فکر کردم که از کجا شروع کنم و چی بگم ؟... چیزای آشفته ای یادم می اومد چون به قول خودم مغزم کاملا ریسِت شده! به هر حال سعی خودمو می کنم که بدانند هنوز هم هدایت هست با همون قوت!

با حجاب میونه خوبی نداشتم ولی بی حیا نبودم شاید همین حیا کمکم کرد نمی دونم...انگار لج داشتم با خودم که حتما موهام بیرون باشه و آستینام بالا ولی از مانتوی تنگ و بی بند و باری بدم میومد . اگر مجبور می شدم یکم موهامو بپوشونم فوری عصبی می شدم .

تا سال دوم دبیرستان این لج بازیهامو داشتم و با توصیه های افراد خانواده و فامیل که مذهبی اند هم کوتاه نمی اومدم دیگه یه جورایی همه بی خیال اصلاح من شده بودن !...

نمی دونم دقیقا به خاطر چی بود ولی فکر کنم توصیه یه دوست باعث شد حجابو امتحان کنم بدون دید قبلی . منم گفتم امتحان که ضرر نداره بعد موهامو که همیشه تو صورتم بود جمع کردم و این مرحله اول بود بقیه اش برام خیلی سخت بود تا همون جا هم قید خیلی چیزا رو زده بودم که برام ممکن نبود...تا کم کم بوی محرم اومد .منم مثل خیلی ها تو محرم حال وهوام عوض می شد ولی اون سال فرق داشت .دیگه حال و هوا نبود عشق بود و عنایت ارباب .

یه روز خونه خالم رفته بودیم و می خواستیم دسته جمعی بریم خونه مادر بزرگم من مانتوم خوب نبود. دختر خالم گفت:می خوای چادر بهت بدم؟ با شوخی گفتم بده .چادر رو سر کردم همه حضار مبهوت نگام می کردن .خودم می خندیدم .خلاصه شوخی شوخی رفتیم بیرون.

یه لحظه به خودم اومدم گفتم :نگا کن!چقدر خوبه من همه رو می بینم ولی کسی منو نمی بینه! این جمله رو قشنگ یادمه که گفتم:وای چقدر راحتم احساس امنیت می کنم. و از اون به بعد به جز مدرسه همه جا چادر سر کردم.

راستش تو مدرسه می ترسیدم سر کنم و دوستام باهام مثل قبل رفتار نکنن. ولی از وقتی اون سال تحصیلی تموم شد تا الآن به لطف و توفیق خداوند و توجهات ائمه خصوصا امام زمان عجل الله و حضرت زهرا سلام الله علیها در حضور هیچ نامحرمی بدون چادر نبوده ام و امید وارم بعد از این هم چنین باشم و به رفتارم هم چادر عفت بپوشانم.

والسلام علیکم

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۰۲ بهمن ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

می خواستم منم تاج بندگی بر سرم باشه

chadoriha-mini (4)

سالهای دوم و سوم دبیرستان مانتویی بودم،اما به خاطر قوانین مدرسه که چادر رو جزء فرم مدرسه قرار داده بود ، چادر سر میکردم.

خوب اون دو سال رو یادم هست که به اجبار چادری بودم.وقتی برخورد نامناسب ناظم رو با کسانیکه چادر نداشتند می دیدم ، از چادر بیشتر بدم می اومد. این دوسال با هر سختی که بود،گذشت. دوره پیش دانشگاهی هم چون تو مدرسه چادر اجباری نبود، من هم چادر سر نمیکردم. گرچه ظاهرم ساده و محجبه بود اما علاقه ای به چادر نداشتم.

یکسال بعد از این ماجرا پشت کنکوری شدم و برای درس خوندن به کتابخونه محله مون می رفتم.

موقع اذان ، 45 دقیقه سالنِ مطالعه ی کتابخونه تعطیل میشد. اکثر بچه ها تو این مدت به مسجد کنار کتابخونه میرفتن.من هم در این فاصله تو مسجد نمازم رو میخوندم.خانمهایی که توی مسجد بودن؛ با اخلاق، خوش برخورد، دوست داشتنی و چادری بودن. به خصوص خانم مسنی که اونجا می اومد خیلی مهربون بود و بچه های کتابخونه رو تحویل می گرفت.فکر کنم فقط سواد قرآنی داشت اما یک دنیا مهربونی تو قلبش بود. تو صف نماز که می ایستادم باهام دست میداد و به من لبخند می زد.

یادمه لذت رفتن به مسجد از رفتن به کتابخونه برام بیشتر شده بود.اون سالی که پشت کنکور موندم، مسجد اولین و بهترین دانشگاه و خاطره من بود. بعضی وقتها تو یه سری از کلاسهای مسجد هم شرکت می کردم.

یه روز که از کتابخونه برگشتم به خونه، تلویزیون روشن بود و صحبتهای خانم آرین(که چادری شده بود و از آمریکا اومده بود ) ، توجه منو به خودش جلب کرد.خصوصا این جمله اش که  : "چادر تاج بندگی منه ! " .از سختی های انتخابش میگفت و از توکلش به خدا.

انگار همه چیز داشت دست به دست هم میداد تا من ایمانم رو نسبت به پوشیدن چادر راسخ تر کنم.  یکسال قبل از رفتن به دانشگاه چادر رو به عنوان پوشش خودم انتخاب کردم و برای این انتخاب تو دوره ی دانشگاه سختی هایی داشتم. اما به یاری خدا این سختی ها برام لذت بخش بود.چرا که پوششم حجاب برتر بود و تاج بندگی من! اگر خدا قبول کنه ...

انشاالله که همگی مون عاقبت به خیر بشیم ..

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۷ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خدا! اما نه آن خدایی که قبلا می شناختم

chadoriha-mini-(74)

چرا چادری شدم؟! سوالی ست که این روزها ذهنم را مشغول کرده و باعث شده تا خاطرات هفت سال پیش را دوباره بازیابی کنم.

قبل از اینکه دانشگاه قبول بشم چادری نبودم اما احساس میکردم با مانتو حجابم کامل است. سالی که دانشگاه قبول شدم با خودم قرار گذاشتم با چادر بروم دانشگاه. خب همین کار را هم کردم اما چادرم فقط در مسیر رفت و آمد بود و در دانشگاه و سرکلاس نمی پوشیدم.

از همون ترم اول توی بسیج رفت و آمد داشتم. بچه های بسیج فکر می کردند کلا چادری هستم. ترم اول به همین منوال گذشت اما ترم دوم تصمیم گرفتم چادر سر نکنم و با مانتو به دانشگاه بروم.

برای بچه های هم کلاسیم این تغییر زیاد محسوس نبود اما هیچ وقت اولین روزی که بدون چادر به دفتر بسیج رفتم را فراموش نمی کنم؛ همه ی بچه ها که تقریبا با هم دوست شده بودیم با تعجب نگاهم کردند. بعضی ها هم گفتند چی شده کشف حجاب کردی؟ منم به یکیشون گفتم : با مانتو هم میشه بسیجی بود ، بسیجی بودن که به چادر نیست...

زمان به همین شکل می گذشت تااینکه اسفندماه سال 86 با بچه های دانشگاه رفتیم جنوب؛ به اون سرزمین مقدس و پاک ، به کربلای ایران که لحظه لحظه اش خوب یادم هست...

من فقط به یک سفر زیارتی نرفته بودم به سفر معرفت و شناخت رفتم در اون سفر خدا یکی از بنده های خوبش رو به عنوان روحانی کاروان همراه ما کرد.

او برای ما از خدا گفت، نه خدایی که من تا اون لحظه می شناختم، از خدایی گفت که عاشق است، که دلتنگ است برای بنده هایش، از وجود یک رابطه ی محبت آمیز ، از ذات یزدانش گفت، از عظمتش، از عطوفتش، از قدرتش و ...

دنیا برایم شکل دیگری شده بود، دلم می خواست لحظه لحظه ی عمرم، نفس کشیدنم، خوابیدنم، همه و همه خاص خاص برای او باشد. دوستش داشتم و دارم، علاقه و عشقی که تاکنون احساس نکرده بودم...

اون سفر توی زندگی من و چندتا از دوستانم سرآغاز پرواز بود...

بعد از آن زندگی ام تغییر کرد، احساس کردم می بایست فونداسیون فکری و عقیدتی ام را از اول بسازم.

سعی کردم تمام رفتار و گفتار و کردارم مطابق خواستش باشد. هرچه من به سوی او می رفتم و می روم، او نیز خودش را بیشتر نشانم می داد و می دهد در لحظات نابی از شبانه روز که اوج یک رابطه عاشقانه است...

بعد دیدم این خالق مهربانم در قرآنش آن هم در سوره ی نورش از اندازه ی حجاب گفته است و همین برایم کافی بود...

دیگر چادر برایم آن چادر قبلی نبود وسیله ای بود که لبخند رضایت معبودم و معشوقم را با خود به دنبال داشت.

با عشق چادر می پوشیدم لذتی می بردم که قبل از آن وجود نداشت، احساس می کردم هم خدا راضی است و هم یگانه حجت او در زمان ما، صاحب ما امام زمان(عج) ما در میان این همه هیاهوی شهر و ناآرامی و بی حجابی و ... خیالش از من راحت است.

وقتی با چادر بیرون می روم و دست رد به سینه ی بددلان و نامحرمانی می زنم که با چشمان هوسران به انسان ها می نگرند، وقتی هیچ دیده ای را به خودم جلب نمیکنم وقتی آرامش خانواده ای را خواسته یا ناخواسته بر هم نمی زنم احساس آرامش می کنم.

از آن تصمیم تا به امروز چادرم - این هدیه ی آسمانی را - ترک نکرده ام، سعی کردم الگو باشم با اخلاق و رفتار و البته با نوع پوششم که همیشه مرتب و آراسته باشد و آراستگی همراه سادگی و حفظ حدود خداوند

سعی کردم از گناهان مثل غیبت و تهمت و بددلی و مسخره کردن و ... دوری کنم و خود را پاک نگه دارم تا باطنم با ظاهر چادری ام بخواند.

خدا را شکر بعد از چادری شدن من سه خواهر دیگرم نیز چادری شده اند و من از این بابت همیشه خدا را شکر میکنم.

در پایان این را بگویم که دنیا صحنه ی آمدن و رفتن ماست. چه خوب است لحظه ای از رضایتش جدا نشویم و با امید و توکل به او در لحظات سخت و دشوار زندگی با بندگی قدم برداریم و به عنایش امیدوار باشیم.

یا حق

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۴ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برکت اردوی جنوب و همنشینی با شهدا

chadoriha-mini (59)
سلام به همسنگری های عزیز واقعا دستتون درد نکنه به خاطر این طرح قشنگ
داستان چادری شدن من از جمله داستانهای شیرین کاری های شهداست...
من در خانواده مذهبی بزرگ شدم و عشق به چادر از ابتدا در وجود من بود از اواسط دبستان چادر یار من شد ولی با ورود به دوران بلوغ و شور نوجوانی پوشیدن چادر من میشه گفت یکی بود چندتا نبود شده بود طوری که خودم هم نمیدونستم چیکار میکنم
ولی خداوند به من عنایت داشت و با ورود به دانشگاه تحولاتی در من رخ داد البته قبل از دانشگاه نیز حجاب برای من خیلی مهم بود.
رفتن به اردوی جنوب در دوران دانشجویی و برکات همنشینی با شهدا من رو بی نصیب نذاشت و با بستن عهدی با شهدا و کمک و یاری خداوند من نیز به جماعت چادری ها پیوستم.
اولین روزی که چادر را در دانشگاه پوشیدم خیلی روز قشنگی برای من بود.
من در پیاده روی جلوی دانشکده به سمت آنجا میرفتم که گروهی از دوستان ترم بالایی رو دیدم که همگی خندان به سمت من آمدند و پوشیدن چادرم را به من تبریک گفتند و ابراز خوشحالی کردند و من با خوشحالی و کمال اعتماد به نفس وارد دانشکده شدم.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۱ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

چادرم رو مدیون امام رضام

chadoriha-mini (40)

سلام

ماجرای چادری شدن من برمیگرده به دوران دانشگاهم.

تاجایی که یادم میادخیلی چادر رو دوست داشتم اما هیچ وقت سرم نمیکردم علتش رو درست نمیدونم شاید گمون میکردم هنوز وقت هست.

خوانوادم مذهبی هستن ولی هیچ وقت مجبورم نکردند که باید چادر سرکنم من هم حجاب داشتم ولی در حد مانتو حتی موهام رو حساس بودم که بیرون نیاد.

خیلی امروز فردا می کردم واسه چادر سرکردنم تا اینکه یه شب مادر خواب آقام علی بن موسی الرضا رو میبینن که اومدن خونه ما و تو دستشون تعدادی پارچه مشکی بود به مادر میگن این هارو بدید به زهرا تنش کنه.

اینجور که مادر میگن از پارچه ها یکیش یه ردای بلند مشکی بوده و یکیش هم مثل مقنعه بوده ظاهرا.پوششی شبیه به خانم های عرب. تعبیر من و مادر از ردای بلند مشکی همون چادر بود .شاید که حجاب من و چادرم هدیه اقام علی بن موسی الرضا بوده.خیلی دوسش دارم .

از همون شب که مادر خواب رو دیدند من یادمه ترم اول دانشگاه بودم - بهمن ماه 1384 - که تصمیم گرفتم چادر سرکنم .حس می کنم حجاب من سیر صعودی داشته چون هرچی از اون زمان گذشت حجاب من کاملتر شد و نسبت به چادرم و حجابم حساس تر شدم و هرلحظه که میگذره اصلا دلم نمی خواد ازش جدا بشم.

الان به اعتقادی رسیدم که اگر هزار بار بمیرم و زنده بشم بمیرم و زنده بشم دست از حجابم برنمیدارم چون خیلی باهاش مانوسم و هرچه دارم از اون دارم چون مسیر زندگیم رو به رشد رسوند الان هم ترم اول حوزه هستم. خلاصه چادر تاج بندگیم شده. در کل بگم که حجابم رو مدیون اقا هستم . اقاجون ممنون که دستمو گرفتی و نور رو بهم نشون دادی

یا علی

۱۸ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلایل عقلی و قلبی

chadoriha-mini-(73)

به نام مهربانترین

تو یک خانواده معمولی زندگی میکنم از هر نظر...

نوجوان هستم 16 ساله و گاهی برای زیارت چادر به سر میکردم..

داستان از اونجا شروع شد که با دوستانی ارتباط پیدا کردم که مذهبی بودن و همه چادری، از چادرشون میگفتن از ارامشی که باهاش دارن از اینکه متلک نمیشنون یا جنس متلک ها فرق میکنه .از این که دیگه مزاحمت معنایی نداره از اینکه به گفته ی یک شهید عزیزی سیاهی چادرشون واسه دشمن ترسناک تر هست تا سرخیه خون شهداست...از اینکه چادر هدیه فاطمه زهراست به دختران واسه اسمانی شدن روی زمین، از  کلمه جلباب توی قران که همون چادره...این هارو که شنیدم دیگه حرفی نداشتم واسه گفتن ...

توی ماه رمضون سال قبل یه روز امتحانی پوشیده بودم و دیدم خیلی سخته ..به خدا گفتم شرمنده من بمیرررررم هم نمیتونم بپوشم.اما از اوایل ماه محرم بود که نمیدونم چی شد که این بال های سیاهرنگ دیگه از سرم پایین نیومد...

وقتی میپوشمش فکر میکنم دارم رو ابرا تو اسمون راه میرم...وقتی همه با اخم و ادا بهم نیگاه میکنن علاقم به چادر بیشتر میشه. دیگه شده ناموسم...راستی به تولدش نزدیکم..دعا کنید لایقش شم..

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۱۲ دی ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

وقتی فاطمی شدم

chadoriha-mini (33)

از چادر که پرسیدی کلی فکر کردم ! تا جایی که یادم می آمد،همیشه من بودم و چادرم.

شاید تعجب کنی، ولی باور کن کمتر از 7 سال داشتم که بر سرم نگین خدایی شدن بود.

شاید فکر کنی مادر به زور چادر به سرم می کشید و مرا با خود بیرون می برد، نه !

چادر دوستـــــــــ  من بود. مادر میگفت، کودکی هایم زیبا بود..

میگفت: " وقتی کوچکتر بودی، چادر را که سر میکردی (هیچ)، رو هم میگرفتی! "

میگفت: " با چادرِ که رو گرفته بودی، زن همسایه کلی تو را ناز می کرد و قربان صدقه ات میرفت ..."

میگفت: "چادری برایت دوخته بودم که جای دست داشت، تا تو راحت باشی "

میگفت: "هروقت بیرون می رفتم، برایت هدیه ای می خریدم، محض چادر سرکردنت "
فکر کن تو چطور همیشه لباس می پوشی و بیرون می روی، اگر نپوشی انگار چیزی کم داری،حس من هم نسبت به چادر اینطور بود .

خیلی از دوستانم چادری به سر نداشتند . با هم مدرسه می رفتیم ، می خندیدیم، بازی می کردیم. آنها با مانتوی مدرسه بودند و من اضافه بر آن مانتو، یک برگ از حریم یاس با خود داشتم.
سالها چادر سر کردم، مثل همه چادری ها، اما همیشه مقنعه ام جلوتر از چادر بود .

بعضی از دوستان، منکر این کارم بودند اما برایم دشوار بود و دوست هم نداشتم چادر را جلوتر از مقنعه یا روسری بگذارم.
چندسال قبل با دوستانم رفته بودیم مشهد، یکبار به حریم رضوی که رسیدیم در نزدیکی ضریح نشستم و لب به دعا گشودم.. کش چادر را برداشتم تا راحت تر حس بگیرم ...

  ساعتی گذشت و موعد قرار با دوستان رسید.سر را بلند کرده و قدی راست کردم، چند قدمی رفتم. به جایی رسیدم که در تیررس آقایان هم بود.کش چادر را رها کردم و مثل بعضی چادری ها،  چادر را جلوتر کشیدم  و چند لحظه ای رو گرفتم.با نگاهم به دنبال دوستان بودم..
احساس کردم چقدر آرام تر از همیشه ام.شاید چادر چند سانتی جلوتر آمده بود اما دلم به قدر دریا آرامش یافته بود. دیگر دلم نیامد آن آرامش (بیشتر) را از دست بدهم ...

بعدها برخی میگفتند "بهت نمیاد"، "زشت شدی" ،

 حرفهاشان مهم نبود.به آنچه می خواستم رسیده بودم و می دانستم اینطور که باشم خدا راضی تر است..چرا؟ چون اگر بطور اتفاقی، پایم روی چادر می رفت و چادر عقب تر می رفت، دیگر موهایم دیده نمی شد
حالا بیشتر عطر حریم یاس را حس می کنم ؛  دیگر _خدا را شکر _  برایم رضایت خدا از هر بنی بشری ارزشمندتر است ..

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۳۰ آذر ۹۲ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یکی از بهترین خاطره های زندگیم

Untitled-1g

به درخواست خیلی از دوستان ماجرای چادری شدنمو براتون می نویسم که یکی از بهترین خاطره های زندگیم هستش به امید روزی که همه ی دختران لذت واقعی حجاب رو حس کنن.

تو خانواده ای بزرگ شدم که حجاب و پوشش معنی و احترام خاصی داشت ولی پدرم اصلا یک بار هم به ما در مورد حجابمان تذکر نداده بود که حتما چادر سر کنیم ولی حجابمون رو با مانتو روسری رعایت می کردیم یادمه یه روز یکی از فامیلامون بهم گفت دیگه وقتشه چادر سرت کنی معنی حرفشو نفهمیدم و ترش کردم متوجه ترش کردنم شد و گفت الانم نکنی ازدواج کردی به زور چادر سرت می کنن حسابی حرصم گرفته بود گفتم من اینطوری راحتم و اصلا ازدواج هم نمی کنم .(جو گرفته بود شما باور نکنین )

کلاس سوم راهنمایی بودم که برا سفر جنوب ثبت نام کردیم و بهمون گفته بودن حتما چادر همراه داشته باشیم اولین اردوی خارج از استانی بود که من و رها خواهرم ثبت نام کرده بودیم .

اردویی که مسر زندگیمان را عوض کرد و خداوند به وسیله ی شهدا لذت شیرین خیلی از خوبی هایش را به ما چشانید .

وقتی برای بار اول تو یه جو کاملا بسیجی قرار گرفته بودم یه حس خوبی داشتم

یادش بخیر دو تا از دختر عموهام هم باهامون بودن که هممنون قبل از رفتن مانتویی بودیم .

خیلی بهمون خوش گذشت و من هم که دیگه معروف شده بودم حسابی .

از بس شلوغی می کردم بر عکس رها که خیلی آرومه من روحیه ام اصلا حس آرامی به خودش ندیده

شعر هایی که از شهدا و امام زمان می خوندیم .کجائید ای شهیدان خدایی ................

محافل خاطرات شهدا مناطق عملیاتی شب های خاطرات و سخنرانی ها مداحی ها همگی برایم تازگی داشت چقدر کم می دونستم نه هیچی نمی دونستم نگاه هم تغییر کرده بود روشن شده بود .

لذت چادر سر کردن برایم عجیب شیرین بود وااااااااای خدایا شکرت . 

پادگان شهید باکری شلمچه فکه طلائیه تا که رسیدیم به سوسنگرد شهر چمران .

همگی جمع شده بودیم و از شهدا برامون می گفتن اخرهای سفر بود نباید دست خالی بر می گشتم باید یه سوغاتی معنوی با خودم میوردم که همه ی عمرم با هام باشه یه جمله یه یادگاری 

نمی دونم عجیب تو خودم بود از چمران برامون صحبت می کردن حسن ختام سخنان سخنران :

زینب هایی که دارین بر می گردین به شهرهای پر از گناهتان شهرهایی که گاهی همه چی یادتون می ره نذارین حس شهدا از بین بره چنگ توسل بهشون بزنین جواب می دن .شما ها رسالت زینب به دوش دارین جاهایی که دیدین کربلای ایران بود برگردین به مدرسه هاتون به شهرتون به محیط های اجتماعی تان اما رسالتتان یادتان نرود شهدا کار حسینی کردن حالا شما باید کار زینبی بکنین .چادرهای شما نشانه ی پرچم وعفت زینب و زهرا (س) هست اگر رسالتتان از یاد برود کربلا در کربلا می ماند .اشک می ریختم مانده بودم فقط اشک .امانم بریده شده بود در خودم نبودم حس سبکی داشتم توسل کردم ازشون کمک خواستم .

«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادر سیاهتان و تقوایتان می‏کشید.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل‏ حجاب دشمن را می‏بینی و دشمن تو را نمی‏بیند.»

(سردار شهید رحیم آنجفی)

برگشتیم به شهرهای پر از گناهمان .
حال و هوای  عجیبی داشتم وقتی تصمیم خودمو که می خوامو که چادری بشم رو با پدر و مادرم در میان گذاشتم
با مخالفت شدیدشون روبرو شدم پدرم به چادر خیلی احترام می گزاره من فکر  می کردم  الان هردوشون از ذوق غش می کنن ولی وقتی مخالفتشونو دیدم  حسابی شاکی شدم .
پدرم بهم گفت دخترم  تو الان احساساتی شدی و با احساست  تصمیم میگیری هر وقت به چادر ایمان اوردی اونوقت بسم الله و الا فردا یکی یه مسئله ی گفت و به دل شما هم ننشست میای میگی دیگه چادر سر نمی کنی ولی اگه ایمان بیاری بزرگترین توهین ها هم برات هیچ ارزش و اهمییتی نخواهد داشت .
دوباره مونده بودم ولی من ایمان اورده بودم باورش داشتم  عاشق چادر شده بودم .
یک سال گذشت و من سال اول دبیرستان رو با چادر کهنه می رفتم مدرسه البته تو این یکسال هم گاهی سرم می کردم و گاهی نه ولی با رفتن به اردوی طرح ولایت به قول پدرم ایمانم به یقین تبدیل شد ولی پدرم هنوز باورم نکرده بود و حرف  های مرا احساسات تلقی می کرد .
ولی من با همان چادر کهنه ای که بارها توسط خیلی ها مسخره شدم می رفتم حتی ناظم مدسه ایمان که با دخترش هم همکلاسی بودم حسابی به چادر سر کردن من می خندید ولی هیچ ارزشی برایم نداشت وقتی حس می کردم که چقدر امام زمانم از من راضیه .
پدرم وقتی عزم وایمان منو به چادر دید عید همون سال برام یه چادر خوشگل خریده بود جالب هم این بود که وقتی چادر سرم کردم برای اولین بار براش زودی کش دوختم و طوری سر می کردم که ابروهام هم مشخص نبود رو هم می گرفتم .
چادر و حجابم  به من شخصیتی دیگر بخشیدن دیگه شده بودم یه بچه بسجی و عشق شهدا .
یادش بخیر چه روزهای زیبایی بود چادر حجابم و باعث خیلی از برکت ها در زندگیم شد آشنایی با اتحادیه ی انجمن های اسلامی دانش آموزان بسیج دانش آموزی دیدار مقام معظم رهبری . اردوی میثاق مقدس مشهد وبزرگترین برکت زندگی ام هم داشتن همسری خوب و مهربان بود که این را هم مدیون شهدا هستم .
امیدوارم روزی برسه که اونایی که آرزوی خوب پوشیدن و پوشش خوب رو دارن به آرزوشون برسن و دل امام زمانشو شاد کنن.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۱ آذر ۹۲ ، ۲۰:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

امر به معروف یک شهید

chadoriha-mini (60)

خرداد سال 60 بود هر روز منتظر خبری تازه بودیم از جبهه از عملیاتها
هر روز شاهد تشییع پیکر تعدادی از بهترین فرزندان غیور این مملکت بودیم و تنها کاری که از دست ما برمی آمد این بود که هرکجا امکان کمک به جبهه برای دختران وجود داشت حاضر شویم.
پیام شهدا را "که خواهرم چادر سیاه تو بیشتر از خون سرخ من دشمن را می ترساند  "با جان و دل شنیده بودیم و سعی میکردیم این پیام را به همه ی دختران  سرزمینمان برسانیم

معصومه دوست بسیار خوب و ساده ی من که در مدرسه و کلاس هم بودیم نسبت به حجاب خود تقیدی نداشت، بارها و بارها با او صحبت کردم که چادر بپوشد اما گوش نمی داد

فصل امتحانات بود ناگهان معصومه را دیدم که با رنگ پریده و صدای لرزان وارد مدرسه شد
از او سوال کردم چه اتفاقی افتاده؟
گفت الان که از میدان شهدا به سمت مدرسه می آمدم تشییع جنازه ی یک شهید بود من هم چند قدمی خواستم در تشییع جنازه ی شهید شرکت کنم
ناگهان آقایی از میان جمعیت بیرون آمد و گفت: خواهرم چرا حجابت را رعایت نمی کنی اینها به خاطر ما و آسایش ما و دین ما مثل گل پر پر شده اند چرا این طور در خیابان ظاهر می شوید؟ خلاصه معصومه خیلی تحت تاثیر آن آقا قرار گرفته بود
امتحانات خرداد ماه گذشت در تابستان هم خبری از هم نداشتیم
مهرماه در حیاط مدرسه منتظر آمدن دوستانم بودم که ناگهان دیدم معصومه با یک چادر مشکی و حجاب کامل وارد مدرسه شد
از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم او را در آغوش گرفتم و به خاطر حجابش به او تبریک گفتم و پرسیدم: چه شد هرچه ما گفتیم تو چادر نپوشیدی حالا چه اتفاقی افتاده؟
بعد از ساعتی که کنار هم بودیم بالاخره معصومه در مورد دلیل چادری شدنش صحبت کرد: یادته اون روز که امتحان داشتیم گفتم آقایی به من تذکر داد برای حجابم؟
گفتم: بله
ادامه داد: تابستان یک روز رفته بودم مزار شهدا، همین طور که بین قبور شهدا قدم می زدم چشمم به عکس همان آقا افتاد که در ردیف اول قطعه ی سوم در قبری ارام خفته بود و به خیل شهدا پیوسته بود گویا آن لحظه تمام وجودم را به آتش کشیدند و شرمنده تمام شهدا شدم و تصمیم گرفتم به حرمت شهدا چادر بپوشم و محافظ حجابم باشم.
امر به معروف آن شهید چه اثری بر قلب دوست من گدذاشته بود شاید آن روز که به خاطر خدا امر به معروف کرده بود نمی دانست که کلام او چقدر تاثیرگذار یم شود چرا که او هم مثل همه ی شهدا خود را مکلف به این امر کرده بود نه به نتیجه.
مشتاقانه منتظر پنج شنبه و رفتن به میعادگاه بچه های حزب الله ؟؛ مزار شهدا بودم تا با معصومه به آنجا رفتیم
نورانیت آن شهید آنقدر ما را مجذوب کرد که ساعت ها کنار مزارش نشستیم و با او حرف زدیم
سالها از آن ماجرامی گذرد و هنوز هرهفته که برای زیارت اهل قبور می رویم خاطره شهید محمد نوربهشت ما را به کنار مزارش م یکشاند و به یاد آن روزها اشکمان را جاری می کند
خواهر این شهید که سالها بعد با ایشان همکار شدم می گفت از این خاطره ها از زندگی محمد برای ما زیاد نقل میکنند
راستی معصومه کاملا مسیر زندگی اش عوض شد با یک اقای بسیار مذهبی ازدواج کرد و الان یک خانواده ی نورانی و فرزندان صالحی دارد و زندگی بسیار پربرکتی نصیب او شده است
ما آن زمان شهدا را به خاک نسپردیم بلکه به یادمان سپردیم و هنوز برای حاجات مادی و معنوی خود به آن پاکان که شاهدان ما هستند متوسل می شویم و از خداوند می خواهیم به حرمت خون پاکشان و صفای قلب و خلوصشان ما را یاری کنند که عبد خوبی برای پروردگار شویم و ان شاء الله صاحب نفس مطمئنه
اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و ممات ممات محمد و ال محمد

۱۸ آذر ۹۲ ، ۱۴:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

و تو گفتی لبیک

4

جلوی آینه میایستم و نگاهی به سرتا پای خود میاندازم. چقدر عوض شده ام!! به چشمانم خیره میشوم ... نه ! تو همانی عوض نشده ای!

ولی چرا دوسال پیش یادت هست؟! وقتی برای آخرین بار تصمیم خودت را گرفتی و چادری که سوغات سفرت بود به سر کردی همان لحظه عوض شدی تغییر کردی و پروانه شدی!

چه روز باشکوهی بود انجمن پروانه ها؟! همایش لبیک 8/8/88 میلاد امام هشتم سالن میلاد!!!

آنروز محض ریا چادر سرت کردی که مثلا به هم کاروانیهایت نشان دهی که تو هم بعد از سفر تغییر کردی، شده ای یک دختر خوب همانی که حضرت زهرا(س) میخواهد!! چه تیپ بچه مثبتها را هم زده بودی! روسری سفیدت زیبایی حجابت را دوچندان کرده بود!

ولی خودت هم میدانستی دروغ میگویی، هم به خودت هم به دوستانت هم به ...! وقتی وسطهای مراسم قطعه هایی از فیلمهای سفرت را نشان دادند ، بقیع ... گنبد سبز ... و کعبه ! چه حالی شدی؟!

برق تو را گرفت انگار ، خشکت زده بود ... به چه فکر میکردی؟! میدانم ،به 21فروردین88، به لحظه ای که برای اولین بار پا در مدینه النبی گذاشتی به اولین نماز صبحت در حرم پیامبرت به روزهای آسمانی و اشکهای زلال و سادگی ای که آنجا داشتی به ختم قرآنهای دسته جمعی روبروی ناودان طلا به قطعه ای از بهشت که داخل مسجدی بود با هزاران ستون، به ستونی که بین آنهمه ستون تک بود ... توبه! نکند آن لحظه که در همایش لبیک آن تصاویر را نشانت میدادند خود را به ستون توبه بستی؟

تو را یک لحظه چه شد که سرخ شدی و اشکهای داغ برگونه لغزاندی؟! نکند داشتی ذوب میشدی در آن فضا؟! بله تو ذوب شدی و دوباره شکل گرفتی !

بعد از پایان مراسم همه بوی خاک باران خورده میدادند و تو هنوز داغ بودی!

بیرون باران میبارید هوا ابری بود و باید به خانه برمیگشتی! چقدر دل کندن از دوستان سخت بود! دوستانی که دوهفته با آنها بودی در یک لحظه با هم حاجی شده بودید! حجاب سمیه شد برایت الگویی تا از فردا ... ولی نه از همان لحظه! بشوی مثل او.

چقدر چادرش را قشنگ سرش میکند و چه حجابی دارد او ... مگر چه فرقی با او داری؟! او هم همان کعبه ای را دیده که تو دیده ای همان بقیعی را زیارت کرده که تو هم زیارت کرده ای و گرد همان خاک غریب به چادر تو هم رسیده بود.نکند چادر او خاکی تر بود؟!چادر خاکی!!چادر خاکی!! پس چه شد که او اینگونه است و تو آنگونه؟!

او شبیه آفرین داستان نائب است و تو ... تو شبیه کدام شخصیت داستان نائب هستی؟ شبیه زهرا ؟ کدامشان ؟ همانی که درفرودگاه کنار مادرش ماند یا همانی که راهی سفر شد و نائب ...؟! خودت خوب میدانی!

چادر خاکی ! یادت هست بعد از برگشت از سفر چه خوابهای عجیبی میدیدی؟! علتش خوب معلوم بود! همه آنها تلنگر بود. نکند دو زاریت کج و کوله بود که نمیگرفتی این خوابها تلنگر است، یادآوریست! ولی نه ...

میدانستی و دو زاریت هم خوب افتاده بود! پس چه مرگت بود که عهد و پیمانی که در خانه خدا با خدا بسته بودی فراموش کردی؟! دوستانت؟! دیدمشان! چه دوستانی هم داشتی! بین آنها فقط تو حجاب مقنعه ات را حفظ میکردی!

روز بعد از رسیدنت از سفر حج وقتی جلوی آینه ایستادی تا چادرت را هم سر کنی چه چیزی مانعت شد که چادر را تا کردی و گذاشتی بین لباسهای احرامت! و دوباره همانی شدی که قبلا بودی! مسئول نهاد رهبری وقتی بدون چادر تو را دید چقدر ناراحت شد!! و آن خوابها ...

خواب آن خانوم را یادت هست؟ همانی که چادری سر کرده بود که تا زانوهایش بود و دامنی گشاد هم به تن داشت و تو فقط نیمرخش را میدیدی! صورتش چشم و ابرو نداشت ... شاید هم چادرش چشمانش را پوشانده بود!! و مدام میگفت چادر کاملترین حجاب است ... چادر کاملترین حجاب است ...

صدایش هنوز در گوشم هست که مدام میگفت چادر کاملترین حجاب است ...

ولی تو نظر دوستانت را مقدم دیدی به سفارش آن خانوم!

فردای همایش لبیک یادت هست؟! صبحش کلی با خودت جنگ داشتی! چه جنگی هم بود! لباسهای دانشگاهت را پوشیدی و جلوی آینه ایستادی ... بعد چادر را بر سر کردی!و پیروز این جنگ تو شدی! چقدر آن لحظه زیبا شده بودی چقدر به تو افتخار میکردم چقدر دوست داشتنی شده بودی! حالا شده بودی هم تیپ سمیه! چقدر از خودت خوشت آمده بود! ولی لحظه ای یاد دوستانت افتادی! بیخیال رفقا ... حالا تو دوستانی داری که بهتر از همه آنها هستند نمونه اش سمیه...آفرین داستان نائب... و نائب شد همدم روز و شبت!

وقتی وارد دانشگاه شدی یادم هست که برای فرار از دست آشناها اصلا سرت را بالا نمیگرفتی ! بدون اینکه به کسی نگاه کنی وارد کلاس شدی و سرجایت نشستی! یکی از همین دوستانت لحظه ای بعد کنارت آمد و با لبخندی گفت سلام حاج خانوم! تحویل نمیگیری؟! تو هم لبخندی زدی و گفتی ببخش حواسم نبود! و دوستت پرسید چادر چرا سرت کردی؟! مانده بودی چه بگویی! سرت را بالا گرفتی و گفتی تصمیم گرفتم از امروز چادری بشم و هردو لبخند زدید!

استادهای جبر و آنالیز ریاضی ات هم تو را حاج خانوم صدا میکردند. با پوشش جدیدی که پیدا کرده بودی بچه بسیجی ها بیشتر تحویلت میگرفتند شاید میخواستند دورو برت باشند تا یه وقت دوستان قبلیت وسوسه ات نکنند! دوستان قبلی یکی یکی ترکت کردند و کمتر محلت میگذاشتند چون با تیپ آنها جور نبودی چون دیگر دوست نداشتی با آنها فست فود بروی و موقع اذان ظهر به جای نماز بروی بوفه دانشکده برای نهار! در عوض دوستان جدیدی پیدا کردی که هم تیپ خودت بودند و همان سال تشویقت کردند که با آنها به اردوی راهیان نور بروی!و اسفند 88 با راهیان نور راهی شدی

.راستی شلمچه که بودی یاد چه افتادی که به خاک آنجا سجده کردی و گریه امانت نمیداد که بلند شوی!

نکند غروب آنجا تو را یاد بقیع میانداخت و چادر خاکیت یاد ... و آنجا بود که مفهوم چادر و چادر خاکی برایت روشنتر شد... آنجا بود که فهمیدی چادر ملی شبهه دارست و تصمیم گرفتی پس از برگشتن از اردو چادر معمولی سرت کنی! خودت هم متوجه شده ای حتما که بعد از چادری شدنت چقدر دنیای اطرافت فرق کرده. تویی که حتی کلاسهای عمومی معارف را سه درمیان شرکت میکردی و علاقه ای به شنیدن حرفهای استاد را نداشتی حالا داری در حوزه علوم اسلامی میخوانی! ببینمت ... حالا باز هم میگویی عوض نشده ای و همانی؟!

این همه تغییر... فقط به لطف چادرت بود.

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۸ آبان ۹۲ ، ۱۴:۱۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یادگار اعتکاف

chadoriha-mini (18)

من تو یه خانواده ای بزرگ شدم که از بچگی عنایت و لطف خدا و ائمه رو به روشنی تو زندگیمون دیدم.

از بچگی اهل چادر اینا نبودم ولی یه روز بابام چادر برام خرید و آورد داد به مامانم که واسم بدوزه و بهم گفت دخترم این چادر،  وظیفه من اینکه بهت بگم ببین هر وقت دوست داشتی بذار و هر وقت ناراحتت کرد از سرت بردار.

راستشو بخواین از اینکه از بابا هدیه گرفته بودم خوشحال بودم ولی دوست داشتم یه چیز دیگه بود نه چادر و از اون به بعد بعضی وقتا واسه تنوع سرم میکردم ولی واسه مدرسه سختم بود.

ولی همیشه پوششم طوری بود که مانتو گشاد می پوشیدمو موهامو تو میذاشتم، تا اینکه ۱۹ سالم شد و دائیم اومد دنبالمو منو آورد شمال خونشون، بچه های دائیم زیاد با حجاب میونه ای ندارن، واسه همین جو شمال رومن تاثیر بدی گذاشت و همش میگفت خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو.

 تا اینکه داداشم اومد دنبالم و برگشتم به شهر خودمون اونم با چه تیپی!؟ یه مانتوی تنگ با یه روسری کوچک (بهتره بگم لچک) نصف موهام از جلو بیرون بود و نصفش از پشت، بابام منو با اون تیپ دید ولی چیزی نگفت، یه هفته تو شهر خودمون اینجوری گشتم یه بار از یه مرد که همسن بابام بود متلک شنیدم و خیلی ناراحت شدم،

تا اینکه دوستام گفتن که میخوان برن اعتکاف به منم پیشنهاد دادن منم گفتم من کجا و اعتکاف کجا، اسممو ننوشتم، یکی از دوستام که اسمشو نوشته بود اتفاقی براش پیش اومدو کارتشو داد به من، منم به بابا گفتم بابام گفت نه، منم لج کردم گفتم باید برم بابام گفت اعتکاف وجود خودته، اولش نفهمیدم چی گفت  ولی به خاطر لج بازی از اینکه چرا خودش هیئت میره ولی نمیذاره من برم اعتکاف بیشتر راغب شدم که به اعتکاف برم،

شبی که همه دوستام رفتن ما داشتیم شام می خوردیم که تو اخبار گفت که جمعی از معتکفین وارد مساجد شدن که من شروع کردم به گریه ، بابا هم که اشکامو دید گفت پاشو حاضر شو ببرمت، گفت ولی میخوای با اون تیپ بری تازه فهمیدم که بابا چرا مخالفت میکرد. پاشدم رفتم حاضر شدمو چادرمو سرم کردم و گفتم بریم، بابام خیلی ذوق کرد وقتی منو اونجوری دید،

بالاخره رفتم اعتکاف،

دومین روز داشتیم زیارت عاشورا رو میخوندیم که من حال و هوام عوض شد احساس کرد زیارت عاشورا رو به حالت عادی نمیخونم، احساس کردم رو زمین نیستم، داشتم عنایت و لطف امام حسین(ع) رو با چشم خودم میدیدم تا حدی که زیارت عاشورا تموم شد و من از حال رفتم ( به روح بابای از دست رفته ام قسم میخورم که همچین اتفاقی واسم افتاد) اون زیارت عاشورا یه زیارت عادی واسم نبود.

از اعتکاف که برگشتم دیگه چادرو زمین نذاشتم

از طرف خونواده بابام مشکلی نداشتم ولی از طرف خونواده مامانم خیلی مورد تمسخر قرار گرفتم و هیچی نگفتم و بمصمم تر شدم که حجابمو از هر لحاظی رعایت کنم.

تا اینکه بابامو از دست دادمو سال پیش مجبور شدیم برگردیم شمال و پیش خونواده دائیم، اینجوری بیشتر عذاب میکشیدم و از خدا فقط مرگمو میخواستم اما بعد از ۶ ماه به خاطر حجابم با یه پسر ازدواج کردم که خونواده اونا هم مذهبی هستن اما چادری نبودند،

همون روز عقدم با اینکه خیلی برام سخت بود ولی به شوهرم گفتم اگه میخوای از فردا چادر نذارم، گفتم میتونم بدون چادر هم حجابمو رعایت کنم ، و شوهرمم گفت من تو رو همینجوری دیدم وبه خاطر چادری بودنت انتخابت کردمو میخوام همیشه اینجوری باشی

حالا ۱۰ سال با اشتیاق چادر سرم میکنم  و تا حالا زمین نذاشتم حتی به محیط دانشگاه هم اهمیتی ندادم، البته اینم بگم که حالا تو شمال دوستایی دارم که همشون چادرین ولی من قبلا اونا رو نمیدیدمشون.

تو این ۱۰ سال تنها چیزی که از چادر دیدم این بوده که واسم یه سلاح بزرگ بوده، از اون موقع نه از کسی متلک شنیدم نه کسی تونسته بهم چپ نیگا کنه، و حالا به خاطر این چادرم افتخار میکنم و نظرم اینه که چرا من باید به خاطر جامعه خودمو همرنگ اونا کنم بهتره اونا به خاطر خدا، خوشونو همرنگ الگویی کنن که خدا برای همه ی زنان عالم پسندیده است سیدة النساء العالمین

خاطره از نرگس ارسال با ایمیل

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۰ آبان ۹۲ ، ۱۵:۲۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یک دوست خوب!

جلباب-(2)1

به نام خدایی که همیشه بهترین ها رو برام خواسته

اصلا از همشون بدم میومد،منظورم چادری هان،هیچ جوری نمی تونستم قبولشون کنم....تو جمع های خانوادگی حتی روسری سر نمی کردم.....و بابت این مسأله هیچ کس شکایتی نداشت ....بلکه یه چیز عادی و طبیعی بود،....جز دایی دومیه....ولی زورش بهم نمی رسید....لجباز تر از این حرفا بودم!

همش فکر می کردم اونایی که چادر سر می کنن آدمای متظاهری هستن و حتما شغل باباهاشون یه ربطی به بسیج و سپاه و ... داره!

راست گفت خدا که :"چه بسا چیز هایی رو که دوست دارید و به ضرر شماست و چه بسا از چیز هایی که بدتون میاد و به نفع شماست".

تا به خودم اومدم دیدم بهترین دوستم ، دوست که نه ، به قول مولانا "شمس وقمرم " ، شده یه دختر چادری اونم از نوع درجه یکش!

فاطمه تمام قوانین زندگیم رو تغییر داد بدون این که چیزی رو مستقیماً ازم بخواد !

هیچ وقت یادم نمیاد چرا شد همه ی زندگیم....ولی چیزی که ازش مطمئنم اینه که اون فرستاده ی خدا بود.....

از بچگی زرنگ بودم....خیلی هم باهوش بودم....تو هر جمعی نفر اول.....با تموم لجبازی هایی که خاص خودم بود....با دلم رودرباستی نداشتم....خدا رو شکر میکنم که این بار هم زرنگی کردم و نذاشتم چشم کور تعصبم به روی نور خدا بسته بشه!

فاطمه مظهر تموم خوبی ها بود، تموم چیزایی که من همیشه دنبالشون بودم ولی نه تو یه دختر چادری....و هیچ جا پیداشون نکردم إلا زیر این لباس آسمونی!

من عاشق شده بودم اما نه عاشق فاطمه، عاشق خدایی که خواسته بود اینطور  با من حرف بزنه!

چادر سر کردن برا منی که تا دوم دبیرستان حتی روسری هم سرم نبوده خیلی سخت بود...ولی ...یه چیزی تو دلم پیدا شده بود که بازم با همون زرنگی خاص خودم فهمیدم قیمتی تر از هر چیزی تو دنیاست....

گفتم خدایا اصلا به من چه.... نمیشه که همه تصمیم سخت هارو من بگیرم....میسپارمش به خودت...با ایمان و توکل کامل....قرآن رو باز کردم،....باورتون نمیشه...صفحه ی 426، آیات 55 تا 62 سوره احزاب!

اهل قرآن می دونن ، آیه ی حجاب تو همین صفحه است!

از اون روز به بعد من و چادرم تو تمام سختی ها با هم بودیم، خیلی ها طردم کردن و مسخره کردن و حتی تهمت زدن که شاید عشق یه پسر من و به این شکل در آورده!

أما خدا بیشتر از قبل هوامو داشت، به لطف خدا عیب های اخلاقیم رو تا حدودی برطرف کردم که بتونم شایسته ی لباس آسمونی باشم، از اون روز به بعد به حدی کلامم تغییر کرد که آدمای خیلی خوبی بهم نزدیک شدن، حتی کسایی که خیلی با من فرق داشتن.

چادرم باعث شد که مسیر زندگیم، مسیر دوستی هام ، سیر افکارمو....تغیر کنه....موقعیت های نابی داشتم که مختص چادی هاست!

6 سال از این ماجرا میگذره و من حالا خیلی تغییر کردم ....رو به رشد....و همه ی این هارو مدیون خدا، فاطمه، و چادرم هستم!

نویسنده بیتا

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۷ مهر ۹۲ ، ۰۷:۱۷ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

برای آنان که میفهمند....

ARAMESH-CHADORIHA-2
می نویسم برای آنان که میفهمند...
جلوی آینه قد علم کرده بود معلوم نبود چه میکرد، جلو تر رفتم چیزی درون کیفش گذاشت.
چادرش را بر سر انداخت،پیش بسوی درب خروجی،گفت میخواهد برود دانشگاه ، از اول
هم چادری نبود فقط برای دانشگاه چادر میپوشید گفتم چرا چادر به سر میکنی؟تو که
اعتقاد نداری؟
فکر کردم سر عقل آمده و چادر را انتخاب کرده گفت با چادر کمتر بهم شک میکنند!!!!!
گفتم چادر تو را حفظ میکند چرا خیانت میکنی به چادر؟
پوز خندی زد و گفت تو چه میدانی شور و شوق جوانی چیست؟
ظهر از دانشگاه برگشت با سرو لباس ژولیده،رفت و درب اتاق را محکم بست...
رفتم کنارش نشستم فقط گریه میکرد پرسیدم چه شده؟
گفت اگر این چادر نبود معلوم نبود من چه بلایی به سرم می آمد...!!!!!
پرسیدم چرا؟کنجکاوی ام گل کرده بود ولی او به هق هق افتاده بود نمیتوانست کلامی
حرف بزند.
برایش آب آوردم کمی آرام شدبعد برایم تعریف کرد:
در راه برگشت از دانشگاه در اتوبوس چادرم را برداشتم.
و در کوچه پس کوچه های خلوت محله و در آفتاب گرم و سوزان ظهر به سمت خوابگاه روانه شدم چند جوان الواط را دیدم ترسیدم تند تر راه افتادم بسیار تند...هر چه تند تر میرفتم آنها هم تند تر می آمدند از ترس چشمانم پر از اشک شدفقط میدویدم زیر لب خدا را قسم میدادم" انگار به دلم برات شد"چادرم را سر کردم ناگهان ماشین گران قیمتی ان سمت کوچه دختری زیبا با بد ترین وضع حجاب را پیاده کرد و رفت یکی از الواط گفت اون یکی خوشگل تره اینو بیخیال... منو رها کردند به سمت او رفتند به دخترک رسیدند و دیری نگذشت که ماشین عقب عقب آمد و راننده با الواط گل آویز شد و من....
من دوان دوان خودم را به درب خوابگاه رساندم تا برسم هزار بار زمین خوردم، اونوقت بود که تازه فهمیدم
چادر وسیله ای برای گناه نیست بلکه پرده عصمت من است...
۲۴ مهر ۹۲ ، ۰۷:۰۰ ۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

قرار بود آرامش را تجربه کنند...

chadoriha-mini (53)

سرش را پایین انداخته است. هق هق می کند و اشک هایش را تندتند با گوشه روسری پاک می کند. می گوید:«شب ها که به خانه می آمد، تا می توانست کتکم می زد. وقتی بیکار می شد، بیشتر می زد. دائم می گفت: من بودم که تو را از آن لانه موش کشیدم بیرون.
یک بار وقتی به خانه آمد، بهانه لباس های نشسته اش را گرفت. بچه را برای واکسن برده بودم و لباس هایش را نشسته بودم. کمربندش را در آورد و تا می خوردم، زد. زمین و زمان و جد و آبایم را گرفت به فحش. بعد رفت خوابید. من هم بچه ام را گرفتم به بغل و رفتم خانه پدرم.
چند روز بعد شوهرم با گریه و زاری و تعهد مرا به خانه برگرداند. تا پایم را توی خانه گذاشتم، با مشت و لگد به جانم افتاد و گفت: چرا قهر کردی؟ دیگر نمی گذارم پایت را از خانه بیرون بگذاری.
چادرم را برداشتم و طرف در دویدم، اما او چاقوی آشپزخانه را برداشت و پرت کرد طرفم...، توی بیمارستان، پدرم بالای سرم آمد و گفت: من آبرو دارم. نبینم از او شکایت کنی. دلم نمی خواهد پایم به دادسرا و کلانتری باز شود. تقصیر خودت است، زبانت را کوتاه کن و برو سرخانه و زندگی ات.»
سرش را بالا آورد و توی چشم هایش خیره می شود. پای چشمش کبود است. می گوید: «دیگر دلم نمی خواهد به آن خانه برگردم، ولی می گویند اگر شکایت نکنی، رسیدگی نمی کنیم. شما به من بگویید: چه کار کنم؟
پاورقی:

آنها هم قرار بود به حکم «و من ءایته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجا لتسکنوا إلیها و جعل بینکم مودة و رحمة إن فی ذلک لأیت لقوم یتفکرون»[روم،21] در کنارهم با رابطه ای از جنس دوستی و رحمت، چیزی جز آرامش و لذت را تجربه نکنند.
گاهی همسران، آزاری را که از یکدیگر می بینند، تحمل می کنند و کارشان به جدایی نمی کشد؛ چون؛
* واقعا یکدیگر را دوست دارند و نمی خواهند عشقشان را از دست بدهند.
* آزارهای همسرشان را عمدی نمی دانند.
* فرزندانی دارند که نگران تربیت و آینده آنها هستند.
* فکر می کنند که زندگی زناشویی همان است که خودشان دارند.
اما اگر بدانند که طعم واقعی زندگی زناشویی، یک زندگی بدون اذیت و آزار است، پرخاش گری نمی کنند، یکدیگر را تحقیر نمی کنند، به هم ناسزا نمی گویند و مرتکب خشونت نمی شوند.
«خوب است بدانید که هرسال شش درصد زوج ها خشونت جدی زناشویی را تجربه می کنند. معمولا خشونت در زندگی زناشویی، با چندین بار جدایی، سطح پایین رضایت زناشویی و فقر صمیمیت همراه است.»[1]
از نظر اسلام، اصل مردم آزاری نکوهش شده و کیفر سختی در انتظار مردم آزار است. رسول خدا(ص) فرمودند: «بر دوزخیان، بیماری عارض می شود؛ چندان که از بس خود را می خارانند، [پوست و گوشت بدنشان کنده و]استخوان هایشان پیدا می شود. پس می گویند: چرا این بیماری بر ما عارض شده است؟ پاسخ داده می شوند: زیرا شما اهل ایمان را آزار می دادید.»[2]
اما آزردن کسانی که حقوق بیشتری بر ما دارند، نکوهیده تر و برای سرنوشت آزاردهنده، خطرناک تر است. در خانواده، آزارهای روانی و جسمی، هردو یکسان عمل می کنند و شاید آزارهای زبانی و روانی، زیان های بیشتر و ضربه های کاری تر را به ارتباط همسران وارد کند؛ اما مسأله مهم این است که در بسیاری از موارد همسران نمی دانند که با عادت های فکریو رفتاری خود،زمینه آزار یکدیگر و حتی فرزندانشان را فراهم می کنند؛ از این رو شناساندن عوامل آزار رسانی به همسران می تواند گام مهمی در کنترل همسرآزاری باشد.
منبع:
[1]. خانواده درمانی، ترجمه غلامرضا تبریزی،ص36
[2]. دانشنامه میزان الحکمه،ج3،ص62

۱۱ مهر ۹۲ ، ۱۸:۳۵ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره هجدهم|نذر یک بهانه شد...

برداشتم از سرطان ؛ مرگ بود... پس تا صبح فردا که قرار بود مادر عمل بشه ، سر سجاده گریه کردم.... حرف دکتر بعد از عمل : غده سفت بود ، احتمال زیاد سرطانی هست!! دنیا به معنای واقعی دور سرم چرخید!همه ی آروزهام پر کشید!!!ساکت شدم و حتی تا چند ساعت اشکم هم در نمیومد تا آروم بشم! با این حالم باید به مادر دلداری میدادم و چیزی از حرف دکتر به مادر بروز نمیدادم!
چند ماه گذشت مادر شیمی درمانی می شد  موهاش ریخت!
باورم نمیشد این خودمم که بعد این اتفاق دارم نفس میکشم!دارم به مادر دلداری میدم! اما به کسان دیگه که میرسیدم اشکم جاری بود و بغضم میشکست!

chadoriha-mini (61)


تنها مونس و همدمم تو این زمان فقط و فقط و فقط خدا و سجاده و قرآن و ائمه بودن!
با این تلنگر رابطم با خدا نزدیکتر شد و حتی با وجودیکه تا قبلش اصلاً با چادر میونه ای نداشتم برای شفای مادرم نذر کردم که حجابمو محکمتر کنم و چادر رو انتخاب کنم!
الان 2 ساله که گذشته و مادر سالم و سلامت در کنارمه!

 
این جریانو موهبت خداوندی میدونم و با همه ی وجودم شاکر خدا هستم!
چون همه بهم میگفتن یه سال بیشتر سرت نمیکنی اما خودم باور داشتم که اینگونه نخواهد بود. چون خودم هر روز بیشتر از دیروز راضی از چادرم میشدم.
چون اینجوری احساس معصومیت و امنیت بیشتری داشتم.چون اینجوری مصون بودم از نگاه های حرامی که وجود داره. چون اینجوری وقار و شخصیتم بیشتر و بالاتر بود. چون......

چون حجاب معصومیته........

نویسنده: زینب سادات

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم خاطره ها

۲۹ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۵۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

راه سعادت

هر دو روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشسته­ اند. تقریباً هم سن و سال­ اند؛ هر دو جوان و گویا هر دو محصّل. آن یکی که سمت چپ نیمکت نشسته است، مقنعۀ ساده­ ای به سر دارد با چادری گل­دار که حالا دیگر روی شانه­ هایش افتاده است. نگاهی به او می ­اندازم که حجابش هیچ کم و کسری ندارد، امّا حرکات و نگاه­ ها و طرز حرف زدنش اصلاً به آن پوشش نمی­ آید.

سمت راست نیمکت، آن دیگری با موهای بیرون ریخته و مانتوی آن­چنانی، مصداق کامل کلمۀ بدحجاب است. به رفتارش دقیق می­ شوم؛ خیلی با وقار است. در حرکات و نگاه‎هایش نجابت خاصّی هست که متعجّبم می­ کند.

برمی­ گردم به تصویرهای آلبوم ذهنم؛ چقدر دخترهای جورواجور دیده ­ام با پوشش ­ها و رفتارهای مختلف. همه جور ترکیبی هست: پوشش خوب با رفتار خوب، پوشش بد با رفتار بد، و بعضی­ ها هم مثل این دو ترکیب عجیبی که امروز دیدم.

به خودم می­ گویم: حجاب و عفاف، دو بال پرواز و تکامل­ اند. به هر کدام که نقصی وارد شود، پرواز دچار مشکل می­ شود. چقدر کنار هم نشستن این دو کمال زیباست؛ و چقدر تنها ماندن هر کدام، حسرت­ انگیز!

دوباره به چپ و راست نیمکت نگاهی می ­اندازم. حتماً هر کدامشان به پشتوانۀ اندیشه­ و باوری، این پوشش و رفتار را برگزیده است. بی اختیار با صدای بلند می­ گویم: می ­شود باورهایمان را از جایی به دست بیاوریم که بی ­عیب و نقص باشد. باور کنید که می شود.

سرها به طرف من می­ چرخد. اتوبوس می­ رسد. از جا بلند می شوم و می­ گویم: ما که می‎خواهیم برای روحمان چیزی بخریم، پس چرا ناقص؟ چرا بنجل؟

تازه روی صندلی اتوبوس نشسته ­ام که بالای سرم دست به میله می­ گیرد و می­ گوید: منظورت من بودم؟ من ناقص و بنجلم؟

همان دختر سمت راست نیمکت است. عصبانی است و صورتش سرخ شده. دوباره می‎گوید: من را نگاه کردی و این حرف زدی. شما چادری­ ها فکر می­ کنید فقط باورهای خودتان درست است! شماها کلّاً با امروزی بودن و امروزی فکرکردن مشکل دارید! از قافلۀ پیشرفت جا مانده ­اید و حالا می­ خواهید ما را هم برگردانید عقب. من قبول دارم که دختر باید با وقار و نجیب باشد، چون برای خودمان بهتر است؛ امّا دلیلی ندارد که شیک و مرتّب نباشیم و خودمان را از زیبا بودن محروم کنیم.

chadoriha-mini (9)

لبخندی می‎زنم و جا به جا می‎شوم تا کنارم بنشیند. با اکراه در حالی که براندازم می‎کند، می ­نشیند. می ­گویم: تو از کجای حرف­های من فکر کردی که نباید شیک و مرتّب و زیبا باشی؟

اخم­ هایش را در هم می­ کشد: شماها همه­ تان این طور هستید. طرز فکر همه­ تان همین است.

می­ گویم: این اوّلین اشتباه بزرگ توست که می­ گویی «شماها همه­ تان» هیچ وقت نباید دربارۀ مردم این طور قضاوت کرد.

از آن گذشته، من اصلاً با زیبایی و مرتّب بودن هیچ مخالفتی ندارم، خیلی هم موافقم. فقط می­ ماند اینکه تعریف ما از زیبایی چه باشد. مشکل از وقتی شروع می­ شود که ما اجازه می­ دهیم دیگران برای تصمیم بگیرند و زیبایی و سلیقه را برای ما تعریف کنند. منتظر می‎مانیم تا «مُد» بیاید و شکل و قیافۀ ما را تعیین کند. ببینم، تو زیبایی و مرتّب بودن را چطور تعریف می­ کنی؟

چند لحظه فکر می­ کند و می­ گوید: خب باید شیک باشیم؛ امروزی باشیم؛ سر و وضعمان مثل آدم­ های عقب مانده نباشد.

می­ گویم: برای امروزی بودن باید حتماً روسری­ ها و آستین­ ها و پاچه­ هایمان از مرزهای طبیعی­شان جا به­ جا شوند؟

می­ گوید: الان همه این طوری لباس می ­پوشند.

می­ گویم: اوّلاً باز هم اشتباهت را تکرار کردی، همه این طور نیستند. دوم اینکه حتّی اگر همه کاری را انجام می­ دهند، نمی ­تواند دلیل موجّهی باشد برای اینکه ما هم انجامش دهیم. چه تضمینی وجود دارد که آن­ها اشتباه نمی‎کنند؟ به نظر تو ارزش کمی فکر کردن را ندارد؟

می­ گوید: به چه باید فکر کنم؟

می­ گویم: به اینکه چه بخواهی چه نخواهی، پوشش تو معرّف شخصیّت و افکار توست. پس نباید چیزی بپوشی که نشان دهندۀ شخصیّت و افکار کسی غیر از خودت باشد. چند لحظه پیش گفتی که قبول داری دختر باید باوقار و نجیب باشد؛ حالا خودت قضاوت کن آیا پوشش تو نشان دهندۀ چنین شخصیتی است؟

سرش را پایین انداخته و با گوشۀ روسری­ اش بازی می­ کند. دارد فکر می­ کند. می­ گویم: حالا که می­ خواهی به حرف­هایم فکر کنی، بگذار این را هم بگویم: پوشیدن رنگ­ های شاد، لباس­ های مرتّب و اتو کشیده، روحیّۀ شاد و سرزنده، هیچ­کدام با حجاب منافاتی ندارند.

هنوز حرفم تمام نشده که صدایی معترض از پشت سرمان فریاد می­ زند: خانم محترم که مدام دم از حجاب می‎زنی! مگر ما زن ها چه گناهی کرده ­ایم که مجبوریم همیشه محدود باشیم؟ چرا ما باید محدود شویم تا مردها راحت باشند؟ اگر خدا گفته بود مردها به زن­ ها نگاه نکنند، هم ما می­ توانستیم آزاد باشیم، هم جامعه فاسد نمی­ شد! چرا مردها آزادند و ما زندانیِ روسری و چادر؟!

نگاهش که می­ کنم، با حالت خاصّی لبش را کج می­ کند و رویش را به طرف پنجرۀ باز اتوبوس برمی­ گرداند. می­ گویم: خیلی خوب است که سؤالت را می­ پرسی، ولی بهتر است به جای پرسیدن در اتوبوس و از یک آدم معمولی مثل من، از کارشناسش سؤال کنی. من می­ توانم به اندازۀ باورهای خودم جوابت را بدهم. مثلاً خود من این را فهمیده‎ام که تنها هدفِ حجاب این نیست که مردها ما را نبینند. من به این باور رسیده ­ام که حجاب میوۀ درخت عفاف است و عفاف، یک کمال اخلاقی است. همان طور که کسب هر کمالی، ما را به سعادت نزدیک­ تر می‎کند، عفاف هم به عنوان یک ارزش بسیار مهم، جزئی از مسیر تکامل ماست. ما با حفظ حجاب، به مردهای جامعه­ مان برای کسب کمال اخلاقیِ عفاف کمک می­ کنیم. می­ دانی که عفّت مخصوص زن  ­ها نیست. در آیات قرآن و روایات بسیاری از اهل بیت عصمت ـ علیهم السلام ـ سفارش­ های مختلفی برای حفظ این ارزش اخلاقی مطرح شده است. مردهای باعفّت، با رفتارهای عفیفانه، به زن­ های اجتماع کمک می ­کنند تا در مسیر کمال، حجاب و عفاف خود را به اوج برسانند. در واقع، تمام اعضای جامعۀ اسلامی، در تعاملی سازنده، به همدیگر کمک می­ کنند تا جامعه را به سوی کمال و سعادت ببرند.

رسیده­ ایم به ایستگاهی که باید پیاده شوم. همین طور که دارم به طرف در می­ روم، جملۀ آخری را که مثل یک بغض بزرگ همیشه در گلویم سنگینی می­کند، می­ گویم:

اگر همه باور می­ کردیم که چه خدای مهربان و حکیمی داریم و چه دین کاملی برایمان فرستاده است، چقدر دنیایمان قشنگ­تر می­ شد!

منبع

۲۴ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۳۰ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره پانزدهم|اگر این خانم دختر خوبی بود...

1358712360574184_large

سمیه دختر دایی من دوسالی هست که چادر سر میکنه و همانطور که قبلا هم گفتم ما تنها چادری های فامیل نزدیکمون هستیم!

راستش سمیه گرچه رابطه نزدیکی با من داشت اما در مورد پوشش مثل من فکر نمی کرد و توجهی به نحوه لباس پوشیدن و آرایشش نداشت.

این سمیه خانم ما یک دوست پسر داشت ( منظورم آخرین دوست پسرش هست! ) که دور از چشم دایی و زن دایی با اون قرار و مدار می گذاشت و پسرک حسابی توانسته بود اعتماد سمیه را بخودش جلب کند و اخطار های من در باب اینگونه معاشرت ها نیز کوچکترین اثری در رفتارش نداشت ؛

تا اینکه بعد از مدتی که از دوستیشون  گذشت؛ این پسر نیت واقعیشو در یکی از دیدارهاشون که در یک فضای سبز خلوت در حاشیه یکی از اتوبان های تهران بود ؛ آشکار ساخت .

ماجرا به این صورت بود که منصور بعد اینکه سمیه را به اون محل می کشاند با چند نفر از دوستاش هماهنگ می کند که سمیه را در اون محل خلوت تسلیم خواسته های شیطانیشون کنند ,

که از اونجا که خدا یار سمیه بود ؛ از شانسش رهگذرانی از اون محل عبور می کردند و در پی شنیدن صدای التماس و در خواست کمک اون به یاریش می شتابند و با پلیس 110 تماس می گیرند و سمیه را از یک مصیبت حتمی نجات می دهند.

اما نکات قابل تامل در این میان که باعث تحول عمیق بعدی در سمیه گردید دو چیز بود:

 یکی جمله ای که یکی از ماموران نیروی انتظامی در کلانتری در مورد سمیه می گوید : " که اگر این خانم دختر خوبی بود که با این فرد به این اینجا نمی آمد! "

و دیگری فرصتی دوباره که خدا به سمیه جهت اصلاح رفتار و اعمالش در غالب نجات از اون مهلکه وحشتناک ارزانی داشت را می توانم اشاره کنم.

بعد این اتفاق مدتی طول کشید که سمیه به حال عادی برگردد و زمانی که کاملا حالش خوب شد یک روز از من خواست که برایش چادرمشکی بخرم که سر کند و از اون لحظه تا الان تمام نماز هاشو سر وقت می خواند ؛ شرایط اون جوری شد که در حفظ حجاب و طرز لباس پوشیدنش و معاشرت با نامحرمان  از من مقید تر شد و دیگه ندیدم که آرایش غلیظی داشته باشد.

نویسنده سارا به نقل از سمیه در وبلاگ مخروط ناقص مشکی من

۱۸ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۲۵ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره چهاردهم|بازهم امام رضا واسطه فیض شدند

a02ad41cbaecde0cb56d602a1ba88a4e

به بعضی از همراهان قول داده بودم ماجرای چادری شدنم را شرح بدهم ؛ اول بگذارید قدری بیشتر خودم را معرفی کنم؛ خانواده ما متشکل از پدر , مادر , خواهرم و من هست ؛

خواهر بزرگترم یعنی سمانه خانم دو سال از من بزرگتر هست و من خیلی دوستش دارم ؛ زمانی که بدنیا آمدم پدرم اسمم را سارا انتخاب کرد اما بدلیل اصرار بیش از حد مادرش یعنی مادر بزرگم  اسمم را زهرا گذاشتند و این اسم شناسنامه ای من هست اما همه در خانه و فامیل و نیز دوستانم از اول تا حالا منو با اسم سارا صدا می کنند .

خانواده ما در حد معمولی هست و از نظر مذهبی بودن هم در حد متوسط هستیم. مادرم و خواهرم از پوشش چادر استفاده نمی کنند اما نسبت به حجابشون نسبتا مقید هستند . پدر و مادرم ما رو دوست دارند و برای بزرگ کردن ما خیلی زحمت کشیده اند .

سال سوم راهنمایی بودم و تقریبا سال تحصیلی به پایان خودش نزدیک میشد و دو , سه هفته ای به آغاز امتحانات نهایی مون مانده بود و طبق قولی که مربی پرورشی و ناظممون بهمون داده بودند قرار بود تعدادی از بچه های مدرسه که مایل باشند به اردوی چند روزه زیارتی مشهد مقدس برویم ؛

چند روزی قبل از سفرمان وقت نمازظهر توی نمازخانه مدرسه خانم صبوری (مربی پرورشیمون که ان شا الله هر جا هستند سلامت باشند) از ما خواست که آنهایی که می خواهند به این سفر بیایند برگه های رضایت نامه را به امضای اولیائ خودشون برسونند و نیز به واسطه روح و جو معنوی این سفر خواهش کرد که حتما با حجاب کامل اسلامی یعنی چادرمشکی توی این اردوی تفریحی و فرهنگی شرکت کنیم.

من که خیلی دلم را صابون زده بودم تا قبل از روز های سخت امتحان آنهم امتحان نهایی که ضامن تعیین رشته ام در دبیرستان بود ؛ استراحتی جهت تجدید قوا جهت آمادگی در امتحانات داشته باشم با شنیدن این حرف دلم ریخت پایین و سریع این سئوال برام ایجاد شد که من که تا حالا چادر نزاشتم ؛ چادر از کجا بیارم؟

توی این فکر و خیال ها بودم که خودم را جلوی در خانه مان دیدم , زنگ زدم و مادرم در را باز کرد خیلی سریع رفتم داخل و خودم را به آشپزخانه مقر حکومت مادرم رساندم و تند تند شروع به تعریف ماجرای صحبت های خانم صبوری به مادر نمودم و گفتم که من روی این سفر خیلی حساب کرده بودم و حالا که چادر مشکی ندارم و دو روز دیگه هم باید برویم چیکار باید بکنم؟؟

مادرم که از بی تابیم متعجب شده بود با لبخند گفت : " نگران نباش سارا جان من بلدم چادر بدوزم و امروز عصر برات پارچه میخرم و تا پس فردا که بخواهی بری چادرتو آمادش میکنم ؛ تازه یادم افتاد که ای داد! من چه خنگیم ! چادر نمازامونو مادرم برامون میدوزه و من بی خود نگران بودم.

فردا عصر که خانه آمدم - مادرم صدام کرد و گفت بیا سارا جان بالا کارت دارم ؛ آخه خانه ما در عین کوچکی و نقلی بودنش اون موقع دو طبقه داشت و اتاق خیاطی مادرم هم طبقه دوم بود. رفتم بالا و مادرم گفت چادرت حاضره فقط سرت کن از قدش مطمئن شم و یک کش هم برات بدوزم که از سرت هی نیفته!

چادرو سرم کردم و خوشبختانه بی عیب و نقص بود. رفتم جلوی آیینه و دیدم کلی قیافه ام را عوض می کند و به نظرم آمد که قدری از سن و سالم بزرگتر میزنم اما با این حال بهم میومد ازآنجا که نو بود بوی تر و تازگی میداد (از همون بوهایی که وقتی لباس نو می پوشی) و این خیلی برام جذاب و دلنشین بود .

فردا با قطار به سمت مشهد حرکت کردیم و یک شب مجبور بودیم که در قطار بخوابیم. شب خوابی دیدم که مرا شدیدا منقلب کرد ؛

در خواب اصلا نمی دانستم در اردو هستم اما خود را تنها در حرم اما م رضا (ع) دیدم که هیچ آشنایی با من درآنجا نبود و حرم خیلی شلوغ بود و من احساس گم شدن و خفگی داشتم و مدام به این سو و آن سو برای پیدا کردن پدر و مادرم می رفتم؛ ترس و اضطراب شدیدی تمام وجودم را فرا گرفته بود , د

ر این شرایط ناگهان مادر بزرگم را دیدم (مادر بزرگم یکسال قبل به رحمت ایزدی رفته بود اما من در خواب چنین حسی که او را از دست داده ام نداشتم)  سریع از میان جمعیت بسویش دویدم و خود را در آغوشش انداختم و گفتم مامانی(۱) شما اینجایین؟ (مادر بزرگم از زمانی که پدر و مادر باهم ازدواج کردند تا موقعی که زنده بود با ما زندگی می کرد و همانند مادرمون من و سمانه را خیلی تر و خشک می کرد؛ تا زمانی که بود ما از نعمت دو مادر برخوردار بودیم (خدا رحمتش کنه))

گفت: "بله دخترم" ؛ چرا میدویدی؟ بیا بریم داخل حرم و سپس دست کرد داخل ساکی که همراهش بود و چادری را در آورد و گفت بیا سرت کن تا بریم. هنگامی که سرش کردم همون بوی تر و تازگی که از چادر خودم وقتی تازه دوخته شده بود حس کردم از اون چادر هم کاملا در خواب حس می کردم.

مادر بزرگم همینطور که داشتیم به سمت حرم می رفتیم گفت این باشه سوغاتیت و دوست دارم که همیشه سرت کنی.

توی این حال و هوا بودم که دیدم در بین اون همه جمعیت مادر بزرگ کنارم نیست و من با چشم در جستجوی آن بودم که ناگهان دستی را بر پشت خود حس کردم کسی داشت میگفت : سارا پاشو خانم میگه وقته نمازه !! از خواب بیدار شدم هنوز بویی که در خواب حس کرده بودم را داشتم در مشامم حس می کردم.

وضو گرفتم و آمدم سر ساکم و چادرم را در آوردم و سر کردم و رفتم برای نماز؛ همون روز تصمیم گرفتم به احترام مادر بزرگ هدیه اش را حفظ کنم و اینطور شد که من چادری شدم.

هیچ وقت از اینکه پوششم چادر مشکی هست احساس ناخوشایندی نداشتم و در عوض احساس آرامش و اعتماد به نفس داشته ام و کمترین ارزشی هم برای بعضی نگاه ها و قضاوت های نادرست قائل نیستم .

نویسنده: سارا به نقل از مخروط ناقص مشکی من

۱۷ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دلـم میخـواهد دختـران با حجـاب را خفـه کنـم!!

این متن خاطره یک روحانی جوان است. که پیشنهاد می‌دهیم تا انتها آن‌را بخوانید.بگذارید از اول سفر برایتان بگویم سفری که با خواهران دانشجو جهت زیارت مشهد مقدس برگزار شده بود از میان اتوبوسی که ما با آن‌ها همسفر بودیم حداکثر چند نفر انگشت شمار با چادر الفت داشتند.

 لذا وقتی وارد اتوبوس شدم کمی ترسیدم از اینکه عجب سفر سختی در پیش دارم. نمی‌دانستم با این همه بی‌حجاب و… چگونه باید برخورد کنم مخصوص چند نفر از آن‌ها که خیلی شیطنت داشتند ناچار مثل همیشه به ناتوانی خود در محضر حضرت وجدان عزیز اعتراف کرده و دست به دامن صاحب کرامت امام ثامن حضرت رضا (ع) شدم.

 یکی از اتفاقاتی که باعث شد خستگی سفر را به طور کلی فراموش کنم لطف خدا در اجرای امر به معروف و نهی از منکر بدون چماق بود.

 داستان از اینجا شروع شد روز اول تصمیم گرفتم برای چادر سخت گیری شدید نکنم لذا چند نفر از دختران دانشجو که سوئیت آن‌ها معروف به سوئیت اراذل و اوباش بود (اسمی که بچه‌ها بخاطر شیطنت بیش از اندازه برایشان انتخاب کرده بودند و خودشان هم خوششان می‌آمد) و به قول همه همسفران دردسر سازهای سفر بودند تصمیم گرفتند به صورت دسته جمعی برای خرید به بازار بروند اما چون تا به حال به مشهدمقدس نیامده بودند و به قول یکی از آن‌ها فقط به خاطر تفریح سفر مشهد آمده بودند…..
17
لذ از من خواستند که به عنوان راهنما با آن‌ها بروم من هم با تردید قبول کردم وقتی که به راهروخروجی هتل آمدند متوجه وضعیت و پوشش بسیار نامناسب آن‌ها شدم لذا سرم را پایین انداختم و کمی خودم را ناراحت و خجالت زده نشان دادم.  
سرگروه بچه هاکه متوجه قضیه شده بود با تعجب گفت: حاج اقا مگر چادر برای بازار رفتن هم الزامی است؟
گفتم : از نظر من نه! ولی به نظر شما اگر مردم یک روحانی را با چند نفر دختر بدون چادر ببینند چه فکری می‌کنند؟
یکی از بچه‌ها بلند گفت: حق با حاج آقا است خیلی وضعیت ما نا‌مناسب است هرکس ما را با این پوشش با حاج آقا بیند یا گریه می‌کند یا می‌خندد و یا از تعجب اشتباهی با تیر چراغ برق تصادف می‌کند
بقیه غیر از دو نفر حرف او را تایید کردند ولی یکی از مخالفان گفت : حاج آقا من و مادرم و تمام خانواده ما در عمرمان یکبار هم چادر نپوشیده‌ایم لذا نه تنها بلد نیستم! بلکه از چادر متنفرم! من دوست ندارم با چادر خودم را زندان کنم! حیف من نیست که زیر چادر باشم اصلا وقتی چادری‌ها را می‌بینم حالم به هم می‌خورد و دلم می‌خواهد دختران چادری را خفه کنم.
گفتم : به فرض که حق با شما است ولی خود شما هم اگر یک روحانی را با دختران مانتویی ببینی در بازار تعجب نمی‌کنی؟ اصلا برای تو قابل تصور است یک روحانی مسوول دختران بی‌چادری باشد؟ گفت: قبول دارم ولی سخت است چادر پوشیدن!
گفتم: حالا شما یکبار امتحان کنید یکبار که ضرر ندارد تا بعد از آنکه می‌خواهید وارد حرم امام رضا بشوید و چادر الزامی است حداقل یاد گرفته باشید که چگونه چادر سر کنید.
بالاخره با بی‌میلی تمام چادر بر سر کرد و گروه ۷ نفره اراذل اوباش که ۴ نفر آن‌ها شاید اولین بارشان بود چادر بر سر می‌کردند مثل بچه‌های خوب و مثبت همراه من به راه افتادند.
اگر کسی اولین بار آن‌ها را می‌دید می‌گفت گروه امر به معروف خواهران هستند!
اما اصل قضیه از وقتی شروع شد که یک دزد کیف قاپ به کیف‌‌‌ همان دختر مخالف چادرکه می‌خواست دختران چادری را با دست خود خفه کند! حمله کرد.
ولی وقتی آن آقا دزده می‌خواست کیف دستی آن خانم را که پر پول بود بدزدد به علت اینکه آن دخترخانم چادر بر سر داشت موفق به گرفتن کیف او که قسمتی از آن زیر چادر بود نشد و قضیه به خوبی تمام شد.
همین که این اتفاق به ظاهر ساده افتاد‌‌‌ همان خانم پیش من آمد و گفت:
حاج اقا چادر هم عجب چیز خوبی است و من نمی‌دانستم.
فکر نمی‌کردم چادر اینقدر به‌دردم بخورد. حاج‌ آقا بخدا هیچ وقت در عمرم به اندازه‌ای امروز که با چادر به بازار آمدم احساس امنیت نکرده بودم.
وقتی این حرف‌ها را به من می‌گفت من در رویای خودم غرق شده بودم و پیش خودم می‌گفتم :
خدایا‌ای کاش همه بچه مذهبی‌ها که خاک پای همه آن‌ها طوطیای چشم من است می‌دانستند که لذت و اثر امر به معروف و نهی از منکر بدون چوب و چماق چقدر زیاد است و برعکس اثر معکوس تذکر دادن با تندی و خشونت و چوب و چماق چقدر زیاد است.
و تعجب و لذت زیارت امام رضا برای من آن زمان زیاد شد که دیدم تا آخر سفر آن خانمی که حاضر نبود به هیچ وجه چادر بپوشد هیچ چیزی حتی خنده دیگران و خانواده مخالف چادر نتوانستند چادر را از سر این دختر خانم که از مدیران محترم ارذل و اوباش دانشگاه بود بردارد.

شرکت در فراخوان ماجرای چادری شدنم|ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره را در پایگاه جوان انقلابی بخوانید

۱۶ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۲۷ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره سیزدهم|چادر من، خون تو

javanenghelabi-ba-hejab-6

خوب یادم هست روزهایی را که فقط برای اینکه شبیه آدم بزرگهای زندگی ام باشم شبیه انهایی که برایم بزرگ بودند نه از لحاظ سن و اندازه که همه چیزشان در نظرم بزرگ بود و قابل احترام شبیه مادر و مادر بزگ شبیه معلم هایم چادر سر می گرفتم…

این بزرگ شدن برایم لذتی داشت بیشتر از عروسک بازیها…. بیشتر از دوچرخه سواری در عصرهای تابستانی حتی بیشتر از لذت ساختن ادم برفی…

همان روزهایی را که پنهان از چشم مادر چادرم را مخفی می کردم توی کیف و بعد دور شدن از خانه سرم می گذاشتمش و راهی مدرسه می شدم…. دخترکی ۷ ساله بودم ان روزها و مادری داشتم بزرگ… که مرا برای چنین پوششی کوچک می دانست هنوز و گله می کرد از اینکه هر بار مجبور به شستن گرد و خاک چادریست که زیر دست و پایم مچاله می شود….

مادر بود دلش می خواست دخترکش تمیز و مرتب باشد… ماه بودن ببارد از چهره اش… می گفت تا به تکلیف برسی همین روسری زیبای عروسکی کفایت می کند برایت هنوز وقت هست….

خوب یادم مانده تمام روزها را…. بهتر از این وقتها، یادم نمی رود آن صبحی را که مادرم مرا سفت در اغوش گرفته بود و با اشک زیر گوشم زمزمه می کرد :

که خواب دیده که بالای سرت قران می خوانده که تو با جسمی بی سر و سوراخ از ترکشها امده ای بیرون، پشتت را کرده ای به او و هرچه صدایت می کند جوابش نمی دهی…

دلش می گیرد! می گوید منی که بعد رفتنت لحظه ای غافل نشدم از فکر و یادت منی که با هزارن گرفتاری هیچ شب جمعه ای را فراموش نکرده ام بیایم اینجا و برایت قران ختمبگیرم چه شده است حالا که رویگردانی از من…

و تو گفته ای قرانی که به معنی اش توجه نمی کنی برای من از زهر هم تلخ تر است…قرانی که برای تربیت دخترت به کارش نمی گیری فایده اش چیست….

و سه بار برایش تکرار کرده ای که فاطمه را فاطمی تربیت کردن مهم است…

وباز رفته ای و آرام گرفته ای خوابیده ای….

بعد از آن روز هر صبح مادر خودش چادرم را اتو کشیده و تا کرده تحویلم میداد….

حالا این روزها بعد از ۲۰ سال دلم که برایت بگیرد گوشه ای می نشینم و زیر چادرم حضورت را نفس می کشم عزیز دلم…. سیاهی چادر من با قرمزی خون تو معنا گرفت…..

نویسنده : فاطمه

۱۶ شهریور ۹۲ ، ۰۷:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره یازدهم / ‌‌چادر می ارزید به توهین ها

من از بچگی دوست داشتم چادری باشم ولی خانواده میگفتن برات زوده وازاین حرفا
 
زمانی که وارد راهنمایی شدم چادر اجباری بود
از اون جایی که عاشق چادر بودم با تمام وجوم چادرم رو سرم میکردم ازاین که دوستانم وقتی از مدرسه می اومدن بیرون وچادرشون رو توی کیفشون پرت میکردن دلم میگرفت
همیشه بهم توهین میکردن ولی من هیچی
سه سال راهنمایی به این صورت گذشت و وارد دبیرستان شدم
در دبیرستان چادری بودم بازم توهین وبی حرمتی به چادر چه ازبیرون چه دوستان
سال دوم خدا روشکر میکنم که وارد مدرسه ی معارف شدم باورتون نمیشه انقدر دوستان گلی دارم که حد نداره یک روزم طاقت دوری شون روندارم منی که ازمدرسه فراری بودم کل تابستون رو با رویای مدرسه به سر بردم خدارو شکر میکنم که من رولایق رشته ی زیبای معارف دونست درسته سختی وتوهین هایی رو به همراه داره ولی برای من مثل بهشته
نویسنده: شهید بی نام و نشون
۱۴ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۵۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نمی ذارن چادر بپوشم!!!


در مقطع دبیرستان که بودم یکی از همکلاسی هام اسمش هما بود.
چهره ی زیبایی داشت ولی ظاهرش نامناسب بود، اطرافیانش اکثرا بچه خلاف های مدرسه بودند.
بر خلاف قوانین مدرسه تلفن همراهش همیشه دنبالش بود و بیش تر زنگ تفریح ها در کنار دوستاش دور از چشم مدیر و معاونین مدرسه با تلفنش صحبت می کرد و صدای خنده هاشون توجه همه رو جلب می کرد.
یه بار که اومد مدرسه دیدیم چادر سرش کرده و مقتعه اش رو یه کم کشیده جلو.
خیلی تعجب کرده بودیم؛ چون اصلا اهل این چیزا نبود.
دلیل چادری شدنش رو ازش پرسیدیم.
گفت توی کوچه و خیابون خیلی اذیت می شم؛ دیگه دوس ندارم مثل قبل زندگی کنم.
این در حالی بود که در روابطش با پسران نامحرم مشکلاتی براش پیش اومده بود؛ نگاه ها و عکس العمل های پسران و مردان گرگ صفت امانش رو بریده بودند. از ترس آبروش هم که بود ترجیح داده بود چادر بپوشه.
می گفت اینجوری خیلی راحت ترم.
خیلی خوشحال شدیم، خدا رو شکر کردیم که به خودش اومده و فهمیده که این رفتارها، ظاهرش و روابطش عاقبت خوبی نداره و مشکلات زیادی براش به همراه داره.
تا چند وقت با همون چادرش می اومد مدرسه. از طرز گرفتن چادرش معلوم بود که تا حالا چادر سرش نکرده بود.
ولی با این حال چون می دونست این طوری خیلی به نفعشه هم چنان می پوشیدش.
یه کم آروم تر از قبلش شده بود، انگار دیگه خیلی از دل مشغولی های قبلش رو نداشت.
بعد از چند هفته که گذشت، یه روز که اومد توی کلاس دیدیم چادر سرش نیست و مثل همیشه اش خندون نبود.
بهش گفتم: هما چی شده؟ چادرت کو پس؟ خیلی اذیتت می کرد؟
با لب و لوچه ی آویزون گفت:
« خونواده ام، فامیلامون، دوستام ، همسایه هامون، همشون مسخره ام می کنن. امروز که می خواستم بیام چادرم نبود، می دونم خونوادم قایمش کردن. نمی ذارن چادر بپوشم. دیگه تحمل دلهره و ترس از ریختن آبرومو ندارم،
نمی دونم چی کار کنم ...! »
لینک مطلب :
http://aseman313.ir/1392/06/02/khatere-homa
۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۳۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای دوازدهم|روزی که با عقـل کوچـکم تصمیــم بـزرگی گــرفتم

 به نـگارش بانـو  : فاطمـه ســادات از تهـــران
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام و خدا قوت هم صراط
مادر میگن از دو سه سالگی برا هر لباسم ی روسری کوچولوی هم رنگ داشتم
هیچوقــت مادر زمـان اذان نگفـت بـیا نماز بخون اما خـودش قبل اذان وضو گرفت نماز رو شروع کــرد پدر هم همینطــور…
شرایط بگــونه ای برام رقم خورد که منم وضو میگرفتم نماز و …
hejab-amanat
اکثر افراد فامیل ما چادری نیستند اما دوستان خوبی مادر دارن اون موقع یعنی سال ۷۵ مادر ب حوزه رفتند دوستانی از جنس نور پیدا کردن انقدر پاکی و خوبی از اونها دیــدم که با سن خیلی کمم دوست داشتم ظاهـرم شبیه اونها باشه
به پدر گفتم من چادر میخوام ایشون گفتن اگر چادر رو انتخاب کردی باید همیشـه سرت کنی!
اولش مقـاومت کردم گفتم نه هر وقت دوست داشتم سرم میکنم اما یکی از اساتید مادر گفتـن چادر خوبه؟ گفـتم بله
گفتن همیشه یا بعضی جـاها؟ گفتم آخه خانواده پدرم اینا بی حجابن تا حدودی خانواده مادرم، اگر چادر بزارم شاید مسخرم کنن یا اگر به مردا دست ندم یا شوخی نکنم و …
گفتم آخه اگر چادری بشم بچه های مدرسه چی و …
گفتن میدونی همیشه خوبا خیلی کمن؟ گفتن میدونی حضرت زهرا هم تو اون شهر مدینه فقط چند تا اندازه انگشتای دستشون شبیه ایشون پوشش داشتن؟
من نمیگم چادری شو اما اگه شدی و راهی رو مطمئن بودی درسته همیشـه و همـه جا رعایت کن
چند وقتی فکر میکردم با عقــل کوچیـکم
سخنرانی آقای هاشمی نژاد
سخنرانی اساتید مادر که من بنا به بچه بــودنم همه جا با ایشـون بودم
و جـریان به بازار برده فروشــان بردن عمه زینبم و …
دیگه تصمیمـمو گرفتــم پدر من چـادر میخــوام
پدر با اینـکه کارمنــد بودن بهتـرین چادر رو برام گرفتن
و اینگونه بود که فاطمه هم چادری شد
در پناه مهدی فاطمه (عج)
۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ماجرای یازدهم | روزی که از شهـدا عیـدی گرفتــم

 به نـگارش بانـو  : حدیــث از چــالوس

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام…
من تا ۱۵ سالگی اصلا چادر نمی ذاشتم وهیچ علاقه ای هم به چادر گذاشتن نداشتم…!!

فقط به اصرار پدرم از سن ۱۶ سالگی چادری شدم…

اما وقتی چـادر گذاشتم دوستای چادری پیدا کردم وحالا شاید تقریبــا ۹۸ درصد از دوستام چادری و با حجاب کامل هستن ؛ چـون من بعد از اینکه دو سال از چادری شدنم گذشت یک سفری به سرزمین نور(منطقه عملیاتی جنوب کشور) رفتـه بـودم , فضـای اونجـا , حــال و هوای اون مکان و اون جاذبه ای که داشت باعث شد در قبال چادری که روی سـرم بود یه حـس مسئـولیت پیــدا کنم…

cscs

اونجا فهمیدم که این حرف شهدا که گفتن خواهرم سیاهی چادرت به سرخی خون ما می ارزد یعنی چی!!! اونجا فهمیدم که شهدا واسه چی رفتن…!! ازینکه دوست نداشتم چادر بذارم شرمنده شده بودم…
من اون سال عید رفتم میهمانی شهدا و شهدا کار خودشونو کردن و بهترین عیدی رو که حجاب کامل کامل وعلاقه ی قلبی به این حجاب بود رو بهم دادن…
من حجابم عشق به چادرم رو مدیون شهدا هستم وحالا دیگه این چادر رو که حجاب حضرت زهرا (س) هست رو با هیییییچ چیز عوض نمی کنم,با هیچ چیز…

۰۴ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۲۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

فقط به خاطر این که عاشق بودم...

hejab-amanat

 من یه چادری هستم مثل نمازم .روزه ام به حجابم ایمان دارم مسافرت ،کوه نوردی ،سر کار جلوی مهمون . رانندگی و حتی تو یه کشوری که حجاب معنی نداره ، پارک و همه جا چادرم رو سرمه خیلی هاو این بزرگترین افتخار منه کنه قربون خدا با این قانونش برم
ناگفته نمونه به خاطر این حجاب خیلی بلاهای دیگه هم سرم اومده یه بار یه راننده تاکسی پیاده ام کرد -یه بار یه راننده اتوبوس با اخم و تخم پشت سرم درو کوبید یه بار که نه چند بار استادها سر کلاس و کارمندای دانشگاه باهام بد برخورد کردن.حتی تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم.البته بودن استاد هایی که باهام خوب برخورد کنن. مثلا هیچ وقت یادم نمیره…
سر یکی ازدرسها من و دوستم توی یک کلاسی بودیم که ۵۰ نفر دانشجو پسر بودن و فقط من و دوستم دوتا دخترای کلاس!…تو یکی ازجلسات،اوایل خردادماه،وسطای درس
یکی از پسرا پا شد اسپیلت رو خاموش کرد…بعد همون موقع استادمون برگشت بهش گفت آقای محترم من و شما پیرهن آستین کوتاه و خنک تنمونه این خانوم ها با چادر گرمشون میشه، پاشید اسپیلت رو روشنش کنید… انصافا لفظ استاد برازنده اش بود.
ولی همه این تلخی ها در مقابل شیرینی فرشته بون و لبخند رضایت خدا چیزی نیست.
البته نباید یادمون بره حجاب فقط به ظاهر نیست
چشممون .گوشمون .حرفهامون و… هم باید حجاب داشته باشه به قول استادمون چادر نشانه حجابه خود حجاب نیست
سیاهی چادرمو به هزار تا رنگ و لعاب نمیدم

۰۲ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۲۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تفاوت ها کاملا محسوسه

98

وقتی با حجاب شدم اولش همه طردم کردند خیلیها اما وقتی بهشون نشون دادم واقعا تغییر کردم برخوردشون عوض شد و الان خدا دلها رو تغییر داده حتی توی خیابونمون که بالای شهره همه بهم با عزت رفتار می کنند،‌ حالا که ازدواج کردم ، همسرم امریکاییه؛ بهش گفتم اونجا نمیام چون نمی خوام حتی یه ذره از حجابی که خودم بهش رسیدم عقب نشینی کنم چون نمی تونم این حجابم رو اونجا داشته باشم،‌اوایل براشون قابل قبول نبود اما الان می گن که خودشون باید هجرت کنند تا به قول حضرت آقا که به طلبه های خارجی (که همسر بنده هم قرار شده به جزوی از آنان باشند و سرباز امام زمان انشاالله) فرمودند اینجا نور بگیرید بروید در کشورهاتون نورافکن شوید می خواهند این نور رو در قم کسب کنند و بعد در مورد زندگی در امریکا آن هم با هدف تبلیغ حرف بزنیم.

۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۶:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

عشق بی حجاب

javanenghelabi-mam-11

یکی ازروزهای ماه رمضون وارد مسجد امام علی شدم جایی که 10سال اونجا خدمت گذار بودم توقسمت بسیج عضو فعال بودم بخش کامپیوتر عکس رسیدگی به ایتام بهداشت اونجا ........

خلاصه اونروز برای خوندن نماز قضا رفتم بعداز خوندن نماز واحوالپرسی ازدوستان ساعت حدودا 2 ظهر واوج گرما بود

کنار خیابون برای سوار شدن تاکسی ایستادم چند تاکسی خالی رد شد ونگه نداشت شخصی هم سوار نمیشدم یک وقت دیدم یه پراید سورمه ای ویه خانم محجبه که راننده اون بود جلو پام نگه داشت ادرس گفتم اونم گفت بفرمایید از خوشحالی که یک خانم محجبه مسافر کشی میکنه شروع کردم به صحبت ازش پرسیدم چادر دست وپاگیر نیست براتون تواین گرما گفت به هیچ وجه خیلی توش احساس امنیت میکنم خودش دردلش شروع شدو گفت:

من معلم قرانم اماخوب دوتا دانشجو دارم خرجیمون در نمیاد یکی پزشکی میخونه دومی روانشناسی دیشب که از کلاس رفتم خونه توی سفره افطارم فقط نون خالی وچایی بودبچه ها پرسیدن مامان پنیر نگرفتی گریه ام گرفت وجواب ندادم جلوی حرفش پریدم وگفتم همسرتون فوت شده گفت :نه خانوم عاشق یه خانوم بی حجاب شد ومنو با دوتا بچه ول کرد وادامه داد ماشینو  با هزار قسط وسفته جور کردم ومسافرکشی میکنم شب بعد برا سفره افطار هم پنیر داشتیم هم خرما وهم زولبیا ....

دیگه از ماشین پیاده شدم وکرایه رو دادم با چشمی پر اشک ازش جداشدم وتو دلم گفتم که  واقعا شیر زن بود

منبع

۳۱ مرداد ۹۲ ، ۰۸:۳۱ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

فقط به خاطر این که بگم چادر محدودیت نیست!

chadorihadf
چند روز پیش رفته بودیم شمال کنار دریا مردها و زنها در آب شنا میکردند البته با خانواده و خانم ها با لباس تو اب اب تنی میکردند یه خانومو دیدم با چادر دست بچه کوچیکشو کرفته و تو آب آروم قدم میزنه و قسمت پایین چادرش خیس شده،دو نفر خانم بد حجاب خیلی ناجور به این خانم نگاه میکردند و با خودشون میگفتند بیچاره اگه الان چادر نداشت میرفت جلو و آب تنی میکرد با چادر که نمیشه رفت تو آب مجبوره از کنار فقط نظاره گر باشه و نتونه از این آباب استفادکنه …. و غیره
خیلی ناراحت شدم بغض کردم و با خودم گفتم ببین چه دوره زمانه ایی شده کی به کی دل میسوزونه….
با این که اهل آب تنی و رفتن تو آب نیستم و از اینکه لباسم و چادرم خیس و یا کثیف بشه اعصابم بهم می ریزه فقط خواستم برا اینکه جواب این ۲ تا خانم و خانم های بی حجاب دیگه که فکر میکنند خانم های با حجاب محدود هستند و باید کنار دریا فقط به موج های آب نگاه کنند و نمی تونند برن تو آب ، بسم الله گفتم یه یا علی و محکم چادرمو از زیر چونه ام گرفتم و رفتم تو آب خیلی لذت داشت هم آب و موج دریا و هم چادر مشکیم که موج دریا نوازشش میکرد
اشک چشمامو زیر زیرکی پاک میکردم تا نبینن البته این اشک شوق بود نمیدونم کارم درست بود یا نه ولی فقط میخواستم به اونایی که فکر میکردن حجاب مانع شادی و تفریح و کار و …. است ثابت کنم اینطور نیست چند دقیقه نگذشته بود که ۲ تا خانم دیگه هم با چاد اومدن تو اب برام خ جالب بود
یک ساعتی بود که با همسرم تو اب بودیم و آب با اون موج های بلندش از رو سمون رد میشد و غبار نگاه های مردمو از رو چادرم میشست و مدام هم با احسن های همسرم روبرو بودم که میگفت از این کارت خیلی خوشم اومد ،آفرین تا اینکه یهو یه خانم بد حجاب صدا زد بو گفت :«بخشید خانم !بدون چادر هم میتونی بیای دریا ها! اینطوری سختته ،چادرتو بردار تا راحت تر بتونی از آب استفاده کنی »برگشتم با مهربانی و لبخند و پر از احساس بهش گفتم :«نه خواهر گلم من اگر حجاب نداشته باشم ناراحتم هر جا برم چادرمو از خودم دور نمی کنم و به این چادرم مثل دینم معتقدم »
گفت آخه چرا؟براتون سخت نیست گفتم نه لذت آب تنی با چادر بیشتره
شاید کارم صد در صد درست نبود ولی نیتم خیر بود و این نیت پاک به من حس خوبی داده بود
خدا کنه یه روزی بیاد که همه پارک ها و ساحل و کوه و همه تفریحات سالم مملو باشه از خانم ها ی باحجاب و دیگه یه خانم بی حجاب از اینکه تو اون محیط جو بر علیشه خودشو جم و جور کنه

۳۰ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۵۴ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

به حُرمَتِ امام...

نه اینکه از چادر بدم می آمد ها نه! اصلا! تا جاییکه یادم می یاد هیچ وقت بی حجاب یا بدحجاب نبودم. روی روسری ام از بچگی خیلی حساسیت داشتم اما چادر ...

به نظرم دست و پاگیر می آمد می گفتم نمی تونم جمع و جورش کنم روسری یا مقنعه رو می کشه عقب و بیشتر موهام می یاد بیرون. اصلا مگه الان پوشش من چه عیبی داره و ...

البته بعضی اوقات خاص مثل وقتی می رفتیم زیارت چادر سرم بود اما برای همیشه خب نه

 یادم می یاد دبیرستان مدرسه ای که ما می رفتیم تا سال قبلش چادر اجباری بود اون سال هم که ما رفتیم بهمون نگفتن الزام چادر برداشته شده مدرسه ی نمونه بود و نمی شد از خیرش گذشت اجبارا چادر سرم کردم یه مدت که گذشت متوجه شدیم دیگه الزامی نیست از اولین کسانی بودم که چادر رو برداشتم. مگه حجاب من چه عیبی داشت  خب؟

حتی اینکه  بابا غیر مستقیم موقع نگاه کردن به تلویزیون با دیدن یه دختر چادری می گفت چقدر چادر برای یک دختر وقار می یاره هم منو چادری نکرد. من که حجابم مشکل نداشت چرا باید خودم رو به دردسر می انداختم سخته جمع و جور کردنش خب تازه مردم و این آدمایی که به خاطر روسری هم به آدم می گفتند حزب اللهی که در زبان اونا معادل امل بود چی؟ حالا چادر که واجب نیست آدم به خاطرش با ملت دربیفته منم حجابم عیبی نداره خب...

خلاصه به نظرم چادر هم مثل خمس مثل نماز مثل هرچیزی  که آدم باید فقط به خاطر معشوقش انجام بده ظاهر سختی داره و حلاوتش رو تا وقتی انجام ندی نمی تونی بفهمی حتی وقتی به زور قانون و فشار خانواده ... چادر سرت کنی هم نمی فهمی باید فقط به خاطر او به قصد قربت او این کارها رو انجام بدی تا بفهمی تا حالا خودت رو از چه موهبتی محروم کردی

 اما می دونید برای من از کجا شروع شد؟

 خیلی ساده این اتفاق افتاد

 یک اردوی سه روزه بود به مشهد مقدس ... اینقدر این مدت کم بود که آدم دلش نمی آمد به جز حرم مطهر امام رئوفش جای دیگه ای بره

از خونه که بیرون می آمدیم صاف می رفتیم حرم و از حرم صاف می آمدیم خونه و به همین دلیل من اون سه روز دائم چادر سرم بود

خب من دوست نداشتم دقیقا  جلوی در حرم چادر سرم کنم آخه آدم از لحظه ای که پاشو از در خونه به سمت حرم مقدس بیرون می زاره انگار مورد توجه امام رضاست و خب ...

--------------

 برگشتیم به شهرمون

 چادرم رو تا کردم و صاف گذاشتم تو کشو برای زیارت دفعه ی بعد

 اولین باری که می خواستم از خونه برم بیرون آماده شده بودم داشتم از پله ها می رفتم پایین تو همین فاصله از خودم پرسیدم تو مشهد برای چی چادر سرت می کردی؟ و به خودم جواب دادم: به حرمت امام رضا

یکدفعه از خودم پرسیدم خب اینجا هم شهر امام زمانه اینجا هم مورد توجه امام زمان هستی آقا داره تو رو می بینه

چطوری می خوای بری توی خیابون وقتی امام زمان داره تو رو می بینه

رسیده بودم به در خونه

در رو باز نکردم

برگشتم تو اتاقم

چادرم رو برداشتم

و چادری شدم برای همیشه

برای همیشه به حرمت امام زمان

من عاشق چادرم هستم  اینم تاج بندگی منه برای خدا و نشونه ی حرمتی که برای آخرین حجتش دارم . و شاهدی که هر لحظه بهم یادآوری می کنه الان جلوی چشم امام زمانت هستی...

a02ad41cbaecde0cb56d602a1ba88a4e

پ. ن.

شاید براتون جالب باشه هیچ کدوم از دوستان و آشنایان و فامیل هیچ عکس العمل سختی نشون نداند شایدم نشون داند ولی حتی اونقدر مهم نبود که الان یادم مونده باشه

شاید این از مکرهای شیطانه که آدم رو از بهترین ها محروم می کنه با تهدید و ترس از واکنش دیگران وگرنه واقعا واکنش دیگران چقدر اهمیت داره وقتی آدم به درستی کارش مطمئنه

وبلاگ بهترین و جالبترین مطالب

فراخوان موفق چی شد چادری شدم؟

همین خاطره در وبلاگ من و چادرم، خاطره ها

۲۸ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره چهارم | ماجـرای چـادری شدن حـدیث کوچولـو

 به نـگارش بانـو  : زهرا مادر حدیث از شهــر سرابی  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام.
خاطره ای که میخوام الان اینجا براتون تعریف کنم ماجرای چادری شدن دخترمه که الان ۶ سالشه ولی از سه سال قبل چادری شده و علاقه ی زیادی به چادرش داره.
اسم دخترم حدیث خانومه  که در سن سه سالگی به چادر علاقمند شد. چون خودم هم در محافل قرآنی حضور دارم دخترم را برای بار اول با خودم به دار القرآن بردم اونجا متوجه تغییرات زیادی در دخترم شدم که این تغییر باعث شد تا من حدیثو به کلاس قرآن ثبت نام کنم.
حدیث بعد اون روز ازم خـواهش کــرد که یه چـادر بهـش بدم تا نمـاز بخونه و منم با کمال افتخار این کار رو برایش انجام دادم. حدیث  در کلاس های قرآن با مانتـو میرفت که بعد اینکه چند ماه گذشت و ایشون مقام اول را در قرآن کسـب کــردند قرار شد امام جمعه ی محترم شهرمان در محفل انس با قرآن به حدیث جایزه بدند و از ایشان تجلیل بشه وچون حدیث هم در نماز های هر هفته ی جمعه حضور داره علاقه ی خاصی به امام جمعه ی محبوبمان دارند حدیث در پوست خودش نمیگنجید که میخواد از دست حاج آفا جایزه بگیره تا برگزاری مراسم چند روزی مانده بود که ما رفتیم تهران و شهر ری زیارت شاه عبدالعظیم که اونجا حدیث یه چادر ملی خواست و باباش براش خرید و گفت که مامان میخوام چادر سر کنم منم مث شما ماهم قبول کردیم هوا چون گرم بود گفتم که حدیث جان مواقعی که میری مسجد یا زیارت اینو سر کن هوا گرمه ولی دخترم گف که نه مامان خانوم میگه هرکی بی حجاب باشه خدا تو آتیش جهنم اونو میسوزونه پس آتیش جهنم از هوای امروز خیلی گرمه تو دوست داری من بسوزم؟ این حرف یه دختر ۳ ساله خیلی برام عجیب بود و تکان دهنده که دیگه از خجالت نتونستم چیزی بگم بعد اینکه اومدیم شهرمون و حدیث با چادرش رفت مراسم تجلیل و جایزشو گرفت و حاج آقا هم یه جایزه ی دیگه به خاطر چادرش بهش داد و ای باعث شد که حدیث بیشتر پایبند باشه به چادر.و الان سه ساله که کلاس قرآن میره و حافظ یک جزء از قرآنه و مسلط به زبان عربی. امیدوارم که در این راهی که از سه سالگی گام برداشته موفق شود.

فراخوان ملی ماجرای چادری شدنم، ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره در سایت جوان انقلابی

۲۶ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

غیرتی از جنس مردانگی!

سلام...اینو یکی برام تعریف کرد که برای خودش اتفاق افتاده بود ... بنظرم قشنگه ... حالا شمام ببینید :
هیچوقت یادم نمیره ماه رمضون پارسال رو بعد از مراسم احیای شبهای قدر وقتی دوستم جلوی درب حسینیه گفت که کلید خونه جامونده و مجبوره همون محله بمونه خونه خاله اش
من حیرون موندم که حالا چه جوری برگردم خونه اون وقت شب یه آژانس پیدا کردم اما فقط یه راننده جوون اونجا بود کلی دل دل کردم و مردد موندم اما چاره ای نداشتم پدر و مادرم هم برای ختم یکی از اقوام رفته بودند شهرستان باید به راننده اعتماد میکردم و برمیگشتم خونه اما دریغ از قضاوت عجولانه ما آدمها راننده جوون با تیپ عجیب امروزی هندزفری رو از گوشش دراورد یه نگاه به چادرم انداخت و با جمله بفرما آبجی منو راهنمایی کرد.
توی اون دل سیاه شب تا خود منزل صدای بریده بریده راننده رو میشنیدم که هر چند دقیقه یکبار با خودش میگفت: استغفرالله ربی و اتوب الیه چه مبارزه ای بود برای نگاه نکردن و چشم به جاده دوختن وچه حبل المتینی بود حفظ حرمت انسانی من و چه زیبا درک کردم غیرت مردانه را... یا علیمنبع
۲۴ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۱۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره سوم | روزی کـه از خـودم بـدم آمــد

 به نـگارش بانـو  : مرضیــه  از اسلامشهـر – تهــران 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حواسم به اطرافم نبود…

انگار اصلا به قول معروف تو باغ نبودم …

هر بار که می خواستم برم بیرون، یه ربع جلوی آینه به خودم نگاه می کردم …

اونم آینه قدی …

تا وقتی بچه مدرسه ای بودم این اوضاع ادامه داشت …

خودم اسمشو گذاشتم دوران جاهلیت…!!

آرایش نمی کردم ولی همه ش می گفتم “این طوری خوبم؟” …

“شایدم با اون لباس بهتر باشم” …

عوضش می کردم …

“این یکی بهتره” …

تنها هم بیرون نمی رفتم …

باید با یه دوست همراه می بودم …

نمی دونم …

نمی دونم این جاهلیت از کجا اومده بود سراغم (البته باتمام جاهلیت حواسم بود که تنگ نپوشم)

پیش دانشگاهی تموم شد …

با مدرسه وداع کردم البته با سختی

چند روز بعد اما …

وقتی بعد از یک ربع در آینه قدی به خود نگاه کردن، از خونه زدم بیرون …

وای خدای من …

انگار اولین باری بود که بیرون از خونه بودم و آدم های اطرافم رو می دیدم …

farakhan-hijab

یه دختر آرایش کرده با لباسی نسبتا تنگ ، جلوتر از من راه می رفت. چند پسر هم ، چند قدم جلوتر از اون نشسته، به اطراف خودشون نگاه می کردن و مشغول صحبت کردن با هم بودن. اون چند لحظه ای که دختر از اونجا بگذره، پسرا حسابی وراندازش کردن و یه چیزی بهش گفتن که من متوجه نشدم.

نوبت به رد شدن من از اونجا رسید …

تمام بدنم می لرزید و خیس عرق شدم …

وقتی رد شدم، همه ش می گفتم خدایا یعنی اونا الان دارن به من نگاه می کنن؟ نگاهشون همون طوریه که به اون دختر بود؟ …

خجالت کشیدم …

از خودم بدم اومد…

قدم هام رو تندتر کردم تا به خونه رسیدم …

از دست خودم حسابی عصبانی بودم … خودم رو تنبیه کردم و چند روز بیرون نرفتم …

تا این که دوستم زنگ زد و خواست که باهاش برم بیرون …

چادرم رو که خاک می خورد، برداشتم …

 انداختم روی سرم …

چه حس خوبی بود …

انگار که یه حفاظ دور خودم بسته بودم …

بهم امنیت می داد…

آرامش می داد …

خیلی ها از من می پرسیدن : “مداح بودن مامانت باعث شد که تو مجبور بشی چادر بپوشی؟ خیلی سخته ، نه؟ … زمستون گِلی می شه، تابستون هم که خیلی گرمه” …

ولی نه …

من …

عاشقانه چادر رو انتخاب کردم و تا الان هم عاشقانه پوشیدم.

خدایا شکــرت

فراخوان ملی ماجرای چادری شدنم، ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره در سایت جوان انقلابی

۲۴ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۳۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خاطره دوم | ماجـرای چـادر من و ماشیـن قراضـه همسـایه

 به نـگارش بانـو  : زهرا  از شهــر سرابی  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یادمه کلاس پنجم بودم که خواهرم فوت کرد. ۱۹ سالش بود خیلی دوسش داشتم فقط همون یه خواهر رو داشتم که…

اشـکال نــداره ، گرچه خیلی یادش الان هم سخته ولی راضی هستیم به رضای خدا

بگذریم…

بعد خواهرم من شدم دختر بزرگ خانواده که اینطوری انتظارها هم ازم بیشتر شد. خانواده ی من یه خانواده ی مذهبی بودند و هستند. الان هم  خیلی دوس دارن دختر حجاب کامل داشته باشه. یه دایی خیلی مذهبی دارم که نیمه ی دوم سال ۸۷ بود که بهم یه چادر مشکی گل گلی خرید و آورد که این چادرو سر کن آخه من چادر خیلی دوس داشتم ؛ همیشه چادر نمازمو سر میکردم ، حتی بیرون!  واسه همین دایی این چادرو آورد که من چادر مشکی سرم باشه. فردای اون روز مامانم چادر و دوخت و منم سر کردم و رفتم مدرسه.  همه ی دوستام که به قول امروزیا باکلاس و آپدیت بودن مسخرم کردن که اینو باش مث مامانا شده و فلان….

منم اولش چون تازه هم خواهرمو از دست داده بودم گریه کردم و اومدم خونه که اگه خواهرم بود نمیذاشت مسخرم کنن و …..که همینطوری که گریه میکردم مامانم رسید گفت چیه حاجیه خانوم زهرا خانوم؟ چرا گریه میکنی؟ گفتم دیگه چادر سر نمیکنم همه مسخرم میکنن مامـانم یه حـرف خیلـی خـوبی زد که تا الان یـک بار هم چادرمو زمین نذاشتم چه در مسافرت چه در شهرم

حرف مامان : زهرا جان تو خودتو ناراحت نکن اونا از حسودی دارن بهت میخدن بذار اونا بخندن تو با این کارت خدا رو میخندونی و کاری میکنی که خدا ازت راضی میشه پس تو به خاطر مسخره کردن چند تا بچه میخوای خدا رو ناراحت کنی؟؟؟ ضمنا” دختر گلم تا حالا دیدی به یه ماشین کهنه و قراضه چادر بکشن و ازش دربرابر دست درازی بعضیا حفاظت کنن؟ منم گفتم نه ندیدم آخه همسایمون یه ماشین قراضه داشت که مامان اونو مثال زد بعدش مامان گفت پس بدون هرچیزی که با ارزش باشه ازش در برابر آفت دیگران حفاظت میکنن پس دخترم تو با ارزشی که چادر مشکیت مثل حفاظ ازت محافظت میکنه…

javanenghelabi-paykan

و این حرف مامان برام یه تلنگری بود که باعث شد بیدار شمو به خودم بیام و خنده های دوستامو همکلاسیامو به دل نگیرمو تا الان چادر مشکیم سرم باشه.

فراخوان ملی ماجرای چادری شدنم، ماجرای چادری نشدنم

همین خاطره در سایت جوان انقلابی

۲۳ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۲۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

فقط به خاطر همسر چادریم

چه شیرین است برای یک مرد ؛ کارگری به عشق تو در وسط تابستون و چه سخت است با چشمهای قرمز شده ات در هوای گرم ؛ شاهد عرقی باشی که همچون گوهری از پیچ و خمهای صورتت به آرامی سُر می خورد و زیر گره چادر مشکی ات گم می شود

یادته

اوایل زندگیمون یه کولر خریدم تا از این پس در هوای گرم تابستون شرمنده ات نباشم و تو ؛ ناراحت از اینکه خرجمون زیاد میشه و پول برق بیشتری میاد

گفتم فدای سرت ؛
کارگری می کنم که تو راحت باشی
شاید یادت نباشه
برای رفتن به کربلا پول نداشتم
اما سالار شهیدان طلبید
در کربلا ؛ برقها زود زود می رفتند و کولرها خاموش می شدند و تو خوابیده بودی و من با بادبزن؛ نسیم عشقمو روانه صورت معصومانه ات کردم تا بوی عشق ؛ گرمی وجودت را خنک کند

یادت میاد

جلوی مسجد منتظرم بودی و من سر راه که می اومدم یک لیوان آب طالبی برات گرفتم ازم پرسیدی آب طالبی تو کو؟
گفتم وسط راه خوردم در صورتیکه یه ذره از آب طالبی لیوان تو خورده بودم تا دروغ نگفته باشم و آب طالبی به واسطه نی ؛ گوارای جسم و جانت می شد و در آخر گفتی آخیش دلم خنک شد و نمی دانستی هر ذره خنکی دلت ؛ تب وجودم را التیام می بخشید همچون مادری که با لبهای خشکیده اش جرعه آبی به دلبند خود می نوشاند و از آن لذت می برد
محبوب من
به چشمها و دلم خواهم آموخت و از خدا یاری خواهم طلبید تا
دخترکانی را که برای نامحرمان آستین بالا زده اند و روسری های لیز خوردشان را به گیره سر امانت داده اند و مدل تن پوششان ؛ برهنگی مدرن را به اذهان می آورد و خیابان گردی می کنند تا مونسی یابند ؛ رها کند تا پوست نپوشیده شان را به رخ پرتوهای خورشید بکشند و از سفیدی به سیاهی مایل شوند و روزگار ؛ پیری زودرس را به آنها ارمغان دهد
زیبا روی من
یقین دارم اگر تو مثل بعضی غافلین ؛ اسباب آرایشت را برای نامحرمان بکار می بستی ؛جمال تو زیبایی دیگران را که وام دار آرایششان هستند ؛ تحت تاثیر قرار می داد و این را وقتی فهمیدم که در خونه را باز کردم و تو آرایش کرده با لباس زیبا همچون پری به استقبالم آمدی

98

چه شیرین است برای یک مرد ؛ کارگری به عشق تو در وسط تابستون و چه سخت است با چشمهای قرمز شده ات در هوای گرم ؛ شاهد عرقی باشی که همچون گوهری از پیچ و خمهای صورتت به آرامی سُر می خورد و زیر گره چادر مشکی ات گم می شود

یادته

اوایل زندگیمون یه کولر خریدم تا از این پس در هوای گرم تابستون شرمنده ات نباشم و تو ؛ ناراحت از اینکه خرجمون زیاد میشه و پول برق بیشتری میاد

گفتم فدای سرت ؛
کارگری می کنم که تو راحت باشی
شاید یادت نباشه
برای رفتن به کربلا پول نداشتم
اما سالار شهیدان طلبید
در کربلا ؛ برقها زود زود می رفتند و کولرها خاموش می شدند و تو خوابیده بودی و من با بادبزن؛ نسیم عشقمو روانه صورت معصومانه ات کردم تا بوی عشق ؛ گرمی وجودت را خنک کند

یادت میاد

جلوی مسجد منتظرم بودی و من سر راه که می اومدم یک لیوان آب طالبی برات گرفتم ازم پرسیدی آب طالبی تو کو؟
گفتم وسط راه خوردم در صورتیکه یه ذره از آب طالبی لیوان تو خورده بودم تا دروغ نگفته باشم و آب طالبی به واسطه نی ؛ گوارای جسم و جانت می شد و در آخر گفتی آخیش دلم خنک شد و نمی دانستی هر ذره خنکی دلت ؛ تب وجودم را التیام می بخشید همچون مادری که با لبهای خشکیده اش جرعه آبی به دلبند خود می نوشاند و از آن لذت می برد
محبوب من
به چشمها و دلم خواهم آموخت و از خدا یاری خواهم طلبید تا
دخترکانی را که برای نامحرمان آستین بالا زده اند و روسری های لیز خوردشان را به گیره سر امانت داده اند و مدل تن پوششان ؛ برهنگی مدرن را به اذهان می آورد و خیابان گردی می کنند تا مونسی یابند ؛ رها کند تا پوست نپوشیده شان را به رخ پرتوهای خورشید بکشند و از سفیدی به سیاهی مایل شوند و روزگار ؛ پیری زودرس را به آنها ارمغان دهد
زیبا روی من
یقین دارم اگر تو مثل بعضی غافلین ؛ اسباب آرایشت را برای نامحرمان بکار می بستی ؛جمال تو زیبایی دیگران را که وام دار آرایششان هستند ؛ تحت تاثیر قرار می داد و این را وقتی فهمیدم که در خونه را باز کردم و تو آرایش کرده با لباس زیبا همچون پری به استقبالم آمدی

98-1

عشق من
اگر تو با پوشیدن چادر برای نامحرمان در وسط تابستون ؛ حیا وعفت را به چالش می طلبی و از خدایت دلربایی می کنی و با باور خویش گرمی این دنیا را به گرمی اون دنیا ترجیح می دهی
من به خاطر تو در هوای گرم ؛ کارگری خواهم کرد تا سایه بانی شوم برای استراحتگاه تو
و حالا تو
مدارج علمی ات را در دانشگاه می گذراندی و من
راحت از بانوی خویش
که از چشمهای گرسنه نامحرمان در کوچه و برزن دلربایی نمی کند و حریم خویش را جولانگاه بیگانگان نمی کند
و تو
با نمرات عالی ؛ فارغ التحصیل شدی
عزیزم
آیا وقت آن نرسیده که به تو بگویم
خانوم دکتر
من مجنون تو هستم

منبع

۲۳ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۱۹ ۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

یه شب بارونی

1355275027771000_large
یه شب بارونی بود و من خونه مادربزرگه بودم و داشتم مشق می‌نوشتم. اون موقع کلاس دوم ابتدایی بودم. مادربزرگ دوستم اومد اونجا یه قواره چادر مشکی‌ام همراهش بود، نشون مادربزرگم داد و گفت اینو آوردم دخترت برای نوه‌ام چادر بدوزه، مادربزرگم گفت خب نوه‌ات رو هم می‌آوردی اندازه‌اش رو بگیره!
مادربزرگ دوستم به من اشاره کرد و گفت: هم‌قد و قواره نوه شماست رو سر همین اندازه بگیر. من بلند شدم عمه پارچه چادر رو گذاشت روی سرم و اندازه گرفت و برید. همون موقع با چرخ خیاطی دستی‌اش شروع کرد به دوختن بعد که تموم شد دوباره به من گفت وایسم تا چادر رو اندازه کنه. من وایسادم چادر رو سرم کردم، مادربزرگ دوستم گفت خیلی خوب شد دستت درد نکنه، چادر رو از سر من درآورد تا کرد و رفت. وقتی رفت من بغض کردم، می‌خواستم گریه کنم بگم منم چادر می‌خوام که در همین حین عمه‌ام یه نگاه به من کرد و گفت چرا ناراحتی، نکنه توام دلت چادر می‌خواد؟
اینقدر بغض کرده بودم نمی‌تونستم حرف بزنم. مادربزرگم به عمه گفت پاشو اون چادره که تازه دوختی بیار، بکن سرش، اندازه سرش ببر براش. عمه‌ام رفت چادر خودشو آورد منو بلند کرد، چادر رو کرد سرم اندازه زد و برید، یه کشم برای چادر دوخت و من پوشیدم. مادربزرگم گفت: دیگه دخترمون خانوم شده. اینقد خوشحال بودم که خدا می‌دونه، تا صبح از ذوق اینکه می‌خوام با چادر برم مدرسه خوابم نمی‌برد، چادرمو تا کردم گذاشتم بالای سرم، هیچ وقت از خودم جداش نکردم، از اون سال، مادربزرگم هر سال یه قواره چادر مشکی برام می‌خره و عمه‌ام برام برش می‌زنه.
پ ن: من با چادرم بزرگ شدم، درس خوندم، کار می‌کنم و کلا با چادرم زندگی می‌کنم، تو گرم‌ترین و سردترین هوا هم باهاش اذیت نشدم چون چادر مثل یه عضوی از وجود من شده آخه آدم که از عضوش خسته یا اذیت نمی‌شه.
۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۵۴ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

من و چادر مامانم!

۱۱ساله که بودم، هر گاه به همراه پدر و مادرم آماده رفتن به بیرون میشدیم، زودتر از مادر مهربانم حاضر میشدم به بهانه کمک، لباسهای مادرم را از رخت آویز بر میداشتم و به دستش میدادم، و تا مادرم حاضر شود، چادرش را سر میکردم و در شیشه درِ ورودی مان که به نظرم بزرگترین آینه ی منزلمان بود، خودم را چپ و راست ور انداز میکردم
تا مادرم بیاید کلی با خودم خوش بودم ذوق میکردم
اینکه مادرم گاهی به خاطر خاکی شدن چادرش دعوایم میکرد؛ درست….اما لذت بخش بود نگاه های مهربان و افتخار کننده پدرم که گاهی زیر چشمی میدیدمش….
و این ادامه داشت….
تا امام رضا دعوتمان کرد برای زیارت
برای اولین بار آنجا چادر مشکی خودم را سرم کردم
حس فوق العاده ای داشتم
احساس میکردم بزرگ شده ام-برای خودم ابهتی داشتم و البته دارم، همیشه بزرگتر و پخته تر از چیزی که هستم نشانم میدهد
لذت بخش بود اینکه همسایه ها با دیدی فوق العاده مثبت به من نگاه میکنند، نگاهی که به دختر همسایه مان که۶سالی هم از من بزرگتر بود و پوششی، فقط کمی متفاوت تر داشت، نداشتند
و حتی لذت بخش بود وقتی در یخبندان زمستان آن سالها زمین خوردم آقایان به حرمت چادرم به من نزدیک نشدند و راهنمای خانم های اطاف بودند برای کمک کردنم. و خود، روی پا ایستادم(بر خلاف برخی دوستان مانتویی ام که حتی توسط دیگران تمسخر هم شده بودند)ـ
آری لذت بخش است که در جامعه احترام داشته باشی
که کسی نتواند حتی چپ نگاهت کند
که در ارتباطهایت به چشم یک انسان محترم مشتاقت باشند، به خاطر افکارت، شخصیتت و توانایی هایت؛ نه به خاطر زن بودنت، حتی اگر تمام استعدادهای دنیا را داشته باشی

و انتظار جامعه از من همان است که چادرم به من داده
حیا، عفت و عزت-آری عزت.
و چادر تاج بندگی من است
و امروز لذت میبرم که می فهمم چادرم را، نه بخاطر نگاه همسایه ها و اطرافیان، نه حتی به خاطر نگاه های مهربان پدرم؛ بلکه فقط و فقط به خاطر اینکه دستور محبت آمیز خالقم به من است
خالقی که ایمان دارم به مدیر و مدبر بودنش
خالقی که یقین دارم به علمش، به وعده اش، به عظمت، رحمانیت و رحیم بودنش
و همینها لذت بخش تر میکند چادر سیاهم را در گرمای تابستان….حتی در ماه مبارک رمضان

منبع

۲۱ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حاج آقا باید برقصه

cf981d0d74

این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌کند... بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.
اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که...
از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...
دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!
باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...
سپردم به خودشان و شروع کردم.
گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!
خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟
گفتم: آره!!!
گفتند: حالا چه شرطی؟
گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.
گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟
گفتم: هرچه شما بگویید.
گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!
اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.
دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم...
می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...
از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!
به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.
کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...
برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.
آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...
تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد...
همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ...
به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.
هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند...
پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.
سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."
منبع
۲۰ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۵۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰